بعضی آدمها می آیند و می روند بی آنکه هیچ جای پایی از خود به جا گذاشته باشند. داستانی دارند به مانند همان داستان نه خوانی آمده ونه خوانی رفته. باز خوب است که دنیا مدرن شده و ثبت احوالی هست. اسمی می نویسند و سجلی و تاریخ تولد و تاریخ وفاتی. همین. آخرش طرف به یک تکه کاغذ به نام شناسنامه و یک سنگ بدل می شود. کاغذ و سنگ هم هر دو بعد از دورانی تاریخی نابود می شوند. باز نه خوانی آمده و نه خوانی رفته. اما دنیای مدرن چند سالی آن را به عقب انداخته.
اما برخی وقتی می آیند چنان مهر خود را بر پیشانی تاریخ می زنند و روزگار را با حضور خود به دو دوره پیش و پس از خود تقسیم می کنند که با دیلم بغض و کینه و زور هم نمی توان اثر آنها را از پیشانی تاریخ پاک کرد. انگار آمده اند که بمانند. اینان می روند اما می مانند. این ماندن میان رفتن و ماندن در زمان جاریشان می کند و اثرشان را تا سالهای سال بر پیشانی زمان می چسباند.
از رفتن گفتم. به قول آیدین آغداشلو، کسی رفته است که باید گفت مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد. رسم است که پس از مرگ هر بزرگی از خصالش می گویند. ما هم مردمانی به دنبال میت و تکریم گوی او. هرکسی عکسی رو می کند و مای خاطره دار با مرحوم را علم می کند و از خصالش می گوید. اما رفیق او، آغداشلو سخن را از مولوی تضمین می کند و مولوی مرگ خواجه سنایی را بهانه می کند. آغداشلو از مرگ خواجه و بزرگی دیگر در قرن ما خبر می دهد.
شاید جای سخن گفتن از مرگ و آدمهایی که چون او رفته اند خالی باشد. قصه قصه مرگ عباس کیارستمی است. جاودانه کننده معنا در قاب تصویر که خود در قاب تصویری جاودانه شد. مرگ عباس کیارستمی از آن دسته اتفاقاتی نیست که هر روز پا بدهد. مرگهایی به مانند مرگ او تاریخ را خراش می دهند و خود را ثبت می کنند. به مانند مرگ رفیق دیگرشان مرتضی خان ممیز. پیرمردی با آن سبیل های خاص که با تازه جوانانی هیچ فهم از هنر، اما علاقه مند که برای بزرگداشت آمده اند دست رفاقتی می دهد و در حد وسع تحویلشان می گیرد. آنهم در روزگارانی و هنوز هم که تازه جوانان از دیدگاه بزرگترهای استخوان خرد کرده، ریز هم دیده نمی شوند. و این قصه تحویل نگرفتن و تک ستاره شدن تحویل گیرنده ها انگار ارثیه نسلی است. و نقاط نقضش تک ستاره هایی هستند از جنس کیارستمی و ممیز. با همان سبیل ممیزی و عینک کیارستمی. با همان نفوذ نگاه و اثر کلام و خیس خوردن لبخند در جان مخاطب.
راستی آخرش هم ما نفهمیدیم که ما ملت نوستالژی بازی هستیم یا همیشه نوستالژی هامان از ما بهتراند. ما به دنبال دیروزیم یا دیروزمان خیلی شیک و آراسته تر از امروزمان در مقابلمان ایستاده است. خلاصه هرچه هست انگار دیروزمان خیلی بهتر بود. آدمهایش هم بهتر بودند.
یک شاعر تصویر می میرد. حرف عجیب است! مگر می شود شاعر زندگی، تصویر کننده زندگی در قاب سینما، این هنر هفتم جادویی بمیرد؟ اما حافظه تاریخی ما می گوید که علی حاتمی مرد. مردی که همه قابهای تصویرش انگار قاب نیستند. نقاشی اند. دیالوگ هایش حرفهای معمول آدمیان نیستند. شعراند.
انگار جهان اینها جهانی است که همه استانداردهایش با جهان ما فرق دارد. آدمهایش طور دیگری حرف می زنند. تصاویرش طور دیگری است. همه چیزش طعم دیگری دارد. همه به جای این و آن اداره و پارتی و راه در رو، خانه دوست را می جویند و قدرش را می دانند. دَه هایش واقعا پر و پیمان است. گاهی هم خیلی دَه نیست. یک ده است. یکی هم دَه روی دَه است.
حال یکی دیگراز همین قبیله آدمهایی که جهانشان انگار برای ما افسانه است به خانه دوست رسیده و پرواز کرده است. مردن برای ایشان واژه ای نارواست. اصلا خبر مرگ کیارستمی عجیب است! این آدمهای عادی برای خودشان و غیرعادی برای ما اهل مرگ نیستند. اگر مرگ را از صیغه نیستی بدانیم، آنگاه مرگ اینان با خودشان به پارادوکسی بدل می شود. کسی که تصویر را می سراید، کسی که به قول ژان لوک گدار سینما با او تمام می شود که نمی میرد. او پرواز میکند. به جایی دیگر می رود. وباید هم برود. بماد که چه شود؟ بماند که بابت بوسه ای در هنگام گرفتن جایزه جواب پس بدهد؟ بماند که فلان دست در جیب حکومت کرده وابسته برایش لغز بخواند؟ بماند که چه؟! اصلا در این وضعیت و روزگار در دنیای ما چه کار دارد؟
اما اینقدر حال دنیایمان بد است که آدمهای خوبمان حال ماندن در آن را ندارند. می خواهند بروند در جایی که حالشان خوب شود. جایی که رفقایشان باشند. جایی که هر سو رو می کنند آدمهایی را ببینند که برای آدمیت شرمساری نباشند. هرجا رو می کنند نگاه آدمها را با هزار و یک نیت و فلان و بیسار فهم نکنند. و گاهی آدمهایی که زندگی و صبح و خورشید و حتی مرگ برایشان طعم دیگری دارد، تاب نمی آورند. می روند. عباس کیارستمی هم رفت. با قصور پزشکی و یا بی قصور پزشکی. فرقی نمی کند. صیغه قصور پزشکی و مردمان ما سالهاست که خوانده شده. عقد دائم هم هست انگار. کسی هم قصد سه طلاقه کردنش را ندارد. قصد هم داشته باشد، انگار پارتی این صیغه آنقدر کلفت است که زور کسی نمی رسد. هنوز که حداقل نرسیده! این مصیبت عظمی هم هر بار داغ بر داغ می افزاید.
می گویند سینما با رفتن او تمام شد. من که سینما نمی دانم. یک فیلم بین عادی ام مثل خیلی های دیگر، با یک سلیقه مزخرف که اگر لیست ده فیلم برترم را به کیارستمی یا آن آدمهای با جنس او می دادم، حتما متوجه سطح نازل شعورم می شد. اما وقتی ژان لوک گدار که برای من یکی اسمی است حداقل، می گوید سینما با کیارستمی تمام شد، حتما تمام شد. حال هم که رفته است باید چراغها را خاموش کرد. سالن را خالی کرد که آنچه کیارستمی به عنوان سینما ساخت دیگر جانشین ندارد.
و بعد می ماند ما و روزگارمان. و برخی که معلوم نیست باید به دیروزشان تکیه کرد یا به امروزشان! دیروز عزیز کرده اش می خوانند و امروز اصلترین قلندر سینمای ایران! کاش قدر همان حاج کاظم هم بر سر خود استوار بودند!
و دیگری! باز خوب است صادقانه می گوید که سینمای او را دوست ندارد و اما خودش را دوست داشت!
اویی که در روزگار بزن و بکوبهای مرمرین ساق و سیمین ها “گزارش” گری می کرد و در سالهای کوبیدن بر طبل جنگ، جستجوی “خانه دوست” را نشانه رفته بود. به قول خودش از یک “ارزش انسانی” صحبت کرده بود. از احمدپور هایی که بر خلاف احمدپورهای رایج آقایان، “رفت پس داد دفترچه را”. همان احمدپورهایی که با نوای شور به جنگ فرستاده می شدند. او نقد می کند که “تو به هیجان آوردی و احمدپورهای دیگر رفتند در جنگ و کشته شدند و حالا پس از سال‌ها می‌شود راجع به آن‌ها فکر کرد که آن‌ها چطوری از بین رفتند. در یک جنگی که هیچ مفهومی نداشت.” در سالهایی که میان واقعیت آنچه روی می دهد، جنگ یا دفاع سخن بسیار در میان بود.
خلاصه باران واکنش ها همچنان در حال باریدن است. برای کسی که از دست همین حضرات به فیلم ساختن در ایتالیا و ژآپن روی آورده بود و آخرین پروژه ناتمامش در چین قرار بود که به انجام برسد. به قول رفیقی! کلا ملت جالبی هستیم! کلا!
راستی آخرین خبر! با کفن آمد. از در اصلی فرودگاه. بدون اینکه مجبور شود به خاطر دست و روبوسی به یک خانم از در پشتی فرار کند. حتی اگر نخل طلا برده باشد.

بازگشت به صفحه اول