ریشه سریالی جنبش و جوش مردم ایران برای دادخواهی را باید از کجا سراغ گرفت؟

روند پرشتاب تحولات اخیر که از مشهد شروع و به فاصله اندکی جغرافیایِ میدانیِ اعتراضات را به رشت، کرمانشاه، اصفهان، تهران و ده ها شهر مرکزی و بی نام و نشان کشور کشاند، دست و پای ناظر بیرونی را برای تحلیل شسته  رفته ای می بندد. موضع معترضان، شعائرعرفی شده، گستره میدانی اعتراض ها، گیجی و آشفتگی قدرت سیاسی، شیفت خواست ها از حوزه اقتصادی به درهم کوبیدن کلیت نظام سیاسی، عدم همراهی اصلاح طلبان ، نخبگان سیاسی، غالب هنرمندان و اصطلاحاً سلبریتی ها این قضیه را گنگ تر می کند. اگر در جنبش ۸۸ موج اعتراضات روندی از بالا به پایین داشت و طبقه فرودست آخرین پیوستگان به این جنبش بودند و پشت آن به برخی حکومتی ها گرم بود، حال وضعیت بکلی متفاوت است. انگار که طبقه فروخفته یکه و تنها در فکر عبور از کلیت نظام افتاده  و دیگر منتظر نقش آوانگاردیِ بازیگرانِ رسمی سیاسی برای درد بی درمان خود نیست. اگر در پنج شنبه هفته پیش به پای اخبار می نشستیم، اعتراضات برخی شهروندان در مشهد را همان کاسه وآش هر روزه ای فرض می گرفتیم که سیستم علیل قضایی که فساد ساختاری دست و پای آن را در هم فروبلعیده، نتوانسته جواب صاف وصوفی به آن بدهد. اما در فردای آن روز پای شهر و شهروندان دیگر را به میان آورد.

زیست سیاسی و اجتماعی جامعه ایرانی رنگی تازه بخود گرفته است. اگر در دهه های ۷۰ و ۸۰ و تا دوازدهمین دور انتخابات ریاست جمهوری شهروندان ایرانی آرمان تاریخی خود را از همان دیگی که جریان اصلاحات برای مردم روشن کرده بود، طلب می کردند، حال دیگر دست پخت اصلاحات را نمی پسندند. جامعه ایرانی به نیکی دریافته است که جریان های رسمی درون نظام معتمد نیستند. همین است که اسطوره های ارزشی این دو طیف را به سخره گرفتند و فریاد زدند: اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا.

فارغ از آنکه بپرسیم واخواهی مردم به کجا می انجامد و تحولات شگفت آور این جنبش چگونه ختم به خیر می شود، نگارنده به پاسخ این سوال می پردازد که: چرا در هر دهه از عمر پرتلاطم جمهوری اسلامی شاهد خیزش و فرونشستن انسان ایرانی در سپهر سیاسی هستیم؟ جواب ساده ای که می توان داد اینکه مطالبه های مردم در دودوزه بازی مسئولان گمشده است. اما نگارنده سعی می کند بخشی از این سوال که عمیقاً نیازمند جرح و بحث دارد را با آنچه خود “حاشیه ای بودن” می نامد، مختصراً جواب دهد. زیرا جواب اولی در عین صحیح بودن آنچنان دل پسند نیست.

جامعه ای که خود را خارج از متن و تحولات سرنوشت ساز سیاسی_اجتماعی می داند دچار این عارضه می شود. این مرض که انفعال و سیاست زدگی هم می تواند در خود داشته باشد، این فکر را در جامعه رواج می دهد که کنش سیاسی مردم تاثیر خوشایندی در سپهر سیاسی ندارد و آنچنان که رضایت بخششان باشد در تدوین و نظم بخشی به تنواره سیاست کشورششان، سهمی ندارند. فردفرد جامعه شاید فکر کنند که موجودیت سیاسی کشورشان به عنوان یک انسان دامن خود را از مشارکت مردم در طرح بخشی به آن دور نگه می دارد و یا افراد جامعه را لایق آرایش خود نمی داند. جالب تر اینجاست که نه تنها حضور توده ها در کنار خود را نمی پذیرد که این موضوع نخبگان و روشنفکرانی که بیرون از دایره نظام فعالیت می کنند را درگیر خود می سازد. مثل اینکه دایره فعالیت سیاسی را محرم و نامحرم کنیم؛ محرم ها باشند و نامحرم ها پایشان را از گلیم دور کنند. آیت اله خامنه ای چندی پیش، حق کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری را حقی خودی دانست و در دهه ۷۰ هم صحنه مشارکت سیاسی را خودی و غیرخودی کرد و متعاقب آن شخصیت های اجیرشده سیاسی/ نظامی و پروپاگاندای رسانه ای جمهوری اسلامی به نشر شتری وار این فرمان پرداختند. مَثَل نهادینه شده بد و بدتر هم از همین منویت بلند می شود. بدون در نظر داشتن شعور و آگاهی اجتماعی مردم، آنان را در دوگانه های مهندسی شده بد و بدتر قرار دهیم. مردمی که در این بن بست شلنگ تخته می اندازند در راهی قرار گرفته اند که قدرت سیاسی پیش پایشان گذاشته است.

اما این ختم ماجرا نیست و می تواند بُعد معنایی هم داشته باشد. این حاشیه ای بودن شکل بدقواره و اصطلاحاً گُنده ای در ساخت و پاخت نظام های ارزشی هم به خود می گیرد. نظامی سیاسی که ارزش ها و هنجارهای معنایی را بدست محرم های خود می سازد با در دست داشتن فوج عظیم رسانه ها  و دلارهای بادآورده نفتی، در گوش مردم فرو می کند. مردم از خود می پرسند که نقش ما در ساخت اسطوره های جامعه چیست؟ آنچه انتظار دارند این است که اسطوره های جامعه یا همان ارزش ها و معناهایی مرسوم و نهادینه که در گوششان فرو می کنند، مبین حال و روزگار وخیم و درد زده شان باشد. قدرت سیاسی در اینجا هم مردم را به حاشیه رانده است و اجازه فرصتی برای مشارکت نمی دهد. آن اسطوره ارزشی که جمهوری اسلامی در عمر ۴۰ ساله خود حمایت از مستضعفان نامیده است را مردم مکرراً با شعار: “نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران” به ریشخند گرفتند. این شعار فارغ از لیست بلندبالایی که مسئولان حکومتی از نقش بیگانگان! در ترویج آن ارائه می دهند، باید بر سر عقل بیاوردشان که نظام ارزشی و معنایی که بودجه های کلان کشور را بپای آن، برای تنومندشدنش ریخته اند، جز علفی هرز و بدردنخور بار نیاورده است؛ یعنی که دیگر کامل و یکپارچه نیست. در وضعیت استحاله ارزش ها عادت های مذهبی، اخلاقی، حقوقی که حکم ترمزهایی در زندگی فردی و جمعی مردم را دارد، سیم می برد و شتابان از کلیت آن عبور می کند و فریاد سر می دهد: “جمهوری اسلامی، نمی خوایم، نمی-خوایم.” و خواهان جمهوری ایرانی هستند.

با تمام آنچه که گفته شد برای مردمی که پشت در مانده اند راهی جز کوبیدن و کَندن آن ندارند. در این مواقع که حاشیه ای بودن بر مردم تحمیل و تلقین شده است، رفتارهای انقلابی(نه به تعبیر مارکسی) از درون آن خیز برمی دارد و خلاصی از این وضعیت را جز با سیلیِ سخت انقلاب نمی دانند. مردمی که تمایل جدی به مشارکت سیاسی دارند، مترصد آن اند که با جرقه ای خود را به متن و بطن دایره سیاسی بکشانند تا از وضعیت حاشیه ای خارج شوند. این اقدام نشان می دهد که انسان ایرانی خواهان مشارکتی هر روزه در زیست سیاسی خود است و بیزار است که ۴ سال دیگر منتظر بماند تا فردی بیاید و از درد آنان سخن بگوید. پس مُصر است که در کانون تحولات آن، حتی به شکلی انقلابی و خشونت بار هویت تازه ای به خود بدهد و تصویری فارغ از آنچه بوده است را از خود برای دیگری به نمایش بگذارد؛ چونکه دیگر آب از سرش گذشته است. این روایت می تواند سرگذشت جامعه ای باشد که لایه های بالایی قدرت، مردم را هرگز به حساب نیاورده اند و وجودشان را یکسره در گستره اجتماعی نادیده گرفته اند.

این حاشیه ای بودن و رابطه نابهنجار ایجاد شده میان محیط و فرد، بدیهی ترین غرایز و تمایلات افراد را نه تنها نادیده می گیرد، بلکه، سرکوب نیز می کند. سوروکین از جامعه شناسان انقلاب معتقد است که انقلاب در اثر” افزایش سرکوب غرایز عمده اکثریت جامعه و عدم امکان ارضای آن غرایز در حداقلِ ضروری خود” به وجود می آید. میل به آزادی عقیده، بیان، تفکر، پوشش، مساوات و برابری فارغ از رنگ و عقیده و جنسیت، احترام به زیست فردی و عدم دخالت نیروهای پلیسی، میل به توزیع برابر ثروت، برخورد با مفسدان اقتصادی، سیاسی و قضایی، مشارکت در حوزه های سیاسی، برخی از غرایزی هستند که در دو سطح فیزیکی و معنوی و دوگانه غرایز و انگیزه ها مورد هجمه جمهوری اسلامی با همان بودجه های مردمی که در جیب این نظام سیاسی قرار داده اند، سرکوب و پامال شده است. انسان ایرانی می داند که حکومت پلیس و توحش نیاز تغذیه را با توزین نابرابر فرصت ها و ثروت، غریزه صیانت نفس را با خردکردن و تحقیر فردیت، غریزه آزادی را با ترور و خشونت، نیاز اظهار وجود را با حبس های چندساله به بهانه های واهی پاسخ داده است. برای مردم ایران که پی درپی با بحران های متعدد اجتماعی، اقتصادی، روان-شناختی و سیاسی و فرهنگی روبروست، دیگر سخن از اصلاحات و دگرگونی تدریجی، چیزی بیش از یاوه گویی و حرف مفت نیست و همانطور که از شواهد تاریخی و داده های اجتماعی می توان سراغ گرفت، دگرگونی اجتماعی در سطح انقلاب، نتیجه گریزناپذیر آن است.

برای انسان امروزِ ایرانی بیرون آمدن از پیله حاشیه ای بودن ناگزیراً در هر شکلی که اتفاق بیفتد، غنیمت است. او با این وضعیت، دیگر دلش به اصلاح خواهی و تحولِ آرام آرام گرم نیست و چشم و امید خود را بر روی دولت بی امید و مقننه بی دروپیکر می بندد؛ زیرا مکندگان خون ملت را در همان نهادهای سیاسی می بیند که روزی قرص نانی از آنان طلب می کرد. دستِ خالی به کف خیابان می آید؛ به پرت و پلاهای مقام عالیه گوش نمی دهد؛ انگار که گریه هیچ احدی دلش را نرم نمی کند. او که از هر جایی گسسته، آنچه را که می خواهد در کفِ لخت خیابان جست وجو می کند، زیرا می داند که حکومت قصد چپاول او را در سر می پزد و احتمامی به از میان برداشتن مرزهای بد در زندگی اجتماعی او ندارد.

انسان درمانده ایرانی می داند که دیگر نباید چشم براه حضرات اصلاح طلب! بماند؛ چونکه اصلاح طلبان بهره گیری صددرصدی از قدرت در دستور کار خود قرار داده اند و شکم گرسنه مردان و زنان مملکت را با ترازوی هزینه_فایده توزین می کنند؛ چونکه فرق است میان جسارت و شجاعت؛ فرق است میان میراث تاریخی و مرده ریگ پدری. جریان اصلاحات که توسری خوردگی تاریخی از رویش می بارد و به هر زحمتی سعی می کند بنای کژوکوژ خود را صاف نگه دارد، دیگر نمی تواند فریاد ۸۸ را نمایندگی کند؛ چونکه بر برج عاج نشسته و پایین بیا نیست و می خواهد سربه تن دیگران نباشد.

انسان ناامید از همه جا، می داند، که طیف های درون نظام با چانه زنی های درون سازمانی می خواهند موج آنان را در چاله اصلاحات بیندازند که به آنان نه نوری برسد و نه هوایی و گه گاهی از سر منت لقمه نانی برایش پرت کنند و در آخر هم کاسه کوزه ها بر سرشان بشکنند. بی اعتمادی مردم به حکومت که قصه ای  دراز در تاریخ ایران دارد، گسست میان این دو را با نظر به تحولات کنونی عمیق تر می کند؛ زیرا می داند حاصل طبابت جمهوری اسلامی رجعت به گذشته، فقر و نابرابری بوده و قیل وقال ها آن ها سفره شان را خالی تر کرده است. به دولت مردان هم هرچه بگویی اینان نه اجیرشده بیگانگان، که متن خالص جامعه اند، انگار نه انگار و از خر شیطان پایین آمدنی نیستند. انسان ایرانی به این می اندیشد که اصالت و هویت جامعه متزلزل شده است؛ چونکه با تمام این مصیبت ها قدرت سیاسی روشنفکران را اخته کرده است که دیگر نتوانند در کنار مردم باشند و نسلی شجاع و جسورتری از خود را متولد کنند و پرورش دهند.

انسان ایرانی که سعی دارد حاشیه بودگی خود را با نقش تازه ای تعویض کند در کفِ بیرحم خیابان تنهاست؛ باید تکلیفش را با خودش مشخص کند و هزاران کارناکرده ای را بدون هیچ پشتوانه ای به سرانجام برساند.

بازگشت به صفحه اول