با سلام به دوستان و هموطنان عزیز. اجازه دهید این نوبت بدون مقدمه به سراغ غزل مولانا برویم که شیرین سخن تر از همه ی ماست وکلام را با حلاوت گفتار او آغاز کنیم و از او بشنویم که برای ما چه گفتنی ها دارد گرچه هر چه هم بشنویم سخن او تمام شدنی نیست واو متصل به دریا و معدنی بود که هیچ گاه پایان نمی پذیرفت . بر خلاف غزلی که دیشب درباره اش بحث کردیم که گفتم بسیار شخصی و پرسونال بود و مولانا از احوال خود سخن می گفت و از تجربه های اشراقی خویشتن و از نسبتی که با آن مهمان جلیل القدر خود داشته و در جان او نشسته بود و آنگاه عزم رفتن کرده بود و مولانا در خطاب به او می گفت که :
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
از چشم من بیرون مشو شعله ی تابان من
امشب غزلی را که مورد بحث قرار می دهیم این چهارمین و آخرین جلسه ای است که در محضر مولانا جلال الدین بلخی هستیم غزلی است که مانند غزل دیشب چندان پرسونال و شخصی نیست بلکه در اینجا گویا که مولانا حکایت از یک رشته حقایق عام می کند و برای ما می گوید که عارفان علی العموم و علی الاغلب چه احوال و تجارب و ویژگی هادارند و وقتی که پرده از این ویژگی های عام بر می دارد ما بهتر می توانیم کلمات این بزرگان را دریابیم و عالی الخصوص کلمات و ابیات خود مولانا جلال الدین را . یعنی در می یابیم که در چه عالمی سیر می کنند و کلماتی که از دهان آنها بیرون می آید بر چه معانی باید حمل شود . وچگونه باید دریافته شود برای اینکه گرچه که ظاهر زبانها یکسان است ، اما وقتی به باطن می رویم آنوقت تفاوتها آشکار می شود .
اجازه دهید غزل را بخوانیم و ابیات را یکایک مورد بررسی و داوری قرار بدهیم
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلایی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی، از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان
تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی ؟ جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه‌ ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر
عشق نقدم می‌دهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش

زیبایی لفظی و معنایی این غزل امیدوارم که جان شما را مجذوب کرده باشد و قطره ای از سحر کلام که در این ابیات هست شما را هم مسحورخود کرده باشد که همین مجذوبیت و مسحوریت می تواند گردونه ای باشد. برای اینکه ما را سریع تر به مقصد برساند بلکه بالهای پرواز کردن به ما بدهد .پیداست که مولانا از چه سخن می گوید از جهانی که یک عارف در آن زندگی می کند و خصایلی که دارد . جهانی که بنا برتصدیق و تصویری که مولانا به ما می دهد یک جهان بسته است به این معنا که همه چیز را با خود و در خود دارد و به بیرون از خود حاجتی ندارد و به تعبیر رسای خود مولانا در مثنوی که گفت :
کان قندم نی ستان شکرم
هم زمن می روید و من می خورم
هر عارفی در حکم یک کار خانه ی شکر سازی است .شکر ها را خود او تولید می کند و آن گاه از این شکرها تغذیه می کند . و این کارخانه همچنان به حرکت و فعالیت خود ادامه می دهد .اگر طالب لذت است اگر طالب شیرینی است اگر طالب نورانیت است همه ی اینها را از مخزن و منبع جان خود می گیرد و به بیرون از خود نیازی ندارد یک جهان خود کفا . ( ) و دارای همه چیز در خویشتن و بی نیاز بیرون از خویش .چنین تصویری را مولانا به ما عرضه می کند. از جهان فوقالعاده پر حلاوت و پر نورانیت از ضمیر یک عارف .و البته سر آن را هم برای ما می گوید .وهمه ی اینها را با زیباترین الفاظ و با فصیح ترین و گویا ترین بیان .
از همین ابتدا آغاز کنیم که کلمه ی عارف را مولانا به کار می برد .مولانا کلمه ی عارف و صوفی را تقریبا به یک معنا به کار می برد .و در این جا تفاوتی هست میان مولانا و حافظ . حافظ کلمه ی صوفی را همیشه به معنای منفی و مذمومی به کار می برد وقتی که می گوید
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
نشان می دهد که از صوفی وصوفیان دل خوشی ندارد و این وصف و جامه را بر تن کسانی می پوشاند که آنها را نمی پسندد و از موقعیت آنها در جامعه و از دعواهای آنها خشنود نیست . اما مولانا ، هم کلمه ی عارف را به کار می برد و هم کلمه ی صوفی را و البته که عارف هم نزد مولانا شاید قدر و مرتبه ی برتری از صوفی دارد و اما صوفیان را آنچنان که حافظ فرو می کوبد مولانا فرو نمی کوبد . ولی با صراحت با ما می گوید که :
از هزاران تن یکی زین صوفی اند
باقیان در دولت او می زیند
از هزار صوفی یکی صوفی حقیقی و راستین است .بقیه زیر پرچم او زندگی می کنند و در لوای او و بر سر سفره ی او نشسته اند و از خوان او نان می خورند و بهره می برند و شهرتی به هم می رسانند و البته در همه ی امور عالم چنین است. وعالمان راستین هم کم اند ولی افراد عالم نما بسیارند . روحانیان راستین هم کم اند و روحانی نما زیاد اند . حتی در حرفه ها طبیبان بسیار خوب کم اند اما کسانی که لاف از طبابت می زنند و طبابت را به منزله ی یک کاسبی بر گرفته اند و چندان غم بیماران خودشان را نمی خورند بسیارند ..یعنی این امر فقط منحصر به صوفیان نیست که صوفیان راستین کم باشند و صوفیان ناراست بسیار باشند .همه جا ما جرا از این قرار است .
کلمه ی عارف چنان که می دانید از ریشه ی معرفت می آید .و یا از ریشه ی عرفان که آن عرفان هم از معرفت می آید همه ی اینها به معنی شناختن است و به معنای شناسایی است اما در شناختن های ابر آگاهانه و اشراقی و تجربه های معنوی ،شخص شناسنده را عارف می نامند اما در شناخت های دیگر شخص صاحب شناخت را عالِم مینامند .چنین مرسوم شده است ما امروز وقتی می گوییم عالِم ، منظورمان فیلسوف است ، بایولوژیست است،منظور فقیه است اما وقتی کلمه ی عارف را به کار می بریم نوعی دیگری از شناسایی را منظور داریم . نوادری بوده اند که سخن دیگری گفته اند .مایلم سخن آنها را هم به گوش شما برسانم . آنها گفته اند کلمه ی عارف از عَرف می آید . عرف در عربی به معنی “بو ” است .عارف کسی است که بوی حقیقت را می شنود و به دنبال حقیقت روان می شود .یعنی تجربه ای از حقیقت دارد که از بوی او آغاز می شود و نهایتا به روی او برسد . و این از آن نکات نیکوست و من دوست می دارم این تفسیر را از کلمه ی عارف .اگرچه که اقلیتی به آن فتوا داده اند .شما وقتی که خود دیوان شمس و مثنوی را جستجو کنید سخنانی از مولانا می بینید که دقیقا بر همین معنی منطبق است .شخص عارف را مثل کسی می داند که به دنبال آهویی روان می شود
همچو صیادی پی اشکار شد
گام آهو دید و بر آثار شد
ابتدا ء گام و آثار قدم او را می بیند و این آثار قدم او را راهنمایی می کند .چند گاهی که پیش تر می رود بوی نافه ی آهو و مشک در هوا و در فضا پیچیده است . دیگر از اینجا به بعد به آثار قدم آهو توجهی ندارد آن بو آن را پیش می برد
چند گاهش گام آو در خور است
بعد از آنش بوی آهو رهبر است
بعد از آن، آن عطر است که او را رهبری می کند .البته پس از مدتی آهو را می بیند دیگر نه به آثار قدم حاجت دارد و نه به بو . بلکه روی آهو قبله ی او می شود .و از آن بع بعد است که می توان گفت او به وصال مطلق رسیده است .بارها و بارها مولانا این نکته را گفته :
ای روی خوشت دین ودل من
ای بوی خوشت پیغمبر من
باده نخورم ور ز آنک خورم
او بوسه دهد بر ساغر من
دین من روی او ست .
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من ای روی تو ایمان من
دیدن تو حقیقت مذهب من است . مابقی راه است برای رسیدن به تو .
وی بوی خوشت پیغمبر من
بوی تو پیغامبر است . او پیام تو را به من می رساند و من را به سوی تو می کشاند . آنوقت وقتی به تو رسیدم به نهایت مقصد رسیدم .
ای روی خوشت دین و دل من
ای بوی خوشت پیغمبر من
باده نخورم ورزانکه خورم
بوسه دهد او بر ساغر من
این همان نکته ای است که حافظ هم در دیوان خودش دارد . می گوید :
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
این هر دو نکته هم هست که یک کس دیگری باید این پیاله را ببوسد دست مستان بدهد .که فعلا اگر بخواهیم به آنها بپردازیم از اصل کلام باز می مانیم .
باری ، عارفان بویندگانند .بویندگان عطر حقیقت .کسانی که شامه ای دارند که آن شامه آن بوی خوش را می گیرد . از حافظ باز بگویم :
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
این قصه ی بو داستانی دارد مفصل است .که حقیقت یک عطری دارد که باید از عارفان بشنوید . چون آنها متخصصان این امرند. و یک عطری دارند که این عطر، آدمیان را سرمست می کند حالا چه رسد که به خود آن رخسار زیبای حقیقت هم نظر بیفکنید که آن مستی شما صد ها هزار برابر خواهد شد .ولی آغاز راه شنیدن این بوست .یک دلبردگی است یک مستی آغازین است که محرک شما می شود و انگیزه و محرک شما می شود و آنگاه شما را قدم به قدم جلوتر می برد .
چند گاهش گام گام آهو در خور است
بعد از آنش ناف آهو رهبر است
از آنجا به بعد دیگر رهبری با نافه ی آهوست. بعد از آن هم که رخسار حقیقت است که زیباترین زیبایی هاست .
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
از همین ابتدا ء مولانا میخ را می کوبد و می گوید عارفان شادند .آنقدر شادند که دیگران بر شادی آنها حسد می برند .
انقدر شادند که به خاطر اینهمه شادی به انها چشم زخم می زنند و برای دفع چشم زخم عارفان اه و ناله سر می دهند گاهی گریه می کنند و غمناکی نشان می دهند
برای چشم زخم است این نفیر واین همه زاری
بس حلاوتهای جاوید است بر جان عاشقانش را
اصل بر طرب است اصل بر شعف است و شادی است اما این شادی از کجا می آید ؟
و مولانا در اینجا با صراحت وبا صلابت به ما می گوید اینها از بیرون نیست و آنها برای شاد شدن است و برای زدودن اندوه انها نه نیاز به شراب دارند و نه حاجت به شاهد دارند نه نیاز به بزم دارند و نه حاجت به مطرب دارند هیچ کدام اینها. .

شمع که معنایش واضح است همان شمعی که در بزمها می افروزند و می افروختند و شاهد در ادبیات ما میدانید به زیبا رویی گفته میشود که در مجلسی حضور به هم می رساند و دیگران از
که از روی زیبای او الهام می گیرند و نسبتی با زیبایی خداوند می گیرند . شاهد یعنی زیبایی که شهادت بر زییایی خداوند می دهد به این سبب او را شاهد خوانده اند. شما اگر بگویید پری رو اگر بگویید خوبرو . اگر بگویید ماه رخسار همه ی اینها روشن است معنایش. اما کلمه ی شاهد را برای این به کار بردند که نشان دهندآنن زیبا رو شاهد زیبایی خداوند است .البته معمولا به پسرکان زیبا روی می گفتند میدانید به زنان زیبا رو همیشه گلمه ی شاهد اطلاق نمی شد شاهد بازی در ادبیات گذشته ی ما و نزد پاره ای از نامدارن تصوف رایج بوده است که خود مولانا هم به انها طعن می زند و این صفت را برای انها قبول نداشته است دوران گذشته ی ما چه در ایران و چه در سایر نقاط جهان اسلامی مامتاسفانه شاهد پاره ای از کژ رفتاری ها ی جنسی بوده ایم یکی از انها هم این بود که چون مجالی برای حضور و ورود زنان نبود شاعران ما معمولا وقتی شعر می گفتند ا زطلعت و زیبایی زنان سخن می گفتند و دلبردگی خودشان را نسبت به انها نشان می داند . اما به طور آشکار هیچ وقت نمی توانستند که با زنان انس و الفتی بگیرند و یا دو نفر مرد و زن در جامعه دیده شوند و آزادانه بگردند و آزادانه به مجالس بروند . اینچنین نبود . لذا نوعی تمایل نسبت به پسران و مردان زیبا روی که آنها را می نامیدند پیدا شده بود و علی الخصوص در میان خانقاه نشینان و صوفیان چون عموما افراد مجرد در خانقاه زندگی می کردند این تمایل بر آنها بیشتر بر انگیخته می شد .مولانا یکی از آنان است که از این وضعیت درون خانقاه ها بیشترین ناله و گله را سر داده است . و حکایت می کند برای ما که در میان پاره ای از صوفی نمایان چه رفتارهای نا مناسب جنسی می گذشته است . حقیقتی بوده در پاره ای از کلمات آنها هم ظاهر شده است . اما دراینجا که مولانا کلمه ی شاهد به کار می برد اعم است از شاهدی که مذکر باشد یا مونث. الان به یاد می آورم که سعدی هم از کسانی بوده که در این رویه طعن می زده .
گروهی نشینند با خوش پسر
که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهٔ روزگار
که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار
چرا طفل شش ماهه هوشش نبرد ؟
که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
محقق همان بیند اندر ابل
که در خوبرویان چین و چگل
می گوید یک عده ای با این پسرکان خوب رو می نشینند و می گویند ما داریم در حسن خدا نظر می کنیم .می گوید اگر راست می گوید بروند و به شتر نگاه کنند چون شتر هم از آثار قدرت الهی است . اِبِل یعنی شتر .
محقق همان بیند اندر ابل
که در خوبرویان چین و چگل
چرا طفل شش روزه هوشش نبرد ؟
که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
به بچه شش روزه و شش ماهه نگاه کن چرا رفتی سراغ دیگران .این وضعیت وجود داشته .
به طور کلی مولانا صرف نظر از اینکه بخواد فعلا کسی را ملامت کند می گوید که ولو به نحو صحیح و به نحو مشروع ، می گوید که :
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
حاجت به معشوقی از بیرون ندارند .حاجت به نشستن در بزمی برای شادمان شدن ندارند .
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
خون انگور که پیداست یعنی” مِی” و” شراب” و از تعبیراتی که در کلام خیام هست .
ای مفتی مست زتو مست تریم
با این همه مستی زتو هوشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم ؟
خون رزان یعنی همان خون انگور یعنی شراب مخصوصا شراب قرمز که رنگ خون هم دارد . اگر از انگور قرمز شراب بگیرند شراب قرمز می شود و اگر از انگور سفید بگیرند شراب سفید می شود ( البته انگور سفید هنوز نداریم همان انگور سبز منظور هست ) . شرابی که به هر حال به اعتبار آن شرابهای قرمز و می سرخرنگ که شاعران ما در باره اش فراوان سخن گفته اند) من در اینجا بد نمیدانم این نکته را هم بیاورم . ببینید قبلا هم اشاره کردم مولانا اساسا اهل می گساری که مطلقا نبود و هیچ قرینه ای در زندگانی او این را نشان نمیدهد . گرچه نوه ی او آن عارف چلبی از شراب خواران بسیار قهار بود چنانکه در احوال او نوشته اند و بر خلاف مروت ، بر مسند مولانا تکیه زده بود و خود را وارث منسب او می دانست اما خود مولانا و شمس تبریزی اینها هیچ کدام اهل اینگونه افکار خلاف شرع نبودند به همین سبب هم ذکر باده و می در کلمات مولانا هست اما نه چندان فراوان . او از این سمبل استفاده ی چندانی نکرده است .نمی گویم هر گز استفاده نکرد ه . خصوصا اگر شما ابیات مولانا را با اشعار حافظ مقایسه کنید . تقریبا غزلی از غزلهای حافظ نیست که این سمبل” می ” یا “باده” یا “شراب” یا “خمر” یا چیزی نظیر آن نیامده باشد و می توان هم به خوبی حدس زد که حافظ دست کم در برحه ای و بهره ای از عمر خود اهل می خواری بوده است .توصیفاتی که در باب “می ” می کند از آن کسی است که از نزدیک با خمر یا شراب آشنایی داشته است .هر کدام ( حافظ و مولانا ) عالمی دارند .
اتفاقا حافظ از کسانی است که برای زدودن غم به شراب پناه می برده است و این را به وضوح با ما در میان نهاده و حتی توصیه کرده است .
چون نقش غم زدور ببینی شراب خوار
تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است
یا اینکه :
سلطان غم هر آنکه تواند بگو بکن
من برده ام به باده فروشان پناه از او
یا اینکه :
غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
و فراوان از این ابیات دارد حافظ . من نمی گویم که هر جا که حافظ کلمه ی می را به کار برده غرض او می زمینی است و میگساری به شیوه ی مرسوم میگساران است. اما می توان گفت که در پاره ای از موارد حافظ در این مقام کلمه ی می را به معنای مجازی به کار نمی برد بلکه به معنای اصلی و زمینی آن به کار می برد و فقط هم حافظ نبوده بسیاران بوده اند .که اینچنین بوده اند. اما در مورد مولانا چنین گمانی نمی رود .هیچ قرینه ای وجود ندارد که آن را ضعیف کند و بلکه او کاملا از این امر احتراز داشته است و بارها در اشعار خودش در آن غزل زیبای دیگر در دیوان شمس می گوید :
آن باده ی انگوری مر امت عیسی را
این باده ی منصوری مر امت یاسین را
مولانا اتفاقا خوب به این نکته تفطن داشته که در شریعت عیسی علی الظاهر شراب خواری منع نشده است در مثنوی هم به این نکته اشاره می کند ولی در امت یاسین که امت پیامبر اسلام باشد می گوید ما باده ی انگوری نداریم باده ی منصوری داریم باده ی منصوری چند تا معنا دارد یک معنای ساده اش باده ی غیر انگوری است و یا باده ای است از جنس باده ای که منصور حلاج نوشید یعنی از خون خود نوشید و بر دار رفت و خود را قربانی کرد و معنای دیگرش هم این است که آدمی را پیروزی و نصرت می بخشد بر شیطان .
جاهای مختلف در این باره مولانا سخن گفته که به وضوح به ما نشان می دهد که قصه ی باده نوشی در کار نبوده و خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش . در اینجا هم دوباره همان مطلب واضح است که درواقع از “خود” ، مستی می گیرد از چیز دیگری این مستی را نمی پذیرد . مولانا حتی بالاتر از این دارد در مثنوی می گوید :
باده از ما مست شد نی ما از او
قالب از ما مست شد نی ما از او
بر سماع راست هر تن چیر نیست
طعمه ی هر مرغکی انجیر نیست
می گوید باده کی باشد که مرا مست کند من مستی را به باده می دهم و باز در دیوان شمس:
ای می بترم از تو من باده ترم از تو
پر جوش ترم از تو آهسته که من مستم
کسی که به باده می گوید من از تو باده ترم .تعبیرات زیبایی دارد . قبلا خوانده ام برایتان .می گوید معشوق من از من من تر است .
بر دوچشم من نشین ای آنکه از من من تری
چیزهایی برخلاف گرامر هست در این سخنان ولی مولانا چاره نداشت که این تعبیرات را به کار ببرد چون کلام گنجایش معنی و مرادی که او داشت نداشت .
ای می بترم از تو من باده ترم از تو
باده از ما مست شد نی ما از او
این نکته ای است که از مولانا باید به یاد داشته باشیم .هیچ جا در حافظ شما چنین چیزی را نمی بینید که بگوید من از می ، می ترم. از باده باده ترم . اصلا باده کیست که بیاد و به من مستی بدهد .در آن ابیات دیگر ی در مثنوی دارد که :
آنچنان نفسی مباش ای بی خرد
که به هوش آید پشیمانی خورد
بلکه زان مستان که چون می می خورند
عقلهای پخته حسرت می برند
آدمی وقتی که این شعر مولانا را می شنود واقعا حسرت می برد به آن احوال خوشی و آن سر مستی متعالی که این مرد داشته است و اینچنین توصیف می کند .
آنچنان مستی مباش ای بی خرد
که به خویش آید پشیمانی خورد
بلکه زان مستان که چون می می خورند
عقلهای پخته حسرت می برند
باده ی تو چون چنین دارد مرا
باده که بود تا طرب آرد مرا ؟
من از دست معشوق باده می خورم آنوقت دیگر این باده ها و می های زمینی( یا مردا ر – به تعبیر مولوی ) چگونه می تواند به من طرب ببخشد؟ اگر باشد او باید بیاید و از من طرب بپذیرد . در اینکه یک عارف می تواند به باده هم مستی ببخشد و شراب را او شراب کند خیلی حرف است . یعنی این تعبیر تعبیر بسیار پر مغزی است از یک طرف مولانا اساسا درست می گوید .و این را در باب همه ی آدمیان به کار می برد . می گوید بسیاری از چیزها یی که ما در بیرون می بینیم و اوصافی را به آنها نسبت می دهیم این اوصاف را در واقع ما به آنها دادیم نه اینکه آنها داشته باشند .این فقط هم در باب عارفان نیست . ببینید فرضا من که این گل را زیبا می بینم، من زیبا می بینم. یعنی گویی که من این زیبایی را دارم به گل می دهم اگر چشم ما مثل میکرسکوپ کار می کرد یعنی آنقدر ریز بین بود تمام آنچیزهایی که ما زیبا می بینیم دیگر زیبا نمی دیدیم . همه قیافه ها عوض می شد . آنقدر درشت و ناتراشیده می شدند که ما کلمه ی زیبا را به آنها نسبت نمی دادیم چشم ماست که این را زیبا می بیند یعنی زیبایی را به او نسبت می دهد . مولانا هم در این باب بسیار دقیق است . می گوید ما گل را گل می کنیم .ما سرو را سرو می کینم .ما باغ را باغ می کنیم .به تعبیر دیگر اگر ما نبودیم و این ساختمان فیزیولوژیکی که داریم نداشتیم این اشیا ء هم این خواص را نداشتند. یعنی با ما این نسبت را بر قرار نمی کردند شما ملاحظه کنید خیلی چیزها اگر سَّم است برای ما سم است یعنی چون من اینچنینم سم است به تعبیر مولوی من او را سم کردم آن ماده را اگر یک جانور دیگری بخورد ممکن است هیچ تاثیری در آن نداشته باشد به قول مولوی :
زهر مار و مار را باشد حیات
لیک بهر دیگران آمد ممات
برای مار، مار که زهر نیست ولی برای من زهر است .یعنی ساختمان من جوری است که اجازه می دهد او با من زهری کند .و کشنده ی من باشد . شراب هم همینطور است اگر این ساختار فیزیولوژیک ما نبود شراب مستی آور نبود اگر این ساختار فیزیولوژیکی ما نبود شیرینی که می خوریم شیرین نبود . شما یک بار که مریض شوید می بینید که شیرینی در دهان شما تلخ است .پس شیرینی را ما شیرین می کنیم .شراب را ما شراب می کنیم این را یادتان باشد ما خیلی نقش محوری داریم در این عالم .خیلی چیزهایی را که ما به دیگران نسبت می دهیم در واقع ما ساختیم و به آنها نسبت می دهیم .
باده از ما مست شد نی ما از او
قالب از ما مست شد نی ما از او
ما چو زنبوریم وقالبها چو مور
خانه خانه کرده قالب را چو موم
می گوید مثل زنبور ما در کندو عسل می ریزیم و شیرین می شود .از ما این شیرینی به آنجا منتقل می شود . یعنی در واقع به می گساران هم می گوید خودتان را گم نکنید می به شما مستی نمی دهید شما به می اجازه می دهید که به شما مستی بدهد .و الا اگر شما نبودید این خاصیت هم در شراب ظهور پیدا نمی کرد ( این نکته ی اول ) .
اما در واقع مولوی حرفی بالاتر از این دارد .می گوید که اولیا ء خداوند در واقع وجود می بخشند به همه چیز . گفت :
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ حادثه شخص تو دردمند مباد
اگر بیماری است اگر سلامتی است از یک منشا دیگری نشات می کند و در قرآن هم هست
وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ ( ۲۱ – حجر )
همه چیز خزینه اش نزد ماست .خزانه های همه چیز نزد ماست و ما به اندازه ی معینی آنها را به زمین می فرستیم و نازل می کنیم و و همان مقداری که تقدیر شده است و اندازه گیری شده است. حالا کسی چون مولانا که از می می تر است و باده از او مست می شود ویکی از عارفان بزرگ است چگون پناه به “می ” ببرد که می از او دفع غم بکند .چه معنا دارد . اصلا غم در ساحت او راه ندارد .در ابیات بعدی می خوانیم :
خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
چه جرات دارد که غم به ما نزدیک بشود مولانا چنان از طرب پر شده است چنان آکنده از شیرینی شده است که ذره ای جا برای تلخی نگذاشته است ذره ای راه برای ورود غم ننهاده است . می ترسند از ما . غم ، بیماری ، تعب ، اینها از ما می هراسند فرار می کنند . به دلیل آن هیبت درونی . به دلیل آن واقعیتی که در درون آن عارف هست اساسا جذب و دفع او و جاذبه و دافعه ی او قواعد مشخصی دارد و هر چیزی مجال ورود به آنجا را ندارد .
بیت بعدی باز بیشتر پرده بر می دارد از این واقعیت از این جهان خود کفای عارف که به شمع، به شاهد، به شراب به هیچ کدام اینها نیازی ندارد .بزم او در درون اوست همه ی لذت ها و طرب ها از جان او می جوشد و تازه او دیگران را سیراب می کند به جایی که دیگران در آیند و به او شادی ببخشند
هر کسی اندر جهان مجنون لیلایی شده است
عارفان لیلای خویش و دم به دم مجنون خویش
هر کسی را که در این عالم ببینید عاشق چیزی شده است .عاشق کسی بود . مجنون یک لیلایی . ولی عارفان هم مجنون خودند هم لیلای خودند یعنی عاشق خودشان هستند . هم عاشقند و هم معشوقند . این را بعدا توضیح خواهم داد . این به معنی خود خواهی نیست .
( بعدا توضیح خواهم داد ).
فعلا مولانا در بیان این است که معشوق ما از ما بیرون نیست .معشوق ما در درون خود ماست .یک معشوق بیرونی که بیاید و از ما دل ببرد در بیرون وجود ندارد . ما دلمان را خودمان برده ایم . ما دلباخته ی خویشتنیم . هم دلبریم هم دلداریم هم دلباخته ایم هم عاشقیم هم معشوقیم . هم لیلاییم هم مجنونیم . همه ی اینها با همیم . لذا اگر هم در عالم بیرون این اتفاقات می افتد ولی برای عارف همه ی اینها در درون رخ می دهد.
در همین جا من یک نکته ای را برای شما روشن کنم که در ابیات بعدی هم فرا می رسد.آن نکته این است که مولوی در مثنوی هم به ما اشاره می کند می گوید شما هرچه را که در تاریخ می خوانید هر چه را در اسطوره ها می خوانید حتی درکتابهای مقدس دینی در تاریخ واقعی و در داستانها می خوانید اینها را در خودتان ببینید ودرخودتان پیاده کنیدخواه حقیقت واقعی و بیرونی داشته باشند و خواه نداشته باشند و آن نکته ی فو ق العاده مهمی است مولوی خودش در مثنوی این را در باب فرعون وموسی می گوید می گوید:
موسی و فرعون در هستی توست
باید این دو خصم را در خویش جست
موسی فرعون در درون ما وجود دارند
درست است که ما می دانیم یک زمانی فرعونی بود و موسیی بودو عاقبت فرعون در رود نیل غرق شد و موسی پیروز شدو…الی آخر.ولی صرف نظر از این حادثه ی بیرونی و تاریخی شما اصلا جهان خودتان را بزرگ کنید وبعد فرعونی را در خود ببینید وموسی ای را که اینها هر روز در جدال با یکدیگرند و آنگاه نگران باشید مبادا فرعون پیروز بشود بلکه به طرف موسی بروید تا او سر فرعون را بکوبد . لیلی و مجنون را مولوی درست همین معامله را با آنها کرد. دقیقا .گفته اند لیلایی بود مجنونی بودو… بعضی ها میگویند حقیقتا بودند و بعضی ها می گویند نبودند . به هر حال ما که نظامی گنجوی را داریم و کتاب لیلی و مجنون نوشته دیگر نمیتوانیم از آن بگذریم .
اگر وقتی می شد کاش برای من برای شما بگویم که او چه کرده در این کتاب . ما که مثل آن عارفان نیستیم که باده از درون ما بجوشد .به کتاب لیلی و مجنون نظامی باید مراجعه کنید تا ببینید که این مرد چگونه این داستان را صورت بندی کرده و نسبتی را بین لیلا و مجنون.
لیلی که بخوبی آیتی بود
وانگشت کش ولایتی بود
تا ببینید که در آنجا چه کار کرده این مرد . اینها همه به جای خود . مولوی اتفاقا از کسانی بوده که نظامی را هم زیاد می خوانده اینچنین که از احوال او پیداست و در کلمات او یافت می شود و همچنین حافظ . این هر دو شخص به نظامی نظر داشتند .نظامی یکی از آن قله های بلند شعر فارسی است که قدرش شاید آنچنان که باید دانسته نیست .می گوید که لیلی و مجنون و خسرو شیرین و دیگران و وامق و عذرا هر که بودند ، ولی در مورد عارفان ما جرا از این قرار است که : مجنون و لیلی هر دو خودشانند ..عاشق خودشانند و معشوق هم خودشانند . به زبان ساده اگر قربان کسی می روند قربان خودشان می روند اگر جلوی پای کسی بلند می شوند جلوی پای خودشان بلند می شوند اگر کسی و چیزی را ستایش می کنند خودشان را ستایش می کنند اگر مسحور و مفتون زیبایی یک دلبری هستند در حقیقت مفتون زیبایی خودشان هستند و حقیقتا این زیبایی در جای دیگر هم نصیبی است که از زیبایی آنها برده است و آنها هم چنانکه شراب را مست می کنند زیبا را هم زیبا می کنند زشت را هم زشت می کنند .نکته ی فوق العاده مهمی است این مطلب . گفتم خزاین آن در دست خداوند است و اولیا خداوند . مولوی می گوید فکر نکن اگر از چیزی نفرت داری بیخودی نفرت داری.اگر به چیزی تمایل داری و انجذاب داری بیهوده و تصادفا آن را داری .اینطور نیست می گوید .می گوید اگر ولی خدا در تو شایستگی ببیند دل تو را می برد و تو را به سوی خودش جذب می کند و بر عکس اگر ولی خدا نا پاکی در تو ببینید ، تو را دفع کند نسبت به پاکی در تو نفرت ایجاد می کند .این خیلی نکته ی مهمی است .
کهربا دارند چون پیدا کنند
کاه هستی تو را شیدا کنند
مغناطیس هستند آنها به شرطی که تو آهن باشی تو کاهی باشی که تو را بربایند .بعد می گوید:
نعلهای وازگونه است ای سلیم
نفرت فرعون می دان از کلیم
این حرف را شما از کمتر کسی می شنوید .نعل واژگونه است این عالم . فرعون که نفرت داشت از موسی برای اینکه موسی اورا دفع می کرد و می گفت تو برو لیاقت نداری.
نفرت فرعون می دان از کلیم
این تنفر از این سو شروع شد .موسی او را دفع کرد .و دفع او به صورت نفرت فرعون ظاهر شد .مراقب این احوال هم باشید .پشت این ظواهری که در این عالم هست و من بارها گفته ام . یک بواطنی و یک جریانهای نهانی جاری است که به تعبیر مولوی :
می رود از سینه ها در سینه ها
از ره پنهان صلاح و کینه ها
ازیک راه پنهان از دلها به دلها و از سینه ها به سینه ها راهی است وکینه ها و پاکی هاوناپاکی ها اینها نفوذ می کند و سرایت می کند . شما فکر نکنید اگر شما یک همنشین نا پاکی داشته باشید حتی اگر با هم حرف هم نزنید بر شما اثر نمی گذارد اینگونه نیست . نا پاکی ها سرایت می کنند و مثل بوی خوش و بوی بد می ماند. وقتی عطری در فضا پخش می شود ، این ،همه ی ما را شادمان می کند .نور وقتی پخش می شود همه ی ما را روشن می کند . ظلمت وقتی آمد همه ی ما را فرا می گیرد یک آدمی که از درون ظلمانی و تاریک است مطمئن باشید شما را هم تیره و تار می کند یک آدمی که از درون نورانی است شما را هم روشن می کند گرم می کند .این اتفاق در همه جا می افتد و وای به حال کسی که از درون عدم تمایل دارد ونفرتی دارد نسبت به یک حقیقتی . او باید خودش را واکاوی کند .و ببیند که چرا این نفرت و عدم تمایل در او پدید آمده است .هیچ کسی به طبع و فطرت خدادای نمی توانددشمن حقیقت باشد نمی تواند دشمن زیبایی باشد نمی تواند دشمن نور باشد .اگر این عداوت ها و عناد ها در باطن او پدید آمد آنگاه باید خودش را روانکاوی کند واکاوی کند .اینها همه در درون ماست .در اینجاست که مولانا این بیت خودش را می گوید: مایلم که این را خوب و با عمق معنا دریابید که :
هرکسی اندر جهان مجنون لیلایی شدند
عارفان لیلای خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شوتا شوی موزون خویش
این از آن اشعار مشکل مولاناست که بیانش می تواند گاهی به لغزشهایی هم منتهی بشود.
بیت نخست تعبیرش روشن است .می گوید خودت را برای این و آن آرایش می کنی و یک وقت می آیی و میزان کسی می شوی .میزان یعنی ترازو . یعنی شیخ می شوی .پیشرو و راهبر می شوی و به خیال خودت الگو می شویو می گویی دیگرا بیایند و خودشان را با من میزان کنند . بیایند و مثل من بشوند و پیرو من بشوند . و برای اینکه چنین منصب و موقعیتی را پیدا کنی هزار تکلف می کنی . هزار چیز به خودت می آویزی .پاهایت را از گلیم خودت دراز تر می کنی از جای خودت بیرون می روی .تا نظری را بخوای جلب کنی . و یک وقت هم میایی وموزون دیگری هستی . یک وقت می گویی دیگران بیایند و خودشان را با من میزان کنند و یک وقت هم می آیی و پیرو دیگران می شوی وتقلید کور کورانه می کنی ..یک وقت ادعای ترازو بودن داری که من ترازو هستم . معیارم . محورم و دیگران بیایند و خودشان را به من برسانند و مانند من بشوند .که مولوی در اینجا پیران طریقت و مشایخ صوفیه را مد نظر دارد
لاف شیخی بر جهان انداخته
خویشتن را بایزیدی ساخته
که بیایید همه به دنبال من و همه مثل من شوید و دست ارادت و اطاعت به من بدهید و بر سر خوان من بنشینید می گوید
یا به جز آن حرفشان روزی نبود
یا در آخر رحمت آمد ره نمود
فراوان مولانا از این افراد گله می کند. لاف شیخی در جهان انداخته .
ده چه باشد شیخ واصل نا شده
دست در تقلید و حجت در زده
می گوید که تعداد زیادی اصلا به جایی نرسیدند واصل نشدند
بی نوا از نان و خوان آسمان
سوی او ننداخت حق یک استخوان
او ندا کرده که خوان بنهاده ام
پیرو حقم خلیفه زاده ام
خدا یک استخوان جلوی او پرت نکرده اینقدر بی نوا و گرسنه است .ولی به دیگران می گوید بفرمایید من مهمانی دایر کردم و بیا یید سر سفره ی من بنشینید . آدم چنان تهی دست و بی نوا .اینها کسانی هستند که خودشان را میزان دیگران می کنند . و ما فراوان داریم در روزگار خودمان . در عالم سیاست داریم . در عالم علم داریم . در عالم تصوف داریم . همه جا داریم .
همیشه دانشجویانی که از من نصیحت می خواستند می گفتم اولین نصیحت من به شما این است که دست ارادت به احدی ندید .عقلتان را هرگزتعطیل نکنید . این نکته ای است که ما باید به یاد داشته باشیم و یادات باشد دست ارادت به احدی ندهید . این را خود مولانا هم به ما می گوید .بزرگان هم به ما گفته اند .آدمی عقلش گرانبهاترین کالایی است که خداوند به او داده .اگر این را ارزان بفروشد معلوم است که کودک است .
هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
آخر این عقل را که ما از سر راه گیر نیاوردیم . این عقل که کالای ارزانی نیست .این عقلی است که معیار تمیز آدمی و غیر آدمی است . و آن را شما بیایی و همینطور آن را در بست به کسی بدهید که هر چه او گفت باشد . ؟ کانه شما عقل ندارید ؟ یک لوح سفیدی هستی که دیگران بر روی آن بیایند و بنویسند ؟ نه اینطور نیست و آدمی مقامش برتر از اینهاست . وگمان هم نباید کرد که خداوند از آدمی چنین چیزی را خواسته . حتی در مقابل پیامبران .خداوند از ما شکر بر نعمت از ما خواسته و نعمت عقل که به ما داده باید شکر این نعمت را بگذاریم نه که بی جهت خرج کردن و نه معطل نهادن و مصرف نکردن .
شکر هر نعمتی چیست ؟
به کار بردن آن در وجه بهینه . بهترین مورد و مصرف را برای او پیدا کردن . نه اینکه بی جهت خرج کردن .و نه معطل نهادن ومصرف نکردن ..هیچ کدام .بلکه آن در جای خود به بهترین وجه مصرف کردن . این شکر عقل است و خداوند هم در روز قیامت
ثمّ لتسئلنّ یومئذ عن النعیم
( تکاثر -۸)
روز قیامت از این نعمت هایی که به شما دادند سوال خواهند کرد . سلامتی داشتی عقل داشتی آبرو داشتی توانایی داشتی اینها را چه کار کردی ؟ اینها نعمت الهی است دیگر . سوال می کنند .
یکی از آنها همین عقل است که برترینش هست واقعا . این عقل را تعطیل کردن یا به مرخصی فرستادن و یا همینطور مجانی یه کسی تحویل دادن اینها شرط عقلانیت نیست.
.ساعتی میزان آنی
یک مدتی می خواهی یک ترازو و الگو برای این و آن باشی
چه کارها که نمی کنی ..چه دروغها که نمیگی .چه وعده های دروغ که نمیدی چه خود نمایی ها و خود فروشی ها که نمی کنی. بگذارید من یک پله پایین تر بیایم . !!!!
فقط مربوط به مشایخ صوفیه نیست .فقط مربوط به کسانی نیست که مریدانی دارند و مریدانی جمع کردند .همه ی ما در زندگی به درجات چنین هستیم .( به درجات البته ) خیلی از زندگی مان برای دیگران است .تا ببینیم دیگران چه می گویند چه حرفی می زنند .این دقیقا معنایش این است که ما می خواهیم خودمان را الگوی آنها کنیم یا با آنها میزان کنیم . ببینیم آنها در باره ی ما چه می گویند .نه اینکه رای مستقیم خود ما چیست و خود ما چه می پسندیم . دیگران از ما چه می خواهند .دیگران در ما چه می پسندند . از هر چه که شما بگیرید . از لباسی که می پوشیم از فرم آرایش ما از سخنی که می گوییم و از خانه ای که می آراییم .از ماشینی که می خریم و از هر چه که هست . ببینید انسان موجود اجتماعی است و چاره ای از اینها نیست ولی حد اگر آدمی نگه ندارد مثل شناگری است که خودش را به دست موج سپرده است و دیگر موج می برد او را . وغرق می شود .بالاخره ما در آب که شنا می کنیم بله تا حدودی مقتضیات آب را رعایت می کنیم و باید بکنیم . اما اگر که تماما تن به موج بسپاریم و حتی اندکی هم به دست و پای خودمان نزنیم دیگر رفتیم .
اندکی جنبش بکن همچون جنین
تا ببخشندت دو چشم نور بین
یک دست و پایی هم خودت بزند .
پس سخن مولانا را می شود از نازلترین سطوح می توان گرفت و معنا کرد و مصداق یابی کرد تا مراتب بسیار عالی که:
ساعتی میزان آنی ساعت موزون این
بعد از این میزان خود شوتا شوی موزون خویش
یک وقت می خواهی دیگران تو را بپسندند و تا بع تو شوند و یک وقت هم می روی و تابع دیگری و مقتدای دیگری می شوی .و مقتدای دیگری پیدا می کنی . ولی توصیه ی مولانا این است که
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
بعد از این خودت تابع خودت باش .خودت الگوی خودت باش .خودت ترازوی خودت باش . و چیزها را خودت با خودت بسنج . و نبر و با یک ترازوی بیرونی این را نسنج . این حرف همانطور که گفتم می تواند استعداد بد فهمی و کژفهمی بسیار داشته باشد از آن بوی دیکتاتوری می آید .خود خواهی می آید . بوی لاف پیشوایی زدن می آید .که شخص گمان کند که خودش معیار همه چیز است . وحتی بوی نوعی هیومنیزم الحادی از آن می آید .چون هیومنیزم اصلا معناش این است که آدمی معیار همه چیز است .معیار خویشتن است و معار همه چیز است . .ببینید این سخن مولانا را شما وقتی که خوب در می یابید که توجه کنید که روی این سخن با همگان نیست با همه کس نیست .روی این سخن با کسی است که به مراتب بسیار بالایی رسیده که دیگران نمی توانند برای او ترازو باشند ودیگران نمی توانند الگو باشند .و آنگاه مثل بقیه ی چیزها که می گوید که شراب را از خودت بگیر مستی را از خودت بگیر لذت را از خودت بگیر می گوید حقیقت را هم در خودت ببین . و خودت میزان خودت باش .اصلا اصلی ترین حرف عارفان این است که حقیقت بیرون از ما نیست .حقیقت در درون ماست .به شرطی که ما شفاف باشیم .اگر ما شفاف نباشیم وتیره باشیم حقیقت را نمی توانیم ببینیم در خودمان. می رویم در جاهای دیگر جستجو می کنیم . اما اگر شفاف باشیم در خودمان می بینیم . داستانی از مولانا که در دفتراول مثنوی است در آنجا می گوید که رومیان و چینیان بر سر اینکه کدام نقاش ترند و کدام ماهر ترند و کدام برترند در صنعت نقاشی ، نزاع کردند .غزالی هم در احیای علوم آورده قصه ی مشهوری است . و پادشاه به میان آمد و گفت نقاشی کنید و من بعد از یک سال به داوری می آیم .
اتاق بزرگی را در اختیار چینی ها و رومیان قرار داد و پرده ای در میان اتاق آویخته بود رویان آن طرف روی دیوار به نقاشی می پرداختن و چینیان هم آن طرف .چینیان نقش آفرینی کردند و بدیع ترین نقش ممکن را که در طاقت آنها بود پدید آوردند اما رومیان هیچ کاری نکردند فقط دیوار را صیقل زدند . صیقل زدند که آن را تبدیل کردند به یک آیینه ی بسیار تابناک وقتی که نوبت داوری رسید و پادشاه با داوران وارد شدند ابتدا به سراغ نقش چینیان رفتند که
چینیان چون از عمل فارغ شدند
از پی شادی دهلها می‌زدند
شه در آمد دید آنجا نقشها
می‌ربود آن ، عقل را و فهم را

بعد وقتی رفتند به نقش رومی ها پرده را که از میان کشیدند این نقش در آن طرف حتی زیباتر جلوه کرد
هر چه آنجا دید اینجا به نمود
دیده را از دیده‌خانه می‌ربود
بعد مولوی می گوید
رومیان آن صوفیانند ای پدر
به جای اینکه بروند نقش از بیرون وام کنند و بردل بنشانند دل را آنقدر صیقل می زنند و پاکیزه می کنند تا آن نقش در اینها بتاید
زاد دانشمند آثار قلم
زاد صوفی چیست ؟ آثار قدم
می گوید( در مورد صوفیان ) آن طرف را باید آنقدر پاکیزه کنید که آن حقیقت بیاید سراغ شما
شما نروید سراغ حقیقت . او می آید سراغ شما . به این معناست که می گوید :
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
چنان صیقل زده و آیینه وار خودت را در مقابل حقیقت قرار بده که حقایق به سوی تو هجوم بیاورند و بشتابند .و تو منبع حقایق شوی ..این آب از درون تو بجوشد.
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
تو وقتی تشنه باشی آبها می آیند سراغت واقعا نکته ی مهمی است واینها همان رازهای فاش شده ای است که فاش نشده ویعنی گفته اند این بزرگان ولی گویی به گوش کسی نرفته .همه دنبال آب می روند می گوید شما اگر تشنه باشید جهان را چنان را ساخته اند که آب به سراغ شما می آید .جهان را چنان ساخته اند که حقایق به شما هجوم می آورند
مولا علی در نهج البلاغه می فرماید :
هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَهِ الْبَصِیرَهِ
علم به اینها هجوم می آورد آنها نمی روند . آن می آید به سراغشان و این یک واقعیت است .در مورد خداوند هم همینطور است .
آب کم جو تشنگی آور به دست
آدمیانی که عطشانند و حقیقتا طالب هستند ، خدا می آید سراغشان اولیا خداوند می آید سراغشان .
مولوی می گوید که
چون گرفتت پیر هین تسلیم شو
همچو موسی زیرحکم خضر رو
نمی گوید چون “گرفتی ” پیر .می گوید چون “گرفتت” پیر .
یعنی اگر تو آمادگی داشته باشی پیر می آید سراغ تو و دستت را می گیرد لازم نیست تو دنبال او بروی .جهان یک چنین جریان نهانی دارد که آن غزل خیلی لطیف مولانا به یاد من می آید اجازه دهید برایتان بخوانم .این هم از مولانا شنیدن بد نیست …خیلی حرف در آن است . مربوط به اوقاتی است که ظاهرا ملالتی بر روح این مرد بزرگ حاکم شده . می گوید :
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی بد کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار ؟
بی تو هستم چون زمستان خلق از من پر ملال
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
بی تو بد خویم ملولم هر چه گویم کژ شود
من ملول از عقل و عقل ازروی خوبت شرمسار
آب بد را چیست درمان باز تا جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان باز دیدن روی یار
تا به این بیت :
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان بر ناورد از حسرتش امیدوار
غرض من این بیت بود .چند نکته ی عالی در اینجا دارد .یکی اینکه می گوید علاج بسیاری از بیماری های روحی این است که بروی پیش یک آدم خوب .با او مصاحبت کنی تمام است .بهترین مثالی که می زند این است می گوید آب کثیف را چگونه زلال کنیم ؟ و زلال کنیم ؟ بریزید در دریا .تمام این آب پاک می شود .
آب بد را چیست درمان باز تا جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان باز دیدن روی یار
این ملالت و بدخویی و تنگ حوصلگی حتی رذالتهای اخلاقی برای رفع آن برو پیش یک دریا و حتی خوش خو می شوی .حالا رفع کردن و زدودن رذیلت ها به جای خود خوش خو می شوی ملالت تو رفع می شود برای اینکه ملولی همیشه وقتی است که آدمی تنگ است و در یک حوض و برکه ی کوچک است همین که وصل به دریا شد این غم از او بر طرف می شود .بعد از آن می گوید یه وقتهایی هم هست که آدمی نومید می شود چنان یاری چنین جیحونی و یا چنان دریایی را پیدا نمی کند .می گوید
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان بر نا ورد از حسرتش امیدوار
چشم خود ای دل زدلبر تا توانی بر مگیر
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار
حالا این را که خواندیم یک غزل نیکوی دیگر را هم از مولانا بخوانیم
هله نومید نباشی که تو را یار براند
که گر امروز براند نه که فردات بخواند ؟
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
وگر او بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند
هله خاموش که شمس الحق تبریز از این می
همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

برویم سراغ غزل اول
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی ( منیت و خود خواهی) از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش

همانطور که آوردم . یعنی تن خودتون را به منزله ی یک مصر که فرعون در آن سلطنت می کرد در نظر بگیرید فرعونی دارد که همان خود خواهی های ماست .موسی همان وجدان اخلاقی ماست که برعلیه این فرعون بر خاسته و هارون هم به کمک موسی آمده است این ندا را در خودتان نمایان و بر قرار ببینید . وحالا تکلیفتان را معلوم کنید که به سوی فرعون می خواهید بروید یا به سوی موسی و هارون . در جای دیگر می گوید
شهر بزرگ است تنم من طرفی غم طرفی
یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم ازو
آدمی مثل یک شهر بزرگ است .مصر هم به معنای شهر است . شهری که یک طرفش آب است یک طرفش آتش است .یک طرفش فرعون است یک طرفش موسی است و اینها در نزاع هستند با یکدیگر . حالا با آتش آب را بخار می کنی که برود یا با آب بر سر آتش می کوبی تا خاموش شود این شمایید . که آسان هم نیست البته .اما کاری است که ما در طول روز باید بکنیم . حالا یکی از مشکلات ما را هم مولانا برای ما میگوید
لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان
تا فروتر می روی هر روز با هارون خویش
بازهم یک نماد دیگری از داستان موسی است . چنانکه در قرآن ( در سوره ی قصص – ۷۶ ) هم آمده هارون شخصی بود که دارای گنجینه های بسیار بود
إن قارون کان من قوم موسى فبغى علیهم وآتیناه من الکنوز ما إن مفاتحه لتنوء بالعصبه أولی القوه إذ قال له قومه لا تفرح إن الله لا یحب الفرحین
آنقدر ما گنج به این آدم داده بودیم که کلید این گنجینه ها را مردمان نیرومند نمی توانستند حمل کنند کلیدش را تازه . خودش را دیگر ببینید که در این گنجها چقدر طلا و نقره و اشرفی و سکه ی بهار آزادی و …بوده کلید آن را نمی توانستند حمل کنند . اسطوره ها به ما می گویندآخر این قصه چه شد . قارون با گنج خودش رفت به زمین . ( آیه ۸۱ – همان سوره )
فخسفنا به وبداره الأرض فما کان له من فئه ینصرونه من دون الله وما کان من المنتصرین
ما او را پایین کشیدیم وپایین بردیم در زمین گویی که این گنج های بسیار سنگین به پای قارون بسته شدند و آنها که پایین می رفتند قارون را هم با خودشان بردند . حافظ هم دارد در دیوانش که :
روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است
گنج قارون که فرو می‌رود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگی و سیرت درویشان است
ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را
سر و زر در کنف همت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی
منبعش خاک در خلوت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگی و سیرت درویشان است
روضه ی خلد برین خلوت درویشان است
می گوید :
گنج قارون که فرو می رود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
حافظ در اینجا غیرت درویشان را مطرح می کند و مولانا در غزلش می گوید ما می توانیم موسی خودمان باشیم هارون خودمان باشیم فرعون خودمان باشیم . و قارون خودمان هم باشیم .آنقدر می توانی تعلقات به خودت آویزان کنی که دیگر قدرت حرکت کردن را نداشته باشی . و فرو بری در زمین .نه اینکه گنج به خودت ببندی گنج یک مثال است .چیزهایی که تو را سنگین کند .چیزهایی که تو را ازحرکت باز دارد و چالاکی و پویایی تو را بگیرد . تعلقات منظور است .
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
این تعلقات آدمی را اسیر و سنگین می کند و می شود آن قارونی که با گنجش در زمین فرو رفت . یعنی به او اجازه ی حرکت نداد اجازه ی پرواز نداد اجازه ی برخاستن از روی زمین نداد .
لنگری از گنج مادون ( مادون یعنی آنچه که زیر آسمان است آنچه که مادون ِ معنویت است .) یک لنگر سنگینی به پای خودت بستی و قارون وار به زمین فرو می روی و فریاد تو را کسی نمی شنود . مثال دیگر ..
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی ؟ جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندرین دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذوالنون خویش
زین سپس ما رامگو چونی و از چون در گذر
چون ز چونی دم زند آنکس که شد بی چون خویش
کلام و بلاغت و عمق و صلابت را می بینید واقعا !!
ما یونس را همه شنیدیم یونس اسم دیگر ذوالنو ن است . در قرآن هم کلمه ی ذوالنون آمده هم کلمه ی یونس و هم کلمه ی صاحب الحوت آمده است .نون در عربی یعنی ماهی .همانطور که حوت یعنی ماهی . ولی اینها نون به معنی ماهی در کتابهای عربی دیگر به کار نمی رود در کتابهای ادبی هست .
ذوالنون یعنی همراه ماهی . یونس هم که اسم یونس بوده است . داستانها به ما می گویند که یونس پیامبری بود که با خدا قهر کرد . ( سوره انبیاء- ۸۷)
وذا النون إذ ذهب مغاضبا فظن أن لن نقدر علیه
با خشم رفت . تفسیر های مختلفی شده است از این آیه . یک تفسیر این است که از خدا قهر کرد . از آنجا که خدا به او وعده داده بود که بر قوم او عذابی خواهد آمد و عذاب نیامد . و با غضب صحنه را ترک کردو رفت . و بعد هم در دهان ماهی یا نهنگی افتاد بعد آنجا که افتاد استغفار را شروع کرد
فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ
آن ظلمات را گفته اند که ظلمات شکم ماهی بود . این قصه ای که در باب یونس گفته شده است . حالا معنای او هرچه باشد . مولانا می گوید که دیدم برلب دریای عشق یک یونسی را دیدم که در آنجا نشسته (نه در شکم ماهی ) به همه ی این نکات توجه کنید . رفتم جلو و حالش را پرسیدم
گفتمش چونی ؟ جوابم داد بر قانون خویش
نگفت من چطوری هستم .و بعدا هم گفت که تو اصلا نباید از من بپرسی که چطوری چون من ورای این چند و چونم . فعلا جوابش این بود که به حال خودم هستم . قانون کلمه ی عربی نیست کلمه ی یونانی است در انگلیسی در فرانسه که از لاتین می آیند هر کدام از اینها این را به شکلی در آوردند . همچنین است کلمه ی کنون ،تقریبا به معنای امروزین کلمه همان قانون است که به کار میبرد .همچنین است کلمه ی ارگانن که یا ارغنون را ما در فارسی و عربی داریم که بیشتر به معنی یک سازواره است یعنی مجموعه ای که اجزا ء و پاره هایش با یکذیگر هماهنگی دارد و صدای موزونی را بیرون می آورد. قانون ضمنا نام یک سازی هم هست . چنانکه می دانید حافظ هم گفته
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع زین افسانه بی قانون نخواهد شد
کلمه ی قانون را در آنجا به دومعنا به کار برده اند .ببینید در اینجا مولوی در واقع چه می گوید .
یونس جواب او را نداد . گفت عشق چون ندارد . بر قانون خویش . یعنی ساز خودم را می زنم . و بر حال خودم هستم . حالی که گفتنی نیست . بازنمودنی نیست . و اظهار کردنی نیست . اصلا در کلام نمی گنجد . گفت ” بودم ” .یک زمانی بودم ( زمان گذشته ) . اندرین دریا غذای ماهیی . من یونس یک زمانی آنقدر کوچک و ضعیف بودم که یک ماهی می توانست مرا بخورد .و من غذای او بودم . ولی بعد چو حرف نون خمیدم تا شدم ذوالنون خویش . و من بعدا راهش را یاد گرفتم فهمیدم که در این درگه باید خم شوی . تا بگیرند راست کنند . باید کوچک شوی .تا بزرگت کنند .
چون که گفتی بنده ام سلطان شدی
هین رعیت باش چون سلطان نیی
تک مران چون مرد کشتیبان نیی
وقتی که سلطان نیستی سلطانی نکن .اما
چون زخود رستی همه برهان شدی
چون که گفتی بنده ام سلطان شدی
گفت من آن موقع سلطانی می کردم . یونس بودم با خدا قهر کردم . آنقدر نحیف و ضعیف و حقیر و کوچک شدم که یک ماهی می توانست مرا ببلعد . خورد . فرود آمد . ولی الان دیگر من آن یونس نیستم .دیگر آن که خوراک ماهی شود تمام شد . در لب دریای عشق هستم . از این عشق نوشیدم و مثل نهنگ فربه شدم . ماهی دیگر چه کار میتواند با من کند . ؟ من مثل یک ذال و نون خمیدم . و الان خودم هستم . دیگر به خاطر ماهی به من نمی گویند ذوالنون .ذالنون یعنی همراه ماهی . من خودم ذوالنون و خودم ماهی خودمم . خودم لیلی ام و خودم مجنون خودمم همه چیز در من جمع شده . من خوراک ماهی نیستم ماهی خوراک من است . ومن بر لب دریای عشق نشسته ام که حیات می بخشد نه مرگ که کسی در او غرق شود .
بعد می گوید بعد از این یادت باشد
بعد از این مارا نگو چونی و از چون درگذر
چون زچونی دم زند آنکس که شد بی چون خویش ؟
دیگر از آن خطاب ها با ما نکن . من اگر یک یونس کوچولویی بودم می شد بگویی که حالت چطوری و چونی ؟ الان من دیگر به درجه ای رسیدم که ذوالنون شدم .ماهی در من غرق است نه اینکه من در ماهی غرق شوم . یعنی در چون و چگونگی نمی گنجم . این یکی از نکات مهمی است که مولوی خصوصا در مثنوی بر آن خیلی انگشت نهاده که :
ای خوش آن بی چون که از چونی رهید
در حیاتستان بی چونی رسید
حیاتستان بی چونی . این تعبیر را می بیند ؟ یک عالمی از زندگی هست که عین بی چونی است .بی چونی یعنی شما چیزی را داشته باشید که برای او کیفیتی و صفتی نتوانید بیان کنید .ورای همه ی صفت ها و کیفیتها باشد .این را می گویند بی چون . ما خداوند را بی چون می نامیم .و می خوانیم . گرچه که اوصافی را برای او ذکر می کنیم ولی حقیقتا او فوق این اوصاف است . عشق از نظر مولانا بی چون است . روح آدمی بی چون است . و آدمی وقتی از این مراتب مادون در گذشت به بی چونی می رسد . یونس وقتی که فربه شد و بزرگ شد ،و به جای اینکه خوراک ماهی باشد ماهی خوراک او شد ، به جای اینکه بر لب دریایی بنشیند که دریا او را غرق کند و بمیراند بر لب دریای عشق نشست که به او حیات می داد و بزرگی و فربهی ، در اینجا گفت من به مرحله ی بی چونی رسیدم . یعنی فوق اوصاف و بالاتر از گزاره ها .بالاتر از تصورات و تصدیقات .
بعد از این ما را نگو چونی و از چون در گذر
چون زچونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش ؟
یادتان باشد این یونس و این ماهی همه اوصاف عارفان است .در واقع در اینجا مولانا دارد به ما میگوید که آن بزرگان را وصف نمی توان کرد .بارها دیدید مولانا در مثنوی از تنگی زبان و الکن بودن می نالد .می گوید من با چیزهایی رو به رو هستم و حقایقی رو به روی من هستند که زبان کشش و یارای بیان و توصیف آنها را ندارد .
نیزه بازی اندرین کوههای تنگ
نیزه بازان را همی آرد به تنگ
می گوید مثل این می ماند که در یک اتاق کوچکی ما را انداختند و می گویند نیزه بازی کن . نیزه بازی باید در یک فضای خیلی باز و فراخ باشد . دست ما را با این کلمات و با این زبان ، بسته اند و و می گویند نطقت فصیح باشد و بگو .می گوید نمی توانم .
ای دریغا رهزنان بنشسته اند
صد گره زیر زبانم بسته اند
از یک طرف نا محرمان هستند و نمی توانم این اسرار را در مقابل آنها افشاء کنم .از طرفی خود زبان نا محرم است . او نمی گذارد من بگویم .
زین سخنهای چو در شاهوار
اندکی گر آرمت معذور دار
در درونم صد حرف خوش نفس
دست بر لب می زند یعنی که بس
ای دریغا رهزان بنشسته اند
صد گره زیر زبانم بسته اند
ما چو واقف گشته ایم از چون و چند
قفل بر لبهای ما بنهاده اند
تا نگردد رازهای غیب فاش
تا نگردد منهدم عیش و معاش
این از یک طرف ، که نباید گفت .
تا نگویی سر سلطان را به کس
تا نریزی قند را پیش مگس
از یک طرفی هم نمی شود گفت وحتی اگر بخواهی بگویی هم ناگفتنی است . یعنی زبان به شما اجازه نمیدهد .مقام بی چونی است .و این مقام بی چونی حیرت است و زبان بسته میشود .بعد از این می گوید که :
باده غمگینان خورند و ما زمی خوش دل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
برو و شراب را بک کس دیگر ی بده . ما محتاج ساقی نیستیم . غمگینان شراب می خورند .ولی ما که غمگین نیستیم .ما از شراب شراب تریم . خوش دل تریم ومستی آفرین تریم .آنها به کار ما نمی آید .ما خودمان مستی آفرینیم .
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
غم در ما راه ندارد .این را بگویم و تقریبا دیگر کلاممان را تمام کنیم .باز چند بیت پایانی را هم به عهده ی خودتان بگذارم و از اطاله ی کلام می پرهیزم . و نمی خواهم که حلاوت سخنانی که در کلام مولاناست زدوده شود . خودتان بارها و بارها بخوانید این غزل را و غزلهای مشابه آن را .
مولانا یک فلسفه ای دارد و در مثنوی این فلسفه را به وضوح به ما گفته است و می گوید غم معلول تنگی فضاست . وقتی که فضای روحی آدمی تنگ شود . وقتی که رکود روحی در آدمی حاکم شد .یعنی روح جریانهای سیال نداشته باشد آنگاه غم می آید . غم به تعبیر مولانا مثل خاشاکی است که روی آب را میگیرد . آب ایستاده و راکد .اما این آب اگر روان شود این خاشاک هم می رود .
چون به غایت تیز شد این جو روان
غم نپاید در درون عارفان
تمام تحلیل وحرفش این است که اگر روح آدمی راکد شود و سیال نباشد
هر زمان نو صورتی و نو جمال
تا زنو دیدن فرو میرد ملال
اگر نو به نو بشود و تازه به تازه بشود و آدمی اجازه ی توقف و رکود به روح خودش ندهد و در گذشته ی خودش باقی نماند، غمها و حوادث پیشین خودرا احضار نکند با آنها زندگی نکند و از زندان ماضی رهایی پیدا کندو آن چه را که در ذهن و یا حتی در عمل و در خارج درست کرده . است اینها را اگر بشکند آنوقت غم هم از میان خواهد رفت و سِرّ اینکه از نظر مولانا عارفان شادند این است که دائما منظره های تازه از زیبایی های حق در این عالم می بینند .
حافظ می گوید :
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم
هر لحظه یک نقش تازه و منظره ی تازه ای . به کی بگم ؟چه جور بگم ؟کی باور می کند ؟ که در این پرده چه ها می بینم . این سِرّ طربناکی عارفان است . یک روح روان و سیال و بدون توقف بدون رکود .این طربناکی می آورد . اما ایستادن و با داشته های خود سر کردن و آنها را نو نکردن ملالت آفرین است . به هر کیفیتی . مثل اینکه شما چند تا مهره داشته باشید و همه اش با اینها بازی بکنید .یک دفعه دو دفعه پنج دفعه بالاخره باید نو شود . و الا حتی اگر اسباب بازی برای بچه هم که باشد ملال آور است .چه برسد برای آدم بزرگ . این یک واقعیتی است که شما وقتی با بزرگان می نشینید مخصوصا مولوی هر غزل را که می خوانید حرف نویی است . باز گویی وارد یک فضای تازه شده . اصلا تکرار وجود نداره من این را در درسهای خودم هم گفته بودم شاید یک بار و یا دو بار در سراسر مثنوی مولوی می گوید ما این نکته را قبلا هم گفتیم .. اصلا به گذشته بر می گردد .در گذشته زندگی نمی کند . نو و رو به آینده و تر وتازه . همینطو او صید می کرد از این دریای حقیقت .دیوان شمس که از این جهت غوغاست .محشر و معرکه است حقیقتا . یک سر اینکه من به شما توصیه کردم با بزرگان بنشینید این است که با حرفشان بنشینید آنها در سخن خودشان مجسم ومتمکن شده اند و نزد ما هم هم اکنون حاضرند . دائما شما می بینید یک پرده ی تازه ای را بر می دارد و یک حقیقت جدیدی زیر این پرده است که نمایان می شود .و شما را با یک نقش جدیدی ازآن آشنا می کند .و اینها تمامی هم ندارد .برای اینکه روح او در یک سیلان مطلق بوده است . سر غم ناک نشدن همین است .مولوی این را به ما آموخته است
و من فکر می کنم حرف روانکاوان و روان شناسان روزگار ما هم بر این حرف صحه بگذارند .
درمان بیماری های اخلاقی را مولوی عشق معرفی کرده است .و من فکر می کنم که روانکاوان و روان شناسان روزگار ما هم بر این صحه بگذارند .من با بعضی از روان کاوان هم در این باب صحبت کرده ام . نامش را بگذاریم عشق درمانی . یعنی از طریق محبت و عشق بسیاری از تنگی ها و ملالت ها بسیاری از کج طبعی ها و کج خویی ها از میان خواهد رفت . آدمیانی که نه دوست می دارند کسی را و نه کسی آنها را دوست می دارد اینها در غربت و تنهایی مطلق زندگی می کنند .اینها اصلا زنده نیستند در قبرند . و هر بیماری روحی که شما بگویید به سراغشان می رود . انواع میکربها و ویروسها به آنها حمله می کنند . اما وقتی از این پوسته بیرون آمدند و هم دوست داشتند و هم دوست داشته شدند ، یعنی این رابطه ی متقابل ، این روح زنده می شود پرو بال پیدا می کند و می طربد .و این زنگار ها و تعلقات را می ریزد .این است. این است که مولوی می گوید غم جرات ندارد به ما نزدیک شود .
خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام
هر غمی کو گرد ما گردید گشت بر خون خویش
درست مثل اینکه شما بگویید باد تندی که می وزد پشه جرات ندارد نزدیک شود این باد پشه را می برد .اما در هوای راکد صد هزار تا پشه می آید که نمی دانید آنها رو چه کار کنید .باید درها را باز کنید یک کورانی بشود و بعد می بینید که پشه ها هم رفتند . یک چنین حقیقتی است . و یک چنین واقعیتی است که این بزرگوار آن را کشف کرده .
هر کسی باید زندان خودش را پیدا کند .ببیند در چه زندانی است هر کسی باید آن گنج یا تعلقاتی را که به دست و پای او بسته شده باید پیدا کند و اینها را از دست و پا باز کند .و الا روزگار می گذرد و آدمی هم تا ابد و تا آخر العمر زندانی است . اگر آن را می پسندد آن هم زندگی کردن است اما با بزگان نشستن دست کم این را به آدمی می گوید که زندگی هایی از نو ع دیگر انسانی و مافوق انسانی ملکوتی و از جنس زندگی فرشتگان با سبکی با آزادی همراه با معراج رفتن برای آدمی متصور است . و همه ی اینها را می توان در خود احضار کرد در خود تحقق بخشید و هم این جهان را برای خود بهشت کرد و هم آن جهان را بهشت کرد .
ما دیگر در پایان سخن هستیم . من با اجازه ی شما اشاره می کنم غزلی را که مولانا گفته و از خود او وام می گیرم و در خطاب به خود او می خوانم و کلاممان را به پایان می بریم .
من پنجاه سال است که با این بزرگوار مصاحب هستم . و مجالست دارم .و به این مجالست مبتهج و مسرورم . و آنقدر بهره ها از این بزرگوار گرفته ام ، که در گفتن نمی آید .و آنقدر خدا را شاکرم که حد و اندازه ندارد . اگر تنها همین یک نعمت بود که خدا به من داده بود باید صدها عمر از خدا می گرفتم و سجده می کردم بازهم حق او را ادا نمی کردم به همین سبب هم با اجازه ی شما این غزل را در خطاب به مولانا می خوانیم که :
با (بی) همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
ملکت و مال من تویی جاه وجلال من تویی
آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود
گر تو کفی علم شوم ورتو سری قدم شوم
ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود

والسلام علیکم والرحمته الله
شبی در کنار آفتاب ( ۴)
عبدالکریم سروش

 

منبع: وب سایت شخصی عبدالکریم سروش

بازگشت به صفحه اول