شانزده سال از روزی که نام سعید مرتضوی برای بار نخست بگوشم خورد می گذرد. زمان چندانی از ترور حجاریان در برابر شورای شهر نگذشته بود و رسوائی قتل های زنجیره ای در اذهان تازه بود، و حکم حکومتی بر علیه لایحه اصلاح قانون مطبوعات که در حکم قطع وتین مجلس ششم نیز بود، تازه صادر شده بود. در این اثنا آقای مرتضوی بعنوان قاضی مطبوعات، دستور توقیف فله ای نشریات اصلاح طلب را صادر نمود و در توجیه رفتار خود اعلام کرد که مطابق با فهمش از آن حکم حکومتی، و به استناد “قانون اقدامات تامینی” که به قضات اجازه می دهد “اراذل و اوباش را پیش از ارتکاب مجدد” تادیب کنند بر خود واجب دانسته است که به این اقدام بی سابقه  دست زده، صدها روزنامه نگار را یک شبه بیکار نماید. بیاد آن ضرب المثل معروف افتادم که در جائی که کتاب ها را بسوزانند بزودی انسان ها را نیز می سوزانند. کسی که با سانسور و تهدید و توقیف نشریه و اندیشه به میدان آمد سر از شکنجه و قتل نفس در کهریزک درآورد. البته او مقصر است اما نباید به این مقدار بسنده کرد. باید پرسید این چگونه نظامی است که اجازه می دهد حباب های قدرت بدون مسئولیت و مدیریت بدون شفافیت در سرتاسر ساختار آن مانند قارچ رشد کنند؟ هنگامی که رانت خواری، فساد اداری، جُنحه و جنایت نه از یک یا دو فرد، بلکه از گروه ها و باندهای قضات و مدیران مملکت سر می زند دیگر سخن از مسئولیت فردی راندن و ابلیس ساختن یک یا دو خاطی به عمق مساله راه نمی برد، بلکه ذهن را از تحلیل ساختاری باز می دارد. خشت اول کج نهاده شده. خانه از پای بست ویران است. قدرت بدون مسئولیت در بالاترین مقامات کشور تحمل و توجیه شده. بیهوده نیست که سعید مرتضوی نیز مرتب مراتب عبودیت خویش را نسبت به آن مقامات تکرار می کند. مرتضوی، در تحلیل نهائی، جرثومه فساد و جنایت نیست، نشانگان آنست.

بازگشت به صفحه اول