سوال این نوشتار کوتاه چنین است: آیا هر آنچه حق ما تلقی می شود اخلاقی هم هست؟ یا هر آنچه امری اخلاقی به حساب می آید جزو حقوق آدمیان هم به شمار می آید؟ پاسخ من به هر دوی این سوالات به توضیحی که خواهم داد خیر است. یعنی نه حق داشتن لزوم اخلاقی می آورد و نه اخلاقی بودن امری را جزو حقوق ما می آورد.
فرض کنید کسی در مقابل شما نشسته است و مشغول خوردن غذایی چرب و پر از شیرینی است. هم چنین فرض کنید این فرد از دیابت رنج می برد و می داند که چنین خوراکی هایی برای او مضر است. محتمل شما از او می پرسید چرا چنین می کنی؟ اگر این فرد در جواب شما بگوید چون حق من است شما قانع خواهید شد؟ البته که نه. سبب آنجاست که استدلال او به تعبیر فیلسوفان هنوز «باز» است و پاسخ سوال شما داده نشده است. شما به سادگی می توانید در ادامه دوباره سوال کنید چرا و به چه دلیل از حق خود استفاده می کنی؟ اینجاست که فرد باید دلیلی برای استفاده از حق خود اقامه کند و صرف ارجاع به حق بودن بار او را بار نمی کند. یعنی فرد مذکور باید بتواند نشان دهد دلیلی برای استفاده از حق آسیب رساندن به بدن در این مثال خاص در ذهن دارد یا دست کم بتواند ادله رقیب برای استفاده نکردن از این حق در این مثال خاص را از صحنه به در کند. البته می توان گفت تقریبا جای تردید نیست که فرد مذکور با اینکه از حق خود استفاده کرده است اما اخلاقی رفتار نکرده است.

مگر حق بودن امری به تنهایی می تواند دلیل اخلاقی برای انجام آن عمل شود. به باور من، آنچه در پاسخ به این سوالات باید لحاظ شود این است که چرا استفاده از چنین حقوقی در چنین موارد خاصی رواست؟

همین داستان را می توان در موارد پیچیده تر اخلاقی به کار بست. برای مثال به پدیده های بحث انگیزی نظیر خودکشی، آزادی بیان و روسپی گری نظر کنید. هستند بسیاری که برای دفاع از این پدیده ها به حق بودن آنها ارجاع می دهند و گمان می کنند کار استدلال خاتمه یافته است. یعنی گمان می کنند برای موجه پنداشتن این پدیده ها همین میزان کافیست که از حق بودن آنها و تاریخ مبارزات سخت اجتماعی و سیاسی برای بدست آوردن این حقوق سخن به میان آورد. اما حقیقت اینست که فرض کنید کسی با حق بودن این پدیده ها مخالفتی نداشته باشد. یعنی کسی با عقلانیت جدید و اعلامیه حقوق بشر بر سر مهر باشد و در حق بودن این پدیده ها شک نکند. با همه این وجود، عجیب نیست در پاسخ به این که چرا خودکشی امر روایی است یا چرا در این مصداق خاص این سخن را گفته اند یا چرا روسپی گری مجاز است حق بودن این موارد را به رخ می کشانند! مگر حق بودن امری به تنهایی می تواند دلیل اخلاقی برای انجام آن عمل شود. به باور من، آنچه در پاسخ به این سوالات باید لحاظ شود این است که چرا استفاده از چنین حقوقی در چنین موارد خاصی رواست؟ در حقیقت سوال بر سر دلیلی است که فرد استفاده کننده از این حقوق باید اقامه کند. اگر دلیل او موجه بود می توان گفت او از حق خود به نحو اخلاقی استفاده کرده است. اما اگر او نتوانست دلیلی اقامه کند یا دلیلی علیه استفاده از حق او در شرایط خاص موجود بود او عمل روایی انجام نداده است. برای مثال فرض کنید شما از کسی بپرسید چرا قصد خودکشی دارید؟ او در جواب بگوید چون حق من است. باز از او بپرسید چرا از حق خود استفاده می کنی؟ او در جواب بگوید چون به اندازه کافی پول ندارم تا دور دنیا را سفر کنم می خواهم خودکشی کنم. پر واضح است که دلیل او برای استفاده از چنین حقی علیل است و عموم عقلا او را ملامت خواهند کرد. اما فرض کنید بیماری که پزشکان از درمان او قطع امید کرده اند و در رنج است قصد پایان دادن به زندگی خود می کند. هستند فیلسوفانی که عمل این بیمار و دلیل او برای خاتمه دادن به زندگی را موجه بدانند؛ صرف نظر از اینکه او از حق خود استفاده کرده است.
به سر وقت سوال دوم برویم. اگر من تا به حال درست استدلال کرده باشم، می توان ادعا کرد حقوق به تنهایی ما را مجاز به عمل نمی کنند بلکه قائم به وجود دلایل اند. تا وقتی دلیل اخلاقی موجهی له آنها یافت نشود به سختی می توان به روا بودن آنها حکم داد. اما اگر حقوق به صرف حق بودنشان اخلاقی نمی شوند، آیا امور اخلاقی به صرف اخلاقی بودن حق ما به حساب می آیند؟ برخی امور اخلاقی هستند که می توان گفت به تعبیر ضعیف و نحیفی از حقوق ما هستند. یعنی کنشگر اخلاقی مختار است آنها را برگیرد یا فروگذارد. این ارزشهای اخلاقی را کانت «افعال استحبابی» می خواند. به عنوان نمونه فرض کنید در کنار دریا ایستاده اید و فرزند شما و دوست فرزند شما مشغول شنا کردن اند. اگر به ناگاه طوفانی در بگیرد و شما فقط فرصت نجات یک نفر را داشته باشید چه می کنید؟ محتمل شما مثل عموم آدمیان فرزند خود را انتخاب می کنید و البته علمای اخلاق هم شما را ملامت نمی کنند. اگر شما دوست فرزند خود را نجات دهید یک کار فوق طاقت اخلاقی کرده اید و از این حیث مستحق پاداشید. اما نکته این است اخلاق بر شما تکلیف نکرده است که چنین کنید. کار شما تطوعی یا مستحب است.

اخلاق همیشه و همه جا فوق حقوق می نشیند. ما حقی را برمیگیریم چون اخلاقی است یا دست کم منافاتی با اخلاق ندارد.

با این وجود، همه امور اخلاقی شبیه مثال بالا نیستند. افعال اخلاقی ای وجود دارند که از حقوق ما به شمار نمی آید. یعنی اینگونه نیست که بتوان آنها را بر نگرفت. فرض کنید ما می دانیم عدم اضرار به غیر امر اخلاقا روایی است. به همین جهت می دانیم که آزار رساندن به یک کودک بی گناه نارواست. آیا با این فرض می توان گفت عدم اضرار به غیر جزو حقوق ماست و می توان در شرایطی به کودک بی گناه آزار رساند؟ ابدا. سبب آنجاست که عدم اضرار به غیر از تکالیف اخلاقی بدیهی ماست. یعنی چون تکلیف ماست برای ما دلیل اخلاقی فراهم می کنند تا به آنها عمل کنیم. تکلیف بودنشان برای دلیل آفرین بودنشان کافی است و از این حیث که از زمره تکلیف ما هستند ضرورتا برگرفتنی اند و اینگونه نیست که مثل حقوق بتوان در مواردی آنها را برنگرفت.
سخن را به پایان ببرم. همه این امور خبر از یک اصل مهم میدهد: اخلاق همیشه و همه جا فوق حقوق می نشیند. ما حقی را برمیگیریم چون اخلاقی است یا دست کم منافاتی با اخلاق ندارد. گمان نمی کنم چندان محتاج استدلال باشد که می توان حقوقی را برشمرد که اخلاقی نباشد و به همین سبب برنگرفتنی. می توان از حق برده داری سخن گفت با اینکه اخلاق دیگری در آن غایب است. آبراهام لینکلن راست می گفت که «اگر برده داری ناروا نباشد، هیچ چیز ناروا نیست».

بازگشت به صفحه اول