جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام‌- قسمت چهاردهم

تحریر محل نزاع

در قلمرو موضوع جهاد تتمه‌ای باقی مانده که ناگزیر لازم است بدان به طور مستقل پرداخته شود و آن موضوع چند حمله به چند کاروان تجاری و یا گروه نظامی قریش از سوی پیامبر اسلام و مسلمانان در مدینه است.

چنان که در سیره‌ها و تاریخ نگاری‌های عصر نبوی آمده است، از اواخر سال نخست هجرت (هرچند برخی گفته اند از اوایل سال دوم بوده)، به فرمان نبی اسلام، به چند کاروان قریش در حوالی مدینه حمله نظامی صورت گرفته  و در چند سال بعد نیز ادامه یافته است. چگونگی این حملات، که جملگی سریه بوده و نه غزوه[۱]، این گونه بوده که پیامبر به گروهی (از چهار‌پنج نفر گرفته تا شصت نفر) با فرماندهی شخصی معین ماموریت می داده به سراغ فلان کاروانی بروند که در مسیر راه تجاری مکه‌شام در حرکت بوده است. این شمار سریه‌ها چندان زیاد نیست و غالبا نیز یا بدون برخورد پایان یافته و یا بدون پیکار و برخورد نظامی فیصله پیدا کرده و در صورت برخورد نظامی نیز تلفات بسیار محدودی از دو سو داشته است.

در اینجا مراد گزارش تاریخی از چند و چون این نوع سریه‌ها نیست، بلکه به مقتضای طرح و تدوین این جستارها، برآنم تا تأملی در چرایی این رخدادها داشته و در واقع به علل و اهداف چنین اقداماتی بپردازم. اهمیت ماجرا این است که، به مقتضای فضای فکری و مدنی جدید و در چهارچوب ارزش‌های حقوق بشری نوین، چنین اقداماتی از سوی نبی اسلام با پرسش‌های جدی مواجه شده و در واقع به ابهاماتی دامن زده و انتقادهایی را برانگیخته است. پرسش هایی از این دست که: آیا این حملات به انگیزه غارت و به دست آوردن اموال بوده است؟ در این صورت، افزون بر مقتضای فکری جدید، آشکارا با برخی از آموزه‌های قطعی اخلاقی و سیاسی اسلام و پیامبرش نیز در تعارض قرار می گیرد. اگر جهاد ابتدایی جایز نیست، چنین برخوردهایی را چگونه می توان توجیه کرد؟ به ویژه حمله به کاروان تجاری قریش در سال دوم، هرچند حمله ناکام، زمینه ساز جنگ مهم بدر شد.

چند نظریه در تحلیل و تعلیل حملات نظامی به کاروانها

در این مورد نیز، مانند بسیاری از رخدادهای صدر اسلام، بررسی‌ها و تحلیل‌های مختلفی ارائه شده و نظریات متنوعی اظهار شده است. در یک سو، منتقدان اسلام و سنت مسلمانی، یکسره این نوع اقدامات را تحت عناوینی چون «راهزنی» و «زورگیری» و «غارت» محکوم کرده و در سویی دیگر، کسانی عموما از دین باوران و مؤمنان، یکسره به دفاع و توجیه برخاسته اند. تکلیف هر دو دسته روشن است اما در این میان، برخی تحلیل گران غربی و نامسلمان کوشیده اند واقعه را همدلانه و در عین حال معقول تحلیل کنند و من می کوشم چند اظهار نظر از این شمار را بیاورم. بی‌تردید این تحقیق کامل نیست و با تفحص بیشتر می توان اظهار نظرهایی از این دست نیز یافت ولی فعلا به نقل همین چند تحلیل به عنوان نمونه بسنده می کنم.

در آغاز تحلیل ماکسیم رودنسون را می آورم. وی در کتاب «محمد» خود در جایی می نویسد: «حملات اولیه، مسئله بزرگی نبودند. آنها به طور خاص سود چندانی نداشتند، چون برای عرب‌ها این تاخت و تاز امری معمول بود. وقتی مشخص بود که هم افراد کاروان بسیارند و هم محافظت می شوند از درگیری اجتناب می شد. مهاجرین توجه داشتند تا حد ممکن از ریختن خون جلوگیری کنند. از ترس این که مبادا گرفتار تسلسل انتقام کشی شرارت بار گردند، امری که علاقه چندانی به آن نداشتند». او در فرازی دیگر در همین مورد می نویسد: «این هم ضمنا بایستی درک می شد که رفتار آنها، پاسخ ساده‌ای بود به تقاضاها و شرایطی که در آن قرار گرفته بودند. اعضای جامعه جدید، امکانات ناچیز و وسیله ی معیشت ناچیزتری در اختیار داشتند. ما می دانیم که توانمندی‌های فوق العاده آنها، کاهش یافته بود. زندگی کارگری جاذبه چندانی نداشت، هرچند مواهب تجاری یک آدم تاجر مانند عبدالرحمان بن عوف استثنایی بود، و هیچ یک از مهاجرینی که از مکه آمده بودند نمی توانست طرحی برای خرید زمین در مدینه داشته داشته باشد، چون تمام زمین‌های کشاورزی تقسیم شده بود. در نتیجه اکثر مهاجرین منبع درآمد منظمی نداشتند. محمد نیز یک زندگی معمولی را با کمک هواداران‌اش سپری می کرد، و آنچه بیش از هر چیز جدی و با اهمیت می نمود این بود که جامعه جدید در کل هیچ سرمایه ی مالی از خود نداشت. از این رو این شرایط می بایستی تغییر می کرد. در عربستان، راهزنی و کاروان گیری – که با معیارهای ما به سختی بتوان آن را مانند سایر امور توصیف کرد- شیوه ی معمول زنده ماندن محسوب می شد به خصوص وقتی که راه دیگری وجود نداشت. با این موضوع همه نویسندگان غیر عرب موافق اند و واقعیت این است که در ادبیات خود عرب‌ها در پیش از اسلام نیز فراوان مورد تأیید واقع شده است. هدف‌های واقعی این حملات که توسط محمد افزایش می یافت، قبیله قریش یعنی قبیله خود محمد بود. . . .علاوه بر این، تهاجم به قریش، ناراحتی تبعیدشدگان از مکه را تخفیف می داد . . .».[۲]

ویل دورانت در «تاریخ تمدن»اش درباره انگیزه و ماهیت این تهاجم به کاروانهای تجاری مکیان می نویسد: «مهاجرت دویست خاندان مکی به مدینه باعث کمبود غذا در مدینه شد. محمد این مشکل را چنان حل کرد که مردم گرسنه می کنند. به دست آوردن غذا از هر جا که شد. پس به پیروان خود فرمان داد به رسم معمول قبایل عرب به کاروانهایی که از حدود مکه می گذشتند بتازند وقتی این غارت‌ها با پیروزی قرین می شد چهار پنجم غنایم را به مهاجمان می داد و یک پنجم باقی را برای کارهای خیریه و دینی باقی می گذاشت. مردی که در این تصادم‌ها کشته می شد سهم غنیمت او را به بیوه‌اش می دادند و پاداش خود او بهشت بود».

در پاورقی همان صفحه (ظاهرا به دست مترجم) چنین آمده است: «دست اندازی فقط به قافله‌های مکه بود. مسلمانان که از ستم مکیان خانه و اساس و منابع زندگی خود را رها کرده به شهر دیگری پناه برده بودند حق داشتند در مقابل قافله‌های این شهر ستمگر را رها کنند. این قانون حیات است و همه شرایع و قوانین مقرر جهان «استنقاذ» – یعنی این که عوض مالی که به زور از شما برده اند مال دشمن را تصرف کنید – را پذیرفته اند. بعلاوه اسلام به عنوان یک نظم جدید، حرمت از مال و خون مخالفان اسلام برداشته بود».[۳]

خانم آرمسترانگ نیز در ارتباط با همین رخداد می گوید: «به رغم نیاز مهاجرین به ممر درآمد، غنیمت گیری هدف درجه اول او نبود. مهاجمان بعضا دست خالی بر می گشتند، اما درگیری‌ها حداقل مسلمان‌ها را در کانون توجه مکه قرار می داد».[۴]

حسن ابراهیم نیز می گوید «پیغمبر بارها گروهی از مسلمانان را بیرون فرستاد تا مردم قریش را از نیروی مسلمانان بیمناک کند».[۵]

گیورگیو نیز در کتاب «محمد پیغمبری که از نو باید شناخت» در این مورد شرحی تا حدودی متفاوت دارد. او می نویسد: «طائفه قریش، که گفته شده ده قبیله بود، تمام جاده‌های کاروان روی شمال جزیره العرب را تحت کنترل قرار داد و توانست که شهر مدینه را در محاصره اقتصادی قرار بدهد به طوری که دیگر خواربار به مدینه نرسد . . .پیغمبر اسلام از محاصره اقتصادی مدینه خیلی متأثر بود برای این که می دید که طائفه قریش سکنه یک شهر را فقط برای دشمنی با او و مسلمین محکوم به گرسنگی کرده اند . . .محمد متوجه شد که نمی تواند با قریش از راه سیاست کنار بیاید و لذا راه دیگر یعنی جنگ را ترجیح داد و تصمیم گرفت که شمشیر را از نیام بکشد . . .پیغمبر اسلام برای طائفه قریش پیغام فرستاد که چون طائفه مزبور مدینه را تحت محاصره اقتصادی قرار داده اند، از این به بعد کاروانهای مکه اجازه ندارند از قلمرو مسلمین عبور نمایند و اگر بخواهند بگذرند ممانعت خواهد شد».[۶]

جمع بندی این آرا

گزیده این تحلیل‌ها و تعلیل‌ها چنین است:

۱-هدف سیاسی یعنی تهدید و بیمناک کردن دشمنی که بالفعل و بالقوه برای تهاجم نظامی به مدینه و به مسلمانان آماده بود (=حملات بازدارنده).

۲-هدف اقتصادی یعنی استنقاذ- این که عوض مالی که به زور از شما برده اند مال دشمن را تصرف کنید، اصلی پذیرفته شده بود و مسلمانان، که اموالشان در مکه در اختیار قریشیان بوده و به ویژه که مهاجرین رانده شده از شهر و دیارشان در فقر مطلق و حتی در گرسنگی کامل به سر می بردند. به تعبیری که گفته شد مسلمانان همان کاری را کردند که تمام گرسنگان می کنند.

۳- هدف روانی یعنی تخفیف آلام رانده شدگان مکی که اکنون در دیار غریب و بیگانه در نهایت رنج و عسرت به سر می بردند.

۴-اگر اشارت گیورگیو درست باشد، انگیزه‌های چنین حملاتی روشن تر است. وفق این تحلیل، این مکیان و قریش بودند که محمد و مسلمانان را در محاصره اقتصادی گرفته و محمد در واکنش به چنان محاصره‌ای سخت و نفسگیر دست به مقاومت زده است. در واقع برای پیامبر راهی جز شکستن محاصره با توسل به زور و ایجاد بیم و هراس در مخالفان مسلح نمانده بود.

با این همه و به رغم این توجیهات تا حدودی منطقی و مقنع، اشکالی که به نظر می رسد این است که این نوع تهاجمات، جنگ ابتدایی جلوه می کند، و این، محل تردید است چرا که ابتدا به جنگ یعنی همان جهاد ابتدایی با مسلمات اعتقادی اسلام و با سنت عام نبوی و مسلمانان صدر اسلام سازگار نیست. مگر این که معتقد شویم که این نوع اقدامات از الزامات گریزناپذیر بوده و در واقع  استثنایی بر قاعده بوده است. این که می بینیم این نوع حملات به تدریج کاسته می شود و به میزان قدرتمندی مسلمانان کمتر می شود، خود نشانی از استثنایی بودن چنین اقداماتی است.

جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام- قسمت سیزدهم

منابع و پانوشت ها


[۱] . «سَریّه» مأموریت نظامی بود که پیامبر در آن حضور نداشت و «غَزوَه» پیکاری بود که پیامبر در آن حضور  داشت و فرماندهی را شخصا بر عهده داشت. جوادعلی (جلد ۵، ص ۳۳۳) می گوید «غزو» در تعریف علمای لغت به معنای طلب است و مهتمرین مورد طلب رزق است، به ویژه در زمان خشکسالی و قحطی، اما استفاده از این اصطلاح در جنگ بدان دلیل است که جنگجویان در پی طمع و غارت بودند.

[۲] . رودنسون، محمد، ۱۹۷-۱۹۹.

[۳] . ویل دورانت، تاریخ تمدن، حلد ۴ (قسمت اول)، ص ۲۱۵.

قابل ذکر است که جمله اخیر این مطلب درست نیست. اسلام هرگز حرمت را از جان و اموال غیر مسلمانان و مخالفان را بر نداشته بود. اموال نیز فقط در جبهه جنگ و همراه جنگاوران حرمت نداشت و غنیمت شمرده می شد. البته اموال یهودیانی که در قلاع خود سنگر گرفته و در همانجا می جنگیدند تمام اموال غنیمت به حساب می آمد.

[۴] . آرمسترانگ، محمد پیامبری برای زمان ما، ص ۱۰۵.

[۵] . حسن ابراهیم، تاریخ سیاسی اسلام، ص ۱۱۸.

[۶] . گیورگیو، محمد پیغمبری که از نو باید شناخت، ص ۱۸۸-۱۹۱.

بازگشت به صفحه اول