جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام-قسمت دوم

عنوان عام این سلسله گفتارها «جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام» است. در نوشتار قبلی، که بر سبیل مقدمه بود، شرحی در باره معنا و مفهوم «جُستار» آمد و اکنون در این مقال برآنم باز پیش از ورود به موضوعات اصلی شرحی در اهمیت تحولات هفتاد سال اول تاریخ اسلام بیاورم تا مدعای من روشنی بیشتر بیابد.

گفته شد که تاریخ قرن نخست و به طور خاص تحولات و دگردیسی های هفتاد سال اول اسلام، چندان مهم است که اگر گفته شود سنگ بنای اسلام در همین دوران ظاهرا کوتاه اما بسیار با اهمیت نهاده شده است، گزاف نیست.[۱] گفتن ندارد این سخن بدان معنا نیست که تحولات بعدی بی اهمیت اند و نقشی در ساختمان فکری و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و در یک کلام ساختمان تمدنی اسلام ندارند، بلکه دعوی این است که در این دوران تغییرات و تحولاتی پدید آمد که تحولات مثبت و منفی بسیاری را در ادوار بعد پی افکند و البته این مدعا در تاریخ نگاری تحلیلی قرون بعد (حداقل از قرن نخست تا قر هفتم) بیشتر مستدل و مدلل می گردد. هرچند در این سلسله نوشتارها نه تنها در مقام تاریخ نگاری تحولات در توالی قرون نیستم بلکه حتی در مقام تاریخ نگاری همان هفتاد سال نیز نیستم؛ در این گفتارها به پاره هایی از تحولات اسلام در هفتاد سال اول پرداخته می شود که بیشتر محل مناقشه اند و به ویژه در دوران ما بیشتر محل ایراد و نقد و نقص قرار گرفته اند.

حال در این مقال می کوشم به عمده ترین دلایل اهمیت یافتن تحولات اشاره کنم:

یکم. تأسیس امپراتوری عربی-اسلامی

نخسین سنگ بنای ساختمان تمدنی اسلام تأسیس و تشکیل امپراتوری عربی-اسلامی از مقطع رحلت نبی اسلام نهاده شد؛ ساختمانی که در فاصله حدود هفتاد سال (تا مقطع مرگ معاویه در سال ۶۰ هجرت) تکمیل شد و البته در ادوار بعد (به ویژه در دوره نخست عباسیان) توسعه و گسترش یافت. البته این سنگ بنا بر سنگ زیرین دیگری نهاده شده بود که همان هجرت پیامبر از مکه به مدینه و تحقق امارت وی در این شهر و در نتیجه تلفیق دو امر متفاوت «نبوت» و «حکومت» است؛ ولی از آنجا که این رخداد خود پدیده بسیار مهمی است، آن را در جستار سوم به طور مستقل پی خواهم گرفت. تعیین تاریخ هجرت به عنوان آغاز تاریخ اسلامی، منشاء و مبدء این تأسیس است.

اگر مسلمانان نظام خاص خلافت را تأسیس نکرده بودند و «دین اسلام» از روزگار پیامبر به بعد و به ویژه در قالب خلافت عربی-اسلامی به صورت مستمر با قدرت سیاسی و حکومت و دولت و منافع، نیامیخته بود، شاید تمدنی به نام اسلام ایجاد نمی شد

می دانیم که پس از درگذشت حضرت محمد، با اعتقاد به عقیده «ختم نبوت»، امر نبوت پایان یافته تلقی شد (البته با استناد به یک آیه و چند روایات[۲]) ولی امر زعامت و امارت ضرورتا می بایست ادامه می یافت؛ چرا که در هرحال، جامعه نمی توانست بدون امارت و فرمانروایی باشد. در آن زمان باور عمومی این بود که امر سیاسی یعنی انتخاب امیر و فرمانروا امری است بشری و در قلمرو اختیارات مؤمنان و به همین دلیل انصار (مسلمانان بومی مدنی) در محلی که بعدها به «سقیفه بنی ساعده» شهرت یافت، گرد آمده تصمیم گرفتند برای خود (به احتمال زیاد فقط برای مردمان مدینه) امیری برگزینند ولی به زودی چند تن از مهاجران (کوچندگان از مکه به مدینه در مقطع پس از هجرت) به سقیفه پیوسته و مدعی شدند «الائمه من قریش[۳]» و با این دعوی فرمانروایی را از آن خود کردند و با ابوبکر (مردی از بنی تیم قریش) به خلافت بیعت شد و بدین ترتیب نظامی پیدا شد که به زودی ذیل عنوان «خلافت اسلامی» شناخته شد.

در خلافت کوتاه ابوبکر، در پی جنگهای ردّه و سرکوبی مخالفان و معترضان داخلی، خلافت تا حدودی قوام پیدا کرد، اما در دوران خلافت خلیفه دوم عمربن خطاب بود که به دلایلی نظام خلافت قوام بیشتری یافت. این امر معلول چند چیز بود. یکی گسترش فتوحات و به ویژه فتح امپراتوری بزرگ و کهن ساسانی ایران، تأسیس دیوان سالاری در خلافت (عمدتا برگرفته از دیوان سالاری پیشرفته ایرانی)، ثروت فراوان خلافت (ثروت برآمده از غنائم فتوحات و هدایا و خراج ها و جزیه و . . .)، دوام خلافت خلیفه (حدود ده سال) و بالاخره اقتدار و درایت شخص خلیفه دوم. البته در دوره خلیفه سوم عثمان بن عفّان، در عین پیدایی شکاف های داخلی در درون جامعه نوبنیاد مسلمانان، خلافت گسترش یافت و حداقل در جبهه خارجی به ثبات بیشتری رسید. به رغم مشکلات داخلی و حتی جنگهای ویرانگر درونی مسلمانان در دوره خلفه چهارم علی بن ابی طالب و بعدتر، در مجموع دستگاه خلافت مقتدارانه بر جای ماند و هر روز استوارتر شد. با انتقال خلافت از شاخه قریشی اموی به شاخه قریشی دیگر یعنی عباسی در سال ۱۳۲ هجرت، خلافت شکل و سیمای نهایی و تثبیت شده ای یافت.

در هرحال تأسیس چنین نظامی (نظامی که تلفیقی بود از نوع امارت رؤسای قبایل در پیش از اسلام و میراث سیاسی پیامبر و بعدتر اثرپذیرفته از نظامات سیاسی ایران و روم)، منشاء تحولات مهمی در شکل گیری اسلام به مثابه یک دین سیاسی و آمیخته با قدرت و تأمین کننده منافع قریش شد. این تحول مهم البته صرفا یک تحول سیاسی نبود، بلکه در این چهارچوب، افکار کلامی و آرای سیاسی و اقتصادی و حقوقی و اخلاقی و عرفانی و فلسفی ویژه ای در ادوار بعد شکل گرفت. مراد این است که از منظر تاریخی نگری (پدیدارشناختی تاریخ)، می توان گفت اگر مسلمانان نظام خاص خلافت را تأسیس نکرده بودند و «دین اسلام» از روزگار پیامبر به بعد و به ویژه در قالب خلافت عربی-اسلامی به صورت مستمر با قدرت سیاسی و حکومت و دولت و منافع، نیامیخته بود، شاید تمدنی به نام اسلام ایجاد نمی شد و یا شکل و شمایل دیگری می یافت، اما بی تردید، اسلام ماهیت و سیمای دیگری می یافت و به هر رو سیر تحولات و سرشت و سرنوشت مسلمانان به گونه ای دیگر رقم می خورد.

دوم. جنگهای ردّه

سنگ بنای دیگری که در تکوین ساختمان دینی و تمدنی اسلام نقش مهمی ایفا کرد، رخداد جنگهای ردّه است که درست در مقطع درگذشت نبی اسلام و در روزهای نخست خلافت ابوبکر و در طلیعه تأسیس خلافت عربی-اسلامی رخ داد. در جستاری مستقل به برخی از وجوه این جنگها و به ویژه انگیزه های سیاسی و اجتماعی آن خواهم پرداخت اما در اینجا برای روشن تر شدن موضوع گزارشی کوتاه می آورم.

جنگهای رده هرچند به تثبیت حکومت و خلافت منتهی شد ولی از جهات دینی و ارزشی مسلمانان را گرفتار انواع مصائب و آسیب کرد.

در همان لحظات نخست رحلت پیامبر و برخی نیز اندکی پیش از آن چند نفری در یمن و حجاز مدعی نبوت شدند و پیروانی یافتند و شماری از قبایل نیز از پرداخت زکات به خلیفه سرباز زدند. شرایط بسیار بحرانی بود چرا که نبی مقتدر و محتشم دین تازه تأسیس درگذشته بود و خلاء آتوریته معنوی و سیاسی او چندان مهم و جدی بود که هنوز هیچ نیرویی نتوانسته بود آن را پر و جبران کند. در چنین فضا و شرایطی از یک سو مؤمنان، به دلیل بحران خلاء قدرت و وقوع اختلافات داخلی بر سر قدرت سیاسی در جریان سقیفه، در نوعی سرگردانی و آشفتگی به سر می بردند و از سوی دیگر شمار زیادی از قبایل غالبا نوآیین پیرامون مدینه و نواحی دوردست تر تغییر دین داده و عملا سر از اطاعت خلیفه (جانشین سیاسی پیامبر) بر تافته بودند. گفته شده در این زمان شمار مؤمنان وفادار بسیار اندک و حتی محدود به مدینه و مکه و برخی نواحی کوچک بود.

در این احوال خلیفه ابوبکر تصمیم گرفت با این شورشیان بجنگد و آنان را به اطاعت از حکومت وادارد. شورشیان دو گروه بودند، عده ای تغییر دین داده و به مدعیان نبوت جدید گرویده بودند و عده ای نیز مسلمان بودند ولی به هر دلیل از دادن زکات مال امتناع ورزیده بودند. با توجه به فضا و شرایط آن روزگار، شاید ارتدادهای مکرر به وسیله مدعیان نبوت و گردآوری پیرو به وسیله کسانی چون اسودبن کعب عنسی،طُلیحه بن خُویلد اسدی و مُسیلمه حنفی (مسیلمه کذاب) نافرمانی و تهدیدی برای جامعه آشفته مسلمانان و خلافت نوبنیاد و لرزان شمرده می شد اما جنگ و خشونت علیه مسلمانانی که فقط از دادن زکات به مثابه یک امر مذهبی به خلیفه (حکومت) خودداری کرده بودند، نه تنها مجاز نبود بلکه نمی توانست هیچ توجیه دینی داشته باشد.

در هرحال اثرگذاری و اهمیت جنگهای ردّه بدین جهت است که برای نخستین بار در اسلام خلیفه و دستگاه حکومتی به خود اجازه داد به بهانه تغییر دین و مهم تر به بهانه امتناع شماری از مسلمانان از فدیه مالی خود به دستگاه حکومتی را «کافر» و «مرتد» اعلام کند و با آنان بجنگد و این سنگ بنای جدیدی شد برای استفاده از ابزار تکفیر و ارتداد سیاسی زیر پوشش دین. این روش و سنت تدوام یافت و به زودی جاودانه شد و هنوز نیز ادامه دارد. به گمان من یکی از عوامل توسعه تفسیق و تکفیر در تاریخ اسلام و سرکوبی هر نوع دگراندیشی در طول این هزار و چهارصد سال و هم اکنون، همین بدعت خطرناک بوده است که در اسلام صدر نهاده شد. جنگهای رده هرچند به تثبیت حکومت و خلافت منتهی شد ولی از جهات دینی و ارزشی مسلمانان را گرفتار انواع مصائب و آسیب کرد. ان شاءالله در جستار مربوط به داستان ردّه شرح بیشتری خواهد آمد و زوایای آن بیشتر شکافته خواهد شد.

سوم. تدوین قرآن

سومین سنگ بنایی که در برآمدن ساختمان دین اسلام و تمدن و فرهنگ اسلامی اثر منفی نهاد جمع قرآن و چگونگی و چرایی آن است. گرچه در باب تاریخ قرآن در قرن نخست در جستاری مستقل خواهم نوشت اما در اینجا به تناسب مقال فقط اشاره می کنم که طبق نظریه مشهور قرآن در زمان خلیفه سوم عثمان جمع و تدوین شد اما این جمع و تدوین به گونه ای انجام شد که محل اختلاف شد و همین اختلافات به سهم خود هم در دین شناسی مسلمانان مولد بدفهمی ها و سوء تفاهمات گردید و هم در تقویت نقارهای سیاسی اثرگذاشت و این هر دو به تدریج مسلمانان را دچار انواع بدفهمی و حتی تاریک اندیشی کرد.

طبق نظریه مشهور قرآن در زمان خلیفه سوم عثمان جمع و تدوین شد اما این جمع و تدوین به گونه ای انجام شد که محل اختلاف شد و همین اختلافات به سهم خود هم در دین شناسی مسلمانان مولد بدفهمی ها و سوء تفاهمات گردید

شرح بیشتر این مدعا بدین بیان است:

هر نظریه ای در باب جمع و تدوین قرآن درست و مقبول باشد (اعم از این که در زمان پیامبر زیر نظر او مکتوب و تدوین شده باشد و یا بعدها در زمان ابوبکر و یا عمر و یا عثمان)، دو امر قطعی است؛ یکی این که، قرآن در زمان پیامبر به صورت کتاب مدون و در داخل دو جلد (بین الدفّتین) نبوده و دیگر این که به ترتیب نزول تنطیم و تدوین نشده بود و حداقل قرآن عثمانی چنین بوده است. حتی اگر هیچ دخل و تصرفی در قرآن عثمانی نشده باشد (که به گمان من چنین است)، باز همین دو امر هر یک به سهم خود مسلمانان را در همان زمان و ادوار بعد دچار مشکلات فکری و تفسیری کرد. واقعیت نخست موجب شده بود که جمع قرآن در زمان عثمان موجب سردرگمی و اختلاف شود، به گونه ای که بعدها شبهه تحریف قرآن (البته بیشتر به نقصان نه افزایش) پیش بیاید؛ شبهه ای که هنوز نیز در اشکال مختلف ادامه دارد. این که به روایت تواریخ قرآن، در زمان پیامبر نیز مصاحف مختلف قرآن وجود داشته و پس از آن در زمان عثمان نیز مصاحف در نزد اصحاب نامدار متعدد بوده است، در زمان جمع قرآن، موجب اختلافی عمیق در وثاقت مصاحف شد و همین اختلاف افرادی مهمی (چون اُبیّ بن کعب و عبدالله بن مسعود) را به مخالفت با قرآن عثمان کشاند؛ اختلافی که بعدتر نیز در بین پیروان آنان با قرآن رسمی ادامه یافت. در همین روند، برخی شیعیان مدعی شدند که قرآن واقعی و کامل فقط نزد علی و امامان دوازده گانه محفوظ است و اکنون نزد امام غایب است و در پایان تاریخ به وسیله آن حضرت معرفی و رونمایی خواهد شد.

موضوع دوم یعنی عدم تنظیم قرآن به ترتیب نزول (به هر دلیل و فرقی هم نمی کند در چه زمانی چنین شده باشد)، نیز موجب شد تا فهم و تفسیر آیات از بستر تاریخی و سیر تطورات حوادث و اسباب النزول خارج شده و در فهم مجموعه قرآن خلل ایجاد شود. به همین دلیل پس از آن شماری از متفکران مسلمان تلاش کردند تا آیات را به ترتیب نزول تنظیم کنند که از جمله آنان مهندس بازرگان است که در اواخر عمر «پا به پای وحی» را نوشت که البته در آغاز راه ماند و به فرجام نرسید.

بر این دو نکته بیفزایید نظریه گفتاری و شفاهی بودن قرآن را که در این اواخر ابتدا محمد ارکون و بعد به صورت جدی تر نصر حامد ابوزید پیشنهاد کرده اند. در این مجال نمی توان در این باب سخنی مفید و مقنع گفت[۴] اما به تناسب مقال می گویم اگر چنین فرضیه ای را قبول کنیم، ناگزیر باید قبول کنیم که فهم سنتی از قرآن در بداندیشی مسلمانان و به ویژه مفسران و عالمان علوم مختلف اسلامی (مانند تفسیر و فقه و کلام و . . .) مؤثر بوده است.

چهارم. جنگهای داخلی

چهارمین عامل اثرگذار در فراز آمدن ساختمان اسلام تاریخی در اسلام صدر، جنگهای داخلی است که از همان جنگهای رده آغاز شد و به شورش علیه عثمان و قتل فجیع او دامن کشید و سپس در زمان خلیفه چهارم علی بن ابی طالب به اوج خود رسید و این همه پس از آن زمینه های تودرتوی اختلافات فکری و سیاسی و فرقه ای گسترده ای را ایجاد کرد؛ اختلافاتی که هنوز نیز ادامه دارد و پیوسته در اشکال مختلف بازتولید می شود.

می توان شرح بیشتری ارائه داد:

وقوع اختلافات فکری و سیاسی و اجتماعی و به ویژه نزاع های قبایلی در تمام جوامع و بیشتر در جوامع کهن و با ساختارهای قبیله ای امری است عادی و تا حدودی طبیعی، اما این نیز طبیعی است که این اخلافات اگر به صورت حاد بروز و ظهور پیدا کند، در روند تحولات بعدی جامعه ها نقش ویرانگری ایفا کند و این حادثه در تاریخ قرن نخست اسلام به شدت رخ داد. با این که اسلام اعراب حجاز و حتی در دوران خلفای راشده تمام عرب زبانان را در نواحی مختلف متحد ساخت و تفرقه های دینی و نزاع های قبایلی دیرین شان را به یگانگی بدل کرد، اما مسلمانان از جهاتی دیگر در درون خود دچار انواع تفرقه و آشفتگی شده و در نهایت در دام خطرناک جنگهای داخلی گرفتار آمدند.

چنان که اشاره شد، جنگهای ردّه، به رغم پیروزی اش در سرکوبی معترضان، نخستین زخم کاری بر پیکر جامعه نوبنیاد مسلمانان حجاز بود که به تدریج به دیگر قلمرو امپراتوری عربی-اسلامی نیز کشیده شد. حتی فتوحات، به رغم این که از جهاتی موجب تحکیم اسلام و خلافت شد و برکات مالی فراوان داشت، اما در نهایت به دلیل تشکیل نظامی و جامعه ای ناهمگون، مسلمانان اولیه و قدیمی را از درون دچار ناهمگونی کرد و همین امر به حاشیه نشینی های اجتماعی و اقتصادی دامن زد و در نهایت شورشیان علیه عثمان عمدتا از همین حاشیه نشینان بودند که البته به وسیله برخی بزرگان و صحابه رهبری می شدند.

دمل چرکین اختلافات داخلی در ماجرای قتل عثمان سر باز کرد ولی عفونت آن در دوران خلافت کمتر از پنج سال علی همه جا را فرا گرفت و زمینه ساز سه جنگ داخلی ویرانگر و سراسر زیانبار علیه مسلمانان شد

دمل چرکین اختلافات داخلی در ماجرای قتل عثمان سر باز کرد ولی عفونت آن در دوران خلافت کمتر از پنج سال علی همه جا را فرا گرفت و زمینه ساز سه جنگ داخلی ویرانگر و سراسر زیانبار علیه مسلمانان شد. نخستین آن جنگ جمل است که در همان روزهای نخست خلافت علی به رهبری همسر محبوب پیامبر (عایشه) و دو تن از بزرگان صحابه (طلحه و زبیر) پدید آمد و هرچند به پیروزی خلیفه قانونی وقت انجامید ولی در نهایت پیامدهای مخربی در پی آورد. در جمل برای مسلمانان قابل قبول نبود که دو گروه از صحابه نامدار و معتبر در برابر هم قرار بگیرند و خون هم را بریزند. اما مسلمانان هنوز از آن رخداد غیر منتظره فارغ نشده بودند که جنگ خونین تر صفین رخ داد که باز در یک سو خلیفه رسمی و قانونی و شمار زیادی از صحابه معتبر بودند و در سوی دیگر شماری از مسلمانان و البته اندکی از صحابه. هرچند این جنگ پیروز قاطع نداشت ولی یکی از یکی از پیامدهای آن ماجرای حکمیت بود و از نتایج آن تفرقه تازه و جنگی خونین تازه ذیل عنوان خوارج بود. خوارج با اندیشه های خاص و افراطی منشاء تغییرات مهمی در تفکر دینی و در قلمرو سیاست شدند.

این جنگها نه تنها موجب ضعف امپراتوری نوپای اسلامی شد بلکه به مباحث اعتقادی و دینی تازه ای دامن زد که تا روزگار ما نیز ادامه دارد. پرسش هایی از این دست که آیا آغازگر جنگ بین مسلمانان، مسلمان است؟ تکلیف شرعی شورشیان علیه حکومت چیست؟ چنین شورشیانی مسلمان اند و یا کافر و مرتد؟ اصولا می توان بر ضد خلیفه ظالم جنگید؟ کفر چیست و ارتداد کدام است و معیارهای تشحیص آنها کدام اند؟ این نوع مباحث بعدها در کلام اسلامی گسترده شد و عمق بسیاری یافت.

در هرحال عوامل چهارگانه یاد شده (بعلاوه عوامل ریز و درشت دیگر و در چرخه تحولات و تعاملات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در پیوند با قدرت سیاسی و دینی)، به تدریج اسلامی پدید آورد و مسلمانانی تربیت کرد که در بستر تاریخی ویژه ای، هم تمدن ساز شد و هم فاجعه بار.

پنجم. تبدیل خلافت شورایی به حکومت موروثی

در پایان ان دوره هفتاد ساله، رخداد مهم تبدیل خلافت انتخابی و شورایی دوران خلفای راشده به حکومت موروثی و خاندانی و تباری، پیش آمد؛ رخدادی که از جهات مختلف در ماهیت اسلام و به ویژه اندیشه و عمل سیاسی مسلمانان اثر گذاشت. در جای خود با دقت و ذکر جزئیات بیشتر به این موضوع مهم بازخواهیم گشت اما اکنون به شرحی کوتاه، در حدی که اهمیت آن را نشان دهد، بسنده می کنم.

پس از اقدام معاویه برای انتخاب ولایتعهد و جانشین خود، حکومت شورایی تبدیل شد نظام سلطنت موروثی و غیر انتخابی، نظامی که شورا و رأی بزرگان و به طریق مردم هیچ نقشی در تعیین حلیفه نداشت

اعراب حجاز تا ظهور اسلام و تأسیس خلافت عربی-اسلامی، هنوز دارای «دولت» و «حکومت» نشده بودند و به همین دلیل نیز نمی توان گفت اینان وارد تاریخ به معنای دقیق کلمه شده بودند. عربان ناحیه مرکزی عربستان و به طور خاص حجاز با مرکزیت مکه و یثرب به صورت پراکنده و خودمختار اداره می شدند. در واقع فرمانروایان آنان رؤسای قبایل بودند. فقط در قرن هفتم میلادی یعنی در آستانه ظهور اسلام اتحادیه ای از از قبابل قریش در مکه نوعی امارت متمرکز ایجاد کرده بودند و آن هم بیشتر درخور عنوان «امارت» است و نه دولت و حکومت. دولت به معنای سیاسی و کنونی آن، پس از اسلام و در پرتو فرمانروایی نبی اسلام در حجاز و بعد در سراسر عربستان تشکیل شد.

اما همین دولت سازی نیز دو دوره را طی کرد. دوره نخست، دوره خلفای راشده است که از ابوبکر آغاز می شود و تا اواخر دوره معاویه ادامه دارد و دوره دوم پس از آن است تا پایان خلافت عباسی در سال ۶۵۶ و به یک معنا تا زوال عثمانیان در سال ۱۹۲۴ میلادی. تفاوت و تمایز اصلی این دو دوره این است که در دوره اول خلیفه از طریق شورای بزرگان و صحابه انتخاب می شد و بعد مردمان عمدتا مدینه با خلیفه برگزیده به خلافت بیعت می کردند و به هرحال خلافت موروثی نبود. می توان گفت در این دوره قریش با الگوی قریش در «دارالندوه» (مجلس شورای قریش برای برگزیدن رئیس که از قرن پنجم میلادی شکل گرفته بود) برای امت اسلامی رئیس انتخاب می کرد اما در دوره دوم پس از اقدام معاویه برای انتخاب ولایتعهد و جانشین خود، حکومت شورایی تبدیل شد به نظام سلطنت موروثی و غیر انتخابی، نظامی که شورا و رأی بزرگان و به طریق مردم هیچ نقشی در تعیین خلیفه نداشت. فقط شرط قریشی بودن و نیز ولیعهد بودن کفایت می کرد.[۵]

این چرخش در چهارچوب تفکر و سنت نیم قرن اول اسلام، کاملا بدیع و بدعت آمیز بود و به همین دلیل از همان زمان تا بعد همواره مورد طعن و ایراد بسیاری از بزرگان (صحابه و تابعین) بوده است. این چرخش نقشی مهمی در سرشت اسلام و سرنوشت مسلمانان تا امروز بازی کرده است. این که روایاتی در دست است که پیامبر دوران خلافت را سی سال و پس از آن را ملوکیت (=سلطنت) دانسته است از این چرخش مهم حکایت می کند.[۶]

تا جستاری دیگر

———————————-

منابع و رونوشت ها:

[۱] . من سالیانی است که در تاریخ قرن نخست اسلام غور و بررسی می کنم و در این غوررسی هایم به این نتیجه رسیده بودم که تاریخ هفتاد سال اول و با اندکی تسامح قرن نخست اسلام سنگ بنای تمام اسلام تاریخی است. اخیرا در کتاب «حماسه حسینی» اثر مرتضی مطهری (جلد ۳، ص ۶۶) به این مطلب برخورد کردم که ایشان از قول شهرستانی در کتاب «الملل والنحل» نقل کرده است که آن مؤلف ملل و نحل در سده پنجم و ششم هجری معتقد بود که تمامی مشکلات و گرفتاری هایی که بر تاریخ اسلام گذشته است، در عقیده باشد یا سیاست، ما را رسد که سرچمشه آن را در حوادث صدر تاریخ بیابیم. مدتی پیش نیز در یکی از نوشته های احمد امین (احتمالا در فجرم الاسلام) خوانده ام که حتی امام مالک در قرن دوم نیز بر همین اندیشه بود. چنین تفطنی و آن هم در سده دوم از بینش و آگاهی تاریخی عالمی چون مالک بن انس حکایت می کند.

[۲] . در جستاری دیگر در باب موضوع مهم خاتمیت خواهم نوشت.

[۳] . در باره این حدیث منسوب به پیامبر در جستاری جداگانه بحث خواهیم کرد.

[۴] . صرفا برای مزید اطلاع خوانندگان به گزارش ابوزید از نظریه ارکون مبنی بر گفتاری بودن قرآن و نقل کوتاهی از آن بسنده می کنم:

«به نظر آرکون، واقعیت قرآنی در گفتار پیامبران شفاهی است که به اعتقاد محمد و مخاطبان او وحی الهی است. از این رو، آرکون میان این «واقعیت» و آنچه او «نوشتار رسمی بسته» نام می نهد، تفاوت می گذارد. نوشتار رسمی بسته، عبارت است از متنی نوشتاری یا همان مصحف که حاصل بازگشت به قرآن عثمان است. قرآن شفاهی-گفتار قرآنی-در زبان و گونه (ژانر) متنی ویژه ای پدید آمد که با موقعیت خاص تاریخی و شیوه بیانی اسطوره شناختی و نمادین پیوند داشت. قرآن شفاهی، پیشایش و از روی سرشت خود دربردارنده تفسیری الهیاتی می بایست در معرض تحلیل ساختاری قرار گیرد. کل سنت تفسیری، عبارت است از فرایند تملک این «واقعیت» از طریق جناح های متفاوت جوامع اسلامی. این متن، تا تاریخ باقی است، به خودی خود، به روی طیف بی نهایتی از تفسیرهای جدید گشوده است، گرچه طرفداران راست کیشی اصرار دارند تفسیری ویژه از قرآن-که در دوره آغازین روند تفسیری تثیبت شده- به حقیقتی مطلق تبدیل کنند. هر گونه پژوهشی علمی در باب قرآن و سنت تفسیری، می بایست این نکته را در نظر داشته باشد که حقیقت دینی-تا جایی که مسلمانان و پیروان دیگر «کتابهای دینی» آن را دریابند-تنها در تعامل دوسویه میان متن وحیانی و تاریخ پیدید می آید و اثر می گذارد». اصلاح اندیشه اسلامی، نصر حامد ابوزید، ترجمه یاسر میر دامادی، ناشر مؤسسه توانا، ، ص ۱۱۸-۱۱۹۱۳۹۴ (نشر الکترونیکی). نظریه ابوزید نیز در همانجا آمده است.

لازم به ذکر است که در چند و چون این نظریه می توان سخن گفت ولی در اینجا هدف صرفا بیان نقش قرآن و ماهیت و چگونگی فهم آن در شکل گیری ساختمان فکری و معرفتی و تمدنی اسلام است و نه بیشتر.

[۵] . البته آنچه گفته شد، گفتمان رسمی و سنت مقبول اعراب مسلمان بود؛ و گرنه، در عمل، جز تا حدودی در خلافت علی بن ابی طالب، در موارد دیگر، شورای بزرگان و به ویژه شورای امت چندان جدی نبود ولی به هر تقدیر هرچه بود، خلافت موروثی نبود و مسلمانان رسما و عملا این نوع حکومت و امارت را مردود می دانستند.

[۶] . در این زمینه روایات زیادی در منابع ذکر شده است. از جمله بنگرید به:

سنن ابی داود، جلد ۲، ص ۴۰۱

نیشابوری، المستدرک، جلد ۳، ص ۱۴۵

مسعودی، مروج الذهب، جلد ۲، ص ۲

ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه، جلد ۲، ص ۷۳۳.

البته این که این نوع روایات چه اندازه معقول و مقبول اند، محل تأمل است و بسیار محتمل است بعدها برساخته شده باشند.

بازگشت به صفحه اول