چرا دروغ در یک جامعه رواج می یابد؟ و چگونه می شود که افراد نه تنها دیگر به دروغ حساسیتی نشان نمی دهند٬ بلکه بخشی از زندگی روزمره آنها می شود. بالطبع همانند هر پدیده اجتماعی دیگر٬ «دروغ» نیز از عوامل مختلفی تغذیه می شود و در این یادداشت سعی می کنم به برخی از از اسباب آن اشاره کنم.

مدعای اصلی این یادداشت این است که گاهی دروغ مقتضای زندگی کردن در برخی جوامع می شود و این امر می تواند ناشی از تضاد میان نظام ایدئولوژیک حاکم بر جامعه و تمایلات فردی باشد. هنگامی که نظام ایدئولویک عاجز می شود تا انسان مورد نظر خود را بازتولید کند در این عجز و در تعارض فرد و سیستم است که دروغ نه تنها ممکن بلکه به امری ایجابی مبدل می شود. در چنین فضائی٬ فرد احساس می کند نمی تواند در جامعه«خودش» باشد. در بسیاری از ساحت ها او مجبور می شود که آرزوها٬ امیال٬ تحلیل ها و زندگی اش در عرصه عمومی را به گونه ای نمایش دهد که خود نیز به آن باور ندارد. مشکل در نمایشی بودن این نوع زندگی نیست. از منظر جامعه شناسی٬ همه در عرصه اجتماعی در حال ایفا کردن نقش و در حال بازی کردن هستیم. مشکل صداقت و باور ما به این نمایش است. اینکه ما می دانیم در بسیاری از جاها در نقشی که ایفا می کنیم صادق نیستیم. به حرف هایی که در عرصه عمومی می زنیم باور نداریم و در حال ایفای یک نقش دروغین هستیم. این دروغ بودن و پذیرش ما به اینکه «در حال دروغ گفتن هستیم» است که موضوع را پیچیده وجالب می سازد. اما در اینجا می خواهم بگویم از قضا دروغ٬ همچنانکه تصور می کنیم شاید بد نباشد و ضرورتی اجتماعی آن را ممکن و ضروری ساخته است. این دروغ است که به جامعه پویایی داده و تحقق آن را ممکن ساخته است. به فرد کمک می کند تا تحت فشار هنجارهای سیاسی و اجتماعی٬ زندگی روزمره اش را با کمترین هزینه ای به پیش ببرد٬ در عین حالی که به ذات خویش کمتر خیانت کند. باورها و هویت خودش را حفظ کند و خویشتن خویش را سالم نگه دارد.

در برابر سیستمی که می خواهد همه وجود و ذات و خویشتن این انسان را دگرگون سازد و به شکلی که می خواهد در آورد٬ سه راه برای واکنش یک فرد وجود دارد. اول آنکه تن به این تغییر بدهد و هویت خود را به مقتضای انتظار اجتماعی یا سیاسی دگرگون کند (دگردیسی). واکنش محتمل دوم مقاومت علنی در برابر فشارهای یک سیستم است. این روش هزینه های فراوانی بر زندگی شخص دارد و در بسیاری از حالت ها به انزوا٬ حذف٬ زندان و یا مهاجرت منجر می شود (مقاومت آشکار). حالت سوم نیز مسیری است که بسیاری در جامعه اتخاذ می کنند و آن کشیدن یک مرز بین دو نوع خویشتن است. خویشتن و هویتی که به آن باور دارند و خویشتن و هویتی که در زندگی اجتماعی از خود بروز می دهند: دروغ و شاید نفاق (که به جای آن بهتر است از کلمه نقاب استفاده کنیم) نیز٬ راهی است برای در امان بودن از فشارهای جامعه تمامیت خواه و همزمان حفظ اعتقادات٬ باورها٬ و هویت درونی که به آن مقاومت پنهان می گوییم. تجربه نشان داده است که تعداد اندکی حاضرند مقاومت آشکار را برگزینند و بسیاری در برابر فشار هنجارها راه دیگری را بر می گزینند.

اجازه دهید دروغ و نقاب را با پدیده ها و تکنیک مشابهی مقایسه کنم. زنانی که برقع به صورت می زنند می توانند دلایل متفاوتی برای آن داشته باشند. برقع برای آنها ممکن است رمزی برای تقوی و پرهیزکاری باشد. در زمینه های دیگر می تواند معنائی متفاوت پیدا کند. برای مثال٬ در برخی جوامع زن نمی تواند وارد عرصه عمومی شود٬ مگر آنکه برقع بر صورت اندازد. در چنین جوامعی برقع به یک ابزار رهایی بخش برای زن مبدل می شود و زنان با استفاده از برقع فرصتی برای حضور خود در جامعه فراهم می کنند. برقع برای این زنان آزادی بخش است. آنان را از قفس خانه رها می سازد و این زنان تصور می کنند که با هزینه ای اندک از شر تمامیت خواهی مردانی که می خواهند آنان را در چارچوب چهار دیواری خانه محصور کنند، نجات پیدا می کنند. آنها هم محیط اطرافشان را قانع می سازند که با برقع از شر نامحرم در امانند و هم آنکه زیر آن نقاب٬ خویشتن خود را حفظ می کنند و می توانند وارد عرصه عمومی شوند. دروغ نیز گاهی همین کاربرد را پیدا می کند.

دلیل دیگر پدیده دروغ در بی اعتمادی است. پژوهش هایی که در سال های اخیر در ایران انجام شده است نشان می دهند که مردم کمترین اعتماد را به همدیگر دارند و به نهادهای اجتماعی نیز اعتماد چندانی ندارند. این بی اعتمادی باعث می شود تا فرد مکانیسم های دفاعی برای خود مهیا کند. یکی از این مکانیسم ها می تواند دروغ باشد. یک مثال کلاسیک این موضوع در ایران این است که اگر ازسوی یک نهاد دولتی برای سرشماری یا نظرسنجی به فردی مراجعه شود٬ فرد اعتمادی به طرف مقابل خود ندارد. مطمئن نیست که این اطلاعات برای چه جمع آوری می شود و چه پیامدهایی برای او دارد. راه سهل آن است که دروغ بگوید و باب میل محقق پاسخ دهد. مثال دیگر آن است که ممکن است فرد به دلیل تبعیض محتمل٬ هویت خود را پنهان کند و به شکل دیگری ظاهر می شود. یادم می آید که یکی از دوستان تعریف می کرد که بعد از سالها متوجه شده بود که همکارش که با او در یک دفتر کار می کرد از اقلیت دینی صابئی است. او می گفت که بسیار شوکه شده بودم که چگونه این فرد برای این همه مدت این موضوع را از من پنهان می کرد و گاهی حتی در نماز جماعت ها نیز شرکت می کرد. هنگامی که از این فرد صابئی خواسته بود که دلیل این پنهان کاری را توضیح دهد پاسخ این بود که «نمی شود اعتماد کرد. من الان به شما به عنوان یک دوست ایمان پیدا کردم و می توانم به راحتی به شما بگوئیم که صابئی هستم. اما به بقیه نه. بارها اعتماد کرده ام و ضربه خورده ام و کار و زندگی ام با مشکل مواجه شده است.»

نکته جالب این است که در بسیاری از مواقع افراد «دروغ گفتن» را به «راست گفتن» ترجیح می دهند. برای بسیاری اینکه حتی به دروغ «احترام» آنها نگه داشته شود و ارزشها و هنجاری به شکل صوری حفظ شوند، اهمیت فراوان دارد. اهمیتی فراتر از گفتن حقیقت و راستگویی. به عنوان مثال ممکن است فرزند بخواهد با دوستان خود به تفریح برود٬ اما از آنجا که می داند پدر و مادرش مخالفت خواهند کرد به دروغ می گوید که برای کلاس اضافه مجبور است مدرسه بماند یا به خانه دوستش می رود. در بسیاری از موارد نیز پدر و مادر می دانند که فرزند دروغ گفته است. اما آنها این دروغ را به اینکه با فرزند درگیر شوند٬ یا آنکه فرزندشان به شکل علنی «قانون شکنی » و «تخلف» کند ترجیح می دهند. مثال دیگر این است که گاهی زن که می داند مرد مخالف بیرون رفتن او از خانه است٬ به دروغ می گوید که به دیدن مادرش می رود. مرد نیز از این دروغ آگاه است٬ اما آن را به درگیری و یا تخلف آشکار از «فرمانش» ترجیح می دهد. کمی کلان تر اگر نگاه کنید٬ دولت می داند که مثلا «قانون» و «فرمانش» در مورد ماهواره ها رعایت نمی شود٬ اما نه می خواهد که قانون را عوض کند و نه آنکه می خواهد وارد فاز درگیری شود. همین را در مورد «قاچاق» می بینیم که از سویی دولت قاچاق را ممنوع اعلام می کند٬ اما از سوی دیگر قاچاق انجام می شود.

زیربنای همه این پدیده ها نوعی درماندگی است. درماندگی از اینکه می دانیم که «قانون» یا «فرمانی» که به آن باور داریم کارائی ندارد، جایگزینی نداریم. در چنین فضائی دروغ به عنوان یک راه حل مطرح می شود. به خانواده کمک می کند که قانون را به شکل ظاهری حفظ کنند و چشم بر تخلف فرزندشان ببندند. به مردی که هم ناتوان از تغییر رویکرد مردسالارانه خود است و هم ناتوان از تحمیل آن اجازه می دهد که این تناقض را بدون چالش جدی حل کند. و به دولت نیز اجازه می دهد که ظاهر ایدئولوژیک و قانونی را حفظ کند و در عین حال اجازه دهد چرخه اجتماعی بچرخد. قاچاق به عنوان مثال یکی از راه هایی است که چه بسا اجازه می دهد چرخه اقتصاد بچرخد. دولت اما نه می تواند آن را قانونی اعلام کند٬ نه راهی برای تغییر و جایگزین کردن آن دارد. در همه این وضعیت ها در اوج درماندگی٬ «دروغ» راه حلی بهینه به نظر می رسد. اجازه می دهد که فکر کنیم هنوز «قوانین» و«فرمان» های ما حاکم هستند٬ درگیر پروسه صعب العلاج تغییر این «قوانین» و «فرمان» ها نشویم و ظاهر موضوع که فرزند٬ همسر و شهروند «قوانین»و «فرمان» ها را رعایت می کنند حفظ شود.

در چنین فضایی است که «دروغ» به روغنی تبدیل می شود که اجازه می دهد چرخ دنده های جامعه ای ناهمگون علیرغم اصطکاک فراوان به حرکت در آید و متوقف نشود و تحقق جامعه ممکن شود.

منبع: سایت شفقنا

بازگشت به صفحه اول