۱) در اخلاق فضیلت گرا، فضایل و رذایل اخلاقی اموری هستند که از رهگذر توجه به کنش شخص آشکار می شوند. از میان شش اصل کلی اخلاق فضیلت دو اصل آن مستقیماً درباره نقش شخص است در تعیین فضیلت و رذیلت اخلاقی:

-عملی درست است اگر تنها و تنها اگر عملی باشد که شخص فضیلتمدار در شرایط مختلف انجام دهد.
-برخی خیرات ذاتی، وابسته به فاعل هستند، به عبارت دیگر فاعل محورند.

این گزاره کلی در اخلاق فضیلت، نام گرایی (Nominalism) و ضد ذات گرایی (Essentialism) است و نیکوست بدان بیشتر پرداخته شود.

۲) یکی از ایرادات لیندا زاگزبسکی به اخلاق مدرن، – آنچنان که در کتابش «نظریه انگیزش الهی» نمایان شده است- فقدان الگوست. نویسنده اهمیتی تام به الگوهای خیر می دهد. بنا به نظر زگزبسگی، اخلاق علاوه بر داشتن ساختار نظری و منظم و منطقی باید توانایی ارائه الگوها و مصادیق عینی خوب نیز داشته باشد. لذاست که بنا به اقرار خود او «تلاش خواهم کرد ایده شخص نمونه وار خوب را در خلال مابعدالطبیعه اخلاق جانمایی کنم. این نظریه بیان می دارد که سیمای اخلاقی جهان در همان راهی است که یک انسان از آن طریق، جهان را درک می نماید. گونه ایی از درک که موثر و در مفاهیم فربه بیان شده است. و فهم تأثیرگذار از جهان، چیزی است که به باور من، عاطفه را می سازد. آنچه در پی خواهد آمد، نظریه ایست اخلاقی بر پایه عواطف یک موجود کامل»[۱]

ازینرو در نظریه اش تلاش کرده جایگاهی خاص به الگوهای اخلاقی دهد. الگوهایی که به واسطه سرشت فضیلت مدارانه نظریه انگیزش الهی، مدخلیتی تام در شناخت ما از ارزشها دارند. حتی بنا به نظر او «ما پیش از شناسایی الگوهای خوب بودگی، معیاری برای خوب بودن نداریم. همین نکته برای بد بودن نیز وجود دارد، هرچند من توجه کمتری نسبت به الگوهای بد بودگی نسبت به الگوهای خوب نشان خواهم داد.»

۳) او برای تبیین این ادعا و شیوه به نظریه ارجاع مستقیم (Direct Reference) توماس کوهن دست می آویزد.‌ این نظریه، انقلابی در معناشناسی (semantic) بپا کرده است. ارجاع مستقیم مبتنی است بر فرض استقلالِ ارجاع و شناخت نمونه های یک نوع، از شناختِ سرشت آن نمونه ها. او از آب و طلا مثال می زند. مردمان پیش از شناخت ماهیت طلا، آنرا طلا می نامیدند و به این نام می خواندند و از هزار سال پیش که ماهیت شیمیایی و عنصری طلا بر مردمان مکشوف شد، باز هم به آن طلا می گویند. لذا ارجاع ما به طلا، هیچ ارتباطی با دانش ما از ماهیت طلا ندارد. طلا خواندن طلا از رهگذر رؤیت نمونه ها و مصادیق طلا میسور و مرسوم شده است. آب نیز اینگونه است. ما در گفتن آب، آب، توجهی به فرمول شیمیایی H۲O نداریم. آب را با عنایت به نمونه های فراوانی که از آب دیده ایم، می شناسیم و نامش را بکار می بریم. لذا معنای توصیفی در نامگذاری های ما دخالتی ندارد. کاری که زاگزابسکی می کند در واقع وارد کردن این نظریه که در فلسفه علم فیزیک بیان شده است به فرااخلاق است. زاگزبسکی ادعا می کند ارسطو نیزز چنین شیوه ایی پیروی کرده است، البته نه به تمامیت و دقتی که در نظریه ارجاع مستقیم دیده می شود. «ارسطو مفروض می دارد که ما می توانیم نمونه های مرسومِ افرادِ خوب را پیش از نظریه پردازیمان، انتخاب و جدا کنیم. ارسطو حتی به این هم فکر نکرده است که ضروریست هر یونانی زبان خبره ایی به شناسایی فضیلت های فرونسیس محور به طور قابل اعتمادی، بیش از چیزی که بتوسط جامعه دریافتنی است، توانا باشد.» اینجاست که الگوها در اخلاق معنا و اهمیت میآبند. الگوها دروازه ورود ما به منزل گاه نظریه پردازی اخلاقی است، نیز وجود الگو در تربیت اخلاقی بسیار حائز اهمیت است. تالی دیگری که الگوگرایی دارد این است که اخلاق تماماً یک امر ازپیشی نیست.

البته میان انواع طبیعی و اخلاق از منظر ارجاع مستقیم تفاوت هایی وجود دارد. یکی از این تفاوتها که مهم هم هست، این است که تشخیص تفاوت میان نمونه های آب، اگر قائل باشیم اصلاً چند نمونه آب یعنی H۲O داریم، بسیار مشکل است. اما الگوهای اخلاقی خوشبختانه بسیار زیادند و متفاوت و تشخیص تفاوته ای میانشان امر مهمی است. نکته مهمی که زگزبسکی اشاره می کند و درباره تنوع الگوها در اخلاق فضیلت انگیزه محور اساسی است این است که «در نظریه انگیزش الهی یک نوع یکپارچگی میان اشخاص نمونه وار خوب وجود دارد، چه، ایشان جملگی از خداوند تقلید می کنند البته به شیوه خود. فضای خودآئینی انسانی در دامنه تفاوت میان اشخاص نمونه وار خوب است.» اینجاست که موضوع تجسّد مسیحی نقشی اساسی ایفا می کند و نظریه انگیزش الهی به این مهم توجه تام دارد، امری که خود نیازمند مطلبی مجزاست.

۴) الگوگرایی با تقلید پیوندی تام دارد. ما رفتارهای خوب را از الگوهای خوب تقلید می کنیم و رفتارهای بد را از الگوهای بد. «نشانه های روشنی در روانشناسی رشدی وجود دارد که بنی آدم به گونه ای متولد می شوند که از رهگذر تقلید اموری را می آموزند. سازوکار تقلید به نظر امریست درون زاد و نه تنها در خلال رشد آغازین کودکی، حیاتی است، بل در طول زندگی، یک بُعد مهم از میانکنش اجتماعی باقی می ماند.»

البته باید درباره الگوها دانست که لزوماً نباید در تمام جنبه ها الگو باشند، به دیگر سخن، لازم نیست شخص برای اینکه در بعضی حیثیات شایسته تقلید اخلاقی شود، در تمامی ملاحظات در خور تقلید باشد. اما میان افراد معمولی که بدنبال الگوها هستند و الگوها که افراد معمولی بدنبال ایشان، چه تفاوتی نهفته است؟ یا به عبارت دیگر چه چیزی الگو را الگوی دیگر افراد می سازد؟ «عمده ترین تفاوتهای روانشناسیک میان الگوها و افراد معمولی، در گونه دریافتی است که آنها در احساسات دارند.»

۵) برای اتمام این بحث به نتیجه گیری خود نویسنده اشاره می کنیم که حاوی اهم مسائل مطرح در این سطور است: «نظریه این کتاب، یک نظریه فضیلت الگوگراست. چارچوب این نظریه ….، حالاتِ ارزیابی اشخاص، کنش ها و پیامدهای کنش ها را از رهگذر ارجاع به نمونه ها یا نمونه های شناخته شده از طریق نظریه، معین می سازد. ویژگی های شخصیتی خوب و بد در واژگان ویژگی های شخصیت الگوها تعریف شده اند. حالات اخلاقی کنش ها در واژگان کنشهای واقعی یا فرضی الگوها تعیین شده اند. پیامدهای خوب و بد در واژگان امور رخ داده ایی تعیین شده اند که الگوها آنها را مراد کرده اند یا می خواستند جلوی آنها را بگیرند. بروشنی، این یک طرح بسیار کلی است که می تواند با تعدادی از رهیافت های مختلف اخلاق فضیلت سازگار افتد.»

——————————————————————————–

۱-تمام ارجاعات این مطلب به این کتاب لیندا زاگزبسکی است:

Divine Motivation Theory, Linda Zagzabski, Cambridge university press, first published

بازگشت به صفحه اول