دو سه روزی بود که ثامنی پیدایش نبود، منظورم همان سام خودمان است، اگر اینجا بود تا می شنید ثامنی، اول مثل لبو سرخ و بعد مثل شلغم سفید می شد و بعد هم بالا و پایین مرا یکی می کرد که چرا می گوئی ثامنی، یک دفعه دیدی آمریکایی ها پیداشان شد و فکر کردند، من به آنها دروغ می گویم که اسمم سام است. هر چه هم برایش توضیح بدهم که اصلا این چیزها برای آمریکایی ها مهم نیست، عین خیالش نیست.
یک دفعه زنگ زده که می خواستم به تو سری بزنم، وقت داری؟
پشت موبایل می گویم: از کی اینقدر منظم شدی؟
می گوید: کار خیلی مهمی دارم.
می گویم: بیا، بیکارم و اتفاقا دلم برایت تنگ شده.
می گوید: پس بیا در را باز کن، من پشت در ایستادم.
بیا، این هم از وقت شناسی ثامنی. تا همین پشت در را آمده، نکرده لااقل نیم ساعت قبل زنگی بزند، باز خوب است که من عادت دارم همیشه با لباس نسبتا معقولی در خانه می نشینم.
هنوز وارد نشده می گوید: سکسی یعنی چی؟
خیره می شوم به قیافه اش. یعنی می خواهد چه کاری بکند که اینطوری حرف می زند؟ تا به حال هر وقت می خواست اسم کلمه جنسی و سکسی را ببرد، یا می گفت خاک تو سری یا می گفت بی ناموسی.
می گویم: خودت که بهتر از من می دانی شیطان! خدا را شکر هنوز پنجاه سالت هم نشده و کلا در جریان همه چیز هستی، حتما یکی از خانم های آمریکایی از تو خوشش آمده و گفته سام! تو خیلی سکسی هستی؟
عصبانی می شود و می گوید: یعنی وقتی کسی سکسی باشد، طرف نظر بد دارد؟ ای خائن کثیف!
یکهو می ترسم: نه ثامنی جان! چرا خائن کثیف؟ من چه نظر بدی به تو دارم؟ تو مثل برادر منی، من هم که اصلا این کاره نیستم، از این گذشتهآ اصلا من کی به تو گفتم سکسی هستی؟
با دلخوری می گوید: تو را نمی گویم، اصلا تو بگو ببینم، قاسم سکسی است؟
نمی فهمم منظورش کدام قاسم است؟ تا یادم می آید، ما یک قاسم عبدولی داریم در میان دوستان مان که هیکلش مثل تنه درخت بائوباب است، سنش دو برابر جنتی است، و صورتش مثل کاپیتان هادوک که هفتاد ساله شده باشد، در موردش همه چیز می شود گفت، جز همین سکسی. می گویم: قاسم عبدولی را می گوئی؟ او کجایش سکسی است، نه، اصلا سکسی نیست.
چشم هایش را تنگ می کند، انگار دارد توی آرشیو رو به آلزایمر ذهنش قاسم عبدولی را گوگل می کند.

می گوید: قاسم عبدولی را چی کار دارم، من خود قاسم را می گویم، می شود قاسم سکسی باشد؟
می گویم: من قاسم دیگری نمی شناسم، حالا این قاسمکی هست؟
می گوید: قاسم خواهر فرنگیس است….
می گویم: منظورت برادر قاسم است، همان برادر فروز و فریده و فرنگیس خانم…. تو که گفتی زنت برادر ندارد.
می گوید: من کی گفتم قاسم برادرش است، منظورم از قاسم همان خواهرش فروز است.
می گویم: یعنی اسم فروز توی شناسنامه قاسم است؟ قاسم که اسم زن نیست.
می گوید: همین را بگو، این آمریکایی ها نمی دانم چرا گیر می دهند به فروز، من هم حساس، من هم غیرتی، دیروز توی استخر مجتمع مان یکی به فروز گفته چقدر موهات قشنگه، اسمت چیه؟ فروز هم اسمش را گفته، مردک هم برگشته گفته وری نایس. خیلی به من برخورد. به فروز گفتم، از این به بعد هر کسی اسمت را پرسید بگو اسمم قاسم است ، دیروز یکی دیگر از همسایه ها به او گفته کجایی هستی، اسمت چیه؟ فروز هم گفته اسمم قاسم است، مردک هم برگشته گفته اوه! چه اسم سکسی داری….
خنده ام گرفته، ولی می دانستم اگر بخندم از عصبانیت منفجر می شود، می گویم: به دل نگیر ثامنی جان. این آمریکایی ها خوششان می آید از هر کسی و چیزی تعریف کنند. الکی یک حرفی زده که فروز خانم خوشش بیاید.
عصبانی می شود، چنان که انگار من حرف بدی زدم، می گوید: حالا تو هم همه اش از یارو طرفداری کن، اصلا قاسم کجاش سکسی است؟
می گویم: بی خیال! یک بار یک آمریکایی صدای حاج منصور ارضی را شنیده بود، به من می گفت من دیوانه این صدا شدم، خیلی سکسی است.
می گوید: کی؟ همین حاج منصور ارضی نوحه خوان؟
و می خندد، من هم می خندم، می گویم: تفاوت فرهنگی همین است دیگر.
می گوید: اتفاقا من بخاطر همین تصمیم گرفتم هر چه زودتر دست زن و بچه را بگیرم و برگردم ایران، از این به بعد هم فقط خودم تنهایی می آیم آمریکا…. قاسم هم سکسی می شود؟ ( با خودش تکرار می کند): قاسم! سکسی! فردا مانده بگوید ثامنی هم سکسی است.
می گویم: حالا کی برمی گردی؟
می گوید: تو می دانی که این انتخابات برای من خیلی مهم است، من باید نقش آفرینی خودم را در انتخابات حتما بکنم.( بعد یک لحظه می رود توی قالب سوپرمن آماده پرواز) متنفرم از اینکه دستی از دور برآتش داشته باشم. دستهای من را نگاه کن.
بعد دو تا دستش را می آورد وسط صورت من. خط زندگی اش کف دست مرا یاد جنتی می اندازد. همینطور تا ابد ادامه دارد. می گوید: این دستی نیست که از دور برآتش بگیرم. می فهمی؟
سرم را طوری محکم تکان می دهم که فکر کند می فهمم، ولی اصلا نمی فهمم منظورش چیست.
می گوید: من اصلا دیگر به حرفهای خاتمی اعتماد ندارم
می گویم: مگر خاتمی بدبخت حرفی زده، او که یکسال است ممنوع البیان هست.
می گوید: من فقط به روزنامه نگاران اصلاح طلب اعتقاد دارم، مثل همین نیک آهنگ کوثر
می گویم: او که اصلاح طلب نیست، سلطنت طلب شده…
می گوید: کی سلطنت طلب شد؟ سلطنت طلب که شهرام همایون بود….
می گویم: شهرام همایون دیگه سلطنت طلب نیست، او رضا پهلوی را هم قبول ندارد
می گوید: اتفاقا من رضا پهلوی را قبول دارم، چون طرفدار جمهوری است.
می گویم: الآن دیگه طرفدار جمهوری نیست، الآن کمونیست های سابق طرفدار جمهوری هستند.
می گوید: اتفاقا به نظرم کمونیست ها الآن از همه بهترند، چون طرفدار حقوق بدبخت و بیچاره ها هستند.
می گویم: الآن طرفداران حقوق بدبخت و بیچاره ها همه شان تندروهای مجلس سابق هستند.
می گوید: راستش را بخواهی من از تندروها خوشم می آید، به آنها باید رای بدهیم.
می گویم: آنها اکثرشان بخاطر دزدی زندانی اند، بقیه شان هم شدند محافظه کار راست.
می گوید: اتفاقا محافظه کارها به نظرم خیلی خوبند، چون نمی گذراند مملکت از بین برود.
می گویم: الآن محافظه کارها همان تندروهای سابق اصلاح طلب اند و با محافظه کارها ائتلاف کردند.
می گوید: یعنی این طوری که پیش برود، کم کم باید برویم به پسر و نوه خود خمینی رای بدهیم؟
می گویم: نه دیگر، این یک کار را نمی تونی بکنی، چون صلاحیت نوه خمینی را هم رد کردند.
می گوید: حتما می خواهی بگی نوه خلخالی هم مخالف حکومت است؟
می گویم: آن که هیچ، ولی دخترش فمینیست است و اگر شانس بیاورد فقط زندانش می کنند.
می گوید: پس یعنی باید برویم به همین علی لاریجانی و علی مطهری و بقیه اصولگراها رای بدهیم؟
می گویم: البته علی مطهری توی لیست اصلاح طلب هاست.
می گوید: شوخی می کنی؟ یعنی من توی این چند ماه روزنامه نخواندم، همه چیز به هم ریخت؟
می گویم: حالا تو چه اصراری داری که بری رای بدی؟ انتخابات هفته دیگه است، مجلس هم که رای گیری بیرون ایران ندارد، برو دست زنت و خواهرش فروز را بگیر، سفری برو…
می گوید: فروز نه، همون قاسم، از این به بعد به او بگو قاسم.
بعد به من چشم غره می رود و راهش را می کشد و می رود بیرون.

بازگشت به صفحه اول