شمس الدین محمد، اگر دل به او نمی بست و اگر این بانویِ شهر آشوب که طره گیسویش هزار دل در بند داشت، نبود، کسی شده بود مثل فرخی و عنصری.
دربار شاه شیخ ابواسحاق و شب نشینی های شراب آلوده اش و وظیفه ای که اگر می رسید مصرفش می و نبید، بود، می توانست، آن مرغ باغ ملکوت را در قفس خوشباشی های هوسناک غرق کند اما او نگذاشت.شاید هم راه دیگر می گرفت و قرآن خوانی اش به چهارده روایت، خواجه را بر منابر و مقابر می نشاند، اما عشقت رسد به فریاد حتی اگر حافظ باشی و قرآن زبر بخوانی در چهارده روایت.
عشق در صورت آن ماهِ نورانی بر شاعر شیرازی نازل گشت و اگر که بعدتر به رندی شهره شد و ظرایف عارفانه را دریافت و با ملائک پیمانه زد و میان عرش و فرش ایستاد همه ثمره ، شاهدی بودند که به عهد شباب سراغش آمد و پلکانی شد برای جهش و پنجره ای برای دیدن.
همه هستی شاعرانه حافظ از اوست.حاضر جوابی های او ، خنده هایش و ایهام و ابهام سخن نازش، روحی شد و در کالبد غزل حافظ نشست. تفسیر نگاه خمارش ، کار سترگ شاعر شد و اصلا این شعرها روایت کرشمه های معشوق است و شرح نازی که می فرمود.
آنکه در طرز غزل نکته به حافظ آموخت / یار شیرین سخن نادره گفتار من است
اسم تو هر اسمی که هست، مثل غزل چه عاشقانه است
نامش را، اسمش را، نمی توان به صفحات تاریخ جست، تاریخ مردانه ی ما از حضور زنان محروم است اما چه غم که چهره این دلدار که در معشوقگی هر سر مویش برای حافظ هزار نکته باریک دارد، در غزلیات ثبت است.
شاهد عهد شباب در گفتگوهای حافظی تصویر شده و ترسیم. نمی دانیم کجاها به گفت گو می نشسته در قصر یا کنار آب رکن آباد و یا در گلگشت مصلا، اما هر چه بوده، این گفت و گوها چنان در ذهن حافظ می نشسته که ثبتش را ناگزیر می کرده است.
معشوق حافظ آگاه به زیبایی اش است و بترس از زیبا زنی که به جوهرِ جمال خویش عارف است. شاهد عهد شباب را می توان در آن غزل درخشان تمام قد دید که گفت:
موی آشفته و خَوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نه چنان مستور بوده که شهامت معشوق وارگی بنهد و نه آنقدر مست و بی پروا که پاک هیبتِ دلارامی از او بگریزد. مریم و حوا را یکجا در وجود خویش داشته و رمز دلبری اش از حافظ همین تضادهاست.
شاعرِ ما عشق بازی کم نداشته و هوسناکی. بسیاری بوده اند از زیبا رویان که دست در حلقه کمرشان جز به زر نمی رفته است. به مال و منالی رام می شده اند و آن نوع دلبازی های شاعر به شعرهای هوسی می رسیده است و نه حافظی.
وه که دُردانه ای چنین نازک / در شب تار سُفتنم هوس است
اما شاهد عهد شباب رام شدنی نیست. کاری جز آتش زدن نمی کند و هر بار دیدنش میلی می افزاید و به درمان هم نمی کوشد. اگر که حافظ آتش هم شود در وی نخواهد گرفت و خراج مصر را ارزانی کند، دستش به دست معشوق نمی رسد.
گفتم خراج مصر طلب می کند لبت / گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
در نبرد عاشقانه حافظ و معشوق، شاهد عهد شباب همواره پیروز است. دست نمی دهد و دل می برد و به گوشه چشمی حافظ را تا ابد پیِ خویش می کشاند. شاعر که بارها بخت یارش بوده و از باغ وصال خوبان میوه چیده است، به او که می رسد سخت ناکام است.
روزگاری بود که می گفت: از بخت شکر دارم و از روزگار هم / دیدار میسر شد و بوس و کنار هم
اما حالا زار و نزار می گوید: حافظ وصال می طلبد از ره دعا / یارب دعای خسته دلان مستجاب کن
آرزوی شاعر همین اندکِ بسیار است که شاید او دستش بگیرد و لحظه ای در رقصی به کمترین فاصله ها برسد.
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند / اگر زدست برآید نگار من باشی
اما چه توان کرد که سعی حافظ و دلش باطل بود، دلدار همه ناز است و بی باوری ، هرچند که نهانش نظری با حافظ است و شاعر شیراز در تفسیر حرکاتش استاد شده و می داند که هر چند گفت که زارت بکشم، می دیدم که نهانش نظری با من دلسو خته بود اما چه حاصل که سخت ناباور است و انگار که می خواهد حافظ را در کوره ی عشق چنان بگدازد که هیچ روی و ریایی نماند.
شاید هم این همه مرصع کاری که حافظ در شعر می کند و کلمه به کلمه را طلا وار می سنجد و الماس گونه در مصرع تعبیه می کند به خاطر طبع سخت گیر شاهد عهد شباب است. برای بانوی قلب شناسی چون او شعر حافظ هم سر تا پا نقصان است.
باور کن صدامو باور کن
او به حافظ بی باور است، معلوم نیست چه می خواهد و چه به سر دارد، شاعر طلب می کند و باد بر دست است. معشوق گویا در کار ساختن شاعری است برای همه عصرها و فصل ها ، اگر که وصالی باشد دیگر لب شاعر به شعر حافظانه باز نمی شود.
شاهد عهد شباب به رموز سخن آگاه است، یادش می دهد که چه طور می توان هم خواست و هم نخواست و چه طور می توان جوری گفت که ندانی آری است یا نه.
معشوق حافظ ، فن ایهام و ابهام به شاعر می آموزد و اینکه هر کلمه یک معنا ندارد و می توان با چشم سیاه و لبی سرخ چنان واژه ها را به رقص در آورد که هزار معنا در انعکاس سماعش باشد.
گفتگوهای حافظ ، حدیث آرزومندی عاشقی است که همه نیاز و بانویی سراپا ناز. روایت ناز است و تصویرِ صفتی که حافظ در کمالات عاشقانه و مراتب قلندری در جان جهان و هستی بخش کائنات نیز دید و مگر این بارقه ی وجودی خدواند است که در زن متجلی شده است.
گفتگوهای حافظ شیرین ترین گپ و گفت های عاشقانه است. شاعر چنان کلام بانو را نقش زده که دقت کنید، صدای زنانه اش را هم می شنوید.
می داند که حافظ توان گریختن ندارد
ز دست جور تو گفتم زشهر خواهم رفت / به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست
بانو خود را به آن راه می زند که نمی داند شاعر دلبسته کیست
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو / زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست
و چه ایهامی دارد وقتی می گوید همه چیز دست خداست و شاعر را به خدا می سپارد و می رود
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
و چه تشری می زند در عین خنده دلبرانه وقتی حافظ بوسه ای می خواهد
بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن / به خنده گفت کی ات با من این معامله بود
و یکبار هم حافظ زار و نزار حرف دل می گوید و بانو صبر طنازانه ای می کند و می شنود و چه لطف های عتاب آلوده ای اینجاست. بی باوری زنانه گریبان شاعر را می گیرد و می سوازند، وقتی می گویی غم تو دارم و می گوید خوب می شوی و همزمان با این انکار، امید می دهد و در افق این امید وصال، عمرها باید به سر کرد که برآید.
گفتم غم تو دارد،گفتا غمت سرآید/ گفتم که ماه من شو، گفتا اگر بر آید
بانویِ عارف به جمال، وفاداری را حاصل ضعف می داند و اگر بگویی از دیگران یاد بگیر که چه وفادارند، جوابی در چنته دارند که خب، خوبرو نیستند.
گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز/ گفتا زخوبرویان این کار کمتر آید
اما بانو سر رشته نگاه می دارد تا شاعر پاک ناامید نشود، آخرین تیر حافظ این است که بیاویزد به دل مهربانش که پشت هزار کرشمه پنهان است.
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/ گفتا مگوی با کس تا وقت آن سر آید
گفتنی ها کم نیست درباره گفتگو های حافظ و این که گفتیم بهانه ای است برای دوباره شنیدن ها .
تو یار خواجه نگشتی
عاقبت نشد. دوران جوانی گذشت و عمر چون برق رفت و پیری رسید و هر چند که دیگر شاعر، حافظ شده بود اما باز هم اگر شاهد عهد شباب به خوابش می آمد دیوانه ای بود.
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب / باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
بانوی سالهای دور، رنگین غزل فارسی را آفرید اما حافظ به کام دل نرسید و چه گریه ها که در غزلها گریست.
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است / از عمر به جز یک شب دیجور نمانده است
هنگام وداع تو زبس گریه که کردم / دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
اگر معشوق رفت، غزل ماند و آن معشوق جاودانه که در شعر نفس می کشد همچنان دلبری می کند. هفت سده بعد هوشنگ ابتهاج که حافظ زمانه ماست، باز با معشوق حافظ به سخن می نشیند. در غزلی که به استقبال غزل خواجه رفته است.
حافظ گفته بود:
هزار جهد بکردم که یار من باشی/ مراد بخش دل بی قرار من باشی
و “سایه” که آن جهدها دیده است می گوید:
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی / چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات/ که بر مراد دل بی قرار من باشی

پانوشت
بیستم مهرماه روز حافظ بود و لابد برای این نوشته به مناسبت، دیر شده است اما راستش این وقت ها همه اعتباری است و اگر بتوان لحظه ای از سیاستِ منفور گریخت و به عشق و غزل سری زد، غنیمت است.
تکه هایی که در میان تیتر آورده ام از ترانه غزل وارِ ایرج جنتی عطایی است که بانو گوگوش خوانده است و زمزمه ای برای این نوشته که باور کن صدامو باور کن ، صدایی که سرد و خسته است .

بازگشت به صفحه اول