جامعه ما به چند دلیل تبدیل به «جامعه ای بدون جمعیت» شده است. ایدئولوژیک شدن فضای فرهنگی کشور و دخالت نظام سیاسی در منازعات فکری- فرهنگی از مهمترین عوامل در شکل دادن به چنین وضعیتی است. بزرگترین آفت برای یک جامعه گرفتار در چند پاره گی فرهنگی دخالت نیروهای سیاسی به طرفداری از یک سوی این چند پاره گی ست. جامعه ما در دوران معاصر به طور همزمان فرهنگ ایرانی، اسلامی و غربی را تجربه کرده است. در این وضعیت درست ترین و کاربردی ترین راهکار برای یک جامعه به رسمیت شناختن این وضعیت و احترام گذاشتن به آن است تا افراد دارای هر یک از این هویت ها بتوانند به آسانی با هویت خویش زندگی کنند. مهمترین وظیفه سیاست در چنین موقعیتی بی طرف ماندن و فراهم آوردن شرایط یکسان برای زندگی تمام الگوهای فرهنگی موجود در جامعه است. متاسفانه در جامعه ما چه در دوران پهلوی و چه پس از انقلاب تلاش نظام سیاسی معطوف به برجسته ساختن یک مورد از این الگوهای فرهنگی و سرکوب دیگر الگوها بوده است. در سال های پس از انقلاب، نظام سیاسی دائما کوشیده است هویت اسلامی را تقویت نماید و دو هویت ایرانی و غربی را سرکوب کند. نتیجه این سیاست نادرست از بین بردن جمعیت جامعه بوده است. منظور از «جامعه بدون جمعیت»، جامعه ای است که در آن جمعیت اش احساس تعلق به آن جامعه ندارد و خود را در قبال جامعه مسئول نمی داند. نتیجه سیاست های فرهنگی پس از انقلاب از یکسو خلق جمعیت اسلامگرایی است که خود را نه متعلق به جامعه بلکه متعلق به نظام سیاسی می داند و اصولا جامعه را چیزی جز نظام سیاسی مورد علاقه اش تعریف نمی کند. این بخش از جمعیت جامعه که از میزان اتحاد و نزدیکی بالایی در میان اعضای خود برخوردار است، در سال های اخیر تبدیل به چیزی شبیه به یک فرقه سیاسی- مذهبی شده است.در سوی دیگر ماجرا، بخش عظیمی از جمعیت کشور که از نگاه خود مجموعه رفتارهای سیاسی و فرهنگی نظام سیاسی را نمی پسندد خود را دیگر شهروند جامعه ایران نمی داند و با این جامعه و مسائل آن درگیر نمی شود. این بخش از جمعیت یا مهاجرت کرده است و در حال مهاجرت است و یا سودای مهاجرت دارد. این گروه حتی اگر به لحاظ مکانی به بیرون از کشور مهاجرت نکنند، در درون مرزهای خود کشور برای خود جزیره ای خاص می سازد تا از نگاه خود تا آنجا که می تواند وجود خود را در ایران احساس نکند. در چنین وضعیتی ما با مردمی روبرو هستیم که اگرچه در جامعه ایران زندگی می کنند، خود را شهروند این جامعه نمی دانند: گروهی خود را سرباز نظام سیاسی می دانند و گروه دیگر خود را شهروند سرزمین رویایی ذهنشان. در هر دو حال این جامعه و مسائل و مشکلات آن رها شده باقی می مانند.

خطرناک و خشن شدن فضای اجتماع و انباشته شدن جامعه از خشونت از دیگر عواملی است که جامعه ما را بدون جمعیت ساخته است. به زبان باربارا میزتال ما مبتنی بر دو پیش فرض خود را در پیوند با دیگر انسان هایی می دانیم که در کنار آن ها زندگی می کنیم. باطل شدن این دو پیشفرض می تواند باعث نابودی تمامی روابط ما با دیگران شود و جامعه ما را نابود سازد: نخست ما چنین می اندیشیم که همه افراد دور و بر ما در جامعه تکیه گاه ما هستند و در هنگامه خطر و سختی می توانیم به آن ها تکیه کنیم.دوم آنکه، رفتارهای ما در مقابل یکدیگر پیش بینی پذیر است و این باعث می شود ما بتوانیم به دیگران اعتماد کنیم و رفتارهای آن ها را پیش بینی نماییم. متاسفانه وضعیت امروز جامعه ما نافی این دو پیش فرض است. ما نه همدیگر را تکیه گاه خود می دانیم و نه رفتارهایمان برای همدیگر قابل پیش بینی است. در چنین وضعیتی هر کسی به درون خود فرو می رود و به جای احساس تعلق به جامعه به سرنوشت فردی خود احساس تعلق می کند و می کوشد به جای مراقبت از جامعه از خود مراقبت نماید، غافل از آنکه در یک جامعه نابود شده حتی نمی توان از خود مراقبت کرد.

تنگنای زندگی و کمبود منابع از دیگر عواملی است که باعث شده جامعه ما به جامعه ای بدون جمعیت تبدیل شود. تصور کنید جامعه ما همانند ایالت آلاسکای آمریکاست که دمای هوا در آن گاهی به هشتاد درجه زیر صفر می رسد. در چنین شرایط جغرافیایی، وجود خورشید و گرم شدن هوا و ذوب شدن یخ ها و فرا رسیدن بهار موهبتی است بسیار اندک که اگر بخواهی زنده بمانی باید قدر آن را بدانی و از این زمان محدود بهاری دارای خورشید بالاترین استفاده را ببری. اگر جامعه ای دچار چنین شرایطی شود، یعنی تبدیل به جامعه یخ زده آلاسکایی گردد، طبعا حیات وحش و تنازع بقا را در خود تقویت می کند. جامعه ما اکنون بدلیل مشکلات اقتصادی آن دارای چنین شرایطی است: یخ زده و سرد. طبعا در چنین شرایطی هر فرد با یافتن حداقلی از گرمای خورشید تنها به غارت این گرما فکر می کند و دیگر نمی تواند به جامعه فکر کند و خود را شهروند جامعه بداند و در قبال آن احساس مسئولیت کند. به زبان روستو، نظریه پرداز قدیمی توسعه، کمبود منابع باعث می شود افراد چنین فکر کنند که اولین فرصت دستیابی به منابع، آخرین فرصت آنهاست و تا می توانند باید به غارت منابع در این فرصت بپردازند.

تقدیرگرایی و توسل به آسمان نیز در بی جمعیت کردن جامعه ما موثر است. روبرت وسنو معتقد بود یکی از دوگانه های موجود در هسته هر نظم فرهنگی، دوگانه امور اجتناب ناپذیر در مقابل امور اجتناب پذیر است. به عبارت دیگر، در کانون هر نظم فرهنگی می توان شاهد این منازعه بود که به چه میزان باید مسائل را در اختیار انسان و توان عقلانیت و محاسبه گری انسان دانست و از آن ها اجتناب کرد یا آن ها را پذیرفت و به چه میزان باید مسائل راخارج از اختیار اراده و عقلانیت انسان دانست و آن را به آسمان یا هسته زمین نسبت داد. بخش زیادی از جمعیت جامعه ما، بواسطه باورهای دینی خود، راه حل مسائل و مشکلاتش را نه در جامعه، بلکه در آسمان جستجو می کند. این بخش از جمعیت جامعه خود را نه شهروند که عبد و بنده خدا می داند و مسائل خود را نه به محضر جامعه، بلکه به درگاه الهی می برد و کار خود را در آنجا رتق و فتق می کند.

بی شک، دامنه عوامل موثر بر بی جمعیت شدن جامعه ما فراخ تر از عواملی است که در بالا از آنها سخن گفتیم. عوامل دیگری چون مرگ سیاست و فضای عمومی که قلمرو پیوند خوردن جمعیت جامعه با همدیگر و با جامعه است، مرگ ادبیات و هنر که باز جایگاهی مهم در پیوند خوردن جمعیت جامعه با جامعه و با همدیگر است، جذاب نبودن شکل زندگی اجتماعی جامعه ما، نابود شدن فرآیند جامعه پذیری و تربیت که اصولا مهمترین سازوکار جامعه برای بردن خود در درون افراد جامعه است، ویران بودن نظام آموزشی جامعه ما، فقدان انقلاب ها و موفقیت های بزرگ علمی و هنری که می توانند حس مسئولیت و تعلق به جامعه را در افراد جامعه تقویت نمایند، و……را نیز می توان به دامنه عوامل موثر بر بی جمعیت شدن جامعه ما افزود. مجموعه این عوامل جامعه ما را تبدیل به یک جامعه بی پناه ساخته است که همه ما می توانیم در آن تبدیل به قربانیانی مظلوم شویم. جامعه بدون جمعیت جامعه بدون احساس و اخلاق است. جامعه بدون جمعیت یعنی جامعه ای که در آن افراد جامعه فاقد هر گونه احساس مسئولیت در قبال مسائل جامعه و مشکلات همنوعان خود می باشند. در چنین جامعه ای افراد احساس می کنند تنها و بیچاره اند.به زبان لویناس، اخلاقی زیستن یک جامعه چیزی جز کاستن از تعداد بیچاره گان و برخورد مسئولانه در مقابل بیچاره گان موجود در آن جامعه نیست. جامعه فاقد جمعیت از افراد خود بیچاره می سازد اما در مقابل آن ها احساس مسئولیت نمی کند. در چنین حالتی زندگی بوی مرگ و خشونت می دهد: در این نوع جامعه جمعیت سوگواران بسیار است.

منبع: کانال تلگرام نویسنده

بازگشت به صفحه اول