در جمهوری اسلامی لمپنیسم مزمنی حاکم است که از خاستگاه‌های اجتماعی برخی از نسل انقلاب بر می‌آید.
از همان پیش از انقلاب ربط وثیقی میان لات‌ها و اوباش با روحانیت برقرار بود. شعبان جعفری در خاطراتش گفته است که رفیقِ عبد خدایی بوده و با فداییان اسلام و نواب صفوی دمخور بوده است و بعدتر از هواداران آیت‌الله کاشانی شده است.

طیب حاج رضایی هم که رقیب شعبان بی مخ بود، در شورش ۱۵ خرداد سال ۴۲ از طرفدارن آیت الله خمینی بود و اعدام شد و پس از انقلاب در حرم عبدالعظیم مقبره این

لاتِ ولایی، زیارت‌گاه نخبگان نظام اسلامی شد و امثال حداد عادل با این امامزاده سلفی گرفتند.

روحانیت که خود از نمایندگان سنت محسوب می شد از لات و اوباش که به هر حال عُلقه مذهبی داشتند و با این نزدیکی به روحانیان، حیثیتی پیدا می کردند، استفاده ابزاری می کرد اما همراهی اوباش و اراذل پس از انقلاب برای سرکوب معاندان نظام و ولایت فقیه به مرور اخلاق لمپنی را به حکومت سرایت داد و ای بسا همان لمپن ها جامه عوض کردند و با همان آداب به قدرت رسیدند.

اخلاق لمپنی به معنای رجز خوانی و گنده گویی و بی اعتنایی به هر چه تخصص و کارشناسان و یک تنه و بی فکر حرف نا حساب زدن، حتی در خلق و خوی آیت الله خمینی هم دیده می شد.

آیت الله خمینی مطلقا چیزی از سیاست خارجی نمی دانست و درست در همین ندانستن بود که روابط بین الملل را یکسره به زور بازو تقلیل می داد.

به راحتی می گفت آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و یا از آمریکا شیطانی می ساخت که دیگر هر نوع مذاکره و گفتگویی را حرام می کرد. جنگ ایران و عراق در قاموس آقای خمینی عقبه اش به عرفان خودخواهانه ای می رسید که خویش را بر حقِ مطلق می دانست و در پیشخوانش ادبیاتی لمپنی و عامیانه عرضه می شد در خفیف خواندن دشمن و رجز های خونین که عاقبت به شکست ختم شد.

پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در بیچارگی رخ داد و آن امامِ هُمام جام زهر را سرکشید اما هیچگاه از مردم ایران عذر خواهی نکرد و توضیحی نداد. بعد از قطعنامه خمینی زبان در کام کشید و دیگر سخنرانی نکرد.

تنها کسی که از درون نظام نقد جنگ و کشتار را پس از قطعنامه مطرح کرد و جشن های پس از پذیرش قطعنامه را نکوهش کرد، آیت الله منتظری بود که بعد از سخنرانی در جمع خانواده شهدا و اینکه صراحتا گفته بود باید از مردم معذرت خواست، مورد توبیخ خمینی قرار گرفت و این هم نشانه ای که آن سکوت امام نه از شرم که از قهر بود.

رهبر بعدی انقلاب که آن کاریزمای خمینی را نداشت و البته آن دنیا نشناسی را داشت به رسم لمپن ها به یارگیری پرداخت. به جرئت می توان گفت که مشتی چاپلوس و بی هویت گردِ ش را گرفتند و هر چه زمان پیش رفت خلوص و عیار بی مایگی و لمپنی حواریون خامنه ای بیشتر شد تا به احمدی نژاد رسید که رهبری اعتراف کرد که نظراتش به او نزدیک است. احمدی نژاد را می توان بیرقِ حکومت لمپن ها دانست که به دست رهبری برافراشته شد.

اینبار لمپنیزم تا مغز استخوان نظام نفوذ کرد. احمدی نژاد فصل تازه ای از بی شخصیتی را در عرصه جهانی گشود اما پیشتر ادبیات سخیف رهبری درباره ی سیاست خارجی در خاطره ها مانده بود. روزی به «وارن کریستوفر» وزیر خارجه دولت کلینتون، لقب وزیر بدشکل آمریکایی داد و روزی که خانم رایس وزیر خارجه دولت بوش را زنک خطاب کرد.

لمپنیزم در رفتار رهبر فرزانه انقلاب یک عنصر ثابت است و نام مستعار این لات منشی، انقلابی گری است. به راحتی هر چه تخصص و تجربه و عبرت را کناری می گذارد و خود را انقلابی می داند. انقلابی در اینجا یعنی لاتی که رجز می خواند، درست مثل عربده کشی مداحان که در حلقه ی نزدیک رهبری زاد و ولد می کند.

یاد دارم در دوران جاهلیت که اهل هیات بودم ، حاج منصور ارضی پشت بلند گو عربده می زد که «ما لات هستیم » و این جمله قصار یعنی اینکه نه قانون می شناسیم و نه شهروند.

لمپن جماعت اهل گفتگو نیستند. یک گنده لات را نمی توان نقد کرد و تنها باید با چاکرم و نوکرم گفتن مراتب وفاداری را به شخص شخیص اش ثابت کرد.

در زندگی لمپنی نه تجربه نقش دارد و نه عبرت. ذهن ساده یک لمپن همه وقایع را به یکسان تجزیه و تحلیل می کند و یک پاسخ بیشتر ندارد: عربده و قمه را بکش.

در نهایت تاسف سرتاپای جمهوری اسلامی در منجلاب لمپنیسم فرو رفته است. رهبر انقلاب در مقابل تمامی روسای جمهور آمریکا یک راهکار بیش ندارد و آن هم عدم گفتگوست. اوباما رییس جمهور فرهیخته ای بود که از جامعه سیاهان آمریکا می آمد و این نوید را می داد که بلکه رهبری پنجره ای برای گفتگو بگشاید اما آن لجاجت و ترس که از بی تجربگی رهبری در برخورد مدنی و مدبرانه می آید نهایت به جایی رسید که حضرتش گفتند اوباما دست آهنینی را با روکش مخملی به سوی ما دراز کرده و فریبی در کار است .

آنچنان که یک لمپن سعی می کند تا محلات زیر نظرش را توسعه دهد و نفوذ و باج گیری اش را گسترده کند. نظام اسلامی نیز در چهل سال اخیر در منطقه خاورمیانه به چیزی جز نفوذ و گردنه گیری فکر نکرده است.

نفوذ جمهوری اسلامی در کشورهایی مثل لبنان و عراق نه از جنس حضور اقتصادی و فرهنگی است بلکه بر پایه جمع کردن دار ودسته و باند و گروه است، درست مثل اینکه یک گنده لات ، افرادی را اجیر کند و با پول باج گیری- در مورد نظام اسلامی البته پول نفتِ- باند و دسته بسازد.

این ماجرای بستن تنگه هرمز نیز در ادبیات لمپنی نظام چیزی مثل گردنه گرفتن و محله بستن است که در مقیاسی جهانی صورت می گیرد. مسخره اینجاست که چنین توانی هیچ گاه در نیروهای نظامی جمهوری اسلامی نبوده است. گفته اند که آیت الله خمینی دستور داده بود تا اولین ناو آمریکایی که از تنگه هرمز عبور کرد را با موشک بزنند اما گویا در پایین دستِ جنگ، عقلایی بودند که حرف پیر جماران را گوش نگرفتند.

از قضا تنگه بستن و باج گیری از دنیا را تئوریسین های لمپن نظام مثل «رائفی پور»  ترویج هم می کنند و یکباری این مغز پوچ نظام گفته بود که باید در باب المندب نفوذ کنیم و به کمک یمنی های شیعه این شاهراه را ببندیم که از تنگه هرمز مهمتر است.

این روزها که اباطیل روحانی را درباره بستن تنگه هرمز و تهدید آمریکا می شنویم باید به همان فرهنگ لمپنی جمهوری اسلامی رجوع کنیم که هیچ گاه نمی پذیرد که شکست خورده است.

اعلام شکست آدابی دارد و مسوولیت و استعفا در پی دارد،نمی توان با رجز خوانی و لات بازی هزیمت را پنهان کرد. شکست بزرگ جمهوری اسلامی در حکمرانی و ارتباط با مردم است و تمام عقب نشینی های بین المللی و بی آبرویی های جهانی در پی این اضمحلال درونی است.

اما چه باید گفت که در فرهنگ لات سالاری جمهوری اسلامی ، حتی اگر رییس جمهور باشی و عمق فاجعه را هم بدانی باید دست بر سینه پیش بُتِ لات اعظم بایستی و همان حرفهای بیراه را تکرار کنی. در فرهنگ لمپن ها مسوولیتی وجود ندارد و در نظام اسلامی چیزی که مطرح نیست منافع ملی است.

از آنجا که تاریخ ما تکرار مکررات است بد نیست یادی کنیم از ناصرالدین شاه که در جوانی عزم کرد تا هرات را که به وسوسه انگلیس از ایران جدا شده بود ، تصرف کند.

با آن وضعیت اسفبار کشور و لشگر قجری ، فتح هرات نزدیک یکسال طول کشید و در همه این مدت میرزای نوری صدر اعظم در گوش شاه می خواند که ممکن است انگلیس ها کار دست ما بدهند و جنوب را تصرف کنند و ما هر چه داریم در هرات است.

شاه البته این حرفها را به نشنید می گرفت تا اینکه هرات به دست قوای ظفرنمون ناصری افتاد. اینجا بود که میرزای نوری هم شیر شد و به سفیر ایران در لندن نامه نوشت که به انگلیس ها بگوید گیرم که بیایند بوشهر و بندر عباس را بگیرید ما هم از هرات می رویم و کابل و پنجاب را می گیریم. البته انگلیس ها آمدند و بوشهر را گرفتند و هرات هم از دست رفت و نوری به شاه گفت عیبی ندارد ناپلئون هم از انگلیس ها شکست خورد و کسی نگفت که شکست اول و آخر از درون بود و همان وقت که رگ امیرکبیر را در حمام فین زدند.

بازگشت به صفحه اول