ما مسلمانان بر این باوریم که دین ما “دین صلح است”. این در حالی است که امروز اسلام بیشتر به دین جنگ و خونریزی شباهت دارد. از جنگ داخلی در سوریه، عراق و یمن، تا تنش های داخلی در لبنان و بحرین، و مجادلات خطرناک بین ایران و عربستان سعودی و درگیری های مذهبی میان مسلمانان در خاورمیانه به نظر می رسد که اسلام گرفتار بازگشت به مجادلات قدیمی شیعه واهل سنت شده است. .
در واقع تنها دلیل این درگیری ها مذهب نیست و همواره سیاست عاملی موثر بوده است. سوء استفاده از اسلام و تاریخ آن باعث بدتر شدن این درگیری های سیاسی گشته، تا آنجا که احزاب، دولت ها و شبه نظامیان مدعی می شوند که مبارزاتشان بر سر قدرت نبوده و برای خدا می جنگند. و هنگامی که دشمنانشان نه مخالفان که بدعت گذاران قلمداد می شوند، دستیابی به صلح بسیار سخت تر می شود.
این تلفیق دین و سیاست با تحت الشعاع قراردادن همه آموزه های دینی و اخلاقی خود عاملی مهم بر مسمومیت اسلام است. قرآن بر فروتنی و مهربانی تاکید دارد، درحالی که چنین آموزه ای درسیاست ورزی گروه های سیاسی به کناری نهاده شده است.
این یک مشکل جدید در اسلام و میان مسلمانان نیست. در دوران رهبری پیامبر اسلام در قرن هفتم میلادی، همه مؤمنان اقتدار آن را پذیرفته و مسلمانان یک جامعه متحد بودند. در زمان کوتاهی پس از مرگ پیامبر، تنش هایی به وجود آمد که منجر به خونریزی شد. مسئله و دلیل آن تنش ها چگونگی تفسیر قرآن و یا درک آموزه های پیامبر نبود، بلکه موضوع جدال در قدرت سیاسی بود و اینکه چه کسی به عنوان خلیفه یا جانشین پیامبر حق حکمرانی دارد؟
این جدال سیاسی حتی بیوه پیامبر، عایشه را در مقابل پسرخوانده اش علی قرار داد. در سال ۶۵۶ میلادی پیروان آنان در جنگ مشهور جمل به کشتار یکدیگر پرداختند و یک سال بعد نیز در جنگ خونین صفین، پیروان علی و معاویه، فرماندار دمشق، به روی یکدیگر شمشیر کشیدند و شکافی عمیق بین مسلمانان ایجاد شد که همچنان به اختلاف شیعه و سنی معروف است..
به عبارت دیگر، بر خلاف مسیحیان اولیه که به دلیل مناقشات کلامی در مورد ماهیت مسیح به فرقه هایی تقسیم شدند، مسلمانان صدر اسلام به دلیل اختلافات سیاسی در مورد انتخاب حاکم دچار تفرقه شدند.
حال زمان آن فرا رسیده است که این همراهی دین و سیاست پایان پذیرد. به جای پذیرش و طبیعی سازی سیاسی شدن مذهب – که حتی برخی از مسلمانان بدان افتخار هم می کنند – ما باید آن را به عنوان یک مشکل که نیازمند راه حل است ببینیم.
این راه حل باید با تغییر نگاه و نظر در مورد مفهوم “خلافت” آغاز شود. اینکه دولت اسلامی یا داعش مفهوم خلافت را برای مقاصد وحشیانه، خائنانه و ظالمانه خود ربوده است اصل مشکل نیست. مشکل عمیقتر و اساسی تر است. مسلمانان سنتی فکر میکنند که امر خلافت امری ذاتی و قطعی اسلام است و این نگاه به صورتی ناخواسته، امر ایمان را قرن هاست که به امری سیاسی بدل کرده است. در حالیکه این مسئله توسط قرآن یا پیامبر به عنوان امری ضروری معرفی نشده است و تنها محصول تجربه سیاسی تاریخی جامعه مسلمانان است.
علاوه بر این، مادامی که اندیشه ورزان مسلمان خلافت را به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از دین پذیرفته باشند، رهبران سیاسی و علمای اسلامی نیزاز آن یک سنت سیاسی مقتدرانه می سازند و تا زمانی که خلیفه اهل فضیلت و لازم الاتباع بر مبنای امر قانون شناخته شود، اندیشه گران اسلامی نیز مسلمانان را به اطاعت از او موظف می کنند. این نگاه سنتی نسبی بودن امر فضیلت، تاثیر مخرب خود و این مسئله که حاکمان مشروع می توانند مخالفان مشروعی نیز داشته باشند را در نظر نگرفته است.
در اواسط قرن نوزدهم، امپراتوری عثمانی، مقر خلافت مسلمین، با وارد کردن قواعد موجود در لیبرالیسم غربی و نهادهای همراه آن، درتغییر سنت سیاسی مسلمانان گامی بزرگ برداشت. قدرت سلطان محدود شد، پارلمان منتخب تاسیس و به احزاب سیاسی اجازه کار داده شد. این تلاش امیدوارانه که خلیفه را به حاکم سلطنت مشروطه به مانند انگلستان تبدیل میکرد، نیمه موفق بود. این تلاش تا لغو خلافت در جمهوری ترکیه، پس از جنگ جهانی اول ادامه داشت.
تولد جنبش اسلامگرای متجدد و به روز در واکنش به خلاء پس از حذف خلافت بود. اسلامگرایان تندرو سیاسی نه تنها این دیدگاه سنتی که دین و دولت (سیاست ) جدا نشدنی هستند را حفظ کردند که حتی دین را به عنوان دولت جایگزین کردند. سید قطب متفکر برجسته اسلامی در سال ۱۹۶۰ می نویسد: ” حقیقت دین امری بیش از آنچه خداوند برای تنظیم ارتباطات بشر مقرر داشته نیست.” و از آنجایی که خداوند هرگز برای اداره امور انسان به زمین نمی آید ، اسلام گرایان این اداره امور را به نام او انجام میدهند.
همه متفکران اسلامی این راه را دنبال نمی کنند. اندیشه ورز قرن بیستمی، سعید نورسی امر سیاست نه به عنوان یک امر و ساحت مقدس، که به عنوان یک حوزه نزاع اهریمنی می شناسد.او مینویسد: “من از شر شیطان و سیاست به خدا پناه میبرم.” پیروان او جنبشی اجتماعی، مدنی و اسلامی در ترکیه ایجاده کرده و خواستار جدایی دین از سیاست شدند. اندیشه ورزان مسلمان معاصر به مانند عبدالوهاب الافندی و عبدالله احمد النعیم دستگاه فکری جامع، مستدل و قدرتمندی برای یک سکولاریسم لیبرال که به دین احترام می گذارد، دارند. آنها دقیقا به نیاز مسلمانان به سکولاریسمی مناسب با مذهبشان اشاره کرده اند. و من اینجا اضافه میکنم که مسلمانان همچنین نیازمند سکولاریسمی هستند که دینشان را از ملازمت جنگ های نامقدس نجات دهد.
هیچ کدام از اینها بدان معنی نیست که اسلام، با وجود عدالت محوری اش، باید کاملا از سیاست دور باشد. دین می تواند نقش سازنده ای در زندگی سیاسی بازی کند، مانند زمانی که با الهام بخشی اش به مردم قدرت حقیقت گویی را می دهد. اما هنگامی که اسلام با قدرت ادغام می شود، یا به امری شعاری در مبارزات قدرت بدل می گردد، ارزش های آن محو می شوند.

***

مصطفی آکیول روزنامه نگار اهل ترکیه، نویسنده کتاب “اسلام بدون افراط گرایی: حقوق یک مسلمان برای آزادی” و نویسنده ای صاحب نظر است.

این مقاله توسط «شقایق مشتاق» برای « زیتون» ترجمه شده است.

متن اصلی را در نیویورک تایمز ببینید : http://www.nytimes.com/2016/02/04/opinion/how-politics-haspoisoned-islam.html?mwrsm=Facebook&_r=0

بازگشت به صفحه اول