تماشاى جان…مولانا جلال الدین بلخی در دیوان شمس غزل نیکویی دارد که هم بمناسبت فرا رسیدن بهار است و هم در آن سخن از تماشای جان می رود که در ادبیات عرفانی ما مفهوم فوق العاده مهم و فربه ایست. ابتدا ابیاتی از آن غزل مبارک را بخوانیم و بعد در باب تماشا کردنِ جان و یا همراه شدن برای رفتن به تماشاخانه ی جان با شما موضوع را ادامه دهیم.پنهـان مشـو که روی تـو بـر مـا مبـارک استنظـــاره ی تـو بـرهمـه جـان ها مبـارک استیک لحظــه ســایـه از سـر مــا دورتــــر مکُــندانستـه ای که سـایه ی عنقــا مبـارک استای نــوبهـــار حُســن بیــا کـان هــوای خـوشبـر بــاغ و راق گلشن وصحــرا مبـــارک استای بستگـــان تـن به تمــاشــای جــان رویـــدآخــر رســول گفــت تمــاشــا مبــــارک استنقشی که رنگ بست ازین خاک بی وفاستنقشـی که رنـگ بسـت ز بـالا مبـــارک استبـر خـاکیـان جمــال بهـــاران خجستــه استبـر مـــاهیـــان تپیـــدن دریـــــا مبـــارک استدل را قـــــرار نیســـت که از شــــوق دم زنــدجان سجده می کند که خدایـا مبـارک استاین غزل مبارک و پُر از برکت و پُر از خجستگی از دهان شیرین و از قلم دلنشین مولانا برخاسته است و بر کاغذ نشسته است، و امروز به دست من و شما و به سمع و بصر من و شما می رسد. در مرتبه اول، سخن از مبارکی است. در مرتبه دوم، سخن از بهار است و سبزی و طراوت و حیات و جانبخشی که بدنبال آن می آید. در مرتبه سوم، نتیجه گیری مهم مولاناست که حالا که بهار در رسیده و حالا که طبیعت زندگی را از نو گرفته و جان تازه ای در کالبد او دمیده شده، بهترین کار این است که بستگان تن به تماشای جان بروند. از طبیعت بیآموزند، نو شدن جامه را و نو شدن جان را ببینند، و تماشاگر جان باشند.آنچه که می خواهم بگویم در خصوص همین معناست. یعنی تماشاگر جان بودن و رهایی از بستگی تن، و منظره جان را پیش چشم نهادن و در او نگریستن، و در جان خیره ماندن و چشم برگرفتن، و از این طریق جان تازه ای یافتن است. کلمه ی تماشا، کلمه ی زیبایی است. این کلمه عربی است، و اصلا به معنای نگاه کردن و تماشا کردن که امروز در فارسی بکار می بریم نیست. تماشا در عربی از ریشه مشی می آید، و مشی به معنای راه رفتن است، راهی که در پیش دارند، و تماشا یعنی او یا چند نفر بیرون رفته و راه بروند، به گردش بروند. اما چون معمولاً وقتی که چند نفر حرکت می کردند برای اینکه به دل طبیعت بروند و در کنار هم باشند، تماشا هم، یعنی نگریستن به مناظری هم همراه آن بود، و رفته رفته تماشا کردن به معنای همین تماشا کردن امروزی شد. یعنی نگریستن. دیدن، نظاره کردن و در منظره ی مطبوعی چشم دوختن شد.در اشعار سعدی هست که:ســروِ سیمینـا بـه صحــرا می روینیک بد عهدی که بی مـا می رویکس بدین شوخی و رعنایی نرفتخود چنینـی یـا بـه عمـدا می رویگر تمـاشـا می کنی در خـود نگـــریـا به خوشتر زین تماشا می رویمی نـوازی بنـــده را یا می کُشیمی نشینی یک نفس یا می رویای تمــاشــاگـاه عــــالم روی تـــواز چـه رو بهــر تمــاشـــا می رویکلمه تماشا که سعدی در اینجا با او بازی هم کرده و این غزل فوق العاده لطیف و صمیمی را با آن ساخته است هم به معنای رفتنِ و هم اینکه همراه دیگران به بیرون رفتن و تماشا کردن است. باز در غزل دیگری سعدی می گوید که:من ندانستم از اول که تـو بی مهـر و وفـایـیعهــد نـابستـن از آن به که ببنــدی و نپایــیدوستـان عیـب کنندم که چـرا دل به تـو دادمبایـد اول به تـو گفتـن که چنین خـوب چراییپـرده بـردار که بیگـــانـه خـود این روی نبینــدتـو بــزرگـی و در آیینــه ی کــوچک ننُمــایــیروز صحرا و نشاط است و لب جوی و تماشادر همه شهـر دلـی نیست که دیگـر برُبایــیگفته بـودم چـو بیـایـی غـم دل بـا تـو بگــویـمچه بگـویم که غـم از دل بـرود چون تـو بیـاییشمع را بایـد از آن خانه بُـرون بُـردن و کُشتنتا که همسایه نداند که تـو در خانه ی مـایـیپس باز هم سخن از تماشا کردن است که هم بیرون رفتن به کشتزار به مرغزار و نظاره کردن زیبایی های طبیعت با دوستان با دلبران همراهی و همنوایی کردن، و هم چشم بر منظره های زیبا دوختن و چشم را به رفتن، فرستادن روانه کردن و منظره ها را صید کردن است. این تعبیر تماشا، تعبیر آشنایی است. امروز هم ما آنرا به همین معنا بکار می بریم، منتهی تماشا البته مراتب دارد، انواع دارد. خودِ نگاه، به خودی خود واجد محتوایی نیست. محتوی را آن منظره ای می دهد که آدمی در او خیره می ماند. چشم دوختن وقتی معطوف به منظره ای بشود که آن منظره متعالیست، نگاه هم البته از مرتبه ی والایی برخوردار خواهد بود.اگر منظره، منظره ی پستی باشد، نگاه کردن هم بی ارزش خواهد بود. سخن تمام عارفان و عالمان به ما این بود که منظر خود را انتخاب کنید که در چه چیز می خواهید نگاه بکنید، و با نگاه کردن خود چه چیزی را می خواهید به دست بیاورید. نگاه کردن داستان غریبی است، ما حواس زیادی داریم، حداقل پنج حس داریم، ولی بیش از همه ی حواسمان، چشمانمان را به کار می بریم. در فلسفه علم تعبیر "observation" وقتی به کار می رود، به معنای مطلق تجربه است، به معنای مطلق "expriment" است. به تعبیر عالمان این از باب غلبه است چون بیشتر تجربه های حسی و علمی از طریق چشم صورت می گیرد. این است که هر تجربه ای را observation می خوانند، گرچه که می دانیم observation متعلق به نگاه کردن است.روانشناسان می گویند که انسان شاید حدود هشتاد درصد ادراکات خودش را از طریق چشم می گیرد. سهراب سپهری هم می گفت که "ما هیچ، ما نگاه" یعنی ما هیچ چی نیستیم جُز یک جُفت چشمی که برای دیدن، برای نگریستن و نظاره کردن آفریده اند. مولوی هم می گفت که:بعد از این مـا دیده خواهیم از تو بـستـا نپوشد بحــــــر را خاشاک و خـسعارفان را سُرمه ای هست آن بجویتا که دریــا گردد این چشم چو جـوُیچشم دریـــــا دیگـرست و کـــف دگـرکــــف بهـل از دیـــده ی دریـــــا نگـــرما از این به بعد از خداوند یک جفت چشم میخواهیم، یک جفت چشمی که بداند چه چیز را ببیند، چه چیز را تماشا کند و در چه منظره ای خیره بماند. یک جفت چشمی که تار نباشد، بینا و روشن باشد، یک جفت چشمی که وقتی به دریا نگاه می کند کف را از آب تمیز بدهد و به کف تعلق پیدا نکند. بلکه کف را بشکافد، آبی را که در زیر او نهفته است را ببیند و دریابد:این سببهـا بـر نظـرها پـرده هاستکه نه هر دیدار صُنعش را سزاستدیده ای بایـد ســبـب ســوراخ کُـنتـا حُجُــب را بــرکنــد از بیـــخ و بُـنتـا مسـبـب بینــد انـدر لامکــــــــانهـرزه دانـد جهد و اکساب و دُکــانیک جفت چشمی که ظاهربین نباشد، بلکه باطن بین باشد. یک جفت چشمی که تن شناس نباشد، بلکه جان شناس باشد. بستگی به تن را رها کند، و بستگی جان را بپذیرد. این همان دعایی است که همه ی عارفان از خداوند کرده اند. و مولوی یک قدم فراتر می رود، ببینید، چشم را که خداوند ظاهراً به همه ی ما داده، و همه مان هم فکر می کنیم که بیناییم و لذا شاید درخواست چشم برایمان سنگین باشد، پس بهتر است که یک چیز دیگری را تمنا بکند، بنابرین می گوید یک سرمه ای وجود دارد، یک سرمه ای که اگر به چشم بکشید آنگاه بیناتر می شویم و مناظری که با چشم سرمه نکشیده، با چشم عادی و غیر مسلح نمی بینیم را بتوانیم ببینیم:عارفان را سُرمه ای هست آن بجـــویتـا که دریــــا گردد این چشم چو جـوُیهمه اینها به معنای تماشا کردن است، به معنای داشتن چشم بیناست.قاضیــانی که به ظـاهــر می تننـــدحکـم بـر احــوال ظـاهــر می کننــدمـا که باطـن بیـن جمله کشـــوریمدل ببینیــــم و بـه ظــاهــر ننگــــریمجهــد کُن تا پیـرعقـل و دین شـویتـا چو عقل کُل تو باطـن بین شویکسانی هستند که به احوال ظاهر نظر می کنند و داوری هاشان را بر همان اساس بنا می کنند، و کسانی هستند که به احوال باطن نظر می کنند و داوری هاشان را بر بواطن استوار می کنند. همه اینها معطوف به نحوه ی نگریستن و متعلق به تماشا و نگریستن ماست.

Posted by ‎عبدالکریم سروش Abdulkarim Soroush‎ on Wednesday, March 16, 2016

مولانا جلال الدین بلخی در دیوان شمس غزل نیکویی دارد که هم بمناسبت فرا رسیدن بهار است و هم در آن سخن از تماشای جان می رود که در ادبیات عرفانی ما مفهوم فوق العاده مهم و فربه ایست. ابتدا ابیاتی از آن غزل مبارک را بخوانیم و بعد در باب تماشا کردنِ جان و یا همراه شدن برای رفتن به تماشاخانه ی جان با شما موضوع را ادامه دهیم.

پنهـان مشـو که روی تـو بـر مـا مبـارک است
نظـــاره ی تـو بـرهمـه جـان ها مبـارک است
یک لحظــه ســایـه از سـر مــا دورتــــر مکُــن
دانستـه ای که سـایه ی عنقــا مبـارک است
ای نــوبهـــار حُســن بیــا کـان هــوای خـوش
بـر بــاغ و راق گلشن وصحــرا مبـــارک است
ای بستگـــان تـن به تمــاشــای جــان رویـــد
آخــر رســول گفــت تمــاشــا مبــــارک است
نقشی که رنگ بست ازین خاک بی وفاست
نقشـی که رنـگ بسـت ز بـالا مبـــارک است
بـر خـاکیـان جمــال بهـــاران خجستــه است
بـر مـــاهیـــان تپیـــدن دریـــــا مبـــارک است
دل را قـــــرار نیســـت که از شــــوق دم زنــد
جان سجده می کند که خدایـا مبـارک است

این غزل مبارک و پُر از برکت و پُر از خجستگی از دهان شیرین و از قلم دلنشین مولانا برخاسته است و بر کاغذ نشسته است، و امروز به دست من و شما و به سمع و بصر من و شما می رسد.

در مرتبه اول، سخن از مبارکی است.
در مرتبه دوم، سخن از بهار است و سبزی و طراوت و حیات و جانبخشی که بدنبال آن می آید.
در مرتبه سوم، نتیجه گیری مهم مولاناست که حالا که بهار در رسیده و حالا که طبیعت زندگی را از نو گرفته و جان تازه ای در کالبد او دمیده شده، بهترین کار این است که بستگان تن به تماشای جان بروند.
از طبیعت بیآموزند، نو شدن جامه را و نو شدن جان را ببینند، و تماشاگر جان باشند.

آنچه که می خواهم بگویم در خصوص همین معناست. یعنی تماشاگر جان بودن و رهایی از بستگی تن، و منظره جان را پیش چشم نهادن و در او نگریستن، و در جان خیره ماندن و چشم برگرفتن، و از این طریق جان تازه ای یافتن است.

کلمه ی تماشا، کلمه ی زیبایی است. این کلمه عربی است، و اصلا به معنای نگاه کردن و تماشا کردن که امروز در فارسی بکار می بریم نیست. تماشا در عربی از ریشه مشی می آید، و مشی به معنای راه رفتن است، راهی که در پیش دارند، و تماشا یعنی او یا چند نفر بیرون رفته و راه بروند، به گردش بروند. اما چون معمولاً وقتی که چند نفر حرکت می کردند برای اینکه به دل طبیعت بروند و در کنار هم باشند، تماشا هم، یعنی نگریستن به مناظری هم همراه آن بود، و رفته رفته تماشا کردن به معنای همین تماشا کردن امروزی شد. یعنی نگریستن. دیدن، نظاره کردن و در منظره ی مطبوعی چشم دوختن شد.

در اشعار سعدی هست که:
ســروِ سیمینـا بـه صحــرا می روی
نیک بد عهدی که بی مـا می روی
کس بدین شوخی و رعنایی نرفت
خود چنینـی یـا بـه عمـدا می روی
گر تمـاشـا می کنی در خـود نگـــر
یـا به خوشتر زین تماشا می روی
می نـوازی بنـــده را یا می کُشی
می نشینی یک نفس یا می روی
ای تمــاشــاگـاه عــــالم روی تـــو
از چـه رو بهــر تمــاشـــا می روی

کلمه تماشا که سعدی در اینجا با او بازی هم کرده و این غزل فوق العاده لطیف و صمیمی را با آن ساخته است هم به معنای رفتنِ و هم اینکه همراه دیگران به بیرون رفتن و تماشا کردن است. باز در غزل دیگری سعدی می گوید که:

من ندانستم از اول که تـو بی مهـر و وفـایـی
عهــد نـابستـن از آن به که ببنــدی و نپایــی
دوستـان عیـب کنندم که چـرا دل به تـو دادم
بایـد اول به تـو گفتـن که چنین خـوب چرایی
پـرده بـردار که بیگـــانـه خـود این روی نبینــد
تـو بــزرگـی و در آیینــه ی کــوچک ننُمــایــی
روز صحرا و نشاط است و لب جوی و تماشا
در همه شهـر دلـی نیست که دیگـر برُبایــی
گفته بـودم چـو بیـایـی غـم دل بـا تـو بگــویـم
چه بگـویم که غـم از دل بـرود چون تـو بیـایی
شمع را بایـد از آن خانه بُـرون بُـردن و کُشتن
تا که همسایه نداند که تـو در خانه ی مـایـی

پس باز هم سخن از تماشا کردن است که هم بیرون رفتن به کشتزار به مرغزار و نظاره کردن زیبایی های طبیعت با دوستان با دلبران همراهی و همنوایی کردن، و هم چشم بر منظره های زیبا دوختن و چشم را به رفتن، فرستادن روانه کردن و منظره ها را صید کردن است.

این تعبیر تماشا، تعبیر آشنایی است. امروز هم ما آنرا به همین معنا بکار می بریم، منتهی تماشا البته مراتب دارد، انواع دارد. خودِ نگاه، به خودی خود واجد محتوایی نیست. محتوی را آن منظره ای می دهد که آدمی در او خیره می ماند. چشم دوختن وقتی معطوف به منظره ای بشود که آن منظره متعالیست، نگاه هم البته از مرتبه ی والایی برخوردار خواهد بود.
اگر منظره، منظره ی پستی باشد، نگاه کردن هم بی ارزش خواهد بود.

سخن تمام عارفان و عالمان به ما این بود که منظر خود را انتخاب کنید که در چه چیز می خواهید نگاه بکنید، و با نگاه کردن خود چه چیزی را می خواهید به دست بیاورید. نگاه کردن داستان غریبی است، ما حواس زیادی داریم، حداقل پنج حس داریم، ولی بیش از همه ی حواسمان، چشمانمان را به کار می بریم. در فلسفه علم تعبیر “observation” وقتی به کار می رود، به معنای مطلق تجربه است، به معنای مطلق “expriment” است. به تعبیر عالمان این از باب غلبه است چون بیشتر تجربه های حسی و علمی از طریق چشم صورت می گیرد.
این است که هر تجربه ای را observation می خوانند، گرچه که می دانیم observation متعلق به نگاه کردن است.

روانشناسان می گویند که انسان شاید حدود هشتاد درصد ادراکات خودش را از طریق چشم می گیرد. سهراب سپهری هم می گفت که “ما هیچ، ما نگاه” یعنی ما هیچ چی نیستیم جُز یک جُفت چشمی که برای دیدن، برای نگریستن و نظاره کردن آفریده اند.

مولوی هم می گفت که:
بعد از این مـا دیده خواهیم از تو بـس
تـا نپوشد بحــــــر را خاشاک و خـس
عارفان را سُرمه ای هست آن بجوی
تا که دریــا گردد این چشم چو جـوُی
چشم دریـــــا دیگـرست و کـــف دگـر
کــــف بهـل از دیـــده ی دریـــــا نگـــر

ما از این به بعد از خداوند یک جفت چشم میخواهیم، یک جفت چشمی که بداند چه چیز را ببیند، چه چیز را تماشا کند و در چه منظره ای خیره بماند.
یک جفت چشمی که تار نباشد، بینا و روشن باشد، یک جفت چشمی که وقتی به دریا نگاه می کند کف را از آب تمیز بدهد و به کف تعلق پیدا نکند. بلکه کف را بشکافد، آبی را که در زیر او نهفته است را ببیند و دریابد:

این سببهـا بـر نظـرها پـرده هاست
که نه هر دیدار صُنعش را سزاست
دیده ای بایـد ســبـب ســوراخ کُـن
تـا حُجُــب را بــرکنــد از بیـــخ و بُـن
تـا مسـبـب بینــد انـدر لامکــــــــان
هـرزه دانـد جهد و اکساب و دُکــان

یک جفت چشمی که ظاهربین نباشد، بلکه باطن بین باشد.
یک جفت چشمی که تن شناس نباشد، بلکه جان شناس باشد.
بستگی به تن را رها کند، و بستگی جان را بپذیرد.

این همان دعایی است که همه ی عارفان از خداوند کرده اند. و مولوی یک قدم فراتر می رود، ببینید، چشم را که خداوند ظاهراً به همه ی ما داده، و همه مان هم فکر می کنیم که بیناییم و لذا شاید درخواست چشم برایمان سنگین باشد، پس بهتر است که یک چیز دیگری را تمنا بکند، بنابرین می گوید یک سرمه ای وجود دارد، یک سرمه ای که اگر به چشم بکشید آنگاه بیناتر می شویم و مناظری که با چشم سرمه نکشیده، با چشم عادی و غیر مسلح نمی بینیم را بتوانیم ببینیم:

عارفان را سُرمه ای هست آن بجـــوی
تـا که دریــــا گردد این چشم چو جـوُی

همه اینها به معنای تماشا کردن است، به معنای داشتن چشم بیناست.

قاضیــانی که به ظـاهــر می تننـــد
حکـم بـر احــوال ظـاهــر می کننــد
مـا که باطـن بیـن جمله کشـــوریم
دل ببینیــــم و بـه ظــاهــر ننگــــریم
جهــد کُن تا پیـرعقـل و دین شـوی
تـا چو عقل کُل تو باطـن بین شوی

کسانی هستند که به احوال ظاهر نظر می کنند و داوری هاشان را بر همان اساس بنا می کنند، و کسانی هستند که به احوال باطن نظر می کنند و داوری هاشان را بر بواطن استوار می کنند. همه اینها معطوف به نحوه ی نگریستن و متعلق به تماشا و نگریستن ماست.

بازگشت به صفحه اول