این ثامنی از دیشب که فهمیده می خواهم قسمت بعدی اش را بنویسم، گیر داده که جان مادرت بی آبرویی راه نیاندازی، من پیش سر و همسر آبرو دارم، پیش این آمریکایی ها مرا بی حیثیت نکنی. هر چه هم می گویم که من طرفدار توام، باورش نمی شود. از همان چهارسال قبل که گرین کارتش را گرفت و بقول خودش مثل اجداد طاهرین اش بین تهران و لس آنجلس ییلاق قشلاق می کند، مهم ترین نگرانی این بشر این بود که حیثیت مملکت پیش این خارجی ها از بین نرود. از وقتی هم که یادم می آید این بشر از زیر لحاف که می آمد بیرون کراواتش را می بست و کفش و کلاهش ست بود، حالا نمی دانم که امروز چطور شده که یک دفعه مثل این مدیران عامل گوگل و روسای جمهوری آمریکای لاتین که با شلوار ورزشی و کاپشن و کفش نایک یا دمپایی ابری می روند سرکار، دوان دوان با ساک ورزشی نایک بر دوش بر من نازل شده و می گوید: انتخاب کن.
من هم منتظر که دست آقا که تا مرفق رفته توی ساک دربیاید که ببینم چه چیزی را باید انتخاب کنم، یک دفعه هفت هشت تا پرچم سبز و سرخ و سفید را پرت کرده جلوی من و می گوید: بیا، یکی اش را انتخاب کن.
می گویم: برای چی انتخاب کنم، اصلا ماجرا چیه؟
دو سه تا پرچم ایران را گرفته بالا، کرده توی چشم من که: یعنی تو نمی فهمی اینها چیست؟ اینها پرچم مملکتت است، عقب مانده! پرچم است! پرچم، حالا انتخاب کن…
می گویم: چی چی را انتخاب کنم؟ مگر داری کراوات با پیراهن ست می کنی که می خواهی انتخاب کنی؟ پرچم که انتخاب کردن ندارد. یک پرچم داریم که….
می گوید: نه برادر من! ده تا پرچم داریم، من کدامش را انتخاب کنم؟
بعد پرچم ها را پخش می کند روی میز کار من. یکی شیروخورشید دارد، یکی شیروخورشیدش تاج دارد، یکی شیرش شمشیر دارد، وسط یکی از پرچم ها لوح کورش است، یکی هم همین پرچم الله اکبر و خرچنگ قورباغه وسطش است. سه چهار تا پرچم هم که سیز و سرخ و سفید است. این وسط یکی هم پرچم ایتالیاست.
می گویم: این یکی که پرچم ایتالیاست…
می گوید: ایتالیاست که ایتالیاست، حالا طول و عرضش فرق می کند، وگرنه همین را سروته کنی می شود پرچم خودمان، اصلا این ایتالیایی ها هم مثل خودمان هستند، عاشق کشورشان هستند، ولی همه شان مهاجرت می کنند جاهای دیگر، من مطمئنم قبلا ایتالیا هم جزو ایران بوده.
می گویم: حالا حرف را عوض نکن، اصلا من برای چی باید انتخاب کنم؟
می گوید: به نظر تو کدام یکی از این پرچم ها بیشتر به من می آید؟
بعد یکی یکی پرچم ها را نائومی کمپل وار انداخته روی دوشش و مثل مدل های فشن با قدم های آهسته راه می رود. و هی وسط تخم چشم های من نگاه می کند…. و می گوید: کدامش به من می آید؟
می گویم: ثامنی جان….
می گوید: ثامنی نه، همان سام، اوکی!؟ بگو کدامش به من می آید؟
می گویم: اولا که پرچم ایران همین یکی است که الله اکبر و خرچنگ قورباغه دارد، دوما که تو می خواهی پرچم انتخاب کنی که چه بشود؟ مگر می خواهی تظاهرات راه بیاندازی؟
می گوید: یک وقت دیدی راه انداختم، بشر قابل ترقی است… یعنی به ما نمی آید تظاهرات راه بیاندازیم؟
چشمم می شود چهارتا، می گویم: واقعا می خواهی تظاهرات راه بیاندازی؟ برای چی؟
می گوید: فرنگیس گفته باید تا هفته دیگر اپوزیسیون بشوم، موضوع مرگ و زندگی است، خواهرش با شوهرخواهرش دارند از ایران می آیند اینجا و من حتما باید هم اپوزیسیون بشوم و هم پرچم خودم را انتخاب کنم. به خواهرش کلی گفته که من پشت سر همه تی وی های اپوزیسیون هستند و من باید تا هفته دیگر اپوزیسیون بشوم، حالا بگو کدام بهتر است، بیخودی هم مثل تتلو حاشیه نساز…
فرنگیس زن ثامنی است، اتفاقا زن خوب و بی آزاری هم هست، از صبح تا شب تا مدتی قبل حریم سلطان می بیند یا بفرمائید شام یا قرائتی حالا هم هی میرنا و خلیل و عفت و عشق ممنوع و ایکی دونیا آراسیندا نگاه می کند و چند ماه است صبحانه و شامش شده سریال شهرزاد، اصلا اهل اپوزیسیون بازی نیست…. می گویم: بیخودی گردن آن زن معصوم نیانداز.
می گوید: اصلا فرنگیس را بی خیال شو، من تا هفته دیگر که فریده خانم می آید، باید هم اپوزیسیون شده باشم، هم سری از توی سرها دربیاورم، هم با میبدی و هلاکوئی عکس بگیرم، هم باید پرچم خودم را تعیین کنم.
می گویم: من می دانم اپوزیسیون چکار می کند، ولی تو مطمئنی می خواهی رهبر اپوزیسیون بشوی؟
می گوید: بععععله، حتما می خواهم، ولی من سیاسی نیستم، این را یادت نرود. من فقط اپوزیسیونم.
می گویم: اپوزیسیون شدن کاری ندارد، از یک کانال تلویزیونی یک ساعت برنامه می خری ساعتی دویست دلار، کت و شلوار سفید می پوشی و هر چی فحش از بچگی بلدی می دهی و می شوی اپوزیسیون، پرچم هم می توانی بفروشی، هزینه و درآمدش یر به یر می شود.
فکری می کند و می گوید: یعنی بروم توی تلویزیون بقیه مرا می بینند؟ آن وقت وقتی می خواهم بروم ایران برایم دردسر درست نمی شود؟
می گویم: یعنی می خواهی بروی توی تلویزیون و دیده نشوی؟
می گوید: اگر این جوری می شد خیلی خوب بود، می توانی این کار را برایم بکنی؟ فقط فریده و شوهرش ببینند کافی است، من فقط نمی خواهم برای ایران رفتنم دردسر درست شود.( بعد یک دفعه عصبانی می شود و می گوید): نه، اصلا نمی خواهم دستی از دور برآتش داشته باشم و بیرون گود بنشینم و بگویم لنگش کن، من اپوزیسیون خارج از کشوری نیستم، می خواهم اپوزیسیون واقعی باشم.
می گویم: اپوزیسیون خیلی خشن می خواهی بشوی؟ می توانی با حکومت جنگ مسلحانه کنی؟ دوست داری؟ این از همه تندتر است…
می گوید: خرجش چقدر است؟ نمی خواهیم زیاد سرمایه گذاری کنم… حالا هزینه اش هیچی، اگر بخواهم بروم ایران، برایم مشکلی ایجاد نمی شود؟
می گویم: نه، خیلی هزینه ندارد، همین الآن اگر حسن خمینی را ترور کنی، می شود مثل ترور حجاریان، یک سال زندان می مانی، بعد هم مثل سعید عسگر می روی دانشگاه درس هم می خوانی.
می گوید: نه، من برای دانشگاه رفتن پیر شدم، یک اپوزیسیون سبک تر بگو
می گویم: می توانی بروی وزرای دولت را توی خیابان کتک بزنی، بعدش هم جبهه پایداری از تو حمایت می کند و می شوی مثل نقدی که مهاجرانی و نوری را کتک زده بود، ممکن است فرمانده بسیج هم بشوی.
می گوید: نه، این هم خوب نیست، فرنگیس خوشش نمی آید من فرمانده بسیج بشوم، آن وقت ممکن است گرین کارتم هم مشکل پیدا کند.
می گویم: یک نوع اپوزیسیون دیگر هم این است که بروی به وزیر امورخارجه بگوئی خائن، به رئیس جمهور هم بگوئی جاسوس، به هاشمی هم بگوئی فاسد و منحرف….
فکری می کند و می گوید: آنوقت چکارم می کنند؟ اعدام نمی خواهم بشوم….
می گویم: نه بابا، بی خیال، همین کوچک زاده و رسائی و حاج منصور ارضی همین حرفها را می زنند، هر روز هم وضع شان توپ تر می شود. الآن هر کسی به این دولت بدوبیراه بگوید وضعش خوب هم می شود.
می گوید: نه، این جوری دوست ندارم، می خواهم از آن اپوزیسیون ها بشوم که سخنرانی می کنند، بعد که ساکت می شوند همه دست می زنند.
می گویم: این که خیلی ساده است، همین الآن برو تهران، هر چه دلت می خواهد علیه دولت و مجلس بگو، علیه مردم حرف بزن، علیه ایران و تاریخ ایران حرف بزن…
می گوید: آهان! این جوری خوب است، ولی زندانی ام نمی کنند؟ برای ایران رفتنم بد نمی شود؟
می گویم: هی گیر دادی به ایران رفتن، می گویم اگر این حرفها را توی تهران اگر بزنی کسی با تو کاری ندارد، وقتی توی ایران باشی که دیگر مشکلی برای ایران رفتن نداری. همین الآن فرمانده سپاه به رئیس جمهور می گوید خائن، نماینده مجلس به رئیس مجلس می گوید منحرف، کسی با آنها کاری ندارد، هر چه می خواهی بگویی بگو، ولی بگو برای حفظ نظام این حرف ها را می زنم، اپوزیسیون تر از این می خواهی؟
می گوید: یعنی باید ریش هم بگذارم؟
می گویم: نه، اتفاقا اگر با کراوات و با ریش تراشیده بروی وسط راهپیمایی ۲۲ بهمن، و از بالا تا پائین رئیس جمهور و وزرا و سیاست های دولت و مجمع تشخیص مصلحت و اصلا خود خمینی و خانواده اش هم فحش بدهی، قول می دهم یک هفته بعد می شوی گزارشگر صدا و سیما در ایتالیا، کلی هم حال وحول می کنی….
می گوید: یعنی الآن من اگر بخواهم اپوزیسیون بشوم، حتما باید بروم توی سپاه و بسیج و صدا و سیما، نمی شود رهبر اپوزیسیون بشوم، ولی سیاسی هم نباشم. تو که مرا می شناسی، من از سیاست بدم می آید.
یعنی من دارم از دست این بشر دیوانه می شوم، چطوری باید به این ملت گفت آدم نمی تواند سیاسی نباشد، و حکومت را هم عوض کند. بلند می شوم و پرچم ها را تا می کنم و می گذارم توی ساک نایک اش و در را باز می کنم و می گویم: شما برو، من الآن اعصاب ندارم، برو بعدا بیا….
ثامنی می رود، می گوید: یادت نرود مرا از خانه ات بیرون کردی، توی غربت، توی این شهر غریب… و صدایش دور می شود. یعنی کاش یک دیوار مناسب بود، آدم سرش را محکم می کوبید به آن.

بازگشت به صفحه اول