شعار “مرگ بر آمریکا”، شعاری یک سر خودآزارانه است؛ خاورمیانه با دیدگان حیرت به آمریکا (این آرمان شهر منفور) می نگرد و تا حدی در نشانگان آمریکایی غور می کند که از آن بیزار می شود. درواقع نگاه مبهوت برده به ارباب، برده را دچار بدخوانی می سازد چراکه او در معرض بمباران دال ها قرار می گیرد و بدین طریق، توان معناسازی او کاهش یافته و انتقال دقیق دال ها به شبکه های معنایی در چنین شرایطی میسر نمی باشد. وضعیت خاورمیانه هنگامی که به آمریکا نگاه می کند، شبیه زمانی ست که فردی کم شنوا، به حرف های کسی که تند حرف می زند، گوش می کند. تسخیر سفارت آمریکا، نقطه اوج حسادت افراط گرایان ایرانی به آمریکا بود؛ افراط گرایان ایرانی تصمیم گرفته بودند آرمان شهر دیگری برای خود دست و پا کنند و نقطه شروعشان، این بود که آرمان شهر فعلی شان (یعنی آمریکا) را مورد حمله ای نمادین قرار دهند و به خود ثابت کنند که “آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند”. برای تفهیم این امر، کافی ست از خود بپرسیم چرا هیچ وقت نگفته ایم “افغانستان هیچ غلطی نمی تواند بکند”!

افرادی امثال آل احمد، فردید، داریوش شایگان و داریوش آشوری نیز از تمام توان تئوریکشان برای حمله به غرب استفاده کردند و البته امروزه بر ما روشن است که منظور اینان از غرب، جایی جز آمریکا نبود. اینان، غرب را همچون جایی تصویر کردند که حتی تقلید از پیشرفت های آنان نیز برای ما جهان سومیان خطرناک است و کاملا یادشان رفت که خودشان هم دارند از مفاهیم غربی استفاده می کنند تا به غرب حمله کنند! حمله به غرب، تنها می تواند از گفتمان هیجان زده انقلابی تغذیه شود. این گفتمان، می باید حکومت شاه را در پیوند با منبع فساد و خودخواهیِ یک دشمن تصویر می کرد تا بتواند ضرورت انقلاب را توجیه کرده و حکومت خود در آینده را عاری از هرگونه همدستی با این دشمن فرضی توصیف نماید. پس آمریکا را در مقام آن دشمن قرار داد و نوعی همدستی با روسیه را اتخاذ کرد تا تقابل میان کمونیسم و لیبرالیسم، شکل اصیلِ غربی خود را پیدا کند! و البته بعد هم خودشان نفهمیدند با این کمونیسم چکار می خواهند بکنند و دچار چند دستگی شدند چون کمونیسم اسلامی، به هیچ طریقی قابل توجیه نبود و در این میان، روشنفکری دینی با اتکا به گفتمان اسلامیِ محض، چیزی توجیه مند (نسبت به توجیه مندی کمونیسم اسلامی) را به انقلاب معرفی کرد و مورد استقبال قرار گرفت که البته این گفتمان اسلامی، جمع آوری نتایج چند دهه درگیری تئوریک روشنفکران بود و دست آخر، نواقص موجود در گفتمان را با ارجاع به یک الوهیت، اصطلاحا ماستمالی کرد. این الوهیت، بدلیل تعریف ناپذیری خود، اجازه هرکاری را صادر می کند و به عنوان مثال، اعدام های دهه شصت، تماما دارای توجیهی ایدئولوژیک بودند!

رفته رفته، آمریکا به چیزی انتزاعی مبدل شد و دیگر پایگاهی در امر واقع نداشت پس همچون الوهیتِ ذکر شده، تعریف ناپذیر شد و آماده هرگونه سو استفاده برای مقایسه های نابخردانه! ازین روی، جای تعجب ندارد اگر کسی بگوید، “پوشش نامناسب در آمریکا، باعث زلزله می شود”! که فیلمساز رانت خواری به نام مسعود دهنمکی نیز از همین ایده استفاده کرد و “رسوایی دو” را ساخت که بیشتر رسوایی خودش بود! بیست و دو بهمن هرسال، مهم ترین رخدادی ست که گفتمان انقلابی (البته بعد از سه دهه، دیگر بهتر است بگوییم: ضد انقلابی) را بازتولید می کند و نمایشی از وحدتِ ناموجود مردم را نشان می دهد. البته اگر فرض کنیم چنین وحدتی بر سر مواضع ضد انقلابی در میان اقشار مختلف جامعه وجود دارد، اوضاع بسیار خراب تر خواهد شد چراکه عدم تحول جامعه پس از چهل سال را نشان می دهد! جامعه ای که پس از چهل سال، هیچ تغییری نکرده باشد، چه جامعه رخوتناکی خواهد بود. چنین جامعه ای، از یک پایگاه فانتزی تغذیه می شود و پیوند خود با واقعیت را از دست داده است. درواقع بیست و دوهای بهمن، بازنمایی تمام و کمال امیال گفتمان قدرت در ایران کنونی است و البته مصداقی از ضعف این گفتمان در برابر آمریکا. چه چیزی احمقانه تر ازین است که گفتمان قدرت یک کشور، برای بازتولید ارزش های خود، مجبور باشد به آمریکا فحش بدهد؟ این امر، نشانگر عدم توانایی قدرت در ارزش سازی ست. ازین روی، قشر انقلابی جامعه، هرساله به خیابان می آید تا شکست خود را بپذیرد و با شعار “مرگ بر آمریکا”، به جهان نشان دهد که چقدر عقب افتاده است!

بازگشت به صفحه اول