آیاراهی برای تغییرات واقعی باقی مانده است؟

واقعیت اینست که انقلاب ایران بدلیل ویژگیهای خاص خود مراحل طبیعی یک انقلاب (مطابق نظریه چرخشی انقلابها) را طی نکرد و بر همین اساس امکان تبدیل از یک سیستم انقلابی به یک سیستم سیاسی نهادمند و پویا را نیافت. هیچ نظریه ای قاطعانه نمی داند دوران تورنادوی انقلاب کی پایان یافته و مرحله ترمیدور انقلاب ایران چه زمانی آغاز شده است. فارغ از همه رخدادهای نیمه جبری از جمله جنگ و تسویه حساب طولانی انقلابیون با مخالفین و خوردن فرزندان انقلاب که طی چهار دهه ادامه یافته است شاید علت اصلی در عدم سیرچرخشی انقلاب ایران تلاش عامدانه نهادهای نظریه پرداز حاکمیت و ذینفعان قدرتمند برای انقلابی ماندن و گذر نکردن از فضای انقلابی است. انقلابها اکثرا باهدف بزرگ رهایی‌بخشی زاده می شوند و در این راه ابتدا بالاجبار به شکل ماشین حذف در می آیند.اما اگر دایره این حذف مدام گسترده تر شود و ازحذف سیاسی تا حذف همه شئون زندگی غیر انقلابی و غیرایدئولوژیک و حتی حذف دشمنان خارج از مرزها پیش رود انقلاب رهایی بخش تبدیل به یک مبارزه نافرجام طولانی، فرسایشی و خودویرانگر می گردد که درایستگاه پایانی جز ذینفعان و تغییر هویت دادگان کسی سوار بر آن قطار نخواهد بود. ابتدای هر انقلاب رهبران انقلابی ۲ ابزار مهم قدرت دراختیار دارند. یکی فراقانون بودن(با توجه به درهم ریختگی می توانند هر قانون انقلابی را وضع کنند) و دیگری حق تفسیری بنام منافع انقلاب که برای تداوم خروش توده های انقلابی بالاتر از منافع ملی _حیاتی کشور به آنها اولویت داده می شود. در حالت نرمال پس از گذار از شرایط انقلابی و تبدیل شدن به یک نظام سیاسی نهادمند دو ابزار فراقانون و منافع انقلاب تبدیل به قانون و منافع ملی می گردد. گذاری که در انقلاب ایران به وقوع نپیوست.
به همان نسبت که به لحاظ تاریخی مرحله انقلابی گری رادیکال (بدلایلی چون جنگ و تسویه حساب طولانی) پشت سر گذاشته نشد هرگز قدرت فراقانون و منافع انقلابی هم از دست مدعیان خارج نشد. با تداوم این دو ابزار قدرت، امکان حذف هر تفکر ،فرد وجریانی که بنظر فراقانون درچارچوب منافع انقلابی نباشد وجود دارد حتی اگر این جریانات مانند دولتها، مجلس وشوراها بارای مردم درچارچوب سیستم به قدرت رسیده باشند. در این شرایط به دفعات حذف دولتمردان، نمایندگان وسیاسیون رانده شده از قدرت در دوره های مختلف دیده می شود. بدین صورت هرگاه بعد از پذیرش در قدرت این جریانات به مرز نقد فراقانون وتعیین منافع ملی مغایر با منافع انقلابی برسند چرخه حذف( به نوعی بازگشت به تورنادو) بابحران سازیهای جدید ایجاد و در نهایت با صرف هزینه گزافی کار انقلاب به نقطه سرخط می رسد.(چیزی شبیه عاقبت دولت مستقر)

اما این بازگشت به نقطه سرخط همواره با هزینه یکسانی امکانپذیر نیست. درحالیکه در اوایل انقلاب چرخه حذف و پیگیری اهداف انقلابی تنها باهزینه بخشی ازمنابع کشور و انرژی قوی نیروهای انقلابی امکانپذیر بود به مرور با فرسایش انقلاب و تبدیل اکثریت همراه به اکثریت ناراضی اقتصادی-سیاسی عمده ی منابع ملی صرف هزینه این چرخه می گردد و کار تا جایی پیش می رود که انقلاب عملا وارد محدوده بحران ناکارآمدی می گردد. ازمهمترین نشانه های بحران ناکارآمدی، از دست رفتن واضح اعتماد به نفس سیستم سیاسی است. درعالم سیاست مهمترین نشانه های ازدست رفتن اعتماد به نفس یک سیستم به روزمرگی افتادن و امید نداشتن به هیچ طرح بلند مدت اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی است و نزاع های جدی است. البته ماقبل وقوع چنین بحرانی در سیستم، علایم ظهور ابر بحرانهای اجتماعی(آمار فزاینده خودکشی، طلاق ، تن فروشی، مهاجرت وبیکاری) اقتصادی(اختلاسهای بزرگ،فرار مفسدین، بحران بانکی و صندوق های بازنشستگی) و سیاسی(دو قطبی های خطرناک، تقویت نیروهای گریز ازمرکز، به قدرت رسیدن بی هویت ها و سیاسیون دوتابعیتی)درداخل هویدا می گردد. دراین مرحله تغییر روحیه دربین نیروهای شاخص اجتماعی ازشکل تلاش برای اصلاح مستمر به انتظار برای یک تحول دفعی یا انفجاراجتماعی به وضوح دیده می شود. کلماتی مانند انقلاب، براندازی و انسداد سیاسی تبدیل به دال مرکزی گفتمانها می شود. بنابر قرائن موجود عملکرد غیرپاسخگوی فراقانون و اصرار مدافعین ذینفع منافع انقلابی بر ذبح منافع ملی سیستم سیاسی و اجتماعی کشور را به مرز چنین وضعیتی رسانده است.گویی انقلاب درحال احتضار قرار گرفته است.درچنین وضعی که یک انقلاب با اصرار برماهیت خود به ضدخود تبدیل می شود چه احتمالاتی وجود دارد؟

آیانظریه های انقلاب یا رهیافت های علوم سیاسی آینده را قابل پیش بینی می دانند. بنابرخصوصیات جامعه شناختی و رفتار توده ای ایرانیان درچنین وضعیتی وقوع انقلاب و ظهور چهره نیرومند کاریزما امری محتمل بنظر می رسد.(بنابرنظریه جامعه توده وار)

اما باتوجه به سوابق جامعه ی بد انقلاب ایران (البته در انقلابهای کلاسیک) آیا یک انقلاب جدید لزوما می تواند به دموکراسی بیانجامد؟
در حالیکه سالها تلاش دموکراسی خواهانه و مبارزات طولانی جامعه مدنی ایران (بدلیل سرکوب و از دست رفتن فرصتها) در مجموع نتوانسته است نتیجه رضایت بخشی برای توده مردم داشته باشد و بسامد اعتراضات توده ای که گویی تغییرات ساختارشکنانه فراگیر را طلب می کنند به سرعت در حال افزایش است آیا راهکاری غیرانقلابی جهت قطع چرخه انقلاب_استبداد وجود ندارد؟
آیا راهی بدیل برای تبدیل فراقانون به قانون و منافع انقلابی به منافع ملی وجود ندارد. بنظر می رسد (به قید فوریت با توجه به شرایط بغرنج کشور) در حال حاضر تنها یک راه تحولخواهانه و البته ناچارانه در برابر آینده نامعلوم برای سیستم سیاسی باقی مانده است. راهی پیشدستانه که در آن از انقلاب قهری، به شرط تن دادن به تغییرات جدی در عالیترین سطوح سیستم با نظر اکثریت ملت، جلوگیری می شود و بجای رفرم های سطحی سیستم سیاسی تن به یک نوزایی محتوایی و قانونی می دهد. راهی که می توان آنرا إستحاله اختیاری نام داد.
در نوشته ای دیگر به لحاظ نظری به چگونگی تن دادن سیستم به تغییرات ساختاری به ترتیب اولویتهای امکانپذیر (حذف نهادهای اولویت دار در بحران زایی، دگرگونی واقع گرایانه در روابط خارجی، نقش پذیری عملی منتقدان و نیروهای اجتماعی مصلح ، نظرخواهی ملی در مسایل اساسی، تعدیل قدرت نامحدود با تغییرات قانونی به طریق رفراندوم و لزوم اتحاد همه گروههای دموکراسی خواه در پیشنهاد محتوای رفراندوم) خواهم پرداخت.

بازگشت به صفحه اول