پنج رویای صبحگاهی
اگر یک روز صبح از خواب بیدار شویم و ببینیم رهبر نظام به هر دلیل و علتی، تصمیم به تغییررویه گرفته است و کل سیستم را به تدریج به سمت اصلاح می برد؛ چه خوب می شود. شما مخالف این حالت هستید؟ شما آن را به نفع مملکت و مردم نمی دانید؟
اگر روزی از خواب… ؛ اصلاح طلبها چنان قدرت و عزمی داشته باشند که با گرفتن مجلس و دولت و شوراها و … بتوانند روند تغییر را پیش ببرند و در مواجهه با هسته سخت قدرت آن را به عقب برانند؛ چه خوب می شود. شما مخالف این حالت هستید؟ شما آن را به نفع مملکت…؟
اگر روزی…؛ به صورت مسالمت آمیز یک رفراندوم در ایران برگزار شود که مردم ایران آزادانه بتوانند در باره حکومت کنونی و احیانا حکومت جایگزین نظر بدهند؛ چه عالی می شود. شما مخالفتی دارید؟ شما آن را به نفع…؟
اصلا بگذارید بالاترین حد را تصور کنیم؛ اگر روزی …ِ؛ بخش عمده ای از مردم ایران چنان قدرتمند باشند که بتوانند قدرت حاکم که به هیچ صراطی مستقیم نیست را به عنوان آخرین راه با اراده خود و بدون میدانداری خارجی ها بزیر بکشند؛ آیا چیز بدی است و شما مخالفید؟ آیا این سرانجام اجتناب ناپدیر را به نفع…؟
آیا موافقید که روزی…؛ ببینید با یک حمله خارجی گسترده و بنیان کن دیگر حکومت سرجایش نیست. آیا این را به نفع مردم و مملکت می دانید؟

رویایم قابل تحقق است «به شرط آن که …»
اما و هزار اما؛ آیا تغییر رفتار راس نظام امری دست یافتنی است یا به یک آرزو می ماند؟ برخی می گویند نه آرزو نیست، سابقه هم دارد و باز دست یافتنی است به شرط آن که… .
آیا در جبین اصلاح طلبان با وضعیت کنونی شان می بینید چنان عزم و قدرتی بیابند که چنین و چنان کنند؟ برخی می گویند…. به شرط آن که… .
آیا براساس رفتار شناسی حکومت این اصلا قابل تصور است که بیاید و رفراندومی برگزار کند که معنایی جز جشن خداحافظی اش ندارد؟ برخی می گویند…. به شرط آن که… .
آیا چنین قدرت و پایداری در اقشار مختلف جامعه ایران می بینید که به اعتراض به صحنه بیایند و علیرغم بازداشت و سرکوب تا آخر راه ادامه دهند و مثلا دست به اعتصاب سراسری بزنند؟ برخی می گویند…. به شرط آن که… .
آیا با توجه به وضعیت اقتصادی دول بزرگ جهان و وضعیت پر آشوب منطقه خاورمیانه که بسیاری شان تلاش می کنند سربازان شان را به این مهلکه نفرستند و یا اگر از قبل بوده اند به شکلی از این باتلاق خارج شوند؛ می بینید که آنها بخواهند برخورد تمام عیار و گسترده ای با حکومت اهل نرمش و معامله ایران بکنند و دل طرفداران حمله به ایران را شاد کنند؟ برخی می گویند…. به شرط آن که… .
این که همه «گزینه»های صدر این نوشتار را با «اگر یک روز از خواب بیدار شویم و ببینیم …» شروع کردیم بدین خاطر است که احتمالا در «کوتاه مدت» هیچ یک امکان تحقق ندارد. و این یعنی در همه آنها حدی، کم یا زیاد، از «آرزواندیشی» وجود دارد.

«چرا» رویایم برتر از دیگر رویاهاست!؟
طرفداران هر یک از گزینه های یاد شده دلایلی برای «برتر دانستن» احتمال و در واقع «آرزو»ی خود دارند.
طرفداران گزینه اول معتقدند به علت قدرت فراوان رهبر تا وی تغییر رفتار ندهد هیچ راه مسالمت آمیز و قابل دسترسی برای تغییر وجود ندارد. بالاتر آن که تا همه جریانات داخل جامعه که رهبر نیز بخشی از آنها را نمایندگی می کند به «تعامل» با یکدیگر نرسند امکان یک تغییر آرام و دموکراتیک و برگشت ناپذیر وجود ندارد.
طرفداران گزینه دوم می گویند تنها راه تغییر مسالمت آمیز و کم هزینه در ایران «اصلاح تدریجی» حکومت است که از طریق حضور اصلاح طلبان در آن و ایجاد رفرم های تدریجی میسر است. راه های دیگر به خشونت و جنگ داخلی و مداخله بیگانگان منجر می شود. ضمن آنکه قدرت جامعه مدنی در ایران که حکومتش نفتی است و نیاز چندانی به جامعه ندارد نیز چندان زیاد نیست که بتواند از بیرون حکومت را به عقب براند.
طرفداران گزینه سوم می گویند بیست سال راه بالا را تجربه کرده ایم. نمی شود. اصلاحات به جای اصلاح حکومت خودش را اصلاح کرده است و اینک خود نیز از حکومت رانده شده و خواسته هایش را تقلیل داده و گاه وارونه کرده است. تسلیم حکومت و ترساندن مردم به جای فشار از پایین و چانه زنی از بالا. قانون اساسی کنونی نیز راه هر گونه اصلاح جدی را بسته است. بنابراین یا شورش و خونریزی یا حمله خارجی و یا رفراندوم کم هزینه.
طرفداران گزینه چهارم می گویند این حکومت تا مردم علیه اش برنخیزند هیچ چیز را نخواهد پذیرفت. از جمله رفراندوم را. و اگر مردم برخیزند و حکومت اصلاح ناپذیر را به زیر بکشند دیگر نیازی به رفراندوم برای بود و نبود آن وجود ندارد. اگر نیازی هم باشد برای تعیین نوع حکومت بعدی است.
و بالاخره طرفداران ولو اندک گزینه پنجم می گویند زور مردم به حکومت نمی رسد و حاکمانی که ده ها هزار کیلومتر آن سوتر به کشور دیگری می روند و با زور و کشتار حکومت دیکتاتور جنایتکاری چون بشار اسد را حفظ می کنند، قطعا برای حفظ حکومت خود نیز دست به هر کاری خواهند زد و چون هیچ جا هم برای رفتن ندارند تا آخرین نفس ایستادگی و سرکوب خواهند کرد. پس هیچ راهی جز حمایت و حمله خارجی نیست. اصلا بیشتر تغییرات در جهان با کمک خارجی صورت گرفته است!
تا اینجا دیدیم همه راه حل های «فرض»ی حامل حدی از آرزواندیشی هستند. هم چنین هر یک مدعی مزیتی بر دیگری اند. اما هر یک نقطه ضعف هایی نیز از نظر طرفداران دیگر راه حلها دارند.
مثلا؛ با توجه به شناخت و تجربه نزدیک به سه دهه ای که از طرز فکر و روحیات رهبر نظام داریم آیا تحقق آرزوی اول چقدر میسر است؟ تعامل ها و حتی کوتاه آمدن های مکرر (گاه در حد منت کشی) در برابر وی چقدر باعث تغییر رفتارش شده است؟ برخورد آشکار و پنهان او با میلیون ها معترض به نتیجه انتخابات در سال ۸۸ و هزاران معترض در ده ها شهر کشور در دی ماه ۹۶ چقدر تاثیر جدی و موثر (نه سطحی و صوری و غیر راهبردی) در خط و خطوط وی گذاشته است؛ اگر نخواهیم خودمان را گول بزنیم. با پرهیز اکید از هر گونه سیاه و سفیدی دیدن مسائل؛ اما به جز در مواردی که «حفظ نظام» و «امنیت قدرت» به خطر افتاده چه تغییر محسوسی در سیاست داخلی و خارجی ایشان دیده شده است؟ به نظر می رسد نتیجه چندان قابل اعتنا و اتکا نباشد و اندک موارد نیز چنان کم و قطره چکانی و لاک پشتی هستند که با سرعت فروافتادن کشور و مردم به دامان بحران های خانمان برانداز ملی در همه عرصه ها شدیدا ناچیز است.
و یا؛ پس از بیست سال که زمان کمی هم نیست آیا تجربه اصلاحات نشانگر آن است که می تواند راه به سوی اصلاح آن چه که روزی مدعی اش بود بگشاید یا اینک از خاتمی به روحانی و از محمدرضای خاتمی به عارف رسیده است و تیغ نظارت استصوابی سطح بازی را به بازیکنان دسته دوم و سوم و پایین تر تنزل داده است؟ اصلا؛ رفتار اصلاح طلبان در بستن لیست های مجلس و خبرگان و شوراها که خود بیانگر انحصارطلبی غیراصلاح طلبانه و تنزل از معیارهای اولیه سیاسی و حتی اخلاقی در رای دادن به برخی جنایتکاران و رفتار بعدی منتخبان در مجلس و …، طلیعه مثبتی را نشان می دهد؟
و نیز؛ آیا حکومتی سرکوبگر به دعوت جمعی ناهمگون که هر یک با تحلیلی و به انگیزه ای سیاسی یا فردی بیانیه رفراندوم داده اند، سربزیر می شود و مثل آدم یک رفراندوم برای حذف یک روزه خود برگزار می کند!؟
همچنین؛ آیا با توان طبقه متوسطی که اوجش در جنبش سبز هشت ماهه بود و توان اقشار فقیرتر که اوجش اعتراضات هشت روزه دی ماه ۹۶ بود و در هر دو موج، تظاهرات اعتراضی به «اعتصاب» نیانجامید، می توان حداقل در کوتاه مدت به قیامی سراسری و ملی فکر کرد؟
و بالاخره؛ آیا با حاکمانی که حفظ نظام برای شان اوجب واجبات است و به وقت ضرور هم اهل نرمش اند و هم بالا بردن جام زهر و قدرتمندان تاجرمسلک مشابه در راس قدرتهای بزرگ اقتصادی جهان، می توان ولو با زیرپاگذاشتن معیارهای ملی و انسانی، به رویای حمله خارجی و تحویل دودستی مملکت به آرزومندانش فکر کرد؟
پس صورت مسئله ایران به آن سادگی آرزواندیشانه ای که طرفداران هر گزینه بدان می اندیشند نیست. گزینه هایی که اکثرشان به درستی نقاط قوت قابل اتکایی دارند. همانطور که نقاط ضعفی بنیادی.
بگذارید از زاویه دیگر (و به گمان من درست ترین زاویه) به صورت مسئله ایران بنگریم. از زاویه راهبردی یعنی سیاست ورزی انضمامی و واقعی و نه طرح آرزوهای انتزاعی.

سیاست ورزی انضمامی و راهبردی به جای آرزوهای انتزاعی
سیاست و سیاست ورزی از طرح «وضعیت مطلوب» و آرزوهای برتر و یا نهایی شروع نمی شود، بلکه از«چگونگی» رسیدن به آنها آغاز می گردد. و نامش هست «راهبرد» نه «هدف گذاری». البته انکار نمی توان کرد که نحوه هدف گذاری هم «تا حدی» در شکل گیری راهبرد موثر است. اما نمی توان کل سیاست و عمل سیاسی را به تعریف و تبیین «هدف» نهایی و یا «گام پایانی» عمل سیاسی فروکاست. داستان زنگوله و معمای انداختن آن به گردن گربه مثال آموزنده ای است. کسانی که تنها به اهمیت و راهگشایی زنگوله می اندیشند و نه نحوه به گردن گربه انداختنش ، از راهبرد و سیاست عملی چیز زیادی نمی دانند.
اگر این مقدمات پذیرفته شده باشد آنگاه «مرکز ثقل» بحث باید روی راهبرد مشخص برای شرایط مشخص و راه های عملی تحقق انواع آرزوها متمرکز شود و نه مقایسه انتزاعی آرزوها و یا گام های نهایی برای رسیدن بدان ها. در یک بحث انتزاعی معمولا یک آرزوی بالاتر و بهتر بدون توجه به عملی یا غیرعملی بودنش طبیعتا پذیرفتنی تر از یک هدف متوسط اما عملی تر قرار خواهد گرفت. در واقعیت اما؛ یک مشتری طالب یک کالا در خرید آن شاید در ابتدا به کم و کیف و مزیت های آن بیش از هر چیز «بیندیشد»، اما در تصمیم نهایی و در «عمل»، قدرت خرید و اندوخته ای که در جیب و حساب بانکی اش دارد حرف آخر را خواهد زد.
حال بیایید با این متر و معیار همه آرزوهای خوب و خوبتر (به آستثنای مورد آخر)، را دوباره مرور کنیم.
در ابتدا تصریح کنم که به جز مورد آخر که موافقین بسیار کمی دارد دیگر گزینه ها مورد تایید بسیاری است. شاید تردید برخی در مورد گزینه چهارم این باشد که فروپاشی ناگهانی قدرت به هرج و مرج و ناامنی داخلی و یا بستر مداخله و میدانداری خارجی تبدیل نشود؛ وگرنه اگر روند به گونه ای باشد که چنین آسیب و آفتی بدنبال نداشته باشد، شاید مخالفین آن هم به شدت کاهش می یابند.
همچنین بعید است کسی مخالف گزینه رفراندوم فرضی مسالمت آمیز باشد. و نیز اگر قدرتمندی و موثر بودن اصلاح طلبان به طور جد مطرح باشد، سخت گیرترین و سکولارترین افراد نیز لااقل نه به عنوان سقف خواسته ها بلکه به عنوان یک مرحله برای تغییرات بنیادی آتی بعید است با آن مخالف باشند. همین وضع در رابطه با تغییر رفتار رهبر قدرتمند نظام نیز مطرح است، این حالت برای اصلاح طلبان مرحله ای از تغییرات مورد علاقه و برای تحول خواهان نیز گامی مثبت تلقی می شود.
اما برای شکل دادن یک بحث راهبردی جدی و دور شدن از فضای فانتزی باید سطح بحث را از مباحث انتزاعی و فرضی و آرزویی به سطح انضمامی و راهبردی منتقل کرد. غیر از این کار ما جز صرف وقت برای بالاتر فرستادن بادبادک های خیال نخواهد بود!

انتقال مصاف آرزوها داخل راهبردها
بحث از راهبرد نیز البته خود می تواند به میدان دیگری از مصاف فرض ها و خیال ها و به نوعی شکل دیگری از همان مصاف آرزوها تبدیل شود! چگونه؟ به شکلی که طرفداران گزینه های فوق هر یک جامعه و نیروهای سیاسی و حکومت را مطابق میل و در جهت آرزوی خود تحلیل کنند. یکی بگوید رهبر نظام از جنبش سبز درس گرفت و انتخابات ۹۲ را سالم برگزار کرد و یا در رابطه با پرونده هسته ای نرمش قهرمانانه نشان داد. دیگری از تفاوت دوران خاتمی و حتی روحانی با دوران احمدی نژاد سخن بگوید . آن یک از در حال فروپاشی بودن حکومت در برابر بحران های متعدد سخن بگوید و این که راه حل پیشنهادی اش (رفراندوم) راه گریز از آشوب و خونریزی است و آن دیگر از آماده انفجار بودن مردم حرف بزند و این که آنها بزودی حکومت را تغییر خواهند داد و نیازی به اجازه از خود حکومت برای تغییرش نیست و بالاخره دیگری از عزم ترامپ و قدرتهای منطقه ای چون اسرائیل و عربستان و شرکاء برای بر سر سنگ کوفتن سرمار اصلی سخن بگویند. پس این سطح از بحث نیز به جدال تفاسیر از «شرایط موجود» و تکافوی ادله منجر خواهد شد. هر یک بر مزیت خود و ضعف رقیب اشاره می کند و هریک وضعیت مردم و حکومت را بر اساس گزینه خویش تحلیل و تفسیر خواهد کرد. بالطبع «تمایل» طرفداران هر گزینه بر «تحلیل» شان سایه ای سنگین خواهد افکند.

همه راه ها به «رم» ختم می شود؛ به «قدرت مردم»!
اما
؛ به نظر می رسد یک مسئله بین همه تحلیل ها و راه حل ها مشترک باشد وهمه راه ها به رم ختم می شود؛ به «مردم». این نیروی «مردم» است که کنشگر اصلی است و فشار لازم را برای انعطاف رهبر یا قدرت گیری اصلاح طلبان و چانه زنی آنها و یا برگزاری رفراندوم و یا انجام قیام ملی و یا آماده سازی بستر برای نقش آفرینی خارجی فراهم می کند. نتیجه آن که؛ انضمامی ترین بحث که ما را تاحدی از آرزواندیشی ها و فرضیات رقیب دور و به امر واقع نزدیک می کند، بحث در باره مردم است. به عنوان کنشگر اصلی سیاست و سیاست ورزی در ایران و عامل اصلی هر تغییری که قرار است رخ دهد. ظاهرا در این جای تحلیل، نقطه اصلی و حلّال همه مشکلات را پیدا کرده ایم!

انتقال جدال آرزوها به بحث از «مردم»!
اما متاسفانه جدال های انتزاعی و آرزواندیشانه می تواند به بحث در باره مردم و تفسیر آن نیز نقل مکان کند! چاره ای نیست. اما شاید بحث در این باره تنها راه و شاید راحت تر از بقیه امور باشد. در هر حال در پایان همه مباحث سیاسی و راهبردی به بحث «مردم» رسیدیم. رفتار شناسی آنها. توان شان و چگونگی سیاست ورزی شان. من نیز در پایین تفسیر و تحلیلم را با تمرکز بر همین حوزه اصلی و نهایی سیاست در ایران (ضمن توجه به سه عامل دیگر یعنی ساختارو طیف های درونی حکومت- ساختار و طیف های مختلف قدرت های جهانی و منطقه ای- و شخصیت ها و تشکل ها و نیروهای سیاسی و مدنی در ایران) بیان میکنم.

وضعیت و رفتارشناسی سیاسی مردم ایران
به گمان من:
الف-جامعه ایران از یک جامعه سنتی از اواخر دوران قاجار وارد وضعیت جدیدی می شود که می توان آن را «جامعه ای ناموزون با غلبه وجه سنتی» نامید. و از اواسط دهه شصت (شمسی) پای به دوران «جامعه ناموزون با غلبه وجه مدرن» می گذارد. عناصر و ادله این تحلیل را قبلا بارها نوشته ام.
ب- جامعه ایران از دهه هفتاد «روش» های مختلفی را برای تغییر وضعیت زندگی اش به صورت آزمون و خطایی در پیش گرفته است. به طور مشخص چهار روش: ۱- انتخابات که به پویش اصلاحات و جنبش سبز منجر شد و همچنان ادامه دارد. ۲- پیگیری مطالبه محور مدنی توسط احزاب و تشکلهای صنفی و مدنی و … ۳- اعتراضات خیابانی (در جنبش سبز و موج اعتراضات دی ماه ۹۶) و بالاخره ۴- اعتصاب که به صورت موردی عمدتا توسط کارگران به کار گرفته شده و در هیچ یک از جنبش ها و موج های اعتراضی قبلی به صورت امری فراگیر در نیامده است.
پ- جامعه ایران این راه حلها را مقابل هم نمی داند و به آن ها به صورت «خطی» که از یکی کاملا دست شسته و به دیگری رسیده باشد، نگاه نمی کند. یعنی به طور همزمان و به صورت آزمون و خطایی از همه آنها استفاده می کند. به عبارت دیگر نوع نگاهش به صحنه سیاست و سیاست ورزی برخلاف طرفداران متعصب گزینه های بالا از اساس فرق می کند. اکثر طبقه متوسط و طبقات کم در آمدتر به صورت بهبود خواهانه به زندگی شان نگاه می کنند.
فرایند دموکراتیزاسیون برای آنها با فرایند بهبود زندگی جدای از یکدیگر نیستند. یکی موکول به دیگری نیست. اینجاست که نوع نگاه آنها با برخی تحلیلگران و فعالان سیاسی که بهبود وضعیت زندگی را موکول به تغییرات سیاسی کلی و عموما در حد تغییر کل سیستم می دانند، تفاوت اساسی دارد. درک و دریافت این «تفاوت» در تحلیل سیاست و درپیش گیری عمل سیاسی و راهبرد برای تغییر زندگی از سوی سیاسیون می تواند نقطه پایانی بر آرزواندیشی آنها و نزدیک شدن شان به «واقعیت» مردم ایران و نگاه و روش کنونی سیاست ورزی جامعه ایرانی باشد. براین اساس است که ممکن است طیفی از مردم مستاصل و در پی پیدا کردن راه گریز یکبار به پنجاه هزار تومان آقای کروبی رای بدهند و یک بار به احمدی نژاد و دیگر بار به روحانی و حتی یکبار به منجی ای از نظام پادشاهی فکر کنند.
واقعیات اجتماعی نشان می دهد بخش زیادی از طبقه متوسط و پایین تر به انتخابات «نیز» به عنوان یکی از کم هزینه ترین راه های تغییر همواره فکر کرده و می کند.
آخرین نظرسنجی ایسپا به سفارش مرکز بررسی استراتژیک ریاست جمهوری در این باره بسیار معنادار است. ۷۵ درصد مردم از وضع موجود ناراضی اند (استان کردستان با نود درصد و بعد از آن سیستان و بلوچستان قرار دارد). هفتاد و پنج درصد مردم اخبارشان را از ماهواره و فضای مجازی می گیرند. اما در عین حال بیش از شصت در صد معتقد به روش اصلاحی برای تغییر وضعیت بوده و بیست و شش درصد باور به براندازی داشته اند. همچنین بیش از هفتاد درصد اعتراضات را مشروع می دانسته اند. هر چند به علت شرایط پرریسک امنیتی و روانشناسی خاص مردم ایران، نمی توان به پیمایش هایی که سئوالات مشخص و بسته ای را به نطرخواهی می گذارند کاملا استناد کرد و نظرسنجی های عمقی برای جامعه ای که اهل محافظه کاری است و درددل بیشتر از نظرسنجی صریح جواب می دهد؛ اما به هر حال در همین حد هم با توجه به برخی آمار قابل اعتنا در این نظرسنجی می توان به صورت مشروط بدان توجه داشت.
در هر حال عناصر زیادی از این نظرسنجی نیز تحلیلی که در بالا از رفتار مردم ارائه شد را تایید می کند.

با رفراندوم کاملا موافقم…
بگذارید جدا از سخنان و استدلال های عقلی حرف قلبی ام را هم بزنم. با رفراندوم کاملا موافقم. من فکر می کنم اگر همین امروز در یک شرایط امن فرضی مردم ایران پای صندوق رای برای حفظ این ساختار قدرت و یا جایگزین کردن صلح آمیز و بدون جنگ و خونریزی با ساختار دیگری بروند بیش از نود درصد مردم رای به تغییر ساختار می دهند. اما این امر فقط در یک شرایط فرضی و آرزویی قابل تحقق است. هیچ حکومتی داوطلبانه چنین صندوقی به میان نمی آورد تا محترمانه از قدرت کنار بکشد چه برسد به حکومتی که باندهای مافیایی قدرت و ثروت در آن به روی هم همه نوع تیغ می کشند! بدین ترتیب راه رفراندوم نیز باز به رم ختم می شود. به نیروی مردم.
باید فشار مردم آنچنان زیاد باشد که حکومت را وادار به عقب نشینی کند. تغییر رفتار حکومت، عقب نشینی اش و یا تسلیم شدنش به نیروی در صحنه الفاظ مختلفی است برای نامیدن یک واقعیت از زوایای مختلف.

«تسهیل‌گری» برای نقش آفرینی مردم؛ حرکت تدریجی به سوی «آرزوها»
حال که قرار است نیروی اجتماعی باعث تغییر گردد پس باید بستر و زمینه های این تغییر نیز فراهم و روندش تسهیل شود. در اینجاست که بسیاری از نظریه های مربوط به دموکراتیزاسیون معتقدند که حضور نیرویی متحد و نسبتا همسو با جنبش اجتماعی درون ساخت قدرت می تواند روند تغییر را تسهیل کند. شاید بر همین اساس است که بسیاری از مردمی که اصلا از حکومت راضی نیستند برای بهبود وضع زندگی شان و برای ایجاد تسهیل در تغییر از جمله از صندوق رای و انتخابات نیز بدون تنزه طلبی معمول بین برخی سیاستمداران (که احیانا برخی شان طرح و برنامه های شخصی نیز برای آینده خود دارند)، بهره می گیرند.
اگر به عقب نشینی تدریجی قدرت آن هم در یک کشور نفتی (که آن را تاحد زیادی از مالیات و رای مردم بی نیاز می کند)، حتی تا حد پذیرش رفراندوم می اندیشیم؛ در نتیجه باید به نحوی سیاست ورزی کنیم و زبانی برگزینیم که بتواند صاحبان قدرت را راضی و در واقع تسلیم به این خواست کند. زبان قدرت (و به یک معنا زور) یک روی سکه است (تا زور مردم نباشد قدرت عقب نمی نشیند) اما روی دیگر سکه ارائه راه حل های عملی برای عقب نشینی «احتمالی» در شرایط مفروض است. شرایط قدرتمندی تدریجی مردم و فشار رو به ازدیاد آنها.
پریدن از روی مراحل و مرحله سوزی کردن و طرح خواسته نهایی از ابتدا جز رهنوردی در مسیر آرزواندیشی نیست که البته می تواند در درازمدت نقش آموزشی و تهییجی داشته باشد، اما باید دانست که به طور عکس هم می تواند نتیجه وارونه ای نیز داشته باشد و آن یاس و انفعال مردمانی است که به شدت دستاوردگرا هستند و البته کوتاه مدت نگر. طبق این روانشناسی جمعی و بنابر برآوردهای راهبردی از توازن قواست که باید اهداف آرزواندیشانه نیز مرحله به مرحله و تدریجی پیش برود تا بتواند نیروی بیشتری را پشت خود جمع کند و اهداف به طور نسبی قابل دسترس تری را تعریف نماید.

«انتخابات آزاد» و نفی نظارت استصوابی
براساس مجموعه مقدمات و استدلال های تا اینجای نوشتار است که به نظر می رسد شعار انتخابات آزاد و نفی نظارت استصوابی در رابطه با همین نهادهای انتخابی موجود مثل مجلس و ریاست جمهوری و خبرگان و … آغاز و استارت مهمی جهت تسهیل مسیری است که می تواند به تدریج به خواسته ها و آرزوهای بالاتر برسد.
این شعار برای حاکمان نیز آزمون مرگ و زندگی و بازی حذفی نیست. شعار انتخابات آزاد بدون نظارت استصوابی یعنی شما هم باشید اما ما (مای محذوف، جامعه دیده نشده و سخنگویان واقعی بخش های بدون نماینده اش) هم باید باشند. در یک رقابت آزاد و سالم و منصفانه.
پرواضح است که حاکمان در شرایط مشخص کنونی به هیچوجه تسلیم چنین خواسته ای نمی شوند. اما «اگر» روزی به هر دلیلی (از جمله فشار مردم یا شرایط و وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور و…) آهنگ عقب نشینی تدریجی و یا بکارگیری اندکی تدبیر و تعقل داشته باشند ممکن است پذیرای انتخابات آزاد و بدون نظرات استصوابی یا نظارت رقیق شده تر بشوند که نمایندگان آنها نیز در میان نامزدها حضور دارند. اما بعید است ناگهان تسلیم انتخابات و رفراندومی شوند که معنایش برای آنها جز مرگ و زندگی و طبعا خودکشی داوطلبانه نیست. فرستادن گربه وحشی به سه کنج وادار کردن آن به چنگ کشیدن به روی شما برای فرار از محاصره است. باید حتما راهی کم هزینه تر برای او باز کنید!
مطالبه انتخابات آزاد با کم رنگ شدن و حذف نظارت استصوابی مورد پذیرش جریان ها و نیروهای سیاسی بیشتری از درون جامعه است. حتی بخشی از نیروهای محافظه کار نیز زمینه قبول این خواسته را دارند. برای مردم نیز پیگری آن نیاز کمتری به هزینه دادن دارد تا رفتن پای شعار مرگ و زندگی و یا بالاتر از آن حمله برای تغییر یک جای ساختار کل حکومت.
به گمان من حذف و حتی رقیق تر شدنی نظارت استصوابی از انتخابت های موجود هدفی است قابل دسترس تر و راهی برای اصلاح تدریجی و بنیادی و نهایتا تحول عمیق در ساختار قدرت بدون فروپاشی نظام اداری و ایجاد ناامنی و خشونت و خلا قدرت در کشور که هم نقطه بیمی است برای بخشی از مردم و نیروهای سیاسی و هم نقطه طمعی است برای برخی امیال خارجی که دستاویز حاکمان برای سرکوب حرکات داخلی است.
شعار و آرزوی «انتخابات آزاد» وجوه راهبردی و انضمامی بیشتری از دیگر آرزوها برای اندیشیدن و هم اندیشی و برنامه دار کردن دارد. همچنین استعداد بالاتری برای ایجاد وفاق جمعی بین نیروهای بیشتری به خصوص در داخل کشور و در میان مردمی که بدون تنزه طلبی از همه ابزارها و راه ها برای بهبود زندگی خود و تغییر در وضعیت کشوراستفاده می کنند. همانگونه که امکان راهگشایی و تسهیل گری برای خواست ها و مطالبات بیشتر را نیز در درون خود و در روندی که در پیش رو قرار می دهد، فراهم می سازد.
انسان بدون «رویا» انسانی قابل ترحم و تقلیل یافته به پایین ترین سطوح زیستی است. من هم رویایی دارم. ما همه رویایی داریم. برای ایران. برای سربلندی و آزادی و رفاه و تبعیض از همه مردمان این سرزمین کهن. اما جدال «رویا»ها باید جایش را به جدال «راهبردها» دهد. تحقق هر رویا و راهبرد نیز به تلاش و صبوری و امید و پایداری نیازمند است. نیز به همبستگی و تعامل جمعی به جای تقابل و حذف و انحصار طلبی و جاه طلبی های جمعی و فردی. این چنین باد.

پی‌نوشت: یک توضیح حاشیه‌ای؛ دوستان امضا کننده بیانیه رفراندوم از من نیز خواستند که آن را امضا کنم بنا به دلایل سیاسی و نیز شخصی خودداری و عذرخواهی کردم. بخشی از دلایل سیاسی ام در این نوشتار آمده است.

بازگشت به صفحه اول