تأملی در کردار و اطوار عاملان انقلاب؛ به روایت یک انقلابیِ پیشین

متن زیر در سال قبل در پاسخ به پرسش های دوستی در باره چگونگی و چرایی انقلاب ایران و این که چرا عده ای از اهل سیاست و روشنفکری در آن شرکت کرده و با انقلاب و به ویژه با نظام جدید همراهی و همکاری کرده و اینان باید از مردم پوزش بخواهند، تقریر شده است. از آنجا که پاسخ ارائه شده در قالب نامه بوده ناگزیر مسائل و یا حوادث به اجمال و اشاره برگزار شده است. اکنون متن ارائه شده در عین حفظ قالب آن با اندکی ویرایش و افزایش در اینجا منتشر می شود. می پندارم انتشار آن می تواند در حد خود رفع ابهام کند و حداقل مواضع یک انقلابی پیشین را در مقطع چهلمین سال انقلاب ایران به اجمال نشان دهد.

*

قول داده بودم شرحی در باب انتقادهایی که به من و شما و مانند ما در ارتباط با داستان انقلاب و جمهوری اسلامی می شود و مرقوم فرموده بودید شرحی تقدیم کنم. اکنون می کوشم به اختصار و به تفکیک چند نکته را عرض کنم شاید اندکی روشنگر باشد.

یکم. «انقلاب» سیاسی به لحاظ جامعه شناختی پدیده ای است که اتفاق می افتد و کسی تصمیم به انقلاب نمی گیرد و اگر هم یک نفر و یا چند نفر و حتی سازمانی کارآمد چنین تصمیمی اتخاذ کند تا دهها شرط و زمینه فراهم نباشد توفیقی حاصل نمی شود. انقلاب کاملا محصول تصمیم و رفتار جمعی یک جامعه و در واقع یک ملت در شرایط خاص است. این بدان معناست که منطقا نمی توان فرد و یا گروه معین و حتی رهبر و رهبران را برای وقوع انقلاب پای میز محاکمه کشاند و از آنان حساب و کتاب خواست. البته مسئولیت فردی و ضرورت اخلاقی پاسخگویی در جای خود محفوظ است که اشاره خواهد شد.

دوم. طبق تجربه خودم عرض می کنم. در دهه چهل و به ویژه دهه پنجاه فضای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی ایران به گونه ای بود که به تدریج راه وقوع یک انقلاب تمام عیار بر ضد رژیم حاکم هموار شد. چنین می پندارم که اگر در آن سالها (حداقل از کودتای ۲۸ مرداد بر ضد دولت ملی مصدق به بعد) کسی علیه رژیم محمدرضا شاه مبارزه و حداقل اعتراض نمی کرد، ایراد داشت و جای سرزنش بود. البته مراد اصل اعتراض و مبارزه در برابر نظام استبدادی است و نه لزوما شورشگری و به اصطلاح انقلابی گری. از این رو اصل مبارزه و جنبش اعتراضی مردم و یا گروهها در مجموع به حق بود و من آن را مشروع می دانم و هنوز از آن دفاع می کنم. بیفزایم خاطرات پیش از انقلابم در آستانه انتشار است و در این کتاب حدود پانصد صفحه ای فضای دهه چهل و پنجاه تا حدودی توضیح داده شده و روشن می کند که چرا و چگونه انقلاب رخ داد.

سوم. اما در این که چگونه شد که اعتراض به انقلاب تبدیل شد، عوامل قریب و بعید فراوانی نقش داشت ولی بیش از همه سیاست های شاه و حکومتش مؤثر بود. چنان که مرحوم مهندس بازرگان در همان سال ۵۷ پیش از پیروزی انقلاب به درستی اعلام کرده بود که انقلاب دو رهبر دارد: مثبت و منفی؛ رهبر مثبت آیت الله خمینی است و رهبر منفی هم اعلیحضرت. همان گونه که اکنون نیز چنین است یعنی مقامات جمهوری اسلامی اند که مردم را به سوی اعتراض و مقاومت و شاید هم انقلاب سیاسی سوق می دهند و در نهایت اگر هم انقلابی روی دهد، مقصر اصلی نظام سیاسی حاکم است و نه مردم.

چهارم. اما این پرسش که چرا عده ای در آغاز با نظام انقلابی جدید همکاری کردند، غیر تاریخی است و به جد محل اعتنا نیست. سال ۵۷ را به یاد بیاوریم. به هر حال انقلابی رخ داده و رژیمی رفته و رژیم تازه ای شکل گرفته بود؛ در آن زمان، عده ای از مبارزان قدیم و جدید بودند که در انقلاب کم و بیش نقش داشتند و افراد زیادی هم نقشی نداشتند و چه بسا با اسقاط رژیم هم مخالف بودند، ولی حالا که انقلابی بزرگ پیروز شده و وعده های بزرگی هم به مردم داده شده، چه می شد کرد؟ اینان چه می توانستند بکنند؟ می شد مخالفت کرد؟ مخالفت با چی؟ در آغاز که هنوز اتفاقی نیفتاده بود و اگر هم اشکالاتی دیده می شد، تصور می شد که از ضایعات معمول انقلاب است و در هرحال اشتباهات قابل جبرانی است و به تدریج اصلاح خواهد شد. این ها را که می گویم قصه و افسانه نیست، این را تجربه کرده ام. بیان حال من و بسیاری دیگر در آن سالهاست. پس از ۲۲ بهمن ۵۷ عموما (مخصوصا دینداران) فکر می کردند که باید کمک کرد تا اهداف انقلاب یعنی آزادی و عدالت و امنیت و رفاه و توسعه و اخلاق و معنویت در سایه دین هرچه زودتر تأمین شود. بنابراین اصل همکاری نشانه مسئولیت بوده است و نه اشتباه. چنان که شخصیتی چون مهندس بازرگان مسئولیت دولت موقت را قبول کرد و بسیاری نیز در دولت و یا جاهای دیگر قبول مسئولیت کردند. اینان با احساس مسئولیت ملی و مردمی و دینی و تاریخی، در آن شرایط پر مخاطره و مبهم، رنج همکاری و تلاش را به جان خریده و در حد توان و امکانات کمک کردند.

پنجم. در این میان تنها چیزی که می ماند مسسئولیت های فردی افراد است. چنان که به تجربه دیدیم افرادی چنان غرق و جذب در نظام جدید شدند که نه تنها فجایع و انحرافات را ندیدند بلکه خود نیز کارگزار جنایت شدند و کسانی هم تا زمانی که امید اصلاح بود همکاری کردند و پس از نومیدی منتقد شده و کناره گرفتند. در این میان ایراد چیست و در کجاست؟ حساب این دو گروه جداست و نباید بین آن دو خلط کرد.
اما به تأکید باید گفت در این میان اگر کسی در زمانی دست به جنایت و خلاف زده و یا در خلافها همکاری داشته و یا خلافها را تأیید کرده (به هر میزان که باشد) باید هم مسئولیت بپذیرد و هم بدان اعتراف کند و هم پوزش بخواهد و هم در صورت امکان جبران کند.

ششم. اما در مورد فریب خوردن. واقعیت این است که آیت الله خمینی مصداق ضرب المثل مشهور «گندم نمای جو فروش» بوده است. او در طول پانزده سال و به ویژه در طول اقامت در پاریس چهره ای از خود نشان داد که مدافع آزادی وعدالت و ملیت و رفاه و استقلال و معنویت دینی و اخلاق مداری است و به همین دلیل از همه افراد و جریانها و عدالت طلبان حتی در سطح جهان دلبری کرد و در ایران همه یکصدا گفتند «تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست» ولی او از همان آغاز بازگشت به وطن به سرعت این وعده ها را پس گرفت و در موارد زیادی بر خلاف عمل کرد. در این تردیدی نیست. از این منظر می توان گفت عموم ماها فریب خوردیم. اما از این گزاره چه نتیجه می توان گرفت؟
واقعیت این است که اگر من و شما اطلاع و آگاهی امروز را می داشتیم می توانستیم از نوع تفکر و ایدئولوژی خمینی و طبقه روحانیت دریابیم که اینان چه خواهند کرد و در صورت کسب قدرت چه نوع تفکر و رفتاری را بر مردم و جامعه حاکم خواهند کرد ولی خُب! در آن زمان عموما از چنین نعمتی برخوردار نبودیم و حتی عموم روشنفکران و پژوهشگران ما شناخت علمی درستی از طایفه ریشه دار علما و طبقه روحانی نداشتند. امروز البته حرف و اظهار نظر راحت است چرا که «معما چو حل شود آسان شود»! اما نکته مهم آن است که بدانیم در تاریخ همیشه چنین بوده است. مگر مسلمانان آغازین می دانستند که اندکی پس از پیامبر چه خواهد شد؟ مگر انقلابیون فرانسه و روسیه و الجزایر و حتی انقلاب آمریکا دقیقا می دانستند و می توانستند بدانند که چه خواهند کرد و چه اتفاق خواهد افتاد؟ مگر مشروطه خواهان اعم از مذهبی و غیر مذهبی می توانستند بدانند که چند ماه و یا چند سال بعد چه رخ خواهد داد؟ کسی علم غیب ندارد. چه کسی می توانست حتی حدس بزند پس از پیروزی رهبر روحانی و اهل فلسفه و عرفان و معلم اخلاقِ انقلاب اسلامی، که عمری را به پارسایی زیسته و آن همه دلیری و شجاعت از خود بروز داده و حدود پانزده سال جانانه از مردم و حقوق مردم و کشور در برابر استبداد و استعمار دفاع کرده، پس از کسب قدرت چنان رفتاری داشته باشد؟ البته بودند کسانی که گاه حدس هایی می زدند و یا سخنانی می گفتند (مانند نامه مشهور مصطفی رحیمی به آیت الله خمینی در آستانه پیروزی انقلاب) ولی اولا چنان اندک بودند که حکم النادر کالمعدوم بود و صدایشان شنیده نمی شد و ثانیا در فضای احساسی آن زمان، سخنان آنها بدبینانه تفسیر می شد و به هر حال گوش شنوایی نبود.

به هرحال مهم آن است که آدمی برای فهم اشتباهات و جبران آنها آماده باشد و گرنه بر صرف اشتباه و حتی فریب خوردگی اشکال و ایرادی نیست. همواره چنین می شود. من و شما ممکن است تا چند سال دیگر به این نتیجه برسیم که فلان تصور و یا عمل ما درست نبوده و اشتباه می کردیم. مگر تضمینی هست که همیشه و در همه حال درست فکر کنیم و درست عمل کنیم؟

این را هم بگویم که ادعای فریب خوردگی یک ملت و مجموعه عظیم اهل دانش و سیاست در جریان مردمی ترین انقلاب تاریخ معاصر در سال ۵۷ نیز ادعای گزافی است و به سادگی قابل تبیین نیست. بالاخره در آیت الله خمینی و بخشی از روحانیت قابلیت ها و واقعیت هایی درست وجود داشت که ملتی را یک پارچه به دنبال خود کشانید و آن همه شور و هیجان و ایثار و مقاومت خلق کرد. اگر بگوییم مشروطیت به انحراف رفت و نهضت ملی شکست خورد و انقلاب ایران نیز اشتباهی درآمد، پس مردم ایران چه می کنند و چه کاره اند؟ عاملیت انسان چه می شود؟ به ویژه کسانی دست های خارجیان را در میان می بینند و می گویند همه اینها «کار انگلیسی هاست»! خودزنی کار عاقلانه ای نیست. چرا پس از حدود ۲۳۰ سال از انقلاب ۱۴ ژوئیه فرانسه هنوز فرانسویان هر سال با شور و هیجان بسیاری آن را جشن می گیرند؟ این در حالی است که انقلاب فرانسه به مراتب بیشتر مولد خشونت و کشتار و ویرانگری بوده است. چرا در چین کذایی و آن هم با آن «انقلاب فرهنگی»اش، همچنان مائو (حداقل به طور رسمی) محترم است و عموما حریم او را رعایت می کنند؟ بله! هم اشتباه کردیم و هم درست فهمیدیم و مسئولانه عمل کردیم. نباید بین موضوعات مختلف و پیچیده خلط کرد.

هفتم. اما این پرسش که چگونه انقلاب ایران تغییر ماهیت داد و چگونه خمینی تغییر مسیر داد، بحث مهم و دامنه داری است و اجازه بدهید وارد آن نشوم زیرا طولانی خواهد شد. اما اجمالا بگویم هر پاسخی که برای تغییر مسیر دیگر انقلاب ها داشته باشیم، در باره انقلاب ایران هم تا حدودی صادق است. چرا مشروطه به نتیجه مطلوب نرسید؟ و حتی در تداوم آن سردارسپه و رژیم مستبد پهلوی از درونش درآمد؟ در باره شخص آیت الله خمینی در مقام رهبر بلامنازع انقلاب و بعدتر تأسیس جمهوری اسلامی، به گمانم، هم عامل روانشناختی او در سیر حوادث مثبت و منفی دخالت داشت و هم افکار خاص سنتی و ارتجاعی فقیهانه اش نقش داشت و هم بی اطلاعی او از سیاست و هنر کشورداری اثرگذار بود. او نه تنها اطلاع دقیق و جامعی از جهان جدید و دنیای آزاد و چند قطبی نداشت و نه تنها از فن و هنر ملکداری هیچ نمی دانست بلکه حتی هیچ تصور روشنی از حکومت اسلامی و فقهی مطلوب خود نیز نداشت. او زمانی در مبحث ولایت فقیه مدعی شده ولایت فقیهان در عصر غیبت چنان بدیهی است که تصور آن موجب تصدیق می شود ولی امروز می دانیم که تصور ولایت فقیه و آن هم از نوع مطلقه اش، موجب تکذیب آن است. در هرحال به گمانم آیت الله خمینی هم مانند دیگران دنباله رو حوادث شد و آنچه شد و آنچه خود کرد، قطعا در آغاز در تصورات بسیط آغازینش نمی گنجید. قراین پر شمار نشان می دهد او تصورات ساده و احیانا خطایی از کشور و مدیریت پیچیده آن در جهان جدید و حتی قدیم داشت. به ویژه به تأکید باید گفت که جاه طلبی تاریخی روحانیت شیعه و شخص ایشان حول محور انحصار قدرت مشروع در دست روحانیون و علمای شیعی کار دستش داد. از آنجا که من اصولا حوادث و رفتار اشخاص را همدلانه و خوش بینانه می بینم و تفسیر می کنم، معتقدم که خمینی از آغاز قصد فریب را نداشت ولی در عمل به مقتضای شخصیتش و نیز به مقتضای اصل بنیادینش یعنی «حفظ نظام به هر قیمت» به راهی رفت که فرجامی جز خسران برای دین و مردم و کشور و حتی برای خودش نداشت.

هشتم. البته منصفانه است که گفته شود نوع افکار و اعمال تند و چپ روانه برخی از گروههای به اصطلاح انقلابی در سالهای ۵۷ تا ۶۳ (از جمله برخی گروههای مارکسیستی و توده ای و مجاهدین) نیز در جای خود به خشونت های خمینی و مقامات حکومتی دامن زد. اینان در آن دوران بازرگان و دولتش را سازشکار می دانستند و در مقابل از روحانیون انقلابی و از جمله صادق خلخالی حمایت می کردند و حتی از یاد نبرده ایم که ایرادشان به روحانیون حاکم این بود که به قدر کافی انقلابی عمل نمی شود و در حد مطلوب اعدام صورت نمی گیرد! حالا بازماندگان این گروهها ایرادشان چیست و از کی طلبکارند؟ نباید نقش ویرانگر اینان را در تشدید خشونت نادیده گرفت و حتی ناچیز شمرد. نوع برخورد این گروهها با دولت موقت و شخص بازرگان طلیعه چنین خشونت های بوده است. این در حال بود که در آن زمان حداقل دولت به سرکوبی و اعمال خشونت دست نزده بود. خوشبختانه امروز شماری از نیروهای چپ قدیم به این اشتباه تاریخی خود اذعان کرده و می کنند که البته مغتنم است و امیدوارم که در تحولات آینده به کار آید و به ویژه جوانان پر شور از آن عبرت بگیرند.

در هرحال بیان این واقعیت ها به معنای تبرئه خمینی و دیگران نیست. او در هرحال مسئول افکار و اعمال خودش هست و باید پاسخگو باشد؛ همان گونه که من و شما و دیگران نیز باید مسئولیست بپذیریم و پاسخگو باشیم. این، هم حکم قرآنی و دینی است و هم منطبق است با حکم عقل و انصاف. والعاقبه للمتقین

بازگشت به صفحه اول