دکترعلی شریعتی (۱۳۱۲-۱۳۵۶) زاده «کویرِ مزینانِ خراسان» بود، بزرگ شده «مشهد» و برآمده از «شهر شهادت». در نتیجه، حوزه علمیه مشهد نمی توانست نسبت به آرای وی در مورد حوزه های علمیه و روحانیت بی تفاوت باشد. نخستین درس های اسلامشناسی وی نیز در دانشگاه مشهد برگزار شده بود. شریعتی نیز، نه تنها به حوزه های اسلامشناسی که تقریبا در انحصار روحانیت بود وارد شده بود، بلکه نقدهای تند و شدیدی به ساختار حوزه ها و به مرجعیت روحانیت داشت. این پارامترها، دست به دست هم داده بود تا حوزه مشهد نگاه ویژه ای به شریعتی داشته باشد و در برهه ای، نگاه یک طلبه و یک روحانی به شریعتی، می توانست ملاک و معیاری در داوری اجمالی نسبت به مواضع اعتقادی و سیاسی آن روحانی قرار بگیرد. از سویی دیگر، داوری حوزه مشهد نسبت به شریعتی که برآمده از آن شهر بود، می توانست در داوری علمای سایر بلاد نقش مهمی را ایفا کند.

اول- فضای حوزه مشهد در واپسین سال های پیش از انقلاب
حوزه علمیه مشهد، در سال های پیش از انقلاب، در قیاس با حوزه علمیه قم، دو تفاوت اساسی داشت، نخست اینکه فضای غالب حوزه مشهد، فضایی «ضدِ فلسفه» بود و دیگر آن که حوزه مشهد، حوزه ای «غیرسیاسی» تلقی می شد.

در سده پیشین، حوزه مشهد در ادبیات و فلسفه سرآمدِ حوزه های علمیه محسوب می شد. ولی پس از آن، به ویژه در زمان میرزا مهدی اصفهانی (۱۲۶۴-۱۳۲۴) فضای غالب، فضایی ضد فلسفه شد. آشیخ مجتبی قزوینی (۱۲۷۹-۱۳۴۶) و آمیرزا هاشم قزوینی (۱۲۷۰-۱۳۳۹) همین مسیر ضدفلسفه را مروج شدند. نسل شاگردان ایشان که از اساتید نسل ما بودند، مروج مکتبی شدند که بعدها به نام «مکتب تفکیک» مشهور شد که از پیشقراولان آن آقای محمدرضا حکیمی (۱۳۱۴)، وصی فرهنگی دکتر شریعتی، بود. اکنون از میراث داران برجسته آن مکتب در حوزه علمیه مشهد، آیت الله سیدجعفر سیدان (۱۳۱۳) می باشد. مروجان و هواداران فلسفه، مثل سیدجلال‌الدین آشتیانی (۱۳۰۴-۱۳۸۴) در حوزه مشهد، معدود و اندک بودند.

فضای غیرسیاسی حوزه مشهد، به ویژه در سال های واپسین زعامت آیت الله سیدمحمدهادی میلانی (۱۲۷۳-۱۳۵۴) شدت گرفت. ایشان هرچند در برهه هایی سیاسی بود و در جریان حوادث سال ۱۳۴۲ به حمایت از آیت الله سیدروح الله خمینی (۱۲۸۱-۱۳۶۸) برخاسته بود ولی در سال های اخیر عمرشان، گرایش کمتر سیاسی داشتند.

در سال های نزدیک به پیروزی انقلاب، سیاسیون حوزه مشهد، نه در میان مراجع نامدار حوزه مشهد، بلکه در میان اساتید درجه بعدی بودند که اساتید دروس سطح محسوب می شدند نه اساتید دروس خارج. در میان این اساتید دروس سطح، چهار نام برجسته تر بود: آقایان عباس واعظ طبسی (۱۳۱۴-۱۳۹۴)، محمدرضا محامی (۱۳۱۰-۱۳۷۷)، سیدعبدالکریم هاشمی نژاد (۱۳۱۱-۱۳۶۰) و سیدعلی خامنه ای (۱۳۱۸).

هر کدام از این چهار تن، رهبری شیوه و منشی خاص از فعالیت سیاسی را عهده دار بوده و یا نمایندگی می کردند. آقای طبسی، واعظ و سخنران نزدیک به بیوت مراجع بود. آقای محامی، نماینده آیت الله خمینی و فعال در وجوهات و کمک به مبارزین بود. آقای هاشمی نژاد، سخنران و خطیبی مباحثه گر در زمینه امور اعتقادی بود. آقای خامنه ای سخنران و مفسّر قرآنی بود که بیش از آنکه در میان حوزویان مطرح باشد تفاسیر سیاسی و انقلابی وی در بین دانشجویان مطرح بود.

بیوت مراجع به شکل کاملا یکدستی با شریعتی مشکل داشتند. در میان مراجع، آیت الله میلانی به عنوان مرجعی روشن اندیش مطرح بود و حتی از پدر دکتر شریعتی، استاد محمد تقی شریعتی (۱۲۸۶-۱۳۶۶) برای سخنرانی در مراسم مذهبی خویش دعوت می کرد.[۱] دعوت از یک فرد مکلا برای سخنرانی در بیت مرجعیت، بی سابقه و یا کم سابقه بود. ولی اندک اندک فاصله با شریعتی پدر و پسر آن چنان شد، که از آیت الله میلانی بر علیه شریعتی فتوا گرفتند و شریعتی نیز بی مهابا و با گفتمانی گزنده به وی تاخت. نقدهای تند و تیز و گفتمان گزنده شریعتی نسبت به برخی مراجع و رفرانس های حوزوی، تاثیر بسیار منفی گذاشته بود. به ویژه در مشهد با توجه به جو ضد فلسفی و گرایش به اخباری گری، نقد شریعتی به علامه مجلسی، می توانست موجبات تکفیر وی را فراهم آورد. نقد وی به آیت الله میلانی که در مشهد از نفوذ بالایی برخوردار بود، تاثیرات خویش را گذاشته بود. منتقدین به این سنخ از نوشته های شریعتی استناد می کردند که وی اظهار داشته بود که «من گاندی آتش‌پرست را بیشتر لایق شیعه بودن می‌دانم… از مرجع عالی‌قدر تقلید شیعه حضرت آیت الله‌العظمی میلانی که تا کنون هرچه فتوا داده است در راه تفرقه مسلمین بوده …. و ولایت برایش مقام نام و دکان نان و چماق دست بوده است، به تشیع نزدیک ‌تر است[۲]». این گفتمان وی، نه تنها موقعیتش را در نزد روحانیت تضعیف کرد بلکه با توجه به جایگاه آیت الله میلانی در حوزه مشهد، روحانیت مشهد از گفتمان وی احساس خطر کرد و سبب شد که روحانیون غیرسیاسی درجه بعد از بیوت مراجع، نیز به شیوه مراجع، کاملا و صراحتا برعلیه شریعتی موضع بگیرند.

در میان روحانیون سیاسی و مبارز، آقای خامنه ای از معدود روحانیونی بود که به صراحت از شریعتی حمایت می کرد و بر همدلی خویش با شریعتی مباهات می کرد.

در آن دوران، یکی از معیارهای مبارز بودن، نگاه به شریعتی بود. در جمع طلاب، اگر می خواستند خط مبارزه سیاسی طلبه ای را تشخیص بدهند نظر وی را نسبت به شریعتی می پرسیدند تا خط سیاسی وی را تمییز دهند.

هواداران شریعتی در حوزه مشهد اندک بودند و کتب وی به شکل مخفیانه ای مبادله و مطالعه می شد. این پنهان کاری طلاب جوان، هم از دست ساواک و رژیم وقت بود و هم از دست قاطبه روحانیت حوزه. طلاب جوان با استناد به هواداری خامنه ای از شریعتی، تلاش می کردند از زیر بار فشارها و تکفیرهای نسل بزرگتر رهایی یابند، هرچند شخص آقای خامنه ای خودش نیز از این بابت، چندان مصون نمانده بود.

پس از فوت دکتر، در سال ۱۳۵۶، مجلس ترحیمی برگزار شد و حضور برخی از چهره های مبارز روحانی در آن مجلس ختم، موجب دلگرمی هواداران شریعتی شده بود.

اما برای نسلی که شریعتی معیار مبارزه شناخته می شد، گاهی تناقضاتی پیش می آمد که تحلیل آن برای طلاب نوجوان، ساده و آسان نبود. دکترحسن روحانی که از روحانیون مبارز و سخنور محسوب می شد در سفری در جمع برخی از طلاب مشهدی حضور پیدا کرده بود و در برابر پرسش از وی در مورد موضعش نسبت به آثار دکتر شریعتی، وی به نقد شریعتی پرداخته بود. نقد او، خود موجب زیر سوال قرار گرفتن معیار فوق الذکر شده بود، که چگونه می شود فردی مبارز باشد ولی منتقد شریعتی نیز باشد.

هرچند حوادث پسینی، و به ویژه حوادث سیاسی سال های اخیر، آن صف بندی های چهاردهه پیش را برهم زده است، که در آن صف بندی، علی خامنه ای هوادار شریعتی بود و حسن روحانی منتقد. اما هدف اساسی این یادداشت، بررسی وضعیت کنونی نیست بلکه نقبی به فضای چهل سال پیش است.

دوم- «شریعتی ایدئولوگ» و «شریعتی سخنور آرمانگرا»
در بررسی آرای شریعتی در مورد روحانیت، ما با دو «متن» از شریعتی مواجه هستیم. خوانش ما از هرکدام از این دو گروه متن ها می تواند رفرانسی برای پیش داوری ما در باره رابطه شریعتی و روحانیت باشد. اتفاقا در میان حوزویان نیز این دو گروه از گفتمان ها به تناوب مورد استناد موافقان و مخالفان شریعتی قرار می گرفت.

در نگاهی تحلیلگرایانه، می توان مدعی شد که ما با دو شریعتی مواجه هستیم: «شریعتی ایدئولوگ» و «شریعتی سخنور آرمانگرا».

«شریعتیِ ایدئولوگ» دردها را تشخیص می داد و در جستجو بود، در جستجوی درمان. در نگرش به مخروط روحانیت، نقد او بیشتر متوجه راس هرم بود ولی نسبت به قاعده هرم، یعنی طلاب جوان، نگاهی حمایت گرایانه و همدلانه داشت، زهد و قناعت طلاب را ستوده و عمر روشنگری آنان را در قیاس با دوران کوتاه روشنفکری دانشجویان، طولانی می دانست.[۳] از آزاد اندیشی و استقلال فکری روحانیت تمجید نموده و طلاب حوزوی را «مجاهدان پاکباز راه علم و ایمان» خطاب می کرد که با قناعت و زهد، جوانی خویش را فدای آموزش علم دین می کنند.[۴] او با ادبیات اغراق آمیز خویش، هرگونه صدای رفورمیستی که از بدنه روحانیت بگوش می رسید را تجلیل می کرد و از گفتمان هایی چون گفتمان علی حجتی کرمانی و سیدمحمدباقر صدر تمجید می نمود. روحانیون مبارز را می ستود و آنان را پرچمداران نهضت های مترقی و ملی و ضداستعماری می خواند.[۵]

«شریعتیِ سخنور» آرمانگرا بود و مبارز، دردشناس بود و دردمند، که شورمندانه دردها را خطیبانه فریاد می زد. در فریاد دردمندانه خویش، از شیوه های مبالغه و تهییج مخاطب بهره می بُرد و به خوبی احساسات مخاطب را بر می انگیخت. در این شیوه مبالغه آمیز، به تمجید از برخی و به نقد از برخی دیگر می پرداخت. این فریادهای دردمندانه او را نمی توان با تجزیه و تحلیل علمی در ترازوی نقد گذاشت زیرا بسیاری از این فریادهای دردمندانه فاقد مطالعه میدانی و ارزیابی و تجزیه و تحلیل داده های مشهود مطالعاتی و پژوهش گری بود.

به عنوان نمونه هنگامی که شریعتی مدعی می شد «تز “اسلام منهای آخوند” در جامعه تحقق یافته است[۶]»، و یا هنگامی که مدعی می شد که شرایط در حال تغییر است و اسلام فردا، اسلام روحانیت و حوزه های علمیه نخواهد بود،[۷] این تحلیل های شریعتی، بیش از آن که بیانگر واقعیت سپهر سیاسی-مذهبی ایران و واقعیت صحنه های عینی جامعه ایران باشد، بیانگر آرزو و آمال گوینده آن سخنان بود.

«اسلامِ منهای روحانیت» تحقق نیافت و به نظر نمی رسد در دهه های آینده نیز تحقق یابد. در صحنه واقعیت، گرایش به روحانیت و پذیرش رهبری روحانیت در سال ۱۳۵۷ توسط بخش زیادی از جامعه، خلاف آن را ثابت کرد. هرچند اکنون با تجربه منفی حاکمیت چهل ساله اخیر، گفتمان شریعتی به واقعیت نزدیک می شود ولی در زمان بیان آن، در چهار دهه پیش، اینگونه نبود.

فریادهای شریعتی را باید در «کانتکس» و در محتوای ظرف زمانی نیم سده پیش شنید. زمان شریعتی، عصر اوج رمانتیسم و آرمانگرایی بود. در چنان دورانی، شریعتی، پس از دوره ای از نقد و انتقاد، همراه با تلاش برای تبیین نقدِ خویش به عنوان نقدی درونی جهت جلوگیری از سوء استفاده از آن، سرانجام، به ساختارشکنی روحانیت و بدیل سازی برای آن روی آورد.

به نظر می رسد، شریعتی را باید همان دردمندِ دردآشنایی دید که همه سرمایه خویش را کفِ اخلاص گذاشت و ابوذروار بر سر «زر و زور و تزویر» فریاد کشید. در نقد بنیادین از روحانیت، به فورمالیسم و متدولوژی روحانیت نقد بنیادین داشت و در تحلیلی طبقاتی، آنان را از اضلاع مثلث حاکمیت زر و زور و تزویر می دانست و چون خود، زاده در بستر دین و در بستر مطالعات دینی بود، و بیشترین اتهام ها را از ناحیه دینداران متحمل شده بود، بلندترین فریادهای خویش را بر سر تزویر فرود می آورد و تزویر را توجیه گر آن دو ضلع دیگر این مثلث می دانست.

سوم- ما و میراث شریعتی و روحانیت

 اکنون ما در برابر میراث شریعتی قرار داریم. در داوری کنونی ما، انصاف اقتضا می کند، برای پرهیز از خوانش دلبخواه خویش از متن های ناهمگون شریعتی، مجموعه پارامترهای سپهر سیاسی-عقیدتی آن دوران را در کنار هم قرار بدهیم تا بتوانیم نگاهی منصفانه تر به میراث ماندگار شریعتی داشته باشیم. به نظر می رسد که زبان تند و گزنده شریعتی، تاثیر متقابلی در تندتر شدن گفتمان شریعتی نسبت به روحانیت، و در استفاده روحانیت از حربه تکفیر و بدعت نسبت به شریعتی داشت.

در برابر این پرسش که اگر شریعتی، به جای برخورد احساسی و هیجانی با روحانیت، و یکسان پنداری روحانیت، و دوگانه سازی های رایج، برخوردی تعامل گرایانه و سازنده با روحانیت پیشه می کرد، آیا می توانست به نتایج مورد نظر خویش در مبارزه با تزویر و تحمیق دست بیابد؟ پاسخ چندان روشن و قطعی نیست. اما اجمالا می توان تصور کرد که در چنین حالتی وی می توانست برای ترویج عقاید اصلاح گرایانه خویش از میان بدنه روحانیت و جامعه مذهبی هواداران آنان، یارگیری بیشتری بنماید. او می توانست با پیشه کردن شیوه تعاملگرایانه و سازنده، بر نظرات اصلاحی خویش تاکید بیشتری بورزد و جنبه «اصلاح گری» در آرای خویش را نسبت به جنبه «نفی گرایانه» و «مطلق گرایانه حماسی» برجسته تر سازد.

بدون تردید در این صورت، خطابات وی نمی توانست از تاثیرات هیجان برانگیز خطابه های پرشور برخوردار باشد، اما شاید می توانست، همدلان بیشتری در میان بدنه روحانیون، به ویژه طلاب جوان بیابد و در حوزه های علمیه تاثیرگذاری بهتر و بیشتری داشته باشد.

ناگفته نماند برخی از انتقادات شریعتی نسبت به روحانیت، صداهایی بود که در درون خود روحانیت نیز قبلا شنیده شده بود. برخی از این انتقادات، از زبان افرادی مثل مرتضی مطهری (۱۲۹۸-۱۳۵۸) و سایر روحانیون دردآشنای آن دوران بیان شده بود.

چند ماه پس از فوت آیت الله بروجردی، کنگره ای در زمینه روحانیت و مرجعیت در سال ۱۳۴۰ توسط انجمن های اسلامی برگزار شد و مقالات ویراستاری شده آن، در کتابی با عنوان «بحثی درباره‌ی مرجعیت و روحانیت» منتشر شد.[۸] در این کتاب، شخصیت هایی مثل آقایان طباطبایی، طالقانی، بازرگان، بهشتی و مطهری، نقدهایی اساسی به ساختار روحانیت و مرجعیت ایراد کردند و پیشنهاداتی اصلاح گرایانه مطرح نمودند. ولی چون این صداها، نفی گرایانه مطلق نبود و از دورن خود صنف روحانیت یا همدلان با آنان شنیده می شد تحمل پذیرتر بود. هرچند ناقدانی مثل مطهری نیز از گزند روحانیون سنتی در امان نبود و ناچار معترضانه، قم را ترک گفته بود، اما تکفیر فردی چونان وی ساده نبود و حربه های رایج برای اِسکات منتقدین در مورد وی کُندتر و نابُرّاتر بود و کمتر کارایی داشت.

چکیده کلام
ناگفته پیداست که در بررسی ارزیابی کنونی ما نسبت به حوادث نیم سده پیش، هرچند تلاش شده است که کانتکست آن دوران  مدّنظر قرار داده شود، ولی این نکته مغفول نیست که این ارزیابی متاخر، به شکل ناخودآگاه، تا درجه ای، تاثیرپذیر از داده های پسینی ما می باشد.

گفتمان شریعتی نسبت به روحانیت، هرچند در ذاتِ خویش گفتمانی صادقانه و دردمندانه بود، اما چون به نگرشی مطلق گرا، و به گفتمانی حماسی و هیجانی گرایش پیدا کرد، ساختارشکنانه شد و در پی بدیل سازی برای روحانیت برآمد. و چون ساختارشکنانه شد و ساختار روحانیت را هدف قرار داد و بدیل سازی نمود، فاقد تاثیر سازنده و مثبت و پایدار در بدنه تشکل روحانیت گردید. روحانیت نیز چون احساس خطر کرد، با شیوه های رایج تکفیرگری به نفی مطلق شریعتی پرداخت و وی را مورد آماج حملات خویش قرار داد. از آن پس، دیگر صدای شریعتی مورد نقد قرار نگرفت بلکه شخصت وی از اساس و بنیان، نفی و طرد شد. روحانیت، نگرانی خویش از نظرات ساختارشکنانه شریعتی را به بدنه هواداران متدین خویش منتقل کرد و عرصه از هر سو بر دردمندی چون شریعتی تنگ تر و تنگ تر شد و پژواک صدای او، نه بسان صدایی برای «اصلاحِ روحانیت»، بلکه صدایی برای «نفی مطلق روحانیت» به گوش رسید.

پانوشت ها:
[۱]  شریعتی، بدون تردید نخستین تاثیرات فکری خویش را از پدرخویش دریافت کرده بود. اوج فعالیت های پدرش، استاد محمدتقی شریعتی در «کانون نشر حقایق اسلامی» بود، وی در جستجوی راه سومی بود که ضمن مبارزه با خرافات و آئین ها و مناسک وارد شده در باورهای شیعیان، تلاش داشت از گرایش جوانان به باورهای مادیگری و به ویژه باورهای غالب آن دوران در حزب توده جلوگیری کند. از یک سو با عوام زدگی و از سویی دیگر با روشنفکری که به چپ و حزب توده منجر می شد، مبارزه می کرد. در «تفسیر نوین» خویش تلاش داشت تا از قرآن کتاب زندگی ارائه دهد و در «چرا حسین قیام کرد؟» با نقد عزاداری خرافی برای حسین، تلاش کرد تا هواداران حسین را از عزاداری بی محتوا به درک فلسفه قیام حسینی بر علیه استبداد سوق دهد.

[۲]  نامه به پدر، ص ۱۳ و مجموعه آثار ۱، با مخاطب‌های آشنا، ص ۱۲. این استناد و استنادات بعدی این یادداشت، با استفاده از لوح چندرسانه ای «مجموعه کامل تالیفات دکترعلی شریعتی»، ۱۳۸۹-۱۳۱۲، از انتشارات بنیاد فرهنگی شریعتی، انجام شده است.

[۳]  «در یک کنفرانس عمومی دانشجویی در حسینیه ارشاد خطاب به دانشجویان گفتم که من، برای آینده این نهضت فکری، برای بیداری مردم و احیای روح حقیقی اسلام و برانگیختن روح معترض و عدالتخواه شیعه علوی و رستگاری جامعه، به  طلاب بیشتر از شما امید بسته‌ام؛ چه، عمر روشنفکری شما کوتاه است و چهار تا هفت سال بیشتر نیست و فردا که تصدیق گرفتید و جذب زندگی شدید، بی درنگ در طبقه بورژوا قرار می‌گیرید و خیالاتش از سرتان می‌پرد. اما این طلبه است که عمر مسئولیت اجتماعی‌اش با عمر حیاتش یکی است و تا مرگ، مسئول افکار و سرنوشت مردم می‌ماند» (میزگرد پاسخ به سوالات، ص ۱۳۹).

[۴]  «این “مجاهدان پاکباز راه علم و ایمان” که با پولی که از مخارج یک مرغ آمریکایی کمتر است، جوانی را فدای آموزش علم دین می‌کنند و در زمانی که هر دانشجویی رشته تحصیلی‌اش را بر اساس درآمد آینده‌اش انتخاب می‌کند، وی رشته‌ای را برگزیده است که دوران طلبگی‌اش اینچنین به زهدی باورنکردنی می‌گذرد و پس از فراغ از تحصیل، کوچکترین تضمینی برای تأمین زندگی‌اش وجود ندارد! و یکی از امتیازات معمول دانشجویی نیز شامل حالش نیست و با این همه می‌بینیم که چه وفادارند و پر ایمان و صبور در این راه گام برمی‌دارند» (میزگرد، ص ۱۳۸).

[۵]  «من به عنوان کسی که رشته کارش تاریخ و مسائل اجتماعی است، ادعا می‌کنم، که… پیشاپیشِ هر نهضت مترقی ضداستعماری در این کشورها، همواره و بدون استثنا قیافه یک یا چند عالم راستین اسلامی و بخصوص شیعی، وجود دارد» (قاسطین، مارقین، ناکثین، ص ۲۴۲).

[۶]  «اکنون، خوشبختانه، همان‌طور که دکتر تز “اقتصاد منهای نفت” را طرح کرد، تا استقلال نهضت را پی‌ریزی کند و آن‌را از بند اسارت و احتیاج به کمپانی استعماری سابق آزاد سازد، تز “اسلام منهای آخوند” در جامعه تحقق یافته است» (نامه به پدر، صفحه ۵ و ۶ و همچنین مجموعه آثار ۱، با مخاطب‌های آشنا، ص ۸).

[۷]  «اسلام فردا، دیگر اسلام ملا نخواهد بود؛ اسلام قم و مشهد نیز تغییر خواهد کرد… نیروی مذهب از هم‌اکنون دیگر در اختیار این متولیان رسمی و ارثی نیست» (نامه به آقایان همایون و میناچی، ص ۱۱ و همچنین مجموعه آثار ۱،با مخاطب‌های آشنا، ص ۱۳۶).

[۸]  این کتاب با عنوان «بحثی درباره‌ی مرجعیت و روحانیت» در سال ۱۳۴۱ توسط شرکت سهامی انتشارات منتشر شد و حاوی مجموعه نوشتارهایی از نویسندگان ذیل بود: سیدمحمدحسین طباطبایی «اجتهاد و تقلید در اسلام و شیعه»، ابوالفضل مجتهد زنجانی «شرایط و وظایف مرجع»، مرتضی مطهری، «اجتهاد در اسلام»، سیدمحمدحسین طباطبایی، «ولایت و زعامت»، مهدی بازرگان، «انتظارات مردم از مراجع»، سیدمحمد بهشتی، «روحانیت در اسلام و در میان مسلمانان»، مرتضی مطهری، «مشکل اساسی در سازمان روحانیت» سیدمحمود طالقانی، «تمرکز و عدم تمرکز مرجعیت و فتوا»، سید مرتضی جزایری، «تقلید اعلم یا شورای فتوا» و مرتضی مطهری، «مزایا و خدمات مرحوم آیت الله بروجردی».

بازگشت به صفحه اول