جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام – قسمت سی و چهار

درآمد

به گمانم داستان جنبش امام حسین و واقعه کربلا و فاجعه عاشورا، مهم‌ترین و پیچیده‌ترین و به یک معنا مبهم‌ترین حادثه تاریخ اسلام و به ویژه هفتاد سال نخست آن است. این ماجرا در ذهن و زبان و ادبیات روزمره شیعیان از بس تکرار شده و پر بسامد است، عموما فکر می‌کنند در این باره همه چیز روشن است و همگان و حداقل عالمان دین و واعظان و مداحان و مرثیه‌سرایان همه اجزای این واقعه را می‌دانند و به دیگران انتقال می‌دهند ولی به واقع چنین نیست. به ویژه اگر پژوهشگری (حتی مسلمان شیعه امامی) بخواهد از منظر کاملا پژوهشی و نه کلامی و اعتقادی به ماجرا بنگرد و صرفا به داده‌های نسبتا معتبر تاریخی متکی باشد و با معیارهای علمی و تحقیقی اخبار مربوط را غربال کند، با چالش‌ها و پرسش‌های فراوانی روبرو خواهد شد؛ پرسش‌های ستبری که یافتن پاسخ‌های علمی و عقلایی و مستند برای آنها کار آسانی نیست. مخصوصا وقتی محقق با انبوه داده‌های تاریخی و روایی آشفته و متناقض و خرافه‌آمیز و خردستیزی مواجه است، کار بسیار دشوار می‌شود.

در سیر تاریخ‌نگاری قرن نخست اسلام اینجانب، در بررسی تحولات دوران کوتاه خلافت یزیدبن معاویه (۶۰-۶۴ هجری)، فعلا حدود سیصد صفحه به بررسی داستان کربلا اختصاص یافته است (یعنی عملا چنین شده و این در حالی است که قرار بر گزیده‌نویسی بوده و هست) و در این حجم نوشته پانزده فصل تحریر شده است. جدای از گزارش حدود صد صفحه‌ای واقعه کربلا (از مدینه تا مکه و تا کربلا و بعد کوفه و شام و مدینه)، تا آنجا که تحقیق و تأملات من اجازه داده است، کوشیده‌ام پرسش‌ها و موضوعات کم و بیش مهم و مطرح را به بحث و گفتگو بگذارم و در حد امکان، با چشم‌پوشی از مفروضات ایمانی و اعتقادی و تعلقات عاطفی دیرین، برای یافتن پاسخ‌هایی معقول (و نه لزوما قابل اثبات با ادله عقلی محض) بکوشم.

قابل ذکر است که اگر برخی عبارات و یا باورهای نویسنده، مطلوب برخی افراد نیست و احتمالا موجب رنجش‌شان می‌شود، با اطمینان بگویم که هیچ قصد و انگیزه نادرستی در کار نبوده و فقط تلاش کرده‌ام به «حقیقت» (البته حقیقتی که خود تشخیص داده‌ام) وفادار باشم و چیزی را از خود و مخاطبان هوشمند خود کتمان نکنم چرا که حقیقت از هر چیزی عزیزتر است.

از مجموعه پانزده قسمتی کتاب ماجرای کربلا و عاشورا، چهار قسمت مهم‌تر را برگزیده‌ام که به ترتیب با شما در میان خواهم نهاد. این نوشتارها را موقت و پیش‌نویس تلقی می‌کنم تا با تأملات بیشتر (و احیانا راهنمایی‌های خوانندگان علاقه‌مند و آگاه) پیراسته‌تر شود و اشتباهات احتمالی‌اش برطرف گردد.

این نیز گفتنی است که جدا کردن چند قطعه از یک مجموعه نسبتا کامل، می‌تواند ابهام‌آفرین باشد و حداقل خواننده را در فهم و دریافت کامل منظومه بررسی یک داستان دچار اشتباه کند. امیدوارم روزی کل کتاب در قالبی مناسب در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.

فصول مورد بررسی این جستارها در موضوع امام حسین و کربلا عبارت‌اند از: انگیزه‌ها و زمینه‌های رخداد کربلا، آیا قیام مسلحانه به انگیزه تغییر رژیم مجاز بوده است؟، نسبت قیام امام حسین با صلح امام حسن و بازتفسیر داستان کربلا در پویه تاریخ.

الف. انگیزه‌ها و زمینه‌های اجتماعی رخداد کربلا

در ارتباط با حرکت امام حسین و داستان کربلا این پرسش مطرح است که چرا چنین حادثه­ای رخ داد؟ عوامل و زمینه­ها و انگیزه­های آن چه بود؟ به عبارت روشن­تر، دو طرف منازعه در پی چه هدف و یا اهدافی بودند و در نهایت هر دو و یا کدام یک در این اهداف کامیاب شدند؟

طبق یک قاعده متعارف در واکاوی و تحلیل رخدادهای اجتماعی و تاریخی، با دقت و تأمل در چگونگی و چرایی یک حادثه مورد اختلاف و بررسی اسناد و مدارک موجود آن، می‌توان تا حدودی به علل و عوامل حادثه و انگیزه­های طرفین پی برد و به طور نسبی (نسبیت متعارف در علوم اجتماعی و به ویژه در تحقیقات تاریخی) دست یافت. در مورد حادثه کربلا و قیام منسوب به حسین­بن علی نیز می­توان از این مدل تحلیلی به قصد انکشاف حقیقت بهره برد.

مروری بر آنچه در جریان حرکت امام حسین رخ داد، به اجمال روشن می­کند که موضوع اختلاف بین دو طرف، امر حکومت و تصدی مقام خلافت بر مسلمانان بود و همین اختلاف دیرین، زمینه­های لازم برای منازعه و درگیری سیاسی و در نهایت برخورد نظامی بین دو طرف را فراهم کرد. این امر چنان روشن است که جای انکار ندارد. اصولا در جریان حادثه کربلا، از آغاز تا پایان، موضوعی جز این­که یزید سزاوار خلافت است و یا حسین، مطرح نبوده و نشده و هر چیز دیگر نیز در ذیل همین محور بنیادین قابل طرح و تفسیر است.

لازم به ذکر است که دو کلیدواژه «حق ما» (در استدلال‌های حسین) و «بیعت» (در استدلال‌های یزید) در این زمینه مهم‌اند و رازگشا. زیرا مفهوم حق ما همان احیای حق موروثی امامت و خلافت است و بیعت نیز در سیاق این تحولات جز بیعت برای خلافت و امامت معنایی ندارد.

اینک به عنوان مستند کردن این مدعا، فهرستی از اسناد و شواهد ارائه می‌شود:

یکم. نخستین سند این مدعا همان داستان مرگ معاویه و احضار حسین و عبدالله­بن‌زبیر و عبدالله­بن‌عمر به وسیله ولیدبن عتبه امیر مدینه به فرمان یزیدبن معاویه در رجب سال شصتم هجرت است که گزارش آن در منابع آمده است. گفته شده که در دیدار حسین با ولید وی از حسین خواست که باید با یزید به خلافت بیعت کند و حسین به نحوی که نقل شده، زیرکانه از آن تن زد و پس از آن­ که دریافت که خطری متوجه اوست، شبانه و نهانی مدینه را به قصد مکه ترک گفت.

اگر بتوان به گزارش ابن‌اعثم اعتماد کرد، امام حسین در همان دیدار با امیر مدینه، تصریح می‌کند منتظر می‌مانیم تا روشن شود که کدام یک از ما (من و یا یزید) به خلافت شایسته‌تریم. در همان منبع سخنی از حسین نقل شده که با شفافیت بیشتری دعوی خلافت را عیان می‌کند. ابن‌اعثم نقل کرده که حسین در گفتگو با ابن‌زبیر در مقطع احضار نزد امیر مدینه می‌گوید در چهارچوب عهدنامه معاویه با برادرم حسن او حق نداشت در حیاتش کسی را به جانشینی خود تعیین کند و حال آن که پس از برادرم امارت و حکومت از آن من است. این خود گواه این مدعاست که موضوع اختلاف اساسی همان موضوع دیرین خلافت است.

دوم. هنگام خروج حسین از مدینه، برادرش محمد حنفیه از حسین می‌خواهد که از مردم بخواهد تا با او بیعت کنند و البته در صورت قبول مردم مراد حاصل شده و گرنه چیزی از فضیلت تو نمی‌کاهد. از این رو روشن می‌شود که بیعت از همان آغاز صرفا جنبه سلبی یعنی عدم بیعت با یزید نداشته بلکه ایجابی هم بوده و در واقع حسین مدعی بیعت برای خود نیز بوده است.

قابل تأمل این که در مقطع حرکت حسین از مدینه به سوی مکه، یزیدبن معاویه نامه‌ای به ابن‌عباس نوشته و در آن به روشنی یادآوری می‌کند که هدف حسین احراز خلافت است و از ابن عباس می‌خواهد که حسین را از این کار بازدارد و مانع ایجاد تفرقه و جداسری در مسلمانان شود.[۱]

سوم. گفتگوهای مکرر حسین و ابن زبیر در مکه نیز گواه دیگر این مدعاست. چنان که پیش از این گفته شد، در طول چند ماه اقامت حسین در مکه، این دو شخصیت دینی- سیاسی معتبر و در عین حال معترض به وضعیت موجود و به ویژه معترض به ولایتعهدی و اخیرا خلافت یزیدبن معاویه، با هم مراوده و مکالمه و مشاوره داشتند. محور اصلی گفتگوهای آن دو تحولات سیاسی روز و مهم­تر چگونگی برخورد با دستگاه خلافت بود. این دو در عین رقابت بر سر خلافت با یکدیگر، در یک امر با هم همراه و همدل بودند و آن باور به عدم مشروعیت خلافت یزید و مخالفت با او به عنوان خلیفه مسلمانان بود. با این ­که حسین و ابن‌زبیر هر یک مدعی خلافت بودند، وفق روایتی، ابن زبیر یک بار در مقام مخالفت با حسین در خروج از مکه، اعلام کرد اگر حسین در مکه بماند، با وی به خلافت بیعت خواهد کرد.

چهارم. از همه مهم­تر، نامه­های متعدد و پیاپی بزرگان عراق در دو شهر اصلی آن کوفه و بصره برای حسین­بن علی و دعوت از وی برای سفر به عراق و قبول مقام خلافت است که به روشنی و به تنهایی برای اثبات انگیزه سیاسی حسین در این ماجرا کفایت می­کند. در این مکاتبه­های متقابل عراقیان و حسین، تنها محور گفتگو همان نفی خلافت بوسفیانیان و به ویژه شخص یزیدبن معاویه[۲] و قبول خلافت علویان با زعامت دینی – سیاسی حسین­بن علی است. به عنوان نمونه در نامه‌ای که حسین از «رمه» برای کوفیان می‌نویسد و به وسیله قیس بن مسهرصیداوی ارسال می‌کند، به صراحت می‌آورد که شما «حق ما» را طلب می‌کنید[۳] و این حق ما همان خلافت است. موضوعی که از آغاز حرکت حسین تا عصر عاشورا نیز بارها و بارها به زبان­های مختلف مکرر شده است. در نامه بزرگان بصره به حسین تصریح شده است که حسین بن علی به دلیل سابقه و خاندان و سن و سال برای خلافت شایسته‌تر است.[۴]

قابل تأمل این که ذهبی در «تاریخ الاسلام» خود تصریح می‌کند که حسین به قصد تصدی خلافت از مکه به سوی عراق حرکت کرد.[۵] نامه یزید به ابن‌عباس در مقطع ورود حسین به مکه و پاسخ عبدالله نیز مؤید نیز همین مطلب است.

پنجم. داستان اعزام مسلم­بن عقیل از سوی حسین به کوفه نیز صرفا برای بررسی اوضاع کوفه و سنجش میزان وفاداری دعوت‌کنندگان به حسین و در نهایت بررسی زمینه­های پیروزی در تصدی امر خلافت بوده است. اخذ بیعت از مردم کوفه نیز دقیقا به معنای تصدی خلافت است.[۶] اصولا استفاده از عنصر «بیعت» در داستان کربلا در مقاطع مختلف دقیقا به معنای کسب قدرت سیاسی و در واقع خلع قدرت از یزید و انتقال آن به امام حسین بوده است. چنان که آمد حتی تعبیر بیعت در کلام محمد حنفیه هنگام خروج حسین از مدینه نیز آمده است.

گفتگوی عبیدالله با مسلم در کوفه نیز مؤید همین نظر است. عبیدالله مسلم را متهم کرد که مردمان با هم متحد بوده و تو آنها را جدا کرده و بین­شان تفرقه افکنده‌ای. مسلم در پاسخ گفت: هرگز چنین نیست، من نیامده­ام، مردم این شهر گفتند که پدر تو [زیاد] آنان را کشته و خون‌هایشان را ریخته و رفتار شاهان (کسری و قیصر) را با مردم در پیش گرفته؛ ولی ما آمده­ایم تا به عدالت عمل کنیم و به رعایت حکم کتاب (قرآن) دعوت نماییم.

قابل تأمل این که به گزارش ابن اعثم، مسلم در همان گفتگو ضمن اعلام عدم مشروعیت خلافت معاویه و فرزندش یزید، از امام حسین با عنوان رسمی و حکومتی «امیرالمؤمنین» یاد می‌کند که آشکارا به معنای اعلام خلافت حسین بن علی است. باز به نقل ابن اعثم، قیس بن مسهر در گفتگو با عبیدالله، از عنوان «امیرالمؤمنین الحسین بن علی» یاد می‌کند. در ادامه این مجادله تند، عبیدالله به صورت استفهام انکاری می­پرسد: می­پندارید که در خلافت حقی دارید؟ مسلم در پاسخ می­گوید: پندار نیست، یقین است.

عبیدالله (احتمالا برای انحراف ذهن مخاطبان) مسلم را به شرابخواری متهم کرد و مسلم نیز با قاطعیت آن را رد کرد و هوشمندانه پاسخ داد: آن­که خون مردم را بدون این­که مستوجب آن باشند (مثلا قصاص نفس) می‌ریزد و صرفا از سر خشم و سوء­ظن آدم می­کشد و در همان حال به عیاشی و هوس­بازی مشغول است، بیشتر در خور عنوان شرابخوار است.[۷] این گزارش ابن اعثم که حسین در عصر عاشورا خطاب به کوفیان می‌گوید «شما به دلیل گرایش به فساد بیعت ما را شکستید[۸]»، گواه دیگری بر دعوی خلافت است.

ششم. گواه دیگر سفارش­های مکرر دوستان و یاران حسین است مبنی بر چشم‌پوشی از کوفه و رفتن به جاهایی مناسب به منظور کسب اقتدار لازم و جنگیدن با حکومت و تسخیر قدرت. از جمله طرماح به حسین پیشنهاد می‌کند به جا­هایی دور (از جمله یمن) برود تا با عِدّه و عُدّه بیشتر آماده پیکار با حکومت شود. ابن‌عباس نیز تصریح می‌کند «در صورتی به سوی مردمانی که تو را به سوی خود می‌خوانند برو که حاکمان­شان را برداشته و بر شهر چیره شده باشند».[۹]روشن است که چنین توصیه­هایی برای تسخیر قدرت است و نه امری دیگر.

هفتم. نشانه آشکار دیگر گفتگوهای حسین با فرماندهان کوفی در طول مسیر مکه به کوفه است. از زمان برخورد با حر و ممانعت از پیشروی حسین به سوی عراق، مرتب از وی سؤال می­شد که مراد او از این سفر چیست و به چه انگیزه و قصدی به کوفه آمده و او نیز مرتب یک پاسخ را تکرار می­کرد و آن این­که کوفیان (و یا شما) از من دعوت کرده­اید و گاه نیز می‌افزود حال که از رأی خود برگشته­اید، به همان جایی که از آنجا آمده‌ام، باز می­گردم.

چنان­که در گزارش پیشین آمد، مضمون دعوت کوفیان و بصریان چیزی جز این نبود که معاویه مرده و ما اکنون امامی نداریم و تو به سوی ما بیا؛ و معنای محصل این سخن، به دست گرفتن مقام خلافت بود. همان­گونه که بارها در این گفتگوها موضوع خلافت و بیعت مطرح شده (از جمله در منزل بیضه) و حسین بارها تصریح کرده است که ما به خلافت شایسته­تریم.[۱۰] اگر بتوان به نقل خبری در لهوف ابن طاووس اعتماد کرد، امام حسین حتی در آخرین لحظه زندگی‌اش، از «حق غصب شده»اش سخن می‌گوید که بدیهی است مراد همان غصب خلافت است.

هشتم. در بین راه کوفه وقتی کسی از قصد حسین آگاه شد، او را از این اقدام برحذر داشت و استدلال کرد که «امویان هرگز قدرت را رها نخواهند کرد و تو را خواهند کشت».[۱۱] باز داستان نزاع بر سر قدرت و احراز خلافت موضوع گفتگوی این شخص با حسین­بن علی است و نه چیزی دیگر.

نهم. همان­گونه که در منابع مختلف آمده، حسین پس از محاصره در مسیر کوفه و سپس در کربلا چند بار پیشنهاد کرده است که اجازه دهند خود شخصا به دیدار عموزاده­اش (یزید) به شام برود و دست در دست او بگذارد. با فرض صحت این روایت (که البته چندان بعید نمی‌نماید)، روشن است که این پیشنهاد صرفا می‌تواند حول یک امر مورد اختلاف سیاسی باشد و نه چیزی دیگر؛ و آن، با توجه به مجموعه شواهد و اسناد دیگر، موضوع خلافت است.

دهم. سخنی که یزید به علی­بن حسین در شام گفت، ماهیت اختلاف را بیش از پیش عیان می­کند. او به علی خطاب کرد و گفت: پدرت حق خویشاوندی مرا رعایت نکرد و حق مرا نشناخت، او بر سر قدرت با من به نزاع برخاست» و او و پدرش مدعی امارت بودند.[۱۲] سند دیگری نیز مؤید همین مدعاست. به نقل طبری، در مقطع قتل حسین به دست سنان بن انس، مردی خطاب به قاتل امام می‌گوید: «مرد عرب را کشته‌ای که سوی اینان آمده بود و می‌خواست از ملکشان برکنارشان کند».[۱۳]

یازدهم. در پایان لازم است به یک نکته­ی بس مهم اشاره کنم و آن خبر مربوط به مصادره یک کاروان مالی دولتی بود که در منزل تنعیم رخ داد.[۱۴] اگر بتوان به این خبر مهم اعتماد کرد، مصادره اموال دولتی و به طور خاص متعلق به شخص خلیفه، دقیقا به معنای مخالفت سیاسی و شورش بر ضد حکومت است و این شورش (با توجه به دیگر شواهد و اسناد) در آن مقطع، چیزی جز نزاع بر سر خلافت با خلیفه وقت و تسخیر ماشین قدرت به وسیله حسین­بن علی نیست.[۱۵] با این حال جای شگفتی دارد که کثیری از شیعیان و یا علاقه‌مندان به امام حسین و جنبش حسینی آشکارا دعوی امارت و انگیزه عنصر تسخیر حکومت به دست امام حسین را به کلی منکرند.[۱۶]

البته با توجه به زمینه­های تاریخی و اجتماعی و سیاسی نیم قرن نخست اسلام و اختلاف بر سر چگونگی و چرایی تشکیل خلافت و تأسیس حکومت و این­که چه کسی و یا چه خاندانی صلاحیت­های لازم برای جانشینی سیاسی پیامبر اسلام را دارد، نفی خلافت یزید و تصدی این مقام به وسیله امام حسین، امری کاملا طبیعی و معقول و مقبول می‌نماید.

ب. زمینه‌های دینی و اجتماعی منازعه بر سر مشروعیت خلافت

می‌دانیم که پس از مرگ نبی اسلام، بر سر این موضوع که خلافت حق چه خاندان و به طور خاص چه شخصی است و این­که این مقام چگونه انتخاب می­شود، اختلافی عمیق بین اصحاب نبی و شخصیت­های نامدار اسلام پدید آمد؛ اختلافی که به قتل فاجعه­آمیز عثمان و بعد سه جنگ خونین جمل و صفین و نهروان در زمان خلافت علی و بعد به ترور علی منتهی شد.

در این میان یک پای اختلاف علی و فرزندانش و پیروان­شان بودند (که از همان زمان به تدریج «شیعه علی» خوانده شدند)، و پای دیگر خلفای راشده قریش و به ویژه امویان و پیروانشان. این دو جریان نیرومند، که در ادوار بعد در اشکال مختلف و ذیل عناوین متنوع بروز و ظهور پیدا کردند، دو نوع بینش و تفکر و سلیقه دینی و اجتماعی و سیاسی را نمایندگی می‌کردند.[۱۷] علی از همان آغاز در امر خلافت در دو محور اعتراض داشت.

او هم به چگونگی ماجرای سقیفه و به چگونگی انتخاب خلیفه در آن جمع محدود معترض بود و هم خود را در قیاس با دیگران (و به طور خاص با ابوبکر و بعدها عمر و عثمان) برای تصدی مقام جانشینی محمد شایسته­تر می­دانست. با این همه علی، به رغم این باور عمیق، خود هم خلافت خلفای سه‌گانه پیش از خود را به رسمیت شناخت و هم با آنان همکاری کرد و هم در مراحل و مقاطع مختلف از آنها حمایت کرد. حتی زمانی که علی به عنوان خلیفه چهارم برگزیده شد و در قدرت بود، هرگز نه از دعاوی اصولی خود دست کشید و نه از حمایت سیاسی از خلفای پیشین چشم پوشید و مواضع پیشین خود را نقد و نفی کرد.

پس از آن فرزند و جانشینش حسن نیز، نه تنها همان راه را ادامه داد بلکه (به شرحی آمد) با مدعی اموی خلافت به مصالحه رسید و خلافت را با شروطی به رقیب واگذار کرد. پس از آن برادرش حسین نیز همان راه را ادامه داد و در طول ده سال با معاویه بر سر خلافت به چالش برنخاست و همچنان به عنوان یک معترض اما غالبا خاموش باقی ماند.

این سه امام مؤسس شیعی هرگز نه ایمان دینی و صلاحیت مذهبی خلفای زمانشان را نفی کردند و نه مشروعیت سیاسی فرمانروایی آنان (جز یزید) را رسما زیر سؤال بردند و به همین دلیل، ضمن بیان صریح صلاحیت بیشتر خود برای تصدی جانشینی پیامبر و طرح انتقادهای شفاف و گاه تند و گزنده بر دستگاه خلافت و برخی کارگزارانشان، همواره تلویحا و گاه تصریحا بر ایمان و صلاح خلفا گواهی داده‌اند. چنان که امام حسین در نامه‌اش به مردمان بصره می‌نویسد: «… و نحن نعلم انا احق بذالک الحق المستحق علینا ممن تولّاه و قد احسنوا و اصلحوا و تحرّوالحق فرحمهم الله و غفر لنا و لهم».[۱۸]

در همین ارتباط این نکته نیز بس مهم است که امام حسین، به رغم این که در داستان کربلا، بارها در گفتارها و نامه‌هایش از «امام» و شرایط و شروط او سخن گفته و خود را هم برای این مقام شایسته‌تر از یزید شمرده، اما هرگز از مشروعیت الهی و آسمانی امام و خلیفه و حاکم و خود سخن نگفته است.

قابل تأمل این که ابن اعثم شیعی گزارش می‌کند که امام حسین در وصیت نامه مشهورش به برادرش محمدبن حنفیه، پس از آن که اعلام می‌کند به سنت و سیره پیامبر و علی عمل خواهد کرد، می‌افزاید: «… اسیر بسیره خلفاءالراشدین المهدیین». همین طور به روایتی در همین منبع، در گفتگوی بین امام حسین و ابن عمر در مکه، حسین خطاب به عبدالله می‌گوید: اگر پدرت عمربن خطاب اکنون بود به یاری من بر می‌خاست؛ همان گونه که او پیامبر را یاری کرد.[۱۹]

اما حال در رجب سال ۶۰ هجری، زمانه به کلی دگرگون شده است و سیاست حسین به عنوان چهره شاخص و معتبر خاندان علی نیز در مسیر دیگری افتاده است. معاویه، که به هرحال از طریق مصالحه با حسن یعنی خلیفه قانونی و مشروع زمان، مشروعیت سیاسی خلافت خود را تأمین کرده بود، اکنون مرده است و جانشین او، که به نحو نادرستی به خلافت دست یافته، بر سریر قدرت نشسته است. در شرایط کاملا متفاوت جدید، حسین تشخیص داده است به اعتراض برخیزد و حتی خود را آماده احراز خلافت نشان دهد.

نباید فراموش کرد که در دوران ده ساله امام حسین، شرایط سیاسی و اجتماعی عراق و کوفه نیز دچار دگردیسی مهمی شده بود. پس از درگذشت امام حسن، مخالفت عراقیان و بیشتر کوفیان بر ضد دستگاه خلافت اموی شام افزایش یافته بود. جنبش حجربن‌عدی و قتل یارانش در آغاز همین دوره بود. از این رو از ناحیه معاویه نیز فشار بر مردمان عراق (که عمدتا پیروان علی و آل علی بودند) افزون شده بود. یکی از دلایل آن، دعوت آنان از حسین برای قبول امامت‌شان و خروج بر خلافت شام بوده، و دیگر این که حسین شخصیت دیگری بود و با برادرش حسن به کلی متفاوت بود و افکار و اهداف سیاسی رادیکال او می‌توانست برای پیوستن به عراقیان و شورش بر ضد حکومت خطرناک باشد. در این دوران حسین نیز همواره برای تقویت پیروانش در عراق می‌کوشید. با این همه، طه حسین مدعی است نرمی حسن و درشتی حسین، هیچ یک به تنهایی موجب مدارا و یا سختگیری‌های معاویه نبود و برای کارگزاران معاویه در عراق هر دو روش مساوی بود.

به هرحال در اواخر دوران معاویه و آغاز امارت یزید، موضوع شیعیان علوی در عراق به معضلی برای دستگاه خلافت تبدیل شده بود.[۲۰] به ویژه که یزید خود با اجبار حسین به بیعت و سختگیری بر او، راه چنین تفکر و سیاستی را همواره کرده بود. این گزارش در کشف الغمه اربلی که امام حسین در دوران معاویه به دلیل تقیه و وفاداری به قرارداد صلح سکوت پیشه کرد ولی با مرگ معاویه مردمان را به قبول امامتش فراخواند[۲۱]، مؤید همین تحلیل است.

وفق خبری در ارشاد مفید، پس از رحلت امام حسن، زمانی که مردمان عراق او را به شورش و جنبش بر ضد معاویه فراخواندند، او قرارداد صلح را به یاد آورد و افزود پس از معاویه در این باره تأمل خواهم کرد[۲۲] و این نشانه آن است که حسین از قبل به چنین روزهایی اندیشیده بود. قبول امامت در این مقطع یعنی قبول خلافت و زعامت سیاسی.

به گفته طه حسین، در مقطع مرگ معاویه، حسین دریافت که زمان مناسب برای بازگشت به سنت پدرش و کسب قدرت سیاسی و تحقق امامتش فرا رسیده است.[۲۳] البته این لزوما به معنای جاه‌طلبی و یا حب مقام نبوده است چنان که امام حسین بارها خود تصریح کرده است دعوا بر قدرت و یا حُطام دنیوی نبوده و نیست.

البته در این سیر و صیرورت، ماجرا از عدم بیعت حسین با خلافت یزید آغاز شد و بعد با حرکت اعتراضی حسین از مدینه به مکه و تکاپوهای چند ماهه وی (البته با همداستانی ابن زبیر) در مکه، اقدام سلبی عدم بیعت تبدیل به یک جنبش اعتراضی ایجابی شد، و پس از نامه نگاری­های مردمان عراق و اجابت آنها توسط حسین و حرکت وی به سوی عراق، جنبش حالت شورش به خود گرفت.[۲۴]

ج. بررسی چند مؤلفه دیگر در تعلیل و تحلیل جنبش امام حسین

در اینجا مفید است که به برخی مدعیات دیگر در باب انگیزه­های واقعه کربلا و تبیین جنبش امام حسین اشاره شود. البته در این باب (به ویژه در دوران معاصر) دعاوی متنوعی برای تبیین رخداد کربلا و اهداف این حادثه مطرح شده و می‌شوند، ولی در این میان، جز موضوع محوری خلافت، سه موضوع دیگر نیز به عنوان انگیزه­های جنبش امام حسین مطرح شده و (البته عمدتا در تاریخ‌نگاری­های عاشورایی معاصر) علی قدر مراتبهم روی آنها تأکید شده است.

این سه عامل به ترتیب اهمیت عبارت­اند از: امر به معروف و نهی از منکر، اعتراض به ظلم و ظالم و سوم، اصلاح در دین و سنت نبوی. البته هر یک از اینها مستند است به روایات و اقوال امام حسین در جریان حرکت از مدینه و مکه تا عراق و کربلا. با چشم‌پوشی از این که چنین مفاهیمی (حداقل در روزگار پسین) چندان روشن و مفهوم نیستند[۲۵] اما به نظر می‌رسد که این سه عامل را نمی‌توان جداگانه و در عرض عامل نزاع بر سر خلافت قرار داد بلکه، با توجه به مضمون و مفهوم این سه موضوع و کارکردهای آنها در عرصه جامعه و سیاست، حداقل در چهارچوب زبان و فرهنگ دینی- اجتماعی نیم قرن نخست اسلام، انگیزه­هایی چون امر به معروف و نهی از منکر و یا اصلاح دینی و یا اعتراض به مظالم و ظالمان، زیر مجموعه همان موضوع خلافت و امامت بر امت اسلام در مقطع رخداد کربلا مطرح بوده و به عنوان اموری جداگانه نبوده‌اند. در باره هر یک شرحی کوتاه می‌آورم.

یکم. امر به معروف و نهی از منکر

کوتاه سخن این که به نقلِ منابع پر شمار از امام حسین نقل شده که من برای امر به معروف و نهی از منکر برخاسته­ام. اما این دعوی به چه معناست؟ بررسی و تأمل در معنا و مفهوم اصطلاح امر به معروف و نهی از منکر (که البته در اقوام دیگر و از جمله در ایران عصر ساسانی با عنوان «شایست و ناشایست» شناخته می‌شده است[۲۶]) در قرآن و سنت نبوی و در ذهن و زبان مسلمانان آغازین و حتی در قرون نخست صرفا به عنوان توصیه­هایی به خوبی­ها و نهی از بدی­های متعارف اجتماعی همان روزگار بوده و هیچ ماهیت و مضمون مذهبی و شرعی نداشته و در سیر تحولات بعدی است که این دوگانه در قلمرو فقه و شریعت قرار گرفته و امروز بسط معنایی و مفهومی یافته و تقریبا تمام امور دینی و شرعی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی را شامل می‌شود.

با توجه به این نکات، می­توان گفت که انگیزه دینی- اجتماعی امر به معروف و نهی از منکر در حرکت امام حسین قطعا دخیل بوده است[۲۷]؛ اما این عامل، البته در چهارچوب گفتمانی نیم قرن نخست، بدان معنا بوده است که هم خلافت یزید منکر است و هم بیعت با وی (و هر دو نامشروع) و در مقابل، هم اعتراض به خلافت و ستم­های امویان و از جمله شخص یزید معروف است و هم تلاش برای تصدی مقام از سوی امام حسین معروف (و هردو مشروع). به عبارت دیگر، طرح انگیزه امر به معروف و نهی از منکر از سوی حسین، ذیل همان عدم بیعت و جنبش برای احراز خلافت است نه عامل جداگانه و در عرض آن و یا ورای آن. تأکید بر این نکته، بدان دلیل است که در دوران اخیر، که عنوان امر به معروف و نهی از منکر بسیار گسترش یافته و در ادبیات دینی معاصر بیش از پیش مهم شمرده می­شود[۲۸] و حتی گفته می‌شود اگر مسئله اجبار به بیعت و یا ایجاد محدودیت‌ها و حتی خطرات جانی برای امام حسین نبود، باز هم وی ذیل عنوان امر به معروف و نهی از منکر قیام می­کرد و حتی ادعا شده است که این امر به معروف بوده که حسین را با حکومت درگیر کرده و این اقدام ماهیت تهاجمی و انقلابی داشته است و برای حسین یک واجب شرعی بوده است که تخلف نا­پذیر می­نمود. هرچند حتی اگر چنین نیز بود، باز ذیل همان انگیزه نفی خلافت یزید و تلاش برای ایجاد خلافت مشروع امام حسین بوده است و نه بیشتر.[۲۹]

دوم. ظلم ستیزی و مبارزه با ستم

در مورد برخی سخنان امام حسین مبنی بر اعتراض به ظلم و تشویق مؤمنان به ستیز با ظلم و ظالم[۳۰]، باز داستان از همین قرار است. هرچند، به گواهی سخنان بازمانده از امام حسین و نیز امام علی، در گفتمان دینی-سیاسی آن دوران، بی­گمان مراد از ظلم عمدتا ستم اجتماعی و سرکوب­ها و تبعیضات مختلف اجتماعی و حیف و میل اموال عمومی در روزگار معاویه بود، اما در آن زمان، در دیدگاه اهل­بیت و رهبرانش، مصداق اتم ظلم، همان غصب مقام خلافت بوده که ادعا می­شد امویان از آنان ربوده­اند. چنان­که بعدها عنوان «سلطان جائر» در فرهنگ و ادب شیعی مصطلح شد. «سلطان جائر» یعنی فرمانروایی که مقام دینی- الهی سلطنت امام معصوم و منصوص و منصوب را اشغال و غصب کرده است. این مقام به خودی خود غصبی است ولو این که آن مقام در عمل عادل­ترین باشد.

از این رو می‌توان گفتمان ظلم‌ستیزی و دعوت به مخالفت با ظالم امام حسین (و البته دیگر امامان شیعی) را ذیل همان تلاش برای احراز مقام خلافت تفسیر و فهم کرد. در واقع وقتی امام حسین در پاسخ نامه دعوت کوفیان می‌نویسد: «فلعمری ما الامام الا العامل بالکتاب والآخذ بالقسط و الدائن بالحق والحابس نفسه علی ذات‌الله»[۳۱] در معنای عام و به طور مصداقی مراد پدرش و برادرش و در آن مقطع خودش است و لاغیر.[۳۲]

سوم. اصلاح در دین

موضوع دیگر دعوی اصلاح در دین است که در کلامی از امام حسین بازتاب یافته است. هر چند دقیقا دانسته نیست مراد از «اصلاح در دین جد» چیست اما می­توان گمانه‌زنی کرد و گفت که در گفتمان حسین اصلاح در دو عرصه مورد نظر بوده است. یکی اصلاح اجتماعی یعنی همان نفی هر نوع بی‌عدالتی و تبعیض و تجاوز به حقوق مردم و ایجاد عدالت و تأمین امنیت و معیشت برای توده (چنان که در سخن دیگری از حسین­بن علی منقول در تحف‌العقول به صراحت از تعبیر «اصلاح در بلاد» یاد شده است)؛ و دیگر، اصلاح در فکر اسلامی و در سنت و سیره نبوی که، حداقل از منظر بزرگان هاشمی و علوی، پس از پیامبر به انحراف رفته و دچار کژی و سوء فهم و سوء عمل شده است.

وفق اسناد و شواهد و قراین متعدد، به زعم بزرگان اهل­بیت و از جمله امام حسین، بزرگترین انحراف در اسلام کنار نهادن علی­بن‌ابی­طالب از مقام خلافت در مقطع رحلت نبی اسلام بوده است. بدین ترتیب، خلع قدرت از یزیدبن معاویه و انتقال خلافت به حسین­بن علی در سال شصتم هجرت خود به معنای اصلاح مسیر نادرست خلافت و اصلاح در سنت و سیره نبوی بوده است. درست به همین دلیل است که حسین تأکید دارد که به راه و رسم جدش پیامبر وفادار است و در اندیشه احیا و اصلاح آن است.

با توجه به نکات یاد شده، به نظر می­رسد که طرح انگیزه­هایی چون خروج برای امر به معروف و نهی از منکر و یا تشویق به مخالفت با ظلم و ظالم و تلاش برای برانداختن هر نوع تبعیض و ستم اجتماعی و یا دعوی اصلاح در اندیشه و آداب دینی و در سنت و سیره نبوی، جملگی فرع بر انگیزه بنیادین عدم بیعت با یزید در مرحله نخست و برانداختن وی در مرحله دوم و تصدی مقام خلافت مسلمانان از سوی حسین­بن علی در مرحله سوم بوده است. به ویژه باید توجه داشت که طرح التزام به دو اصل امر به معروف و نهی از منکر، داستان قدیمی بوده و در زمان معاویه نیز از سوی امام بارها مطرح شده است.

در تحف‌العقول خطبه‌ای بلند از امام حسین ذیل عنوان امر به معروف و نهی از منکر نقل شده که در زمان معاویه ایراد شده و در آن حسین، هم از مردمان به شدت شکوه می‌کند که چرا و چگونه موجبات ستم و ستمگری‌ها را فراهم آورده‌اند و هم از ظالمان و حاکمان شدیدا انتقاد می‌کند که ستم می‌کنند و حقوق مردم را تباه می‌سازند. در همان خطبه است که امام حسین می‌گوید طمع به قدرت و مال دنیا انگیزه طرح این مطالب و یا رفتارهای او نیست و در اندیشه اصلاح بلاد و امور مردم است.[۳۳] در این صورت، طرح التزام به امر به معروف و نهی از منکر در جنبش کربلا، نمی‌تواند عامل اصلی رفتار حسین یعنی اجابت دعوت کوفیان در مقطع مرگ معاویه و آغاز خلافت یزید باشد.

نکته مهم دیگر این است که برخی از عواملی که بعدا و بیشتر در روزگار ما به عنوان مؤلفه­های فلسفه قیام و یا انقلاب امام حسین مطرح شده و می­شوند، از نتایج طبیعی و قهری این رخداد مهم در تاریخ اسلام (بلکه در تاریخ بشر) به شمار می­روند و از این رو، نمی­توان آنها را به عنوان انگیزه‌های مشخص و از پیش تعیین شده دانست.[۳۴]مثلا تأکید بر آموزه آزادگی و آزادی (حریت) در واقعه عاشورا، از پیامدهای قهری چنان مقاومت دلیرانه و تراژیکی است نه از عوامل پیشینی و از پیش طراحی شده آن.[۳۵] البته چنین پیامدی مقتضای چنان رخدادی در هرکجای جهان و در هر نقطه از زمین و به دست هر دلاور و قهرمانی است چرا که به تعبیر فردوسی حکیم: «دلیری سزایش ستودن بود».

د. جمع بست این جستار

با این گزارش بس کوتاه از زمینه­های تاریخی رخداد کربلا و ماجرای مواجهه امام حسین با دستگاه خلافت، روشن می­شود که در رجب سال شصتم هجرت جز نزاع بر سر خلافت و این­که چه کسی برای این مقام شایسته‌تر است، موضوع دیگری مطرح نبوده و نمی‌توانست باشد. این که امام در نخستین نامه‌اش به سران کوفی در پاسخ آنان که می‌گویند در اینجا امامی نداریم، می‌نویسد: «به جان خودم سوگند امام کسی نیست جز آن که به کتاب عمل کند و به قسط گراید و مجری حق باشد و خود را به خدا اختصاص دهد»، روشن است که امام حسین در آن زمان خود را واجد چنین شروطی می‌دانسته است. به ویژه اسناد مربوط به رخداد کربلا نیز جملگی مؤید همین مدعاست.

شاید گزاف نباشد گفته شود در آن زمان امام حسین خودش را نماد آشکار و اعلای «معروف» و یزیدبن معاویه را نشانه آشکار «منکر» می‌دانسته است و راز اصرار یزید بر ستاندن بیعت از حسین به هر قیمت نیز در همین واقعیت است. زیرا در آن زمان حسین بن علی محبوب‌ترین و معتبرترین مدعی بالقوه و بالفعل خلافت شمرده می‌شد و به همین دلیل به شدت خطرناک می‌نمود. در مقطع مرگ معاویه و تحولات تازه، حسین به عنوان وارث تفکر هاشمی-علوی حول «اهل بیت» و مدعی خلافت، خود را برای راندن رقیب دیرین از عرصه قدرت و دست­یابی به مقام خلافت، آماده می­کند و در این راه پایداری کرده و در نهایت شکست ­خورده و به صورت فاجعه­آمیزی از صحنه خارج می­شود.

چنان که دیده شد، پس از آن، رقیبان (اموی و بعدها عباسی) چنان قدرتمند می­شوند که برای همیشه امکان دست یابی به قدرت را از علویان و هاشمیان می­گیرند. امروز به نحو پسینی می­توان قاطعانه گفت که، با کشته شدن حسین در کربلا و شکست سنگین اردوی علوی در این زمان، آخرین شانس علویان برای چیرگی بر قدرت و احراز مقام خلافت و امارت از دست رفت و دیگر تا پایان عصر امامت (۶۱-۳۲۶ هجری) هرگز این شاخه قریشی به خلافت دست نیافت. هرچند حدود هفتاد سال بعد از رخداد کربلا (۱۳۲ هجری)، شاخه هاشمی دیگر (عباسیان) با بهره­گیری عاطفی و سیاسی از فاجعه کربلا، به قدرت دست یافتند و قرن‌ها در قدرت و در مسند خلافت عربی-اسلامی ماندند.

با این همه، پس از پایان دوره امامت شیعی (در قرن چهارم) و پس از پایان اقتدار سیاسی رقیب عباسی (در قرن هفتم)، همچنان شیعیان دوازده امامی، به احیای خلافت هاشمی- علوی باور دارند و معتقدند که روزی (هرچند نامعلوم و در دوردست­های تاریخ) آخرین امام علوی خواهد آمد و در مقطع فرجامین تاریخ انسان، هم از مخالفان دیرین سخت انتقام خواهد گرفت و هم حکومت واحد جهانی را از آن خود خواهد کرد.

با مروری بر انگیزه‌ها و عوامل رخداد کربلا و واقعه خونین عاشورا، پاسخ به پرسش پیروزی و یا شکست کدامین طرف نزاع، روشن می‌شود. اگر هدف محوری و اصلی اعتراض و حرکت امام حسین را خلع قدرت از یزید و احراز مقام خلافت به وسیله حسین بدانیم، گفتن ندارد که او در این جدال شکست سختی خورده و قدرت را (آن هم برای همیشه) به رقیب وانهاده است، اما اگر فرض کنیم اهدافی چون عدم بیعت با خلیفه وقت اموی به هر قیمت و یا درانداختن جنبشی اعتراضی بر ضد مظالم حکومت وقت و تهییج مردم به مقابله با دستگاه خلافت حاکم و یا برانگیختن اخلاقی توده‌های خاموش در آن زمان و در ادوار بعد (حتی تا کنون) در ذهن و ضمیر حسین بوده است، بی تردید پیروزی قاطع از آن حسین بن علی بوده است. می‌توان چنین نیز تقریر کرد که در عرصه قدرت و تقابل نظامی، پیروزی و برد با یزید بوده ولی پیروزی اخلاقی و اجتماعی از آن حسین بوده است.

چنان که می‌دانیم نویسندگانی از شیعه و سنی معاصر که امام حسین را پیروز عرصه کربلا می‌دانند، درست از همین منظر این پیروزی را تفسیر و تحلیل می‌کنند. به ویژه آمیختن عنصر «مظلومیت» با داستان کربلا و پروراندن آن در ادبیات و افکار و آداب و شعائر خاص شیعی در ادوار بعد، این پیروزی را به نحوی بارز تضمین کرد.

منابع و پانوشت‌ها

[۱]. ابن کثیر، البدایه، جلد ۸، ص ۱۷۶.

[۲]. در ابن نما (مثیرالاحزان، ص ۱۵) به خلع یزید در اندیشه کوفیان در دعوت از حسین تصریح شده است.

[۳]. ابن کثیر، البدایه، جلد ۸، ص ۱۸۱.

[۴]. ابن طاووس، لهوف، ص ۲۷.

[۵]. ذهبی، تاریخ الاسلام، جلد ۵، ص ۵.

[۶]. این که به نقل ابن اعثم (فتوح، جلد ۵، ص ۳۱) حسین در نامه‌اش به کوفیان از آنان می‌خواهد که با مسلم بیعت کنند و به مسلم نیز سفارش می‌کند که از کوفیان بخواهد تا از او (حسین) اطاعت کرده و برای شکست آل ابی‌سفیان بکوشند، گواه آن است که مراد بیعت به خلافت است و گرنه بیعت با شخص مسلم بلاموضوع است. مؤید این مدعا استفاده امام حسین از عنوان بیعت هنگام دیدار با حر است که خطاب به حاضران گفت: «فان اقمتم علی بیعتکم تصیب و ارشدکم …» (ابن اثیر، کامل، جلد ۴، ص۴۸). افزون بر این همه، اربلی در کشف‌الغمه (جلد ۲، ص ۲۱۴) تصریح کرده است که قرار بر این بود که مسلم برای حسین بیعت بستاند.

البته نویسنده شهید جاوید (ص ۲۸ و ۶۵-۶۶) با بر شمردن انواع بیعت معتقد است که این بیعت برای جهاد بوده و نه لزوما برای خلافت ولی خود به درستی نتیجه می‌گیرد که «آیا بیعت برای جهاد می‌تواند هدفی به جز برگرداندن خلافت اسلامی به مرکز اصلی خود داشته باشد؟».

[۷]. طبری، جلد ۴، ص ۲۸۲-۲۸۳ و ابن اعثم، فتوح، جلد ۵، ص ۵۶.

[۸]. ابن اعثم، فتوح، جلد ۵، ص ۱۱۶.

[۹]. طبری، جلد ۴، ص ۲۸۴.

[۱۰]. به عنوان نمونه، متن یکی از سخنان امام که در مواجهه با سپاه حر گفته است را عینا می‌آورم: «اما بعد. ایهاالناس فانّکم ان تتقوا و تعرفوا الحق لاهله یکن ارضی الله و نحن اهل البیت احق بولایته هذالامر علیکم من هولاء المدعین مالیس لهم والسائرین فیکم بالجور و العدوان فان انتم کرهتمونا و جعلتم حقنا و کان رأیکم غیر مااتتنی کتبکم و قدمت به رسلکم انصرفت عنکم». (طبری، جلد ۴، ص ۳۰۳)؛ ابن اثیر، کامل، جلد ۴، ص ۴۸ و ابن اعثم، فتوح، جلد ۵، ص ۷۸. همین طور به نقل ابن اعثم، فتوح، جلد ۵، ص ۱۱۸ حسین در آخرین لحظه از «غصب حق»اش یاد می‌کند.

[۱۱]. طبری، جلد ۴، ص ۲۹۸.

[۱۲]. طبری، جلد ۴، ص ۳۵۳؛ ابن کثیر، البدایه، جلد ۸، ص ۲۱۱؛ ابن اعثم، فتوح، جلد ۵، ص ۱۳۰.

[۱۳]. طبری، جلد ۴، ص ۳۴۷.

[۱۴]. این خبر در بلاذری، انساب الاشراف، جلد ۳، ص ۳۷۶؛ طبری (جلد ۴، ص ۲۸۹-۲۹۰)؛ ابوحنیفه دینوری (اخبارالطوال، ص۲۹۲)؛ ابن اثیر (الکامل جلد ۴، ص ۴۰) و ابن‌کثیر (البدایه، جلد ۸، ص ۱۷۹-۱۸۰) و ابن‌طاووس (لهوف، ص ۴۳) و ابن‌نما (مثیرالاحزان، ص ۳۰) و محسن امین (اعیان الشیعه، جلد ۱، ص ۵۹۴) عینا نقل شده است.

[۱۵]. صالحی نجف آبادی نیز در کتاب شهید جاوید» (ص۴۴-۶۲) عینا بر این دعوی مهر تأیید زده است. وی پس از نقل اصل خبر با این مقدمه که «در آن شرایط بر امام واجب بود اموال کاروان را تصرف کند»، برای موجه کردن چنین اقدامی، به دو دلیل متوسل می‌شود. اول این که «چون این ثروت هنگفت از بیت‌المال مسلمانان بود و برای یزید می‌رفت تا مثل باقی اموال خزانه مملکت در راه هوس‌های وی مصرف شود بر امام که ولی خدا و سرپرست مسلمانان است واجب بود این اموال غصب شده را از غاصب بگیرد و به مصرف مصالح مسلمانان برساند» (البته نویسنده این استدلال را از تلخیص الشافی طوسی نقل کرده است). دوم این که «چون امام در مقابل حکومت ضد اسلام یزید قیام کرده و تصمیم داشت خلافت اسلامی را به مرکز اصلی خود برگرداند و این کار علاوه بر قدرت نظامی احتیاج به قدرت اقتصادی داشت …».

استدلال‌های شگفتی است. اگر مشروعیت اصل قیام به مثابه یک انقلاب تمام عیار براندازانه را قبول کنیم، البته مصادره اموال دولت حاکم، می‌تواند توجیه انقلابی داشته باشد (چنان که در دوران مبارزه مسلحانه با رژیم سلطنتی محمدرضا شاه اندک شماری از انقلابیون ضد رژیم چنین می‌کردند) اما توسل به چنین روش‌هایی ولو با توجیه انقلابی می‌تواند پیامدهای منفی و حتی ضد مصالح عمومی داشته باشد و از این رو مشروعیت دینی و سیاسی آن با چالش جدی مواجه است. آیا تخصیص بیت‌المال در دست حاکم فاسد و غاصب می‌تواند مجوزی برای مصادره اموال دولتی باشد؟ می‌توان چنین نیز پرسید که آیا از دولت و یا حکومت ظالم و حتی ذاتا نامشروع خلع مالکیت در عرصه عمومی می‌شود؟ در این صورت جز هرج و مرج تمام عیار و دزدی و غارت اموال عمومی چه نتیجه‌ای خواهد داشت؟ جالب است که طوسی و صالحی آن را «واجب شرعی» می‌دانند و نه حتی جایز! در هرحال چنین استدلالی فقط می‌تواند در ذهن و زبان یک شیعه تمام عیار و مجهز به دیدگاه کلامی مطلق‌انگار و غیر تاریخی شکل بگیرد و بر آن مهر تأیید بزند.

و شگفت این که نویسنده شیعی دیگری (نجمی در ذیل عنوان «پیشنهاد به شترداران» در کتاب «خطب امام حسین از مدینه تا کربلا») گامی بلندتر بر می‌دارد و آن را به عنوان یک اقدام ضروری انقلابی عام و یک قاعده جاودانه مطرح می‌کند و می‌نویسد: «راز سخن و عملکرد انقلابی امام که الگو و سرمشق برای تمام رهبران اصیل قیام‌ها و نهضت‌هاست پشتیبانی محرومان و دشمنی با طاغوتیان و تضعیف آنهاست و از این عمل چنین استفاه می‌شود که باید از هر فرصت مناسب در تضعیف طاغوت و در تقویت ضعفا و محرومان بهره‌برداری نمود».

وانگهی (چنان که ابن ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه، جلد ۱۸، ص ۴۰۹ آورده) در گذشته در زمان معاویه نیز امام حسین کاروانی مشابه را (که باز از یمن به شام می‌رفت و اموالی مشابه حمل می‌کرد) مصادره کرده بود (در گزارش جنبش حره بدان اشارتی دقیق‌تر خواهیم کرد). حال پرسش این است اگر چنین اقدامی در شرایط خاص شورش بر ضد حکومت و به اصطلاح رایج انقلابی روا باشد، در شرایط عادی چگونه توجیه‌پذیر و مشروع می‌نماید؟

با توجه به اشکالات متعدد و مهم بر هر دو روایت مربوط به مصادره کاروان توسط امام حسین، عاملی (سیره الحسین، جلد ۱۴، ص ۱۵۲-۱۵۸) در باب هر دو خبر به تفصیل بحث کرده و به درستی هر دو را نادرست و غیر قابل قبول شمرده است. به ویژه دومی را بحرالعلوم در «فوائدالرجالیه» (جلد ۴، ص ۴۷-۴۸) نیز با صراحت مردود اعلام کرده و عاملی نیز بدان استناد کرده است. او به درستی می‌گوید این خبر از اباطیل آشکار است. بعد می‌افزاید که از شخصیتی چون حسین بن علی به دور است که مرتکب چنین اقدامی زشت و پست گردد. گفتنی است برخی گفته‌اند که این محموله‌ها هدیه شخصی بوده و از این رو از اموال عمومی (بیت المال) محسوب نمی‌شده است ولی در هرحال و در هر صورت چنین اقدامی قابل فهم و قابل قبول نمی‌نماید.

[۱۶]. از جمله عاملی (سیره الحسین، جلد ۱۳، ص ۳۲۱) تصریح می‌کند که امام حسین هرگز در پی حکومت و امارت نبود بلکه او گفت می‌خواهد در امت جدش اصلاحات کند. او می‌خواست به امر به معروف و نهی از منکر اهتمام کرده و ساحت دیانت و اخلاق را پاس بدارد و امت را هدایت کند. وی در جایی دیگر در همین کتاب (جلد ۱۴، ص ۹۳)، ضمن بازگویی همان دعاوی، تأکید می‌کند که دعوت عراقیان از امام حسین هرگز به معنای قبول رهبری جنگ بر ضد امویان نبوده است. چنین دعوی گزافی خلاف نصوص مسلم تاریخی است. مضامین نامه‌های عراقیان و پاسخ‌های حسین بدانها به صورت گریزناپذیری از قیام بر ضد دستگاه خلافت اموی حکایت می‌کند.

[۱۷]. قابل تأمل است که در زمان علی برخی از یارانش خود را بر «دین علی» معرفی می‌کردند (طبری، جلد ۳، ص ۵۲۶) و معاویه نیز همین عنوان را به رسمیت شناخته بود. در کربلا نیز نافع بن هلال از یاران حسین خود را «جملی و بر دین علی» دانسته بود. به روایت طبری (جلد ۴، ص ۳۳۱) وقتی هلال خود را چنین معرفی کرد، کسی از جناح مقابل، با این جمله واکنش نشان داد که: «من بر دین عثمانم» که البته واکنش تند هلال این بود که: «تو بر دین شیطانی». این دو تعبیر در دو زمان متفاوت نشان می‌دهد که حداقل تا مقطع سال ۶۱ «شیعه علی» به معنای یک نوع گرایش فکری و سیاسی بوده است و نه لزوما یک فرقه و مذهب خاص در برابر اسلام. بنگرید به جستار هجدهم ذیل عنوان «تشیع در پویه تاریخ».

[۱۸]. طبری، جلد ۴، ص ۲۵۶. و ما از کسانی که بر ما فرمانروایی کرده‌اند به امارت شایسته‌تریم؛ همان کسانی که نیکوکردار بوده و بر صلاح بودند و حق می‌جستند؛ خدایشان رحمت کند و پروردگار ما و آنان را بیامرزد. این سخن مهم تقریبا عینا بازگویی سخنان پدرش علی بن ابی طالب در باره خلفاست. البته اگر سخنانی خلاف این شمار اقوال از امام حسین و یا دیگران روایت شود، طبعا قابل قبول نخواهد بود. زیرا که این نوع اقوال چندان زیاد است که به عنوان اصلی ثابت در سنت امامان شناخته می‌شود و به ویژه کاملا با سنت رفتاری علی و دو فرزندش سازگار می‌نماید. وقتی امام حسین پس از شنیدن خبر مرگ معاویه برای او رحمت می‌فرستد و به فرماندار اموی مدینه تسلیت می‌گوید، چگونه ممکن است که امام معاویه را، به رغم تمام ایرادهای وارد بر او، خارج از ایمان بداند و او را شایسته لعن بداند؟ شگفت است که شیعیان برای حل این تناقض از یک اصل خودساخته «تقیه» استفاده می‌کنند و تمام اقوال مثبت امامان در باره خلفا را حمل بر تقیه می‌کنند؛ مدعایی که فهم و درک تاریخ زندگی امامان را دچار تیرگی و چالشی عظیم می‌کند.

[۱۹]. ابن اعثم، فتوح، جلد ۵، ص ۲۱ و ۲۶.

[۲۰]. طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۹۶-۱۹۷.

[۲۱]. اربلی، کشف الغمه، جلد ۲، ص ۲۱۴.

[۲۲]. مفید، الارشاد، جلد ۲، ص ۳۲.

[۲۳]. طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۹۵.

[۲۴]. البته محتمل است که امام حسین از همان آغاز به کوفه و عراق نظر داشته است یعنی تصمیم داشت برای خلع قدرت از خلیفه وقت و تسخیر ماشین خلافت به عراق برود. حداقل یک نشانه در این مورد وجود دارد و آن خبری است که در اخبارالطوال آمده است. این منبع (ص ۲۷۷) نقل می‌کند که پس از خروج حسین از مدینه عبدالله بن مطیع، که از مکه به سوی مدینه می‌آمد، به حسین برخورد کرد. «عبدالله پرسید قصد کجا داری؟ فرمود حالا به مکه می‌روم، عبدالله گفت: خداوند برای تو خیر پیش آورد ولی دوست دارم رأی خود را به تو بگویم. فرمود عقیده و رأی تو چیست؟ گفت چون به مکه رسیدی اگر خواستی از آن شهر به شهر دیگری بروی از کوفه بر حذر باش که شهری شوم و نافرخنده است، پدرت آنجا کشته شد و برادرت را یاری ندادند و او را غافلگیر کردند و ضربتی به او زدند که نزدیک بود از پای درآید. در حرم مکه بمان که مردم حجاز هیچ کس را با تو برابر نمی‌دارند، سپس شیعیان خود را از همه جا آنجا دعوت کن که همگان پیش تو خواهند آمد. امام حسین به او فرمود «خداوند آنچه را دوست بدارد مقدر خواهد فرمود».

در این گزارش دو نکته به چشم می‌خورد که هر یک نشانی است از عزم پیشین حسین به سوی عراق. اولی کلمه «حالا» در جمله «حالا به مکه می‌روم» است و دوم توصیه عبدالله به حسین مبنی بر حذر از عزیمت به سوی عراق و کوفه است. می‌توان پرسید اگر چنین سابقه و ذهنیتی وجود نداشت، چگونه و چرا عبدالله به حسین چنان توصیه‌ای می‌کند؟

[۲۵]. البته عاملی در جلد یازدهم «سیره الحسین» پس از نقل این اقوال در متن نوشته امام حسین برای برادرش محمدبن حنفیه مدعی است که هیچ ابهامی در این فرازها وجود ندارد بلکه این فرازها در عین ایجاز بسیار روشن بوده و ایشان کوشیده است به تفصیل مدعایش را ثابت کند.

[۲۶]. بنگرید به کتاب عصر ساسانی با عنوان «شایست و ناشایست» با ترجمه و تصحیح کتایون مزداپور، تهران، ۱۳۶۹.

[۲۷]. وفق خبری در لهوف ابن طاووس (ص ۳۶) این اصل حتی در گفتگوی مسلم با ابن زیاد در دارالاماره کوفه نیز مطرح شده است.

[۲۸]. در دوران معاصر عنصر مذهبی کهن «امر به معروف و نهی از منکر» با آزادی قلم و بیان مرادف گرفته می‌شود و در ذیل آن از منظر اسلامی از آزادی مطبوعات دفاع می‌شود. چنان که صالحی نجف‌آبادی در کتاب «شهید جاوید» (از جمله در ص ۳۰۰-۳۰۳) چنین تفسیری موسع از مفاد و مصادیق امر به معروف و نهی از منکر ارائه داده است. البته بدیهی است که اصل امر به معروف و نهی از منکر (یا به تعبیر ایران عصر ساسانی «شایست و ناشایست») دارای این ظرفیت است که در روزگار مدرن آزادی قلم و بیان و مطبوعات را نیز شامل شود ولی نباید از یاد برد که عناوینی چون آزادی قلم و بیان و مطبوعات از دستاوردهای تحولات مدرن است و هرگز با هیچ یک از عناوین جهان ماقبل مدرن مرادف و منطبق نیست. از قضا اگر برخی احکام فقهی و سنتی اسلامی را در ارتباط با آزادی عقیده و قلم و بیان معتبر بدانیم، تعارضات بنیادینی بین فقاهت و آزادی‌های مورد بحث رخ خواهد داد.

[۲۹]. مطهری از جمله کسانی است که عنصر امر به معروف در قیام امام حسین را عنصری جداگانه و مهم‌ترین عنصر می‌داند و عناصری چون اجابت دعوت عراقیان و حرکت به سوی عراق و تلاش برای حکومت را عواملی ثانوی و کم اهمیت می‌شمارد. وی در جلد سوم کتاب «حماسه حسینی» به تفصیل در این باب سخن گفته است. از جمله می­گوید: «به موجب این عامل به هرحال امام خود را با حکومت درگیر کرده است و این درگیری از نوع تهاجم بوده و از طرف خود او شروع شده است نه از ناحیه مردم و نه از ناحیه حکومت. به موجب این عامل، امام، مهاجم است و متعرض است نه مدافع … به موجب این عامل خواه حکومت بیعت بخواهد و خواه نخواهد، او متعرض و طرفدار تغییر وضع موجود است… از نظر این منطق، انقلاب است و امام طرفدار توسعه انقلاب است». وی در مقام تبیین انصراف احتمالی حسین از رفتن به کوفه، معتقد است که: «اعلام انصراف امام، فقط انصراف از رفتن به کوفه و داوطلبی از تشکیل حکومت است نه امتناع از بیعت و نه از اعتراض و انتقاد و امر به معروف و نهی از منکر». با این حال مطهری سهمی برای عامل تشکیل حکومت (رفتن به عراق) قایل است. (حماسه حسینی، جلد ۳، ص ۱۸۶، ۱۸۹ و ۱۹۰-۱۹۱). البته عاملی (سیره‌الحسین، جلد ۱۵، ص ۳۱-۳۹)، که ایشان اندیشه سنتی و محافظه کار شیعی را نمایندگی می‌کند، تصریح می‌کند حسین انقلابی نبود و برای شورش و جنگ اقدامی نکرد بلکه عنوان درست کار او «جهاد و اصلاح» بوده است. وی بین «جهاد» و «ثوره» بیست و سه فرق می‌نهد و در نهایت نتیجه می‌گیرد که اقدام حسین «جهاد دین خالص» بوده و نه انقلاب و ثوره. درست است که بین این دو مفهوما و مصداقا تفاوت و تمایز هست ولی مانعه‌الجمع نیستند. زیرا اگر جز این بود عنوان ترکیبی «انقلاب دینی» پارادوکسیکال و متناقض بود و حال آن که چنین نیست و مصطلح است. هر انقلابی دینی نیست ولی هر شورشی حول محور جهاد دینی به انگیزه تغییرات رادیکال و به ویژه تغییر رژیم، انقلاب است. در هرحال، به رغم این که در تحلیل و نظریه عاملی حقیقتی نهفته است، ولی در نهایت با اسناد فراوان واقعه کربلا و هدفگذاری سیاسی امام حسین در عزیمت به سوی عراق سازگار نیست.

[۳۰]. در این مورد بنگرید به طبری، جلد ۴، ص ۳۰۴؛ کامل ابن اثیر، جلد ۴، ص ۴۸؛ بحار، جلد ۴۴، ص ۳۸۱ و ابن اعثم، فتوح، جلد ۵، ص ۸۱-۸۲. حدیث معروف «من رأی سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناکثا لعهدالله …». نیز سخن مشهور امام حسین: «الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه …» در ابن عساکر، الامام الحسین، ص ۳۱۵. نیز: ابن نما، مثیرالاحزان، ص ۳۱.

[۳۱]. طبری، جلد ۴، ص ۲۶۲.

[۳۲]. البته این تفسیر به استناد اندیشه سیاسی شیعی (با بنیان‌گذاری امام علی و دو فرزندش) و نیز فضای گفتمانی نیم قرن نخست اسلام است و گرنه سخن امام حسین عام است و جدای از زمینه‌های تاریخی آن، می‌توان از آن جمله مهم قاعده عام سیاسی اسلامی استنباط کرد و گفت که در دیدگاه سیاسی و دینی امام حسین امام (خلیفه و یا سلطان و امیر) متعهد است که به کتاب (قرآن) عمل کند و برای عدالت بکوشد و به حقیقت وفادار باشد و نفس خود را در راه خدا مهار کند (تابع هواهای نفسانی و شیطانی‌اش نباشد).

[۳۳]. جمله مشهور امام حسین که در آن مفاهیمی چون امر به معروف و اصلاح در دین آمده است این است: «و انی لم اخرج اشرا و لا مفسدا و لا ظالما، و انّما خرجت لطلب النجاح و الصلاح فی امه جدی محمد، ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیره جدی محمد و سیره ابی علی بن ابی طالب و سیره الخلفاءالراشدین المهدیین رضی الله عنهم …». این متن، که در وصیت نامه امام حسین به برادرش محمد حنفیه به هنگام خروج از مدینه نوشته شده است، برگرفته از فتوح ابن اعثم (جلد ۵، ص ۲۱) است (و به گفته نویسنده شهید جاوید، ص ۲۸۹، در جایی دیگر از منابع کهن دیده نشده) اما برخی کلمات و اجزای آن در منابع دیگر به گونه‌ای دیگر است. با توجه به این که ابن‌اعثم به تشیع شهرت دارد، نقل جمله اخیر، که آشکارا از خلفای سه گانه نخستین با عنوان «خلفاءالراشدین المهدیین» یاد شده، جای تأمل دارد. گفتنی است که در مناقب ابن شهراشوب (جلد ۳، ص ۲۴۱) این جمله در برابر ابن عباس در مدینه گفته شده که نادرست است چرا که او در آن زمان در مکه بوده نه در مدینه. این نیز قابل تأمل است که در «موسوعه الامام الحسین» (جلد سوم) متن نامه از ابن اعثم عینا آمده ولی جمله پس از «سیره ابی علی بن ابی طالب» حذف شده و به جای آن چند نقطه نهاده شده است. در هرحال افزایش این جمله محتمل است به این دلیل که به احتمال قریب به یقین در آن زمان هنوز عنوان «خلفاء راشدین» و آن هم با افزوده‌هایی دیگر مصطلح نشده بود. هرچند عموم شیعیان به طور اعتقادی نمی‌توانند تعبیر خلفای راشدین اهل هدایت را قبول کنند و از این رو یا مجعول می‌شمارند و یا به نوعی دیگر تفسیر می‌کنند (از جمله بنگرید به جلد یازدهم «سیره الحسین» عاملی). اما چنین جمله‌ای با باورهای عمومی علی و فرزندانش و عموم حامیان فکری و سیاسی اینان در باره خلفای راشده سازگار و هماهنگ است. از جمله به نقل ابن اعثم شیعی (فتوح، جلد ۵، ص ۲۶) امام حسین در گفتگو با عبدالله بن عمر در مکه می‌گوید اگر پدرت اکنون می‌بود مرا یاری می‌کرد؛ همان گونه که پیامبر را یاری کرد. روشن است که چنین اندیشه‌ای از نهایت حسن ظن و اعتماد دینی و اخلاقی حسین به عمربن خطاب (خلیفه دوم) حکایت می‌کند.

[۳۴]. از باب نمونه بنگرید به این تبیین جنبش امام حسین از مطهری: «اگر امام حسین علیه یزید قیام نمی‌کرد ممکن بود خرابکاری‌ها و سوءسیاست یزید منجر به قیامی از طرف عناصری بشود که به اسلام هم علاقه‌ای نداشتند… امام حسین بود که اولین بار قیام جمعی مسلحانه علیه دستگاه خلافت کرد و او بود که حساب اسلام را از حساب متصدیان امر جدا کرد بلکه راه قیام علیه دستگاه را از نظر اسلامی باز کرد و قیام آن حضرت نمونه و سرمشق دیگران قرار گرفت، دیگر نقش خلفا به عنوان حامیان اسلام باطل شد، اسلام در طرف مخالف قرار گرفت» (حماسه حسینی، جلد ۳، ص ۹۷). او در جای دیگر (ص ۱۴۲) همان مدعا را دقیق‌تر توضیح می‌دهد: «اگر هم از ناحیه امام حسین و به نام اسلام و قرآن قیامی نمی‌شد و [طومار] حکومت یزید را در طول سه سال درهم نمی‌پیچید و چند سال طول می‌کشید، ممکن بود قیام دیگری علیه یزید شود که عنصر اسلامی نداشته باشد و آن وقت خطر متوجه عالم اسلام می‌شد».

این نوع تحلیل و تعلیل کاملا پسینی و حتی اکنونی و آن هم صرفا از منظر اعتقادی شیعی، جای چون و چرا دارد و از جهات مختلف موجه نمی‌نماید. اولا- مسئله «اسلام» و انگیزه‌های دینی در معادلات و محاسبات سیاسی آن دوران چندان برجسته و تعیین کننده معرفی شده که گویی تمام تصمیمات و افکار و اعمال افراد و شخصیت‌ها در چهارچوب آموزه‌های دینی و یا فرقه‌ای بوده است؛ شواهد نشان می‌دهد که حتی برای شخصیت‌های دین ورز و معتقدی چون امام حسین چنین نبوده است. آنان به طور روزمره در امور جاری می‌اندیشیدند و به تناسب درک و تشخیص خود تصمیم می‌گرفتند بدون این که لزوما پای دین و شریعت را به میان کشیده باشند. ثانیا- درست است که رویداد کربلا و قتل عام عاشورا، شکاف عمیقی بین جناح اموی حاکم و مردمان عادی مسلمان ایجاد کرد و این رویداد عامل انگیزش نیرومندی برای اعتراض و شورش بر ضد دستگاه خلافت شد، اما آیا چنین پیامدهایی سنجیده و از پیش تعیین شده بود؟ چنین به نظر نمی‌رسد. ثالثا- این گزاره که پس از آن «دیگر نقش خلفا به عنوان حامیان اسلام باطل شد»، یکسره لغو و باطل است. زیرا نه تنها در عصر امویان بلکه تا نود سال قبل (۱۹۲۴) نیز عموم مسلمانان غیر شیعی امامی، خلفای گذشته و زمانشان را استوارترین حامی اسلام می‌دانستند و اکنون نیز عموما نظام خلافت و حداقل اکثر خلفای گذشته را پشتیبان اسلام می‌دانند. اگر جز این بود، الازهر (معتبرترین نهاد علمی و فقهی اهل سنت) این همه در گذشته حامی بی چون و چرای دستگاه خلافت و خلفای هر زمان نمی‌بود و پس از زوال عثمانی نیز در طول نود سال اخیر این همه تلاش برای احیای نظام خلافت صورت نمی‌گرفت.

[۳۵]. از مشروطیت به بعد در گفتارها و نوشتارهای پر شماری، با استفاده از وقایع رخداد کربلا از آغاز تا پایان و به ویژه با استناد به برخی از گفتارها و شعارهای امام حسین و دیگر شهیدان کربلا، دو عنصر «آزادگی» و «آزادی» بسیار مورد توجه و تأکید قرار گرفته است. دلیل آن روشن است. به مقتضای ورود اندیشه­های مدرن آزادیخواهانه به جوامع اسلامی از جمله به ایران شیعی و آغاز رفرم دینی، جامعه مذهبی به آگاهی و تحریک اجتماعی و سیاسی برای کسب آزادی نیاز داشت و برای تحقق این ایده محتاج دلیری و شجاعت اخلاقی و استواری در میدان عمل بود و این عنصر نیز با طرح آزادگی محقق می‌شد. در این دوران کلماتی مانند «هیهات من الذله» و یا «الموت اولی من رکوب العار» و «لااری الموت الاالسعاده والحیاه مع الظالمین الا برما» در ادبیات مذهبی و انقلابی فراوان مورد استفاده قرار گرفته است. بنگرید به: طبری، جلد ۴، ص ۳۰۵؛ اربلی، کشف الغمه، جلد ۲، ص ۲۴۲؛ لهوف، ص ۴۸، ۵۹ و ۷۰؛ ابن نما، مثیرالاحزان، ص ۵۴؛ ابن شهراشوب، مناقب، جلد ۳، ص ۲۵۸.

البته لازم است در منابع و اسناد چنین جملاتی تحقیق شود تا میزان اعتبارشان روشن گردد و در صورت فقدان اعتبار، باید روشن شود که از کی و چرا و به وسیله چه فردی و یا جریانی این جملات وارد متون و منابع عمدتا شیعی شده‌اند. از جمله دو جمله مشهور از امام حسین در دوران متأخر به شدت رواج دارد که به گفته برخی محققان در هیچ یک از منابع دیده نمی‌شوند. یکی جمله مشهور «انّ الحیاه عقیده و جهاد» است و دیگر شعار «ان کان لم یستقم دین محمد الا بقتلی …». در مقدمه کتاب «موسوعه الکلمات الحسین» و نیز در کتاب «خطب امام حسین از مدینه تا کربلا» اثر نجمی به این نکته اذعان شده است.

با این حال باید توجه داشت که، هرچند عنصر آزادگی در کربلا برجسته است و بازتفسیر آن در این زمان و هر زمانی دیگر معقول است و مقبول، اما تفسیری امروزین از چگونگی و چرایی واقعه‌ای که در حدود هزار و چهارصد سال قبل رخ داده و انطباق اهداف امام حسین با مؤلفه‌هایی چون نفی استبداد و تحقق آزادی‌های مدرن (آزادی‌های اجتماعی و سیاسی قرن بیستمی و مصادیق آنها در زمان ما از جمله دموکراسی و حقوق بشر) محل تأمل است و چندان موجه نمی‌نماید. وانگهی این بازتفسیر هرچه باشد، در هرحال، امری است پسینی و نه عنصری اندیشیده شده و پیشینی.

بازگشت به صفحه اول