جناب مخملباف عزیز
با سلام
با سپاس و ستایش از شما بخاطر ابتکار ارجمند، بهنگام و ضروی گشودن در گفتگو میان نخبگان ایرانی آغاز می کنم. نامه های شما به تاجزاده و خاتمی در باب مهمترین موضوع حیات اجتماعی امروز ایران را درست ترین گام نخست در راه برون رفت از بحرانی می دانم که ایران را در نوردیده و فردای ما را تهدید می کند. «گفتگو» را هم روش هم مقصد و هم چشم انداز آینده دانسته اید و من با شما موافقم. دیری‌ست که باید گرفتاری های ملی و برون شو از آنرا در گفتگوی همگان با همگان یافت و با خرد جمعی در میانه کوی و برزن ونه در اتاق های بسته، چاره کرد.

در اینجا با اجازه شما، به مضمون نامه‌تان به خاتمی می پردازم، باشد که به سهم کوچک خود در فضیلت گفتگو شرکت جویم. عصارۀ سخن شما در این نامه این است: اصلاحات بیست ساله در بن بست و مایۀ استمرار استبداد است و به گونه ای ایدئولوژی مبدل شده که نادرستی آنرا ابطال نمی توان کرد. ریشۀ استبداد در ایران ادعای حکومت الهی در حاکمیت نا عادلانه دینی ست. ۴۰ سال استبداد و ۲۰ سال اصلاحات بی فرجام ایران را بر سر دو راهی خطرناکی قرار داده: انقلاب یا حمله خارجی. کم هزینه ترین برون رفت از این وضعیت رفراندوم و تغییر نظام سیاسی به یک دموکراسی سکولار است. بر این اساس، از خاتمی خواسته اید از خواست رفراندم حمایت کند.

نظر آقای خاتمی را در این موضوع نمی دانم اما گمان ندارم جز اقلیتی بسیار کوچک در میان نخبگان ایرانی، کسی دغدغه های شما را نابجا بشمارد. اختلاف دیدگاه از ریشه یابی شروع می شود و طبعا در توصیه راه حل به اوج می رسد. من نیز در این سطح اندکی با شما زاویه دارم.

به گمان من محتوای هر برنامۀ نجات بخش بر شکل آن تقدم دارد. محتوا را باید از خلال بحث صریح و شفاف تولید کرد. احالۀ محتوا به مرحلۀ بعد، همیشه این خطر را دارد که دگرگونی حاصل تنها در سطح شکل بماند و محتوای پیشین بازتولید شود. برای اینکه ضعف بزرگ تجربه ۵۷ تکرار نشود، نخست باید به اجماع آگاهانه رسید بر سر اینکه جایگزین وضع حاضر چه محتوایی دارد و چگونه دست یافتنی‌ست. چهار توجیه برای رفراندوم آورده‌اید. تصدیق می کنید که ما نیاز داریم بدانیم فردای دگرگونی، به چه دست خواهیم یافت که نسبت به وضع حاضر پیشرفت محسوب شود و چگونه به آن دست خواهیم یافت و چگونه آنرا حفظ خواهیم کرد. شاید این وسواس را از موضع محافظه کارانه تلقی کنند اما من به خودم حق می دهم که از گزیده شدن مجدد از یک سوراخ بترسم. اکنون که گفتگو را آغازکرده اید، آنرا در این قلمرو هم دامن بزنید.

چون هم انکشاف حقیقت در اجماع حاصل از گفتگو و هم اختلاف معقول را ممکن می دانم، حاصل این گفتگویا دستیابی به برداشتی مشترک و نقطۀ عزیمت کارآمدی خواهد بود (که زهی سعادت) و یا دست کم درک درست تفاوت دیدگاه ها و ارزش ها چنانکه واقعا هست که این نیز کم دستاوردی نیست. با این رویکرد، پنج موضوع را برای تامل ذکر می کنم که به محتوای دگرگونی مطلوب و روش دستیابی به آن ارتباط دارد.

یکم، انقلاب ۵۷ و رویدادهای سیاسی پس از آن از جمله آنچه شما استقرار حاکمیت دینی غیر عادلانه و ادعای حکومت الهی دانسته اید، علل مرکب و پیچیده عینی اجتماعی دارد. هر نسخه ای برای معالجه آن به شناخت این علل نیازمند است و گر نه یا هرگز قابلیت اجرا نخواهد داشت یا بیش از مسکنی تاثیر نخواهد گذاشت. قدری تعجب کردم که «در پشت سر ایرانیان» تنها «چهل سال استبداد دینى» دیده اید و پنجاه سال پیش از آنرا از قلم انداخته اید. اگر ۵۰ سال استبداد سلطنت و حذف بخش بزرگی از جامعه از عرصه حیات اجتماعی را یادآوری کنیم آیا عاملی دخیل در پیدایش وضعیت امروز نخواهیم یافت؟ اگر پاسخ مثبت است، آنگاه پرسش ما این خواهد بود: چگونه می توان بر آثار دیرپای این عامل غلبه کرد؟

دوم، در طراحی دوران گذار، تعریف پرسش های اصلی و جواب به آنها و ایجاد گسترده ترین اجماع ممکن بر سر آنها حیاتی‌ست. مسأله های اصلی کنونی را چه می دانیم؟ من جواب اولیه خودم را می دهم تا با جواب‌ها و نقد دیگران به پاسخ مناسب برسم. مسألۀ اصلی به گمان من ناسازگاری تکثر عینی حقیقی چند وجهی جامعه ایران با ثبات سیاسی پایدار است. چگونه می توان این تکثر را با ثبات پایدار آشتی داد؟ جامعه مدنی را چگونه می توان کارآمد کرد؟ امنیت ایران را در دوران کوشش برای تغییرات و دموکراتیزاسیون چگونه می توان تضمین کرد؟ محیط منطقه ای و بین المللی را چگونه می بینیم و چگونه می توان مهار کرد؟

سوم، اصلاحات به چه معنا شکست خورده و به چه معنا زنده است؟ درک می کنم که شما اصلاحات را به منزلۀ یک برنامۀ سیاسی که در دهه هفتاد کلید خورد، شکست خورده و گرفتار بن بست و ایدئولوژیک شده می دانید. اما من مایلم اصلاحات را به معنایی گسترده تر در سپهر حیات ایرانیان ببینم که قدمت دست کم دویست ساله دارد. برنامۀ عملیاتی ورود به ساختار حکومت برای ایجاد تغییرات دموکراتیک با پایان دهه هفتاد تقریبا پایان یافت. اما نیروی اجتماعی برخوردار از خودآگاهی جمعی با رؤیای خاصی برای آینده، یک واقعیت عینی اجتماعی ست که از بیرون حکومت هم اراده خودش را اعمال می کند. این نیروی اجتماعی ساختار بسیار پیچیده ای دارد و تبار تاریخی اش به سرآغاز مشروطه می رسد. مأموریت انتقال ایران به دورانی روشن تر از طریق مبارزات قانونی معطوف به دموکراتیزاسیون درون جوش و وفادار به حقوق بشر بر دوش این نیرو در داخل ایران است و البته این نیروی داخلی از پشتیبانی همدلانه اصلاح طلبانی که به هر علت یا دلیل در خارج از ایران زندگی می کنند، نیز بهره می برد و خود را از آن بی نیاز نمی داند. اصلاحات به این معنا نمرده بلکه شاداب تر هم شده است. اگر خاتمی ممنوع التصویر است و تاجزاده تازه از حبس چند ساله آزاد شده و دیگران یک پا در اوین و یک پا بیرون دارند، توان تاثیر آنان بر جامعه کم نشده است. شاهدش؟ شما هم به خاتمی و تاجزاده نامه می نویسید. این تاثیر تنها نوک کوه یخ است. ریشه اش در رشد آگاهی و حساسیت گسترده ای ست که جامعه ایران بدست آورده است. این کیفیت جامعه ایران حامل هر تغییر مثبتی ست که بتوان امید داشت.

چهارم، به گمان من، هم واقعیت این است که ایران امروز و فردا سیاه و سفید نیست بلکه طیفی خاکستری‌ست که باید برای افزایش سفیدی آن کوشید، و هم اخلاقا باید این چنین اندیشید. چرا؟ چون با نگرش قطبی شدۀ دیو/ فرشته، عواطف تحریک می شوند نه خرد و تخریب ببار می آید نه تعمیر و مقصد سیاه تر از مبدأ می شود. لذا معتقدم چنانکه استخدام ارزش‌های معنوی و دینی برای اغراض کوتاه سقف سیاسی، اخلاقی نیست استخدام ارزش‌ها و معیارهای جهان جدید برای اهداف موهوم پسندیده نیست. انتظارات عجیب و غریب و گزاف از ابزارهایی که بکار ایجاد تحول در جامعه می آید جز ارتکاب مغالطه «استاندارد بالا» نیست؛ چه انتظار معجزه از «مشروطه» باشد و چه از «رفراندوم». خطر این مغالطه این است که چون نتیجه مورد نظر حاصل نشود، یأس و بدبینی و افسردگی و سرخوردگی و بی تفاوتی و پوچ انگاری می زاید. اهداف و ادبیات سیاسی را متواضعانه تر، کوچک تر و گام به‌گام باید تعریف کرد و نشان داد که چگونه می توان به آنها دست یافت. به گمان من، نه چنین است که حجاب اجباری و نقض آزادی‌های مردم با «آری» در رفراندوم ۵۸ رقم خورد (بلکه صدها عامل اجتماعی و تاریخی دست بدست هم داد تا به تدریج این وضعیت پدید آمد) و نه با «نه» در رفراندوم دیگری، یک شبه همه آزادی‌ها و حقوق به مردمان باز خواهد گشت.

پنجم، نمیدانم چرا به نقش قدرت‌های خارجی در فرایند تحولات اجتماعی و سیاسی ایران بدبینم. بین سیاست بوش پسر با سیاست ترامپ تجانس عجیبی مشاهده می کنم. درست زمانی که خاتمی داشت در ایران همه را قانع می کرد که باید با دنیا کار کرد و زمانی که روحانی در شرایطی بس سخت تر همین کار را از سر گرفته و به جایی هم رسانده بود، آن دفعه بوش و این دفعه ترامپ، وزنشان را روی سیاست داخلی ایران انداختند تا این دو فرایند را به شکست بکشانند. راستی چرا وابسته تر شدن ایران به روسیه برای کاخ سفید ترامپ مرجح است بر بازگشت ایران به جامعه جهانی و تغییر موازنه داخلی در جهت ثبات بیشتر؟ چون اطلاعات پشت پرده برای پاسخ این سؤال را ندارم، ترجیح می دهم فرایند دموکراتیزاسیون در ایران و مبارزات تغییر خواهانه بکلی از حوزۀ روابط خارجی بدور بماند.

مخملباف عزیز،
دغدغه های ارجمند و نیت های پاک نشان از فضیلت مردم دغدغه مند دارد اما برای موجه بودن کنش‌هاشان به‌خصوص کنش شناختی روشنفکران و کنش سیاسی پیشروان، کافی نیست. علاوه بر آن، پای‌بندی به اخلاق شناخت نیز ضرورت دارد. تعهد به حقیقت، احترام به تکثر، اجتناب از شتابزدگی و مسؤلیت شناسی ارزش‌های اصلی اخلاق شناخت است. ما در برابر پیامدهای ناخواسته کنش‌ها‌ی‌مان تا آنجا که بتوانیم پیش‌بینی کنیم، مسؤلیت اخلاقی داریم. گشودگی بر دیگری فضیلتی ست که امروز بیش از هر روز بدان نیازمندیم.

با آرزوی روزهای بهتر

بازگشت به صفحه اول