فرنگیس تلفن زده که ترا به خدا بیا به داد این سام بدبخت برس، از شش روز و یازده ساعت قبل نشسته روی صندلی و به حال کما فرورفته. البته این مدلش را ندیده بودیم که طرف نشسته به کما فرو برود، تا حالا هر کی دیده بودم، درازکش به کما رفته بود، ولی راست و حسینی در این سالها من چیزهایی از این ثامنی، یا بقول خودش سام، دیدم که به هیچ آدمیزادی نمی برد. رفتم توی خانه شان. نشسته روی صندلی، و میخ شده به دیوار. دستم را جلوی صورتش تکان دادم، ولی هیچ واکنشی نشان نداد.
آرش پسر فرنگیس آمده و می گوید: این کارها فایده نداره، نگاه کن.
بعد با چکش که چه عرض کنم پتک چنان زد زیر زانوی سام، که اگر یک رگ یا یک عصب توی وجود این آدم بود، حتما چسبیده بود به سقف یا صدایش پیچیده بود توی محل. ولی اگر بگوئی از ثامنی صدا درآمد، در نیامد.به فرنگیس می گویم: این از کی اینجوری شده؟
فرنگیس بدون تامل می گوید: دقیقا از شش روز و یازده ساعت و ۲۷ دقیقه قبل.
می گویم: یعنی شما با ذکر ثانیه در جریان هستید؟ چه اتفاقی داشت می افتاد که این جوری شد؟
می گوید: من هیچ خبری ندارم، مثل همیشه سرش تا گردن وسط وب سایت های خبری بود که یک دفعه همینطوری میخ شد و ماند روی صندلی.
می گویم: خدای ناکرده فامیل و آشنا و دوستان کسی چیزی نشده؟ خبر بدی، چیزی؟
می گوید: نه، هیچ اتفاقی نیافتاده، با همه فامیل تا سه رده عمه و دائی و خاله و عموی از هر دو طرف با همه عیدمبارکی کردیم، هیچ اتفاقی هم در خانواده نیافتاده….
با خودم فکر می کنم نکند ثامنی بی خبر از ما شکست عشقی خورده، ارتباط مشکوکی با کسی داشته، مشکل مالی داشته، یک دفعه از رفیق و آشنا خبری شنیده، … در همین حالات دارم ذهنم را گوگل می کنم که فرنگیس نگاهم می کند و می گوید: از این عرضه ها نداشت، تلفنش را دو هزار بار چک کردم، بیخودی نگرد، گشتم نبود.
می گویم: چه خبری داشت می خواند؟ شاید خبر بدی خوانده و یک دفعه چت کرده. یا ای میل خاصی گرفته که حالش اینطوری شده. الآن هم که حتما لپ تاپ پسورد دارد و ما نمی توانیم واردش بشویم.
فرنگیس دست کرد توی جیبش و یک دفترچه کوچک درآورد و گفت: همه پسوردهایش را دارم. هم مال لپ تاپ، هم پسورد جی میل و یاهو، هم پسورد های حساب بانکی….
با دلخوری گفتم: فرنگیس خانم! مثلا پسورد حوزه شخصی آدم است، پسوردها را از کجا آوردی؟…. حتما خودش داده…
فرنگیس گفت: نه، برای روز مبادا هک اش کردم، همه را دارم.
لپ تاپ را روشن کردم، بلافاصله رفت توی سایت رجانیوز، خبر شش روز قبل سخنرانی رهبری در مشهد. خبر را خواندم، با خودم فکر کردم که چرا خبر سخنرانی رهبری در مشهد باید باعث شود که این مادرمرده چت کند. به فرنگیس گفتم: چیز خاصی نیست، خبر سخنرانی آقای خامنه ای در مشهد آخرین چیزی است که خوانده، ولی نمی فهمم این خبر چه اهمیتی دارد.
یک دفعه دیدم سام تکانی خورد و زیر لب شبیه آدم خواب آلود شروع کرد به حرف زدن: چه اهمیتی دارد؟ خیلی هم اهمیت دارد. بی شعور!
یک دفعه هم من و هم فرنگیس و هم آرش از جا پریدیم، گفتم: این زنده است، براش آبی چیزی بیاورید و گفتم: ثامنی جان! خوبی؟
در همان حال خواب آلود گفت: نه، خوب نیستم…. من کی ام؟ من چی ام؟ چرا من؟ چرا اینجا؟ این بچه اینجا چی کار می کند؟
به فرنگیس گفتم: حتما سکته مغزی کرده حافظه اش را از دست داده و نمی داند کیست و کجاست.
آب را از دست فرنگیس گرفتم و دادم دستش. همه را خورد. از او پرسیدم: می دونی اسمت چیه؟
گفت: من سام هستم، بیخودی هی نگو ثامنی.
گفتم: تو زن داری؟
گفت: بله، اسمش فرنگیس است، تمام پسوردهای من را هم دارد، جز پسورد اینستاگرام.
فرنگیس یک دفعه براق شد، به او نشان دادم که بهتر است خونسردی اش را حفظ کند. گفتم: الآن کجا هستی؟ می دونی؟
گفت: من الآن بین مشهد و کالیفرنیا هستم.
به فرنگیس گفتم: دیدی گفتم قاطی کرده. به ثامنی گفتم: الآن چه سالی است؟
گفت: سال ۱۳۹۵ شمسی
نفس راحتی کشیدم. بعد پرسیدم: تو داشتی سخنرانی رهبر رو می خواندی. اسم رهبر ایران کیه؟
گفت: نمی دانم.
گفتم: اسم رئیس جمهور ایران کیه؟
گفت: نمی دانم.
گفتم: اسم رئیس جمهور آمریکا و ترکیه و پادشاه عربستان چیه؟
گفت: رئیس جمهور آمریکا باراک اوباماست، رئیس جمهور ترکیه رجب طیب اردوغان است، پادشاه عربستان هم ملک سلمان است.
گفتم: باریکلا! حالا بگو رئیس جمهور و رهبر ایران کیه؟
گفت: نمی دانم.
گفت: یعنی تو می دونی رهبران آمریکا و ترکیه و عربستان کیه ولی نمی دونی رئیس جمهور و رهبر ایران کیه؟
گفت: پس فکر می کنی برای چی قاط زدم؟ تو هم جای من بودی قاط می زدی….
گفتم: حسن روحانی چیکاره است؟
گفت: الآن نمی دونم ولی تا قبل از عید رئیس جمهور بود.
با تعجب می گویم: مگر برکنار شده؟ الآن کی رئیس جمهوره؟
گفت: الآن رئیس جمهور وجود نداره. رئیس جمهوری که نه رهبر قبولش داشته باشه، نه رئیس قوه قضائیه قبولش داشته باشه، نه مجلس قبولش داشته باشه، نه سپاه قبولش داشته باشه که رئیس جمهور نیست.
گفتم: آهان! از اون نظر؟ بگو ببینم الآن آیت الله خامنه ای چی کاره است؟
گفت: رهبر اپوزیسیون.
گفتم: چی؟
گفت: رهبر اپوزیسیون.
گفتم: برای چی؟ از کجا به این نتیجه رسیدی؟
گفت: از همین سخنرانی مشهد. الآن مهم ترین مخالف دولت، مجلس، انتخابات، سیاست های اقتصادی، سیاست خارجی، سیاست فرهنگی و همه اینها آقای خامنه ای هست. به این می گن رهبر اپوزیسیون.
گفتم: پس رهبر ایران کیه؟
گفت: نمی دونم.
گفتم: مگه آیت الله خامنه ای خودش از روحانی حمایت نکرده؟
گفت: هم حمایت کرده و هم با همه سیاست هاش مخالفه.
گفتم: مگه آیت الله خامنه ای خودش طرفدار مذاکرات نبوده؟
گفت: هم طرفدارش بوده و هم باهاش مخالفه.
گفتم: مگه آیت الله خامنه ای خودش شورای نگهبان رو بالای سر انتخابات نگذاشته؟
گفت: گذاشته، ولی با نتیجه انتخابات مخالفه.
گفتم: مگه آیت الله خامنه ای خودش نگفت مخالفان حکومت هم در انتخابات شرکت کنند.
گفت: خودش گفت، ولی حالا با نتیجه انتخابات مخالفه.
گفتم: یعنی الآن تو بخاطر همین چیزها قاط زدی؟
گفت: آره، ولی خوشحالم.
گفتم: برای چی خوشحالی؟
گفت: یادته می گفتی اپوزیسیون رهبر نداره، به همین دلیل به نتیجه نمی رسه؟ می گفتی رهبری اپوزیسیون باید داخل کشور باشه، باید جرات اعتراض داشته باشه؟
گفتم: آره، چه خوب یادته.
گفت: الآن دیگه اپوزیسیون هم رهبر داره، هم رهبرش داخل کشور هست، هم جرات اعتراض داره، هم داره اعتراض می کنه. الآن دیگه آیت الله خامنه ای رهبر اپوزیسیونه.
گفتم: یعنی چی شد که اینطوری شد؟
گفت: فکر می کنی برای چی قاطی کردم؟ اگه می دونستم چی شد که این طوری شد که قاطی نمی کردم، تعجب می کنم تو چرا قاطی نمی کنی.
بلند شدم، به فرنگیس گفتم: من باید برم.
گفت: پس ما اینو چی کارش کنیم؟
گفتم: اون رو ولش کنید، اون مشکل نداره، مملکت مشکل داره که با این اوضاع باید صد بار چت کرده باشه، ولی همین جوری داره به راه خودش ادامه می ده.
و آمدم از خانه بیرون. الآن دو روز است که دارم فکر می کنم الآن کی رئیسه، کی چی کاره است. من کی ام؟ چرا من؟ چرا اینجا؟ این بچه اینجا چی کار می کنه؟

بازگشت به صفحه اول