دیوارها و ساختمان های استوار، درختان سربه فلک کشیده و هزاران ساله و کوه های ستبر سینه و رو به دشت و شهر و مردم و خادم آنان، همیشه دیده نمی شوند. وجودشان مفروض گرفته می شود. چون همیشه هستند، بدل می شوند به بخشی از واقعیت روزمره. انگار بودنشان همیشگی است. همیشه می توان به آنها تکیه کرد. سایه ای گرفت. پشتی جست و نفسی چاق کرد. اما دیده نمی شوند با اینکه صبور می ایستند و پناه می گردند. برخی آدم ها هم در زندگی اینگونه است. وجودشان مفروض است. تصور اینکه زمانی برسد که بروند در مخیله نمی گنجد. اما کل من علیها فان. هرچه هستن فانی و تنها یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام.

نقل است از پیامبر اسلام که أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّه. پدری نه از باب منشا تولد که از باب تربیت و آموزش. هرنسلی و عصری و هر مردمی در هر دورانی پدرانی دارند مشعل دار راه. پدرانی تربیت کننده، نماد شونده و جهت دهنده. این پدران در هر عصر، نسل می سازند. نماد می شوند. تربیت می کنند و آموزش می دهند. اگر خدای رب است و پروردگار و اهل پرورش، اگر انسان پرورش دهنده، خدای گونه ای است در تبعید، این پدران رتبه ای از امر پرورش ملت ها در هر فرهنگی عهده دارند. کوه هایی هستند که روی به جامعه و سر به آسمان، پناه می دهند مردمان را. این انسانها البته انسان اند و ممکن الخطا. اما چونان پرورش یافته اند که می توانند چنین امری را به دوش بکشند.

پدران ملتمان یکی یکی پر می کشند. تنها از سال ۸۸ به بعد. از فقیه عالیقدری که بزرگ بود و عزیز. از عاشورا گونه غمبار لواسان و رحلت پدر و شهادت خواهر تا شهادت برادری دیگر در حبس. تا پرواز دکتر صدر حاج سید جوادی، احمد قابل و استاد ادیب برومند و حال، حال باز حضرت جان ستان به فرمان رب یکی از دوستان خود را بر می کشد تا او را از رنج برهاند. تا اویی که سال ها رنج پرورش خود، ملت و مردم را کشید، اویی که سال ها رنج عمل در مسیر استقلال، آزادی، انسانیت و عشق به مردمان را متحمل شد و اویی که ماهها رنج سرطان سختی را به تن کشید و لبخند از لبانش دور نشد را به جایی ببرد که دیگر چنین سختی ای در آن نباشد. مگر نه این است که ان مع العسر یسرا. سختی دکتر ابراهیم یزدی هم تمام شد. یکی از پدران پرورش دهنده مردم ایران پر کشید. حال که رفته است، حال که درخت استوار دیگر نیست، حال که کوه ایستاده رفته است یادمان می افتد که ای وای! مگر می شود که نباشد؟ ولی نیست.

قطعا دکتر ابراهیم یزدی به مانند همه انسان هایی که خداگونه گان در تبعید در عصر و زمان خود بوده و هستند، انسان هایی که حجت های انسان بودن اند که انسانی که امکان بل هم اذل شدن را دارد، می تواند به جایی برسد که به او، به کمال، به اوج، به قله نزدیک شود، انسان اند و خطاکار. هیچ بنی بشری از خطا مصون نیست. قرار نیست از کسی بتی ساخته شود تا توحید بشکند و گوساله سامری بسازد. اتفاقا حسن این آدم ها خود، بت شکنی است. خود شکنی ای که شرط اولش پذیرش انتقاد است. و پذیرش نقد و اصلاح خود. مغرور نشدن و بدل به طاغوت در عمل و رفتار و زندگی نگشتن. دکتر ابراهیم یزدی و ابراهیم یزدی ها به شهادت تاریخ و زندگی شان چنین بوده اند. خطا کرده اند بلاشک. اما جمع بندی زندگی ۸۶ ساله او گواه بر مدعای فوق است.

حال او رفته است. چه خوش که روز تشییع پیکرش با روز عرفه مصادف شده است. روز شناخت برای کسی که خودش را دستکم خوب شناخته بود. و مگر غیر از این است که من عرف نفسه فقد عرف ربه؟ روز تشییع او روز ناپدید شدن یار دیروزش، یار مفقود و امام آزادی، سید موسی صدر است. عجیب روزی شده است روز تشییع او. روزی چند وجهی برای انسانی چند وجهی.
سخن گفتن در خصوص اینکه ابراهیم یزدی که بود و چه بود، هم زمانی مطول می طلبد و هم وسع موسع که نگارنده فاقد هردوست. اما فکر می کنم ذکر مواردی ضروری است. از باب ادای دین شاید. با چشمی که هنوز به یادش مواج می شود و دلی که هنوز خدا خدا می کند که شاید این روزها خواب باشد و این پرواز یک شوخی رسانه ای!

شاید بد نباشد به نسبت یزدی بپردازیم با برخی. اولینش خود ما چه از دکتر یزدی می شود آموخت؟ همراهی علم و دین و سیاست ورزی و امکان جمع بستنش در یک فرد. یزدی و امثالش نشان دادند که هم می تواند اهل علم جدید بود و هم اهل دین و مذهب با تمام ضروریاتش. و همه اینها در کنار سیاست ورزی. سیاست ورزی اخلاقی و نه سیاست ورزی نتیجه گرایی که هدف هر وسیله ای را توجیه کند. زندگی اقتصادی همراه با اخلاق نه اینکه سود هر مسیری را توجیه کند. رفتار فرهنگی با حصر اخلاق و شان انسانی نه اینکه هر تفریحی و رفتاری با لذت توجیه شود. در جامعه ای که امروز می رود تا اخلاق را به فراموشی بسپرد، جرم و بزه در آن رو به افزایش است و فساد به روزمره اش بدل شده، میراث دکتر یزدی و امثال او باید جدی گرفته شود. امروز همین میراث داری است که مصداق آتش بر کف دست گرفتن است. می سوزاند. دردش تا عمق جان نفوذ می کند و اما نور می افشاند.

اما قدری جزئی تر شویم. در این روزها از سوی سیاست مداران اصلاح طلب و اعتدالی به مناسب درگذشت دکتر یزدی تسلیت هایی گفته شد. اما آیا اصلاح طلبان، اعتدالیون دولت به دست و اصول گرایان تازه بیدار شده یادشان هست که در دهه ۶۰ و ۷۰ و ۸۰ و حتی همین سالهای دهه ۹۰ با نهضت آزادی و ملی مذهبی ها و مصدقی ها و ملیون چه کردند؟ یادشان هست در کنار امامشان، آزادی را سربریدند و منادیان آزادی، نهضتی ها و الباقی را منکوب کردند؟ یادشان هست آنروز که قدرت بدستان ملک ایران بودند با ایشان چه کردند؟ تسلیت گفتن هایشان امید که از سر صدق باشد نه موج سواری. وقتی رئیس جمهور و وزیر امور خارجه اش تسلیت می گویند و اما نمی گویند که سال هایی که در مجلس و در کنار صاحبان قدرت بودند (و هستند) و یا در سازمان ملل و این سو و آن سو با این جماعت نهضتی که دکتر یزدی عضو و بعد دبیرکلشان بود و شد، چه کردند. وقتی اصلاح طلبان از دیروز خود دفاع می کنند و همزمان در سوگ دکتر یزدی تسلیت می گویند، نمی شود با حس ظن به ایشان نگریست که حس ظن بیش از حد گاهی ممکن است به حماقت نزدیک شود. آقایان بدانند که قاضی تاریخ سعه صدر دکتر یزدی و مهندس بازرگان و دکتر صدر حاج سید جوادی و امثالهم را ندارد. قاضی تاریخ بی رحم است و ایشان مطمئن باشند که در برابر قاضی تاریخ و روزگار و زمانه باید پاسخگو باشند. قاضی دیار دیگر هم حساب و کتابش با خودش که ما را چه جای اظهار نظر در آن مورد!

اما دکتر یزدی و حاکمیت بالاخص رهبر آن سید علی خامنه ای. بار دیگر می توانند فرق عزتمندی در میان مردم یا در میان قدرت را به چشم ببینند. شعار مردم بود در روز تشییع زنده یاد آیت الله منتظری. دیکتاتور نگاه کن عزت خدادادیه! هاشمی رفسنجانی چند سال آخرش قدری و تنها قدری رو به سوی مردم برگرداند و مزدش را از همین مردم گرفت. مگر نه این است که الناس عیال الله؟ آقایان می توانند سرنوشت و کارنامه عمل خود را با دکتر یزدی و دکتر یزدی ها قیاس کنند. تفاوت از عرش تا فرش. از عروج تا سقوط. کاش درس عبرتی بشود برای چشم بستگان بر تخت حکومت نشسته در ایران.

و شاید سخنی دیگر. برای نسل جوان مذهبی ایرانی که می خواستند هم دیندار باشند و هم اهل علم و سیاست و آزادی و آزادگی، هم دیندار باشند و هم حقوق بشر را پاس بدارند و دموکراسی را و دینشان را به گونه ای دریابند که با آن همه در تعامل باشد، افرادی در چند دهه اخیر بودند که حجت هایی بر مسلمانی و دینداری و سیاست ورزی اخلاقی و آزادی خواهانه و مبارزه مسالمت آمیز و حقوق بشری تلقی می شده و می شوند. یادم هست با رفتن مرحوم آیت الله منتظری، عده ای از پرواز حجت دینداری شان می گفتند. عزت الله سحابی رفت. هدی صابر برای جوانان الگو شد، معلمی کرد، از تولید اندیشه تا توزیع آن را بر دوش کشید و پا به رکاب تکامل انسان در سیر عروجش شد و رفت. دکتر صدر پیرجوانی کرد و ایستاده پرکشید. احمد آقای قابل هم به گونه ای دیگر و حال دکتر ابراهیم یزدی. نفس پیرمرد گرفت و به دیدار رفیق اعلی رفت. حجت های مسلمانی امثال من یکی یکی پر می شکند. تمام نشده اند اما رفتن کوه های استواری که نبودنشان را متصور نبودم، مرا می ترساند. پس از مرگ آنتوان لاووازیه، ژورف-لویی لاگرانژ گفته بود که: تنها یک لحظه وقت آنان برای بریدن آن سر صرف شد و شاید یک‌ صد سال زمان نتواند سر دیگری همانندش بوجود آورد.

برای افتادن دکتر ابراهیم یزدی و یزدی ها از نفس چند ماه سرطان و یک لحظه ایستادن قلب از حرکت کفایت می کند. اما چند سال طول می کشد تا مادر زمانه چون اویی بزاید؟ تا دوباره نسلی تربیت شوند که بتوانند در سیر تکامل اجتماعی سرداری کنند و برای مردمان پدری؟ تا استوار باشند و نشکنند؟ تا انسان باشند با تمام لوازمش، خطاکاری هایش و اشتباهاتش و اما بتوانند حجت هایی برای نسلی دیگر باشند؟ حجج نسل من یکی یکی پر می کشند. می ترسم از روزی که زمین از آنها تهی شود. آن روز روز مرگ خیلی چیزهاست. چیزهایی که در آمار و ارقام ناهنجاری های اجتماعی در ایران امروز می توانیم ببینیم. فجایع اخلاقی ای که امروز در شبکه های اجتماعی فارسی زبان شاهدیم. تربیت کنندگانی که رفته اند. وقتی کوه ها فروبیافتند، سروها خمیده شوند و دیوارها فرو بریزند، جز بیابانی لم یزرع چیزی باقی نمی ماند. باید برای آن روز احساس خطر کرد.

دکتر یزدی هم به حکم فانی بودن انسان رفت. اما یادش، سیره و روش و منشش ماند. یزدی درد کشید اما با آرامش پرکشید و رفت. تهمت ها خورد اما دم نزد. رفتنش هم یادآور شد. یادآور درختانی که یک به یک بر زمین می افتند. تنها محیط زیست طبیعی مان نیست که رو به نابودی است. متاسفانه محیط زیست فرهنگی مان نیز در خطر است. باید چاره ای اندیشید. دستکم باید قدر این پدران را دانست. هنوز هستند برخی. قدرشان را بدانیم. چهره علیرضا رجائی مهربان را ببینیم. نیم چهره او قربانی ظلم به او در زندانهای جمهوری اسلامی شد. زدن علیرضا رجائی زدن همان نسل حامل میراث، نسل میانی است که انباشت دیروزی را به نسل امروز منتقل می کند. اما ظلم حاکم بر میهنمان هدی صابر را شهید می کند و علیرضای رجائی را اینگونه. در شبکه های اجتماعی چهره علیرضا رجائی را ببینید. هشدارم را جدی تر میگیرید. چهره علیرضا رجائی چهره میراث داران انسانیت در روزگار ماست زیر پتک ستم حاکمان ظلم پیشه جفامنش. وقتی یزدی ها پر می کشند و رجائی ها اینچنین، باید از فردای این جامعه ترسید و احساس خطر کرد.

رفتن دکتر یزدی مرا به یاد این شعر مولانا جلال الدین محمد بلخی انداخت:
گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی می‌شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند خلق
مغلطه گوییم به جانان سپرد
صاف درآمیخت به دردی می
بر سر خم رفت جدا شد ز درد
در سفر افتند به هم ای عزیز
مرغزی و رازی و رومی و کرد
خانه خود بازرود هر یکی
اطلس کی باشد همتای برد
خامش کن چون نقط ایرا ملک
نام تو از دفتر گفتن سترد

سخن آخر: می شد که این نگاشته یادی از دیدارها باشد و یا باز گفت سیر سیاست ورزی متعقلانه او. یا حتی نقدهایی که می توان بر او داشت. اما راستش جامعه ای که دکتر یزدی برای آن دهه ها جانفشانی کرده بود برایم بیش از هر امر مربوط به خود او یا من به مثابه یک شخص اولویت داشت.

بازگشت به صفحه اول