یکی از بهترین تعریف‌ها برای مفهوم «ارزش سمبلیک» یک پدیده همواره تعریف آن پدیده با نقیض آن یعنی «ارزش واقعی» آن پدیده است. از این رو, و به عنوان مثالی از رفتار اجتماعی مصرفی, ارزش صد دلاری پیراهنی با برند فرانسوی لوکاست در برابر یک پیراهن بیست دلاری که شاید به لحاظ شکل و کیفیت تفاوت چندانی با دیگری برای یک مصرف کننده معمولی نداشته باشد, به ارزش سمبلیک آن برمی گردد. و قطعا مصرف‌کنندگانی که توانایی پرداخت مالی کافی را داشته باشند بابت همان ارزش سمبلیک صد دلار را هم پراخت می کنند.

فیلسوف فرانسوی جین بودریلارد ضمن اشاره به اینکه در جوامع مدرن امروزی ارزش‌های سمبلیک جای ارزش‌های واقعی را گرفته اند, معتقد بود که همان ارزش‌های سمبلیک نیز به «ابر حقیقتی» تبدیل شده اند که حتی به زیر سوال بردن آنها نیز امری خارج از عرف است. دقیقا مثل این است که از شخصی بپرسی چرا بابت برند لوکاست صد دلار پراخت کرده است, در صورتی که پیراهنی بیست دلاری و با همان ارزش‌های واقعی پیراهن لوکاست در بازار وجود دارد. محض مطرح کردن این سوال, به عقیده بودریلارد, پرسشگر آن را به دردسر می اندازد تا اینکه به ارزش سمبلیک برندها در بازار خدشه ای وارد کند.

ارزش کار بودریلارد در مکتب فکری پست مدرنیزم بیشتر در جهت شناخت محتوی, ماهیت و چگونگی ساختاری است که ارزش‌های سمبلیک در آن کارایی دارند تا مشخص کردن ذی‌نفع چنین ساختاری. از این رو ضروری است که به کارهای یکی دیگر از اندیشمندان این مکتب یعنی میشل فوکو اشاره کرد که معتقد بود فهم مفاهیم ساخته شده در ساختار و ارزش‌ها و دسیپلین و دانش و هر آنچه که ریشه در ساختگی های اجتماعی دارند, بدون رابطه آنها با ساختار قدرت فهمی ناقص است. از این منظر فوکو ذینفعی را برای ساختار و چگونگی و کارایی آن قائل است و معتقد است بود که کارایی این ساختار با اعمال قدرت نخبه ذینفع از این ساختار ارتباطی مستقیم دارد.

با این پیش فرض که ارزش‌های سمبلیک در حیطه سیاست و روابط بین الملل رابطه ای مستقیم با ساختار قدرت در حوزه بین المللی آن دارد می توان به تنش اخیر میان آمریکا و روسیه پرداخت. در اینکه تنش اخیر میان دو قدرت جهانی یاد شده (یا در اصل میان روسیه و پیمان ناتو که علاوه بر آمریکا شامل کشورهای غربی بیشتری می شود) ریشه در تاریخ دورتری دارد, جای کمترین شک و شبهه ای نیست. شاید بهتر باشد که مبحث تاریخی این تنش را نه از زمان اقتدار اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک ابرقدرت در جنگی سرد بر علیه غرب به رهبری آمریکا, بلکه از نقطه فروپاشی آن در اوایل دهه نود میلادی و به رهبری گورباچوف شروع کرد. در آن زمان گورباچوف ضمن به رسمیت شناخت حق هم‌پیمانان سابق خود در اروپای شرقی برای تعیین سرنوشت و نوع نظام سیاسی و اقتصادی, با ایالات متحده آمریکا به توافقی که گفته می شود بیشتر شفاهی بوده تا کتبی, رسید. هر دو کشور در این توافق اروپای شرقی و مرزهای منتهی به روسیه را به عنوان منطقه ای بی طرف به لحاظ استقرار نظامی قلمداد می کنند. روسیه نیز به رهبری یلتسین تقریبا تمامی دهه نود را خود را صرف لیبرالیزه کردن اقتصاد خود و حرکت به سمت غرب کرد. اما آن‌چنان که مشخص است پیمان ناتو نه تنها برای سرنگونی نظام‌های سابق هم‌پیمان با روسیه در مناطقی مانند خاورمیانه و آفریقا پیش رفت بلکه از یوگوسلاوی سابق گرفته تا دیگر کشورهای اروپای شرقی را یکی پس از دیگری و با شیوه های مختلف که برخی از آنها به خصوص در یوگوسلاوی با نظامی گری همراه بود را به اردوی خود کشانده و در اکثر آنها پایگاه‌های نظامی و سپر موشکی به راه انداخت. اوج ایستادگی روسیه در برابر پیش‌روی غرب به سمت مرزهای شرقی در اوکراین و ضمیمه کردن جزیره کریمه به روسیه بود. این امر نیز با رویارویی روسیه و کمپ غرب و متحدان محلی آنها در سوریه نیز همراه شد که تنش اخیر تنها یکی از آخرین پرده های این نبرد نیابتی هفت ساله بود.

در هفته ای که گذشت ایالات متحده آمریکا یک بار دیگر با بهانه کردن حمله شیمیایی از سوی نیروهای دولتی در سوریه خواهان فشار جدیدتری بر علیه این دولت شد. بهانه حمله شیمیایی اخیر یا در اصل ارزش سمبلیک آن همانند چند مورد گذشته در بسیاری از محافل به عنوان یک ابر حقیقت پذیرفته شد و این امر هیچوقت از سوی آمریکا به اثبات نرسیده و این بار حتی وزیر دفاع آمریکا نیز اذعان کرد که آمریکا اسناد حقیقی دال بر ارتکاب چنین حمله ای از سوی نیروهای دولتی سوری را در دست ندارد. اما این افزایش تنش با دیگر فشارهای دیپلماتیک به رهبری بریتانیا که با ادعای دست داشتن روسیه به حمله به یک جاسوس سابق روسی مقیم در این کشور, اتحادیه اروپا و دیگر همپیمانان غربی را تا سر حد بیرون راندن دیپلماتهای روسی از کشورهای خود همراه کرد.

در ۱۲ آپریل, آمریکا در واکنش به ادعای حمله شیمیایی سوریه بخش تحت کنترل نیروهای دولتی این کشور را به بمباران تهدید کرد. روسیه نیز در واکنش به آمریکا هشدار داد که در صورت حمله, موشک‌های پرتاب شده را هدف قرار داده و اماکنی که موشک‌ها از آنها شلیک می شوند را نیز در تیررس خود قرار خواهد داد. امری که باعث شد ترامپ عجولانه تویت کند که روسیه می بایست خود را برای موشک‌های آمریکایی در سوریه آماده کند. البته یک روز پس از این تویت سخنگوی کاخ سفید ازعان کرد که تویت ترامپ الزاما به معنی حمله به سوریه نبوده و گزینه نظامی تنها یکی از گزینه ها است. ترامپ نیز در همان روز گفت که علیرغم ادعای حمله به سوریه تاریخ آن را مشخص نکرده است.

مواضع پسا تویتری آمریکا را برخی از تحلیلگران به عنوان عقب‌نشینی از مواضع تند ترامپ در صفحه تویتر خود دانستند. حمله های هوایی محدود آمریکا به همراه فرانسه و انگلستان نیز از سوی این عده از تحلیلگران مثل خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی کسری ناجی به عنوان موضع ملایمت‌آمیز یا به نوعی عقب‌نشینی آمریکا از موضع تند خود قلمداد شد. اضافه بر این فرانسه نیز مسیر و کوریدور هوایی پروازهای خود بر فراز سوریه را پیشاپیش به روسیه اعلام کرد. اما بعد سمبلیک ماجرا در کجا است؟

مفاهیم سیاسی چون قدرت و برتری, بر حق بودن, نیروی خیر و دموکراتیک بودن بر علیه نیروی شر و مستبد بودن که جملگی و در بهترین شرایط تنها می توانند از حقیقت‌های نسبی برخوردار باشند، مفاهیمی ساختگی هستند. مفاهیم ساختگی نیز پتانسیل بالایی برای استفاده شدن در امور تبلیغاتی به سود قدرت‌های هژمونی طلب دارند. در این گیر و دار است که ارزش‌های سمبلیک و ارتباط آنها با ساختار قدرت بهتر فهمیده می شود. از این منظر که کشور یا کشورهایی که دارای قدرت رسانه ای و مانور تبلیغاتی و برتری هژمونیک بیشتری در سطح بین الملل داشته باشند قادر به ساختن ابر حقیقت‌های سمبلیک بیشتری نیز هستند.

گرچه گفتمان بین‌المللی از تکثر گرایی بیشتری نسبت به گفتمان ایرانی در تعامل با پدیده ای جهانی مانند تنش فی مابین روسیه و غرب برخوردار است, اما حتی در گفتمان بین المللی کفه ترازوی قدرت به سمت گفتمان غربی بر علیه روسیه یا در کل بر علیه شرق و حاشیه جهانی است. گفتمان ایرانی اما طبق معمول به دو دسته «یا با رژیم جمهوری اسلامی یا بر علیه آن» تقسیم شد. در بعد سمبلیک این دسته بندی هرگونه نقد به سمت آمریکا و ناتو خود به خود نقدی در دفاع از جمهوری اسلامی قلمداد می شود. به چالش کشیدن حمله نظامی سه کشور آمریکا و بریتانیا و فرانسه به سوریه با توسل به ارزش‌های واقعی این حادثه: اینکه سوریه حداقل چهارمین کشور خاورمیانه است که از ابتدای قرن اخیر تا به کنون مورد حمله این قدرت‌ها قرار می گیرد, اینکه کل منطقه خاورمیانه از جمله سوریه در تمامی یک قرن اخیر از تاریخ طول و درازش مورد تعرض و دخالت‌های نظامی و سیاسی و اقتصادی همین قدرت‌های غربی بوده و از استعمار تا دوره پسا استعماری تا اقتصاد وابسته به این قدرت‌ها و هم‌اکنون اشغال و دخالت‌های مستقیم نظامی آنها را تجریه کرده است و الخ, جملگی پرسش‌هایی حاشیه ای در برابر «ابرحقیقت» حقانیت سه کشور فوق الذکر در حمله به سوریه هستند.

گفتمان ایرانی «غیر وابسته به جمهوری اسلامی» همچنین همسو با جریان غالب رسانه های غربی در حادثه فوق الذکر معتقد به پیروزی ناتو در عرضه اندام موشکی و ضعف و ناتوانی روسیه و البته جمهوری اسلامی بود. گرچه حمله اخیر موشکی به سوریه از سوی غرب بیشتر گفتمانی بین این پیمان و روسیه بود تا جمهوری اسلامی اما به نظر می رسد مخالفان جمهوری اسلامی هم‌سویی و یا حتی حمایت از این حمله نظامی را مترادف با مخالفت با جمهوری اسلامی بدانند. در هیچکدام از پوشش خبری رسانه های غربی و شعبه های فارسی زبان آنها تمرکز و یا تاکید خبری مهمی بر به جامه عمل پوشاندن وعده های روسی دیده نمی شد. اما در ورای انبوه ارزش‌های سمبلیک حادثه و مفهوم سیاسی سازی در این زمینه روسیه به وعده سرنگون کردن موشک‌های شلیک شده به سوریه عمل کرده و در ورای ادعاهای ضد و نقیض و رقم‌های اعطا شده از سوی هر دوی پنتاگون و وزارت دفاع روسیه, برخی از موشک‌های سرنگون شده توسط موشک‌های روسی به تصویر کشیده شده و در رسانه های وابسته به روسیه مانند آر تی مورد تمرکز قرار گرفتند.

اگر هم در دنیای امروزی برخلاف نظر جین بودریلارد ارزش‌های واقعی جای خود را تماما به ارزش‌های سمبلیک نداده تا این ارزش‌ها خود به ابرحقیقتی چالش ناپذیر تبدیل شوند, اهمیت ارزش‌های سمبلیک و روند ساختن آنها از سوی کانون‌های قدرت امری آشکار است. در این میان بازنده اصلی نه قدرت‌هایی مانند روسیه که علیرغم ناتوانی در رویارویی با ماشین تبلیغاتی و عزم هژمونیک غرب از قدرت قابل ملاحظه ای در این رقابت برخوردار هستند, بلکه بازنده اصلی کشورهای حاشیه‌نشین‌تری مانند ایران و مردم آن هستند. اینکه کشور و ملتی نه تنها قادر به ساختن گفتمان و سمبل‌های موازی با منافع و واقعیت‌های بومی خود نباشد بلکه مصرف‌کننده محصولات سمبلیک قدرت‌های دیگر در عرصه بین الملل باشد، خود زنگ خطری بس جدی است.

بازگشت به صفحه اول