مقدمه:
«جامعهی حافظی» عنوان گفتاری است که دکتر عبدالکریم سروش درسال ۱۳۹۱ برای یکی از سخنرانیهایش برگزید. او در بخشی از اینگفتار که نسخهصوتیاش در وبسایت او قابل دسترسی است به اینپرسش پاسخ میدهد که چرا بر جامعهی حافظی تاکید میکند و چراحافظ را به مثابهی الگویی برای جامعه برگزیده و توصیه کرده است. هدف از گزینش و ویرایشِ دو نکته از آن گفتار، تأمل دوباره در نیازحکومت و جامعهی ما در این روزها به حافظ و آموزههای اوست.

چرا حافظ را انتخاب کردم؟

زیرا حافظ کسی است که در میان شاعران ما و متفکران ما، حالت ویژهای دارد. نه شما میتوانید به او بگویید فیلسوف، نه میتوانید بگویید صوفی، نه میتوانید بگویید واعظ. هیچ کدام اینها نیست. کاملا ویژه است و به اصطلاح نوعش منحصر در فردش است. یعنی از آن نوع، فقط یک نفر آمده است. برخی میگویند شعر جای استدلال را نمیگیرد. اتفاقا شعر استدلال است. شعر حکمت است. شعر فکراست. تفکر است. سرگرمی نیست! برخی میگویند شعر را بگذاریم کنار و حرف جدی بزنیم، گویی شعر شوخی است! نه، جدی است، متفکران جدی ما، حرف خوبشان را در جامهی زیبایی هم پوشاندهاند و بهما زدهاند. دو هنر در این کار است. هم سخن عمیق و ژرف و حکیمانه است و هم جامهی زیبای فاخر آراسته. به قول سعدی:

به شهد عبارت برآمیخته
به پرویزن معرفت بیخته

پرویزن یعنی الک. یعنی از الک معرفت این را رد کردهاند، کاه و خاشاکش را گرفتهاند و در عسل پوشاندهاند. حافظ از متفکران ماست و هیچ تردیدی در آن نیست. متفکری که چنان که گفتم بر تفکر او نه جامهی فلسفه میتوان پوشاند نه تصوف. برخی حافظ را یک صوفی میدانند. اصلا و ابدا اینطور نیست. ذرهای از تصوف در کار حافظ نیست. بلکه حافظ ضد صوفیست، ضد تصوف است. اصلا تصوف را شیوهی نیکویی برای زندگی نمیداند. اصلا معتقد است که آن روش، روش خطایی است و باید به جای دوری گزیدن از جهان بجای احتراز از طیبات، بجای کنار نهادن نعمتهای این جهانی، خوشیهای این جهانی، کامرانیهای این جهانی، برعکس، باید کامرانی کرد، باید از نعمتهای این عالم بهره برد. حتی معتقد است که آخرت آدمی درست نمیشود مگر اینکه دنیایش را دست کند. و دنیایش درست نمیشود مگر اینکه این دنیا را به رسمیت بشناسد. به رسمیت شناختن یعنی چه؟ یعنی نه اینکه باری به هر جهت سر کند تا مرگش برسد و برود. باید کاملا از این جهان استفاده کند.

من آدم بهشتیام اما در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

درست است که ما مسافریم در این عالم. اما مسافرت ما یک قطعهی واقعی از حیات بلند ماست و این قطعه را نمیتوانیم با بیتوجهی و بیالتفاتی، یا با محرومیتهای بیماریزا سپری کنیم. بر عکس، باید چنان زندگی کنیم در این جهان که سلامت روح ما، سلامت جسم ما تامین شود و بعد این روح سالم هست که باید با خودمان برداریم و ببریم که اگر زندگی و حیات دیگری باشد، این روح سالم، روح معتدل، نه کج و معوج، سرمایهی نهایی ما در آن زندگی دیگر خواهد بود. بهاین دلیل است که میگویم حافظ شخصیت ممتازی دارد.

پرهیز از جامعهی فقیهانه

مخالفت با فقیهان در اشعار ما جاری است اما حافظ از این حیث خیلی شدید است. مولوی با اینکه خوشش نمیآمد و فقها هم خیلی علیهاش بودند اما میخواست باشد. هیچ تنشی نداشت. در نمیپیچید. حافظ اما آشکارا با فقیهان در میپیچد:

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسید امثال این مسائل

شافعی یعنی فقیه. میگوید حلاج که رفت بر سر دار، گفت این کار کارعشق است. فقها این چیزها را نمیفهمند. آنها اصلا نمیدانند عشق چیست. آنها همهاش میگویند این حلال است و آن حرام، عشق اما یک مقولهی فوق فقهی است. حافظ میگفت مقولاتی هست که در فقه نمیگنجد. به همین سبب هم بیشترین مقابله و مخالفتش با فقیهان بود که همه چیز را میخواستند از درونش حلال و حرام در بیاوردند و از درونش میخواستند عشق حلال و عشق حرام هم در بیاوردند، و حافظ اصلا این چیزها را بر نمیتافت و با اینها بر سر مهر نبود. علاوه براینکه خب به هر صورت عیوب و آفات دیگری هم در کارشان بود. معمولا فقیهان کنار دست سلاطین بودند، و در بخور و بپاش آنها شریک بودند. حافظ آنجا میگوید:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام، ولی به ز مال اوقاف است

خیلی طنز و طعن در این شعر دارد. میگوید اولا فقیه مست بود. فقیه که نباید مست باشد. آنوقت در حین مستی فتوی داد گفت «می حراماست» ولی با همهی حرمتاش از مال وقف خوردن بهتر است. شراب بخوری بهتر از اینست که مال ایتام و اوقاف را بخوری. جامعهی دینی که فقیهی بر سر ادارهی اوقاف نشسته و همه را بالا کشیده. آن وقت به دیگری میگوید یک قطره شراب بخوری میروی جهنم؟ خودش خروار خروار مال مردم را میخورد، هیچ خم به ابرویش نمیآید. میگوید این را باید برانداخت. این گناهان کبیره است که مهم است. یک عدهای گیردادند به گناهان کوچک، این گناهان بزرگ مانده و اصلا قبحشان همریخته. این البته سخنی بود که عیسی هم با فقیهان داشت! آن جملهی خیلی مشهور عیسی که از جملات بسیار درخشان انجیل است که گفت: سبت (تعطیلی روز شنبه که البته منظورش قانون بودقانون برایآدمیست، نه آدمی برای قانوناین عین سخن عیسی بود. به فقها میگفت: آدمِ گوشت و پوست و استخوان دار را باید ببینید، حقیقت او را. او را در قانون خلاصه نمیشود کرد. قانون خادم اوست نه او خادم قانون. و این همان حرفیست که حافظ هم در مواجههای که با فقیهان دارد میزند.

به دیوان حافظ اگر مراجعه بکنید. گرایشهای حافظی را، نو آوریهایشرا، ویژگیهایش را، تفاوتهایش را با دیگران ببینید، تاکیدهایش را. از نظر اینکه چه نقطهای در  انسان شناسی، تاریخ شناسی، انگشت میگذارد، چه چیزهایی برای او برجستهتر بوده. حتی همین مفهوم عشق که دربارهاش سخن میگوییم. Love، محبت. این از مولانا شروعشد. به هر حال اسلام دین خشیت است. محبت در اسلام یک امرثانویست. و خشیت همه جا هست. بیجهت نیست که غزالی تصوف خوفی و خشیتی دارد. آن که در قرآن بیش از همه موج میزند خشیت است. خوف از خداوند است. محبت ذکرش رفته، ولی خیلی جنبهیاصلی و گسترده ندارد. اینها عارفان بودند که این جهات را هم افزودند و آوردند و نوآوری کردند و آنچه را که ما امروز میبینیم را پدید آوردند.

وقتی که آقای خاتمی وزیر ارشاد بود به او توصیهای کردم. گفتم شمابه منزلهی یک فرهنگ شناس و فرهنگ پرور، اجازه بدهید که جامعهی ما حافظی بشود. ضرر نمیکنید. حافظ ششصد سال پیش نسخهای پیچیده برای جامعه، که از دلش تحمل میآید. از دلش مروت میآید. از دلش مدارا بیرون میآید. از دلش عشق بیرون میآید. از دلش خوشخویی بیرون میآید. از دلش تحمل دیگران میآید. چرا باید جامعه را فقیهانه کرد. خشکی، ترش رویی، عبوسی، حلال و حرام، گریبان این و آن را به یک گناه کوچک گرفتن؛ نه، حساسیت را روی گناهان بزرگ بیشتر کنید و در گناهان کوچک کمتر کنید، خوش رویی وحسن روابط میان مردم هم خدا پسند است، هم مردم پسند است، هم مطابق با ادبیات ماست، هم مطابق با فرهنگ کهن ماست و از همهبالاتر همهی مردم راحتاند، اینجوری بهتر میشود زندگی کرد، این را۶۰۰ سال پیش حافظ با کمال تیز بینی گفته و ما امروز به خوبی میتوانیم از او استفاده کنیم. ولی، دریغا که جامعهی ما به راه حافظ نرفت.

بازگشت به صفحه اول