مدتی است که پیشنهاد «اصلاح اصلاحات» در ایران مطرح شده و افراد مختلف از زوایای گوناکون در این باب اظهارنظر کرده و دیدگاه‌های خود را ابراز کرده اند. اما به گمانم نامه اخیر شیخ شجاع جناب کروبی به اعضای مجلس خبرگان رهبری معنا و مضمون واقعی مفهوم اصلاحات و جهت گیری و هدف گذاری فرجامین آن (حداقل تا این لحظه) را مشخص کرده است.
در نظر داشتم آنچه می خواهم در این نوشتار بگویم را پس از انتشار بیانیه پانزده ماده ای جناب خاتمی بگویم ولی (به دلایلی) از آن چشم پوشیدم اما حال که نامه آقای کروبی منتشر شده و در آن پیشنهادهای مطرح شده که از قبل در ذهن و ضمیرم می جوشید، این وجیزه را با شما مخاطبان عزیز هم وطن در میان می گذارم.
اساس سخن من حول دو محور است. نخست، مفروض گرفتن اعتبار راهبرد اصلاح طلبی در ایران کنونی و دوم، بیان اعتبار راهبردی پیشنهاد اصلی کروبی برای تعالی جنبش سبز و گام به پیش نهادن در جهت اصلاحات ساختاری در نظام کنونی.

اعتبار راهبرد اصلاح طلبی تا اطلاع ثانوی
هرچند به خوبی آگاهم که رفتارهای حاکمیت ولایی به رهبری آیت الله خامنه ای و انسداد سیاسی جاری از یک سو و ناامیدی و سرخوردگی گسترده اقشار مختلف اجتماعی از سوی دیگر، دیگر زمینه ای مساعد و امیدوار کننده برای راهبرد اصلاحات و اصلاح طلبی در ساختار فعلی نظام سیاسی باقی نگذاشته است. به ویژه که در یک سال اخیر طوفان سیاسی گسترده ای که در داخل و بیشتر در خارج از کشور از سوی شماری از اپوزیسیون سرنگونی‌طلب سنتی و متأخر برای بی اعتبار کردن هر نوع اصلاحات تدریجی و بیشتر اصلاح طلبان موجود راه افتاده است، باز عرصه را بر دفاع از اصلاحات در برابر راهبرد اسقاط رژیم، به شدت تنگ کرده است. در واقع در فضای دو قطبی کنونی، دفاع از تغییرات مرحله ای بسی دشوار شده است. می توان گفت در این جدال قطب ساز، ولایت مطلقه فقیه و حامیانش همان را می گویند که اپوزیسیون برانداز؛ یعنی خامنه ای می گوید تنها راه نجات حفظ جمهوری اسلامی به هر قیمت و با مدل رهبری من است و معارضان سرنگونی خواه نیز می گویند تنها ره رهایی اسقاط رژیم است و بس. وجه مشترک هر دو جریان متناقض حذف و سرنگونی رقیب است. روشن است که در این میانه هر نوع سخن میانه ای به سادگی شنیده نمی شود.

با این همه، به رغم این احوال، من هنوز تنها و تنها راه برون رفت از بن بست های موجود در ساختار حقیقی و حقوقی جمهوری اسلامی را ایده و استراتژی اصلاحات تدریجی و تغییرات مرحله ای می دانم؛ بر اساس هر نوع محاسبه ای، یقین دارم که این راه هم ممکن ترین راه برای کامیابی است و هم کم هزینه ترین راهبرد برای حصول دشوار نتیجه. به گمانم دیگر راهبردهای محتمل و بدیل برای اسقاط رژیم (مانند رفراندوم، شورش های داخلی، مداخلات خارجی از طریق ابزارهای اقتصادی و سیاسی و احیانا نظامی) نه ممکن اند و نه مفید. می توان به جد پرسید که اگر احیانا نظام مستقر با شورش ها و جنگ های داخلی و یا دخالت های مستقیم و غیر مستقیم خارجی (در حال حاضر با همکاری مثلث ضد ایرانی ترامپ و بن سلمان و نتانیاهو) ساقط شود، پس از آن چه خواهد شد؟ گرچه برخی سرنگونی طلبان به سادگی و مطمئن وعده می دهند که اوضاع خیلی خوب خواهد شد و مردم ایران به آزادی و عدالت و دموکراسی و حقوق بشر خواهند رسید، اما تجارب تاریخی و منطق امور جای تردید نمی گذارد که پساجمهوری اسلامی، در شرایط یاد شده، چنان دهشتناک خواهد بود که نه تنها به بهبود اوضاع منتهی نخواهد شد بلکه از چاله به چاه فرو خواهیم افتاد. تردید ندارم همان کسانی که امروز به چیزی جز اسقاط رژیم به هر قیمت فکر نمی کنند، فردا حیرت زده بر گذشته های نزدیک حسرت خواهند خورد و قطعا خود را ملامت خواهند کرد.

در هرحال از آنجا که موضوع بحث من اصلاحات و دفاع تئوریک و سیاسی از آن نیست و آن را فعلا به عنوان امر مفروض گرفته ام، فقط به اشاره می گویم که من به این گزاره باور دارم که «هر نظامی اصلاح پذیر است به شرطی که مردم بخواهند» و من گمان دارم که حداقل بیست سال است که شمار زیادی (احتمالا اغلب قاطع مردم ایران) خواهان تغییرات اساسی و بنیادی در ساختارهای حقوقی و حقیقی نظام جمهوری اسلامی اند. به گمانم ماهیت جنبش های اعتراضی اخیر مطالبه تغییرات اساسی و تعیین کننده و بهبودساز است. اگر قبول کنیم که اکثریت قاطع مردم ایران نمی خواهند از چاله به چاه بیفتند و به ویژه با هر نوع مداخله خارجی و بیگانه مخالف اند و حفظ ایران و منافع ملی و دراز مدت آن را بر هر چیزی ترجیح می دهند، دلیلی ندارد که از سرنگونی به هر قیمت (ولو با تحریم ها و آشوب ها و احیانا حملات نظامی) حمایت کنند؛ در این صورت، آیا جز راه حل سیاسی و بهبودساز تدریجی، و در عین حال شدنی، راه حال دیگری وجود دارد؟

بگذارید حرف آخر را بزنم. واقعیت این است از آنجا که من یک بار مرتکب این اشتباه شده و گفته ام «بگذار این حکومت برود، هرکه بیاید بهتر از این است»، دیگر نمی خواهم ریسک کرده و یک اشتباه را بار دیگر تکرار کنم که شرط عقل نیست.

اعتبار و اهمیت پیشنهاد کروبی
در این میان اهمیت نامه و پیشنهادی جناب کروبی در چیست؟
به گمانم جان کلام کروبی همان ایده «اصلاح اصلاحات» است. هرچند من همچنان خود را در جریان عام اصلاح طلبی تعریف می کنم، اما از جنبش سبز ۸۸ مدافع اصلاح طلبی با رنگ سبز بوده ام و هستم؛ جنبشی که در همان زمان نیز، برخی به درستی آن را اصلاح اصلاحات نامیده بودند.
برای تبیین این مدعا شرحی می آورم:

با آغاز جنبش سبز با نمادهایی چون کروبی و موسوی و رهنورد، اصلاح طلبی با نماد خاتمی به پایان دوره تاریخی خود نزدیک شد. هرچند از همان زمان تا کنون دسیسه ها و ترفندهای نهادهای امنیتی و نظامی در اتاق فکری مستقر در بیت رهبری تلاش بسیاری کردند که بین جریان خاتمی و شخص ایشان و جریان سبز فاصله و بلکه تفرقه بیندازند و در نهایت هر دو جریان را تضعیف و در نهایت نابود کنند ولی، به هر دلیل، موفق نشدند. در این کمتر از ده سال عموم اصلاح طلبان، غالبا با صرف هزینه های بسیار، و شخص خاتمی در دام «فتنه» فتنه گران نیفتاده و همچنان (هرچند با فاصله) در کنار جنبش سبز ایستاده و راه خود را جدا نکرده و از راهبرد کلان جنبش سبز دفاع و حمایت کرده اند. اگر جز این بود، امروز مجموعه اصلاح طلبان و به ویژه شخص شخیص خاتمی این چنین گرفتار خشم و کینه و انتقام نهادهای امنیتی و شخص خامنه ای نبودند.

اما و هزار اما اصلاح طلبی سنتی نوع خاتمی با اصلاح طلبی نوع کروبی و موسوی متفاوت است و همین تفاوت به عمر نوع نخست پایان داده و نوع دوم را اعتبار بخشیده و حداقل این امید را پدید آورده است که به فرجامی نیکو برسد.

تفاوت اصلی در این بوده و هست که خاتمی از همان آغاز به خوبی می دانست که مشکل و در واقع مانع اصلی هر نوع اصلاحات سیاسی و فرهنگی و حتی اقتصادی در ساختار رژیم شخص رهبر جمهوی اسلامی است؛ رهبری که هم برخی اصول و مواد قانون اساسی (از جمله اصل ۵۷ و ۱۱۰) به او اختیارات مطلق داده و هم تمایل فردی و شخصی اش چنین اقتضا می کند و در عین حال چنین رهبری به هیچ وجه در هیچ مرجعی پاسخگو نبوده و نیست. گفتن ندارد که در چنین ساختاری اگر رئیس منتخب و برآمده از آرای مستقیم مردم بخواهد هر نوع تغییر معناداری ایجاد کند، ناگزیر باید با توافق رهبر مطلق العنان نظام و همراهی با او باشد و حداقل باید خط قرمزهای اعلام شده و اعلام نشده او را رعایت کند. خط قرمزهایی که هر روز پررنگتر شده است. این که خاتمی در نخستین دیدارش با خامنه ای (در پائیز سال ۷۵) به قصد اسمتزاج با رهبری از حرکت در چهارچوب قانون و نیز خروج نهادهای امنیتی و نظامی و انتظامی از هر نوع فعالیت اقتصادی می گوید و از این نوع اصول به عنوان برنامه دولت احتمالی خود یاد می کند، نشان می دهد که او کاملا به این مسئله آگاه بوده است.

حرکت بعدی خاتمی نیز تماما در همین جهت بوده است. شاید در آن زمان خامنه ای اطمینان داشت که خاتمی واجد رأی لازم نخواهد شد و شگفت که خاتمی نیز همین نظر را داشت، ولی از روزی که خاتمی به کاخ ریاست جمهوری رفت تا پایان دوره اش تمام کوشش خود را به کار برد تا با رهبر نظام به تفاهم برسد و ایده های خود را در حد ممکن محقق کند ولی، به رغم توفیقات نسبی و آن هم بیشتر به دلیل فشارهای اجتماعی و حامیان پیگیر اصلاحات و تغییرات در دولت اول، رهبری نه تنها همراهی نکرد بلکه در نهان و علن برای ایجاد مانع و در نهایت شکست دولت (و البته بیشتر در حوزه سیاست و فرهنگ) کوشید و البته موفق هم شد.

در آن دوران پر فراز و نشیب هشت ساله، عموم اصلاح طلبان همین گونه فکر می کردند. مجلس ششم در چنین فضای شکل گرفت. گفته می شد «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» و از قضا در آن زمان (به ویژه در مجلس ششم) مهدی کروبی در چانه زنی با رهبری و دیگر نهادهای حاکمیتی موفق تر از خاتمی عمل می کرد. وی، هم از موضع رئیس مجلس توان چانه زنی داشت و هم با توجه به ویژگی های شخصی و روابطش با افراد درون ساختار قدرت و از جمله آقای خامنه ای، قدرت مانور فزون تری داشت. قابل توجه این که در انتخابات ریاست جمهوری نهم در سال ۸۴، یکی از دلایل حمایت شماری از نیروهای سیاسی و فرهنگی از کروبی (از جمله من) همین امتیاز او بوده است.

اما از مقطع ۸۸ کاملا ورق برگشت و فضای اصلاح طلبی وارد فاز جدید شد. در گذشته عموم اصلاح طلبان بارها و بارها از «دولت پنهان» یاد می کردند و با اشاره و در لفافه از کارشکنی های رهبری سخن می گفتند ولی گویا همچنان امیدوار بودند که در برابر رهبر نظام قرار نگیرند تا سرکوب نشوند و در ساختار قدرت بمانند و در نهایت کاری بکنند. آنچه در ۸۸ رخ داد و اعلام مواضع غالبا شفاف و غیر قابل تأویل موسوی و کروبی و ایستادگی جانانه شان در دفاع از رأی مردم و مخالفت پایدار با دولت کودتایی احمدی نژاد و باندش، انگشت اشاره متوجه رهبری شد و به مردم تفهیم شد که آب از سرچشمه گل آلود است و مشکل اصلی در رهبری و بیت اوست. زیرا بر همه آشکار بود بدون حمایت بیت رهبری و بدون استفاده از ابزارهایی خاص (چون بسیج و سپاه) احمدی نژاد هرگز در صندلی ریاست جمهوری باقی نمی ماند.

حال کمتر از یک دهه از آن زمان گذشته است. اما خاتمی و عموم اصلاح طلبان همچنان در همان فاز اول مانده اند و گویا همچنان امیدوارند تألیف قلوب کرده و با جلب مرحمت رهبری جایی در ساختار نظام پیدا کرده تا اهداف مورد نظر خود را عملی کنند. این که خاتمی و بسیاری دیگر در این تلاش صادق اند، تردیدی ندارم ولی زمان و واقعیت ها نشان می دهد که آن دوران چانه زنی به قصد جلب حمایت مقام عظمای ولایت مطلقه برای اندکی اصلاحات سپری شده است. به ویژه که دیری است همه چیز از پس پرده تیره و تار سیاست بیرون افتاده است. حداقل از دی ماه گذشته مردم در کوچه و خیابان مسئول اصلی ویرانی ها و ناکامی ها را فریاد می زنند و نیز کسانی چون کروبی و موسوی از ده سال قبل به این نتیجه رسیده بودند و اگر کروبی در گذشته پوشیده تر سخن می گفت در این نامه اخیر با صراحت هرچه تمام تر اعلام کرده است که مسئول اصلی این همه ویرانی در این سی سال اخیر شخص رهبر نظام است. تردید وجود ندارد که ویران‌گرترین دولت معاصر «کابینه سیاه» نهم و دهم محمود احمدی نژاد بوده است ولی آن همه ویرانی نیز بدون حمایت رهبری و نهادهای تحت رهبری او ممکن نشده است. فساد گسترده و بحران کارآمدی نظام بیش از همه در نوع رهبری رهبر نظام است.

در این میان مرا با افرادی که به هر دلیل به اسقاط رژیم دل بسته اند و اینان نه تنها از موضع دلیرانه و ملی کروبی حمایت نمی کنند بلکه از آن خشمگین اند، چرا که به گمانشان «دیگه تمومه ماجرا» کاری نیست؛ اما من چنین می پندارم که پس از حدود ده سال از آغاز و سپس رکود جنبش سبز، مطالبه کروبی می تواند فصل تازه ای در جنبش مطالبه محوری و دموکراسی خواهی مردم ایران باشد. اما بشرطها و شروطها:

شرط نخست آن است که این مطالبه تبدیل شود به خواست عمومی و شرط دوم باید خواسته ها واقع بینانه دقیقا مرحله بندی شوند. برای حصول هر دو هدف، برنامه ریزی لازم است. در مورد عمومی شدن خواسته، در مرحله اول باید آقای موسوی (و نیز رهنورد) از این موضع حمایت کنند. این دو بزرگوار در این مدت طولانی دلیرانه ایستاده اند ولی روشن نیست چرا هیچ موضعی اعلام نمی کنند. به ویژه حال که دوست و همراهشان آقای کروبی چند بار و اخیرا روشن تر موضع گرفته و خواسته مشخصی را برای مهار دیو خودکامگی اعلام کرده است، مسئولیت تاریخی و ملی شان ایجاب می کند که آنان نیز از آن حمایت کنند تا بر مشروعیت و اقتدار مردمی آن افزوده شود. واقعیت این است که دیگر ماجرای بی فرجام رفع حصر، عملا منتفی است و فکر می کنم شیخ مهدی کروبی نیز به همین نتیجه رسید باشد. آیا نباید جنبش سبز به فرجامی نیکو برسد؟

پس از آن باید جناب خاتمی تکلیف خود را روشن کند. گفتن ندارد که خاتمی هنوز هم بانفوذترین شخصیت سیاسی و ملی ایران است که قدرت اجماع سازی و ائتلاف سازی را دارد و این سرمایه بزرگی است برای تحولات مثبت حال و آینده ایران. اما ایشان هم باید بداند که دیگر دوران مماشات بی بنیاد به امید لطف رهبری و اندک انعطاف از او به سر آمده است. به گمان من در هشت سال اخیر اگر خاتمی اعتباری داشته بخشی مهمی از آن مرهون همراهی هرچند محافظه کارانه ایشان با جنبش سبز و همدلی با رهبران در حصرش بوده است. بی تردید سرمایه بزرگ خاتمی و ظرفیت اثرگذارش می تواند پشتوانه مفیدی برای جنبش نوین سبز برای مهار خودکامگی و تحقق مردم سالاری نسبی باشد. این مدعا برای چهره های دیگر اصلاح طلب نیز صادق است که خوشبختانه شماری از این شخصیت ها با انتشار بیانیه ای از مواضع کروبی حمایت کرده اند. باید بی تعارف گفت از این پس تا اطلاع ثانوی کروبی است که «شیخ اصلاحات» است و دیگران باید خود را با مواضع او تنظیم کنند. اگر آقای خاتمی معتقد است که اگر رژیم اصلاحات را نپذیرد، محکوم به فروپاشی است (آن گونه که اخیرا اعلام کرده اند)، پس باید گامی فراپیش نهد و گرنه کوبیدن بر در بسته بیست ساله گشودنی نیست.

اما برنامه ریزی نیز ضرورت مبرم دارد. راه درازی در پیش است. بیست سال گذشته، به رغم فراز و فرودش، بی ثمر نبوده است. اگر بی ثمر بود، جنبش سبز پدید نمی آمد و ادامه نمی یافت و کروبی امروز به این مواضع مهم متحول نمی شد. تحول کروبی و موسوی و بسیاری دیگر مرهون جریان عام اصلاح طالبی است. بی گمان در نهایت باید قانون اساسی جمهوری اسلامی اصلاح شود و اصول متناقضش به صورت سازواری به سود آزادی و عدالت و دموکراسی و موازین حقوق بشر تغییر کند و لازمه این کار در مرحله نخست یا حذف ولایت فقیه و یا حداقل در این مقطع و در چهارچوب اصلاح طلبی متعارف، نفی هر نوع خودکامگی و ولایت مطلقه و در مقابل حاکمیت رأی مردم و استقرار کامل نهادهای انتخابی است. در این صورت، نهاد قضایی به کلی باید ار انتصابی بودن رها شود. نظارت استصوابی در گام نخست برداشته شود. صدا و سیما به کلی از حوزه اقتدار رهبری آزاد شود و حداقل در اختیار سه قوه پاسخگو قرار بگیرد. دادگاه های انقلاب و ویژه روحانیت برچیده شوند و . . . واقعیت این است اگر رهبری از وضعیت قانونی و غیر قانونی خارج شود و به صورت مشروطه درآید و در حوزه وظایف معقولش نیز پاسخگو باشد، تمام مشکلات حل نخواهد شد ولی راه تحولات دموکراتیک گشوده می شود. با این همه، فکر می کنم گام نخست باید حذف نظارت استصوابی باشد که عملا به دست شیخ احمد جنتی (البته به فرمان رهبری) راه هر نوع تقویت نهادهای انتخابی را بسته است.

البته می دانم که این نوع خواسته ها در شرایط کنونی آرزواندیشی است ولی به گمانم شدنی است. اولا، این امور (جز حذف ولایت فقیه) جملگی از خواسته های اصلاح طلبانه پس از دوم خرداد و به ویژه در مجلس ششم بود؛ و ثانیا، تمام این مطالبات در چهارچوب اصولی از قانون اساسی است و در آغاز یا نبوده (مانند نظارت استصوابی) و یا بعدها عمدتا در دوران رهبری آقای خامنه ای به سود حکومت فردی غیر پاسخگو تقویت شده است. بدیهی است اگر قرار بر تغییرات دموکراتیک باشد، باید تناقضات قانون اساسی و تمام قوانین به سود حاکمیت دموکراتیک برطرف شود. حتی با منطق «حفظ حکومت از اوجب واجبات است» می توان استدلال کرد که برای بقای نظام هم شده ناگزیر باید جراحی ساختاری صورت بگیرد. جای انکار ندارد که به تعبیر آیت الله خمینی قرار بود ولایت مطلقه فقیه باشد تا مملکت آسیب نبیند ولی اکنون سرکنگبین صفرا فزوده و حداقل نوع رهبری آقای خامنه ای نظام و کشور و مردم را در معرض نابودی قرار داده است.

گرچه چنین می نماید که رهبر نظام تن به کمترین تغییر و تحول مثبت به سود حاکمیت مردم نمی دهد و به همین دلیل بسیاری به کلی از هر نوع اصلاح و تغییری ناامید شده و هر نوع تحولی را مشروط به تغییر رژیم (و حتی نه تغییر رهبری) می دانند ولی از قضا اکنون بیش از گذشته فضا و شرایط برای تغییرات اصلاح طلبانه در چهارچوب همین نظام وجود دارد. زیرا، امروز کشور و نظام در التهاب بی سابقه ای قرار دارد و فساد ساختاری و بحران ناکارآمدی گریبان کل رژیم را گرفته و فقر و فاقه مردم را جان به لب کرده و در مجموع ملت را در آستانه یک شورش عمومی قرار داده است. تهدیدهای خارجی نیز جدی تر از آن است که موجب نگرانی هیچ وطن خواهی و حتی نظام حاکم (حداقل برای بقای خود) نباشد. امروز مردم نیز بیش از گذشته به این واقعیت آگاه شده اند که مانع اصلی بحران ناکارآمدی سی ساله و به طور اخص در بیست سال اخیر، شخص رهبر نظام است که حتی حاضر نیست در چهارچوب اختیارات مصرح قانونی خود عمل کند؛ اختیارات مطلقه بدون کمترین پاسخگویی. خوشبختانه زبانها دارد باز می شود و حتی برخی نمایندگان مجلس، که خود ازطریق نظارت استصوابی شورای نگهبان جنتی به مجلس راه یافته اند و یا برخی احزاب سیاسی، در این باب دست به اعتراض زده اند.
در هرحال سخن آخر این که هر نظامی اصلاح پذیر است ولی به شرطی که مردم بخواهند و در این مقطع خواست مردم و مجموعه مصلحان باید به خواست ملی و عمومی تبدیل شود. چنین باد.

بازگشت به صفحه اول