به بهانه ی کشتار افغانستان
چرا اسکولیموفسکی ایستوود نیست – نمی‌خواهد باشد

Essential Killing یا «قتل واجب» عنوان اثری نامنتظر و غریب از یرژی اسکولیموفسکی کارگردان تاثیرگذار و بزرگ لهستانی با بازی گیرای وینسنت گالو بازیگر فرانسوی است. البته بدنیست بدانید که بسیاری از منتقدان بازی گالو در این فیلم را مستحق جایزه بهترین بازیگر جشنواره ونیز ندانستند و این جایزه معتبر را نتیجه‌ی علاقه‌ی رئیس هیئت داوران این جشنواره به فیلم اسکولیموفسکی ارزیابی کردند.

image

«قتل واجب» البته فقط در میان مخاطبان فارسی‌زبان غریب نیست بلکه تقریبا در همه‌جا سرنوشت چنین رقم خورده و همانگونه که پیشبینی می‌شود امتیازی بسیار پایین‌تر از ارزش هنری‌اش در سایت IMDB به‌عنوان مرجع سینمای جهان گرفته است: ۶/۱ درحالی که فیلم اسکولیموفسکی به‌مانند بقیه آثارش از جهاتی به باور من (اگر نگوئیم شاهکار) نخواهیم توانست خلاقانه بودن آن را منکر شویم. این فیلم ازجمله معدود آثاری بود که بدون استفاده از دیالوگ های طولانی و فلسفی و البته بدون جنگولک بازی های رایج این روزهای سینمای اروپا برای طرح یک ایده خلاقانه، مخاطب را با یک پارادوکس اخلاقی میان ذهنیت غالب و سوژه اگزیستانسیالیستی مواجه می کند. به تعبیری دیگر اسکولیموفسکی این‌بار هم سعی می‌کند بجای بازی گرفتن از وینسنت گالو، از عنصری دیگر بازی بگیرد. و چه بازیگری توانمندتر از ذهن مخاطب! شاید دلیل اصلی کم دیالوگ بودن فیلم نیز همین باشد گویی کارگردان به این نتیجه رسیده که وقتی پای «هستی» به‌میان بیاید دیالوگ ها نمی‌توانند حاوی ایده خاصی باشند او دقیقا از همینجا خط خود را از سینمای فیلمسازانی نظیر ایستوود جدا می‌کند.
این‌بار هم رویکرد مورد علاقه اسکولیموفسکی به داستان جریان دارد: فیلم ساده و خطی است: یک عضو افراطی القاعده که بر اساس ایدئولوژی‌های افراط گرایانه اسلامی در سکانس های اولیه با یک آرپی چی چند سرباز را پودر می کند(و البته خودش هم براثر موج انفجار شنوایی اش را از دست می دهد و در طول فیلم هم جز صدای قرآن نمی شنود)، توسط نیروهای امریکایی بازداشت شده است. درحین بازجویی ها نه چیزی می شنود و نه چیزی می تواند بگوید بنابراین تصمیم می گیرند برای تحقیقات بیشتر، او و چند عضو دیگر القاعده را به بازداشت گاه دیگری منتقل کنند. در طی این نقل و انتقال از افغانستان به یک پایگاه نظامی امریکایی (ظاهرا در یکی از کشورهای حوزه اسکاندیناوی) او براثر تصادف کامیون حامل زندانیان موفق به فرار می شود. در حین فرار فلاش بک هایی مخاطب را با صدای قرائت قرآن توسط یک قاری ناشناخته به شکل و استایل زندگی گذشته این زندانی فراری ارجاع می دهد . این صدای قرائت قرآن تقریبا هز ۱۰-۲۰ سکانس یکبار تکرار می شود.
در راه چند نفر را می کشد، به یک زن تازه زایمان کرده حمله کرده از شیر پستان های او می نوشد تا زنده بماند و همین موجب مرگ آن زن می شود، با اره برقی، یک چوب بر  روس را می کشد و سرانجام درحالی که زخمی شده، جلوی در خانه یک زن از حال می رود. پس از یک تجدید قوا در خانه آن زن، با اسبی که زن به وی داده عازم می شود و در سکانس نهایی اسب سفیدی را می بینیم که گردن کشیده و یال های سفید بخاطر استفراغ خونی سوار مسلمانش، سرخ شده است. اسب درحال چرا در دشتی ست که چمن هایش یخ زده است.
بعد از پایان فیلم اولین پرسشی که به ذهن مخاطب فشار می آورد این است که چرا او سعی کرده تلاش برای زنده ماندن یک مسلمان افراطی طالبان را به تصویر بکشد؟ و طبیعی‌ست با خودمان بگوییم اگر کاراکتر نقش اول فیلم یک آزادی خواه یا یک انقلابی چپ بود فیلم درخشانی از آب درمی آمد.
بله اگر کلینت ایستوود قرار بود فیلمی با این تم فرار به سوی آزادی بسازد چند جایزه بزرگ(احتمالا اسکار) هم می گرفت و فیلم امتیازی حدود یا بالای ۸ونیم در IMDB به دست می آورد. اما دقیقا تفاوت اسکولیموفسکی با کارگردان هایی چون ایستوود از همین جا ناشی می شود. یا حتی اگر خود اسکولیموفسکی کاراکتر فراری را براساس کلیشه های رایج روتوش می کرد… اما نه! اسکولیموفسکی هالیوودی نیست و از کلیشه نیز پرهیز می کند.
شاید همین موضوع باعث می‌شود که در اولین اثر بلند سینمایی خودش یعنی «برد بدون مسابقه» در سال ۱۹۶۵ که روایتگر زندگی پرتنش یک بوکسور و روابط انسانی اوست، بر فیلم هالیوودی و سینماگر مهم‌اش یعنی گاو خشمگین مارتین اسکورسیزی اثر می‌گذارد با این تفاوت که او برخلاف اسکورسیزی که به داستان و روایت پایبند است، با کنار زدن قراردادهای مرسوم روایتگری در سینما و بازی گرفتن از موسیقی و شعر بجای بازیگر، مناسبات انسانی و رابطه‌ها را می‌کاود. روابطی که در بی‌حالتی نگاه‌ها و شورمندی زیست نه یک گاو خشمگین که انسانی ازخودبیگانه جریان دارد که دفعتا در لباس یک بوکسور با هستی خویش پنجه درافکنده تا بازنده‌ی این هماورد باشد. او برای باختن می‌جنگد درست مثل زندانی فراری در فیلم «قتل واجب» که برای «مردن» با مرگ می‌جنگد.
اسکولیموفسکی دقیقا در همینجا (با پس زدن کلیشه رایج سینمای عامه پسند هالیوودی) آن پرسش تهدیدآمیز خود را از مخاطب می پرسد: آیا ایدئولوژی ها می توانند میزان نفرت یا عشق ما را از مواجهه آدمی با امکان های هستی ـ نیستی تعیین کنند؟ آیا مسئله زنده ماندن حق است یا غریزه؟ و چرا احساس ما به یک انقلابی یا آزادی خواه در چنین وضعیتی (فرار و کشتن دیگران برای زنده ماندن خود) متفاوت است؟
اسکولیموفسکی می توانست بجای این زندانی مسلمان، یک امریکایی را بگذارد که دارد از دست مسلمانان فرار می کند و در این میان مجبور می شود یکسری آدم بکشد و در نهایت به کمک یک زن روی یک اسب سفید خون بالا بیاورد و بمیرد و با ساختن این فیلم جوایز زیادی را هم درو کند اما پیشنهاد می کنم این سوال را نه از او که از خودتان بپرسید: چرا اسکولیموفسکی ایستوود نیست-نمی‌خواهد باشد!

 

بازگشت به صفحه اول