۱- روزهایی که آقای رحمانی فضلی علیرغم انتقادات سنگین در وزارت کشور ابقا شد، وزارت ارتباطات به آذری جهرمی رسید و هیچ خبری از برآورده شدن حتی حداقلی انتظارات جامعه مدنی از کابینه آقای روحانی به گوش نرسید، هنوز برنامه کلی آقای روحانی برای آینده سیاسی اش معلوم نشده بود. «اعتدال» کشتی بی لنگری بود که به هر سو می‌توانست کژ و مژ شود و البته این اقتضای «عملگرایی» بوده و هست که «لنگر» نداشته باشد. خبر رای اجماعی به تداوم حصر موسوی و کروبی در شورای عالی امنیت ملی اندکی جامعه را حساس تر کرد اما هنوز برای قضاوت زود بود. انتصاب آقای واعظی به سمت ریاست دفتر رئیس جمهور و مسلوب الاختیار کردن جهانگیری، گام دیگری بود که باز هم نشان می‌داد آقای روحانی یک برنامه ریزی دراز مدت «چرخش به راست سیاسی» را آغاز کرده است.

۲- در چند روز گذشته دیدار آقای روحانی با جامعه روحانیت مبارز و شایعه ابراز تمایل ایشان برای بازگشت به جامعه روحانیت مبارز ابعاد دیگری از برنامه آقای روحانی را روشن کرد. در حالی که مهمترین حامیان آقای روحانی در انتخابات های اخیر، چهره‌های نزدیک به مجمع روحانیون مبارز و شخص سید محمد خاتمی دبیرکل مجمع بوده، اقای روحانی می‌خواهد به جامعه روحانیت که هیچ گاه پایگاه رای جدی در جامعه نداشته، روی خوش نشان دهد و پیوند خود با دوستان قدیم را تازه کند. البته چنین دیداری با اعضای مجمع روحانیون هرگز انجام نخواهد شد، چه در برنامه دراز مدت آقای روحانی جایگاهی ندارد. به همین دلیل دولت در برابر تشدید محدودیتهای آقای خاتمی هم چندان واکنشی نشان نمی دهد. چندان دشوار نبود که رئیس جمهور محترم برای نشان دادن مخالفت با این اقدامات، در یک اقدام نمادین در منزل آقای خاتمی حاضر شود، یا اینکه ایشان را به مجلسی دعوت کند تا نشان دهد به مهمترین پایگاه رای خود وفادار است. اما برنامه، برنامه دیگری است.

۳- مسیر طی شده در وزارت علوم از عدم معرفی فرجی دانا تا معرفی آقای غلامی فاز دیگری از این برنامه را نشان می‌دهد. عدم اراده دولت برای ایجاد هرگونه درگیری با جناح راست، بی اهمیت بودن نظر جامعه مدنی، دانشگاه و اصلاح طلبان برای دولت و معرفی گزینه ای مطلوب رقبای انتخاباتی آقای روحانی برای دانشگاه، و از همه بدتر مدافع پولی شدن بیشتر آموزش عالی، کاملا نشان داد که آقای روحانی دیگر نیازی به دانشگاه و دانشجو و اصلاح طلب و جامعه مدنی ندارد. دوران اهمیت «رای» گذشته است. آینده ایران با «لابی» تعیین خواهد شد نه با رای. ترمیم رابطه با راست سیاسی و فاصله از اصلاح‌طلبان و جامعه مدنی راه حل آینده روحانی است. جنجال هم بی فایده است. بزرگان آموزش عالی، بی توجه به منطق کلان عرصه سیاست، همچنان در سودای خام انتخاب بین بد و بدتر، گزینه های بیستم و بیست و یکم و بیست و دوم خود را هم به روحانی معرفی می کنند. در برنامه کلان او بازی می کنند و مسئولیت همه سازشهای آتی را هم به گردن می گیرند و هر چه بیشتر برای افکار عمومی بی معنا می شوند. این سرنوشت جریانی است که بینش دراز مدت را فدای مصالح کوتاه مدت کرده باشد. پیران محافظه کار، در اموزش عالی کشور حتی یک مدیر زیر ۵۵ سال هم ندارند و آینده را پیشاپیش واگذار کرده اند. غلامی ۶۴ ساله نقطه پایان ماجراست.

۴- آمدن ترامپ، مختصات سیاست داخلی ایران را عوض کرده است. رای به روحانی اگرچه توانسته با باز نگاه داشتن برخی منافذ تنفسی جامعه مدنی و جلوگیری از تقابل تمام عیار دو جریان تندرو در عرصه جهانی برخی بحران های جدی را به تعویق بیندازد اما با آمدن ترامپ مختصات جدیدی در حال تولد است. بر خلاف آنچه در بدو امر به نظر می‌رسد اکنون آقای روحانی بیش از هر زمان دیگر می‌تواند در قامت یک ناجی، یک راه حل حتی برای لایه های تندرو جریان اقتدارگرا ظاهر شود. او تنها کسی است که می تواند فشار بر روی آنها را مهار کند. اکنون ائتلاف روحانی-لاریجانی یک راه حل است، دست کم تا زمانی که جهان تحت فرمان تندروها باشد. تنها مسئله‌ای که ائتلاف میان «راست میانه رو» و «راست تندرو» را ناممکن می‌کند موی دماغی است به نام اصلاح طلبی اصیل و جامعه مدنی. همانها که دغدغه دموکراسی دارند، دولت و حاکمیت پاسخگو می‌خواهند. ائتلافهای پنهان اقتصادی و توزیع رانتها را بر ملا می‌کنند و حاضر به سازش نمی شوند. می خواهند سهم مردم از این سفره قدرت داده شود؛ هم در اقتصاد و هم در سیاست. ایده پارلمانی شدن انتخاب رئیس جمهور، برای از میان برداشتن این مانع است. بعید نیست راست میانه‌رو و راست تندرو بر سر آن اجماع کنند. اما روحانی نباید فراموش کند، نیاز به او تنها یک نیاز موقت است، از سر اضطرار…

۵- نقش اصلاح طلبان در عرصه سیاست رسمی مدتهاست از «کنشگر» به «حامی» تغییر کرده است. هیچ یک از چهره های حاضر در ساختار رسمی از مجلس گرفته تا شورای شهر و دولت و … از «اصول اصلاح طلبی» دفاع شایانی نمی کنند، هر چند از «نام اصلاح طلبی» بهره فراوان می‌برند. اقتدارگرایان چنان هزینه های حضور اصلاح طلبان واقعی در ساختار قدرت را زیاد کرده اند که تنها نام اصلاح طلبی می‌تواند وارد قدرت شود و نه مشی آن. چهره های بیرون از ساختار رسمی هم بنا به «ملاحظات» و «مصالح» عمدتا سکوت پیشه کرده اند و دنباله رو چهره‌های حاضر در ساختار قدرت رسمی شده اند. محافظه کاری، سازشکاری و بی اصل و اصولی، نفس اصلاحات را بریده است. اصلاح طلبی مسئولانه اکنون نماینده ای ندارد. اصلاح طلبی با جامعه مدنی دچار گسست گفتمانی و ساختاری شده و جز شکلی از رابطه «توده‌ای» با جامعه مدنی آن هم بر محور «محبوبیت شخصی خاتمی» چندان چیزی در چنته ندارد. آنها اکنون بیش از هر زمان دیگر بی معنا شده اند. حصر تدریجی خاتمی، پایان بازی اصلاح طلبی و عرصه تولد شدیدترین اختلافات سیاسی میان اصلاح طلبان خواهد بود. آنها که خاتمی برایشان «تکرار» کرد، چندان دفاعی از او نخواهند کرد. خاتمی اکنون جز جامعه مدنی پناهی ندارد.

۶- مسیر دموکراسی در جامعه ایران تنها از کانال جامعه مدنی می‌گذرد. فساد سیستماتیک تداوم شیوه فعلی اداره کشور را ناممکن کرده و هیچ کس نمی‌تواند جز با اتکا به جامعه مدنی، از روند توزیع منافع فعلی فاصله گرفته و قدرت خود را برای دراز مدت حفظ کند. آنها که همه محاسبات را تنها در ساختار قدرت جست و جو می‌کنند «امر اجتماعی» را نادیده می‌گیرند. نه اصلاح طلبان و نه آقای روحانی و نه حتی جریان اقتدارگرا فرصت چندانی ندارند، بهتر است به آغوش جامعه مدنی بازگردند وگرنه ناگزیر از همراهی با سرکوب آن خواهند بود و البته بعید است اداره جامعه ایران با سرکوب بتواند چندان دوام بیاورد.برای ایران بدون «مردم»، آینده ای متصور نیست. اما گویا اصلاح طلبی و اعتدال و اصولگرایی خواسته و ناخواسته بر سر آینده ایران قمار می‌کنند.

منبع: فیس‌بوک نویسنده

بازگشت به صفحه اول