اینقدر بدم می آید از این آدمهایی که تا کفشت را واکس می زنی می گویند چقدر جوان شدی! وقتی جوراب سفید می پوشی می گویند چرا جوان شدی و اگر موهایت را شانه زده باشی، می گویند ماشاء الله، صد سال جوانتر شدی. یعنی من این همه زحمت کشیدم، پیر شدم، تعارف می زنند که چه خوب است که جوان شدی. اگر ما جوان نخواهیم بشویم کی را باید ببینیم؟ همین حرف را زدم که ثامنی عصبانی شد و گفت: نمی خواهی بشوی به من چه، برای چی هی تف می پاشی توی صورت من.
باور کنید من تف توی صورتش نمی پاشم، یعنی اصلا من کاری نمی کنم، نمی دانم چرا وقتی در حال عصبانیت حرف می زنم، انگاری که یکی از ماشین های آبپاش که توی پارکها آب می پاشد، صاف ایستاده وسط پارک و هر کسی از آنجا رد می شود خیس می کند. می گویم: تقصیر من نیست، هی تو اصرار می کنی که ثابت کنی من جوان شدم. من نمی خواهم جوان بشوم.
گفت: اصلا شما نسل قبلی همه تان همین هستید، همین شما هستید که انقلاب کردید، همین شما هستید که زمان حمله اعراب جلوی آنها را نگرفتید، همین شماها هستید که در جنگ ایران و روس مملکت را به دست روس ها دادید؟ همین شما روشنفکران خائن؟
می گویم: اوهوووووی! کجا داری می روی؟ همچین حرف می زنی انگار من دایناسور تری سراتوپس هستم. من پنجاه و نه سالم هست، جنگ ایران و روس و حمله اعراب که زمان بچگی من اتفاق نیافتاده…
می گوید: ولی قبول داری که شما می توانستید جلویش را بگیرید و نگرفتید؟
می گویم: نه، اصلا قبول ندارم….
می گوید: اصلا نسل شما همین است، بخاطر نسل شماست که ما نسل سوخته از بین رفتیم…
خیره می شوم به قیافه اش. مدتها بود در قالب نسل جوان نرفته بود. می گویم: الآن شما دقیقا جزو نسل جوان هستید؟
می گوید: نسل جوان نه، نسل سوخته، الآن هم من ماندم توی این انتخابات کاندیداهای نسل من کجا هستند؟ چرا نباید ما جوانها مجلس را بگیریم؟ چرا نباید ما جوانها برویم مجلس خبرگان؟ نیازهای نسل من چه می شود؟
یعنی من از وقتی یادم می آید من و ثامنی هر وقت می خواست درباره آینده حرف بزنیم، او همه زندگی را متعلق به جوانان می داند، ثانیا خودش را هم جوان می داند. حتی اگر شصت سالش هم باشد، بیست سال قبل که طرفدار خاتمی بود، سی ساله بود و به خودش می گفت « ما جوانان» و همه چهل ساله ها را موجوداتی مشرف به موت، در حال احتضار و عامل همه مشکلات قبلی می دانست. حالا هم که شده پنجاه هنوز خودش را جوان می داند و معتقد است هفتاد ساله ها موجوداتی مشرف به موت، در حال احتضار و عامل همه بدبختی های قبلی هستند. آن روز به من می گوید: این برنی سندرز نماینده جوانان آمریکاست. حالا طرف نصف سن خدا را دارد، می گویم: تو می دانی رای دهندگان آمریکایی سن متوسط شان بین چهل تا پنجاه است؟
می گوید: اصلا من چکار به آمریکایی ها دارم، من به خودم فکر می کنم که نسل جوان تلف شده ایم، ای خاک بر سر ما که شما شدید نسل قبلی، تو یادت هست من زمان خاتمی چکار می کردم؟
می گویم: وقتی خاتمی رئیس جمهور شد تو سخنگوی دفتر تحکیم وحدت بودی؟
می گوید: بله، ما در آن زمان تمام قدرت را در دست داشتیم…
می گویم: همان موقع که رفته بودی ۳۲ روز زندان…
می گوید: بله، البته ما زندانی بودیم، ولی همه قدرت دست ما بود.
می گویم: از توی زندان قدرت دست شما بود؟
می گوید: چه فرقی می کند؟ ما اگر دست تکان می دادیم یک میلیون نفر می آمدند توی خیابان…
می گویم: ولی تو که نمی توانستی توی زندان انفرادی دست تکان بدهی…
کمی کوتاه می آید و می گوید: می توانستم، ولی کسی نمی دید…
می گویم: بعدا هم که می خواستی نماینده شورای شهر تهران بشوی….
می گوید: جوان ترین عضو شورای شهر تهران، آن موقع هنوز چهل سالم هم نشده بود.
می گویم: الآن هم که هفده سال از آن موقع گذشته، هنوز جزو نسل جوان هستی.
می گوید: یعنی فکر کن، من سی سالم بود جوانی نکردم، چهل سالم بود جوانی نکردم، پنجاه سالم بود جوانی نکردم، یعنی ما نسل جوان باید چکار کنیم؟ چرا شما پدر و مادرها زندگی ما را به باد دادید، می دانی! من دقیقا احساس اسکارلت اوهارا را دادم، یک برباد رفته بدبخت…
می گویم: یعنی من که هشت ماه از تو بزرگتر هستم، همسن پدر توام؟
می گوید: پدرم بخدا از تو جوان تر بود، جوانی یک چیزی است که به سن و سال و قیافه و هیچی نیست، اصلا به هیچ چیز مربوط نیست.
می گویم: تو بیست ساله بودی چی شد جوانی ات از بین رفت؟
می گوید: بدبختی، من دقیقا بیست سالم بود که انقلاب شد و تمام زندگی من از بین رفت، قبل از انقلاب چاتانوگا داشتیم، پارادیزو داشتیم، نایت کلاب داشتیم…
می گویم: آن وقت تو چکار می کردی؟
می گوید: من داشتم انقلاب می کردم، بخاطر جوانان، بخاطر اینکه نسل جوان گرفتار کاباره و موسیقی مبتذل و این آشغالها نشوند….
می گویم: بیست و پنج ساله بودی چطوری جوانی ات تلف شد؟
می گوید: تمام وقت گرفتار بودم، آمده بودم فرانسه، زبان می خواندم، درس می خواندم، زن داشتم، هر هفته دو روز مجبور بودیم برویم مهمانی خانه این و آن، دائم جوانی مان تلف می شد، توی این پارتی و آن پارتی، البته عاشق یک دختری هم شده بودم، که از دستم رفت، واقعا جوانی ما به باد رفت.
می گویم: زن داشتی، دوست دختر هم داشتی، جوانی ات هم به باد رفت؟ حتما دخترک به تو خیانت کرد؟
می گوید: نه، نادین تا آخرش بود، من چطوری بگویم، من خیانت کردم، چون فرهنگ مان به هم نمی خورد، با یک دختر ونزوئلایی دوست شدم. واقعا جوانی ام از دست رفت.
می گویم: یعنی چون فرهنگ ات به دخترک ونزوئلایی می خورد، جوانی ات از دست نمی رفت؟
می گوید: نه، اصلا، اگر فرهنگ مان می خورد که با هم می ماندیم. ولی کلا جوانی ام از دست رفت.
می گویم: سی ساله بودی جوانی ات چطور از دست رفت؟
می گوید: همه اش گرفتاری داشتیم، برگشته بودیم تهران، یک شب میهمانی خانه این فامیل، یک شب میهمانی خانه فامیل زنم، میهمان هم نداشتیم خودمان پارتی می دادیم، اگر فکر کنی وقتی برای جوانی کردن داشتیم، نداشتیم، تمام جوانی ام تلف شد.
می گویم: یعنی جوانی ات در میهمانی تلف شد؟
می گوید: آره، فکر کن اینهمه جوانهای دنیا خوش می گذرانند، ما مجبور بودیم یا برویم میهمانی، یا برویم شمال، یا برویم ترکیه کنسرت اندی و ابی.
می گویم: کی فکر کردی جوانی ات کاملا از بین رفته؟
می گوید: همین سه سال قبل، احساس یاس فلسفی کرده بودم، بدجور. یعنی صادق هدایت مرا می دید، درجا سکته را می زد. خیره می شدم به دیوار، آه می کشیدم، اصلا ته نیهیلیسم بودم. از تهران آمده بودم با فرنگیس لاس وگاس بودیم، بدون پول، حتی ده دلار هم نداشتم، یعنی پانصد دلار باخته بودم، هر چی به فرنگیس گفتم دویست دلار بده من روی این شماره بگذارم، هزار دلار می برم، نداد. گفت برو توی اتاق هتل از پول خودت بردار، هیچ وقت اینقدر احساس فقر و بیچارگی نکرده بودم، تا بروم بالا از اتاق هتل پول بیاورم، جوانی ام از دست رفت. یک ربع طول کشید.
می گویم: حالا می خواهی چکار کنی؟ برای جوانی از دست رفته ات می خواهی چه کنی؟
می گوید: می خواهم به مهرداد بذرپاش رای بدهم، فکر کنم حرف جوانها را می فهمد. خودش هم جوان است.
چشمم چهارتا می شود، می گویم: ثامنی! آخر مهرداد بذرپاش؟ درست است که خودش جوان است، ولی طرفدار جنتی است که دو دور کیلومتر صفر کرده. تازه! تو که نمی توانی از دور رای بدهی. اصلا رای گیری در اینجا که نیست….
یک دفعه یک نگاه عجیبی به من می کند، می گوید: به من دقت کن.
دقت می کنم، راستش را بخواهید من سالهاست به او دقت کردم، ولی تا حالا چیزی که در اثر دقت بفهمم به دستم نیامده. می گویم: به چی دقت کنم؟
می گوید: به تیپ! به قیافه! من شبیه کی هستم؟
نگاهش می کنم، قیافه اش شبیه اکبر عبدی در سوته دلان است، می گویم: یک کمی شبیه جورج کلونی هستی. کمی هم براد پیت….
نگاهی از سر خوشحالی می کند: من همیشه به قدرت تشخیص تو اعتقاد داشتم، ولی شبیه یکی دیگر هستم، فکر کن چانه ام ده سانت درازتر باشد…
تصور می کنم، ولی کسی به ذهنم نمی رسد، می گویم: مریلین مونرو؟
می گوید: در این مورد که لطف داری، ولی یک چیزی به خودت بگویم، به کسی نگو، این آمریکایی ها هر وقت اسم من را می شنوند، از من امضا می گیرند. من هم چون لهجه غلیظ تگزاسی دارم، کسی نمی فهمد که من آمریکایی نیستم.
می گویم: با کی عوضی می گیرند؟
می گوید: درست نگاه کن، خودت می فهمی.
هرچه نگاه می کنم به تنها کسی که شبیه است اکبر عبدی در سوته دلان است، می گویم: خودت بگو…
خیره می شود توی چشمهایش، بعد با حالتی که انگار مرحوم آنا نیکول اسمیت در آخرین لحظات حیات شوهر پیرش، در حال استریپ تیز نزدیک شود، خیره به وسط چشم، با عشوه به طرفم می آید و می گوید: من شبیه میت سامنی نیستم؟ همه مرا اشتباه می گیرند، تا می گویم من سام هستم، ثامنی، می گویند اوه! تو میت سامنی هستی، همان که کاندیدای جمهوریخواهان بود. من هم اصلا به روی خودم نمی آورم و می گویم آره.
به او خیره می شوم، حالا چطوری جمعش کنم. می گویم: یک چیزی بگویم ناراحت نمی شوی؟
می گوید: نه، ما نسل جوان اصلا از این چیزها ناراحت نمی شویم.
می گویم: اسم آن کاندیدای ریاست جمهوری میت رامنی بود.
یک دفعه حالت چهره اش عوض می شود، لب زیرش می لرزد، خیره می شود به دیوار، موبایلش را برمی دارد، از در خانه خارج می شود، و در را آهسته پشت سرش می بندد.
چند لحظه بعد برایم یک تکست مسیج از ثامنی می رسد، که نوشته: « برای همیشه، خداحافظ»

بازگشت به صفحه اول