تلویزیون بیبیسی فارسی گفتگویی را میان دو مناظرهکننده اوایل دوران انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ ترتیب داد که در قسمت دوم استاد عبدالکریم سروش برای اظهار نظر در باب نظام سیاسی و قانون به سؤال کشیده شد. مایلم، با توجه به موضعگیری ایشان، سخنی کوتاه در باب موضع ما مسلمانان در خصوص نظام حکمرانی و قانون پیشنهاد کنم. حیف است که پس از صدها سال کوشش و تجربه مسلمانی هنوز خوابگردی کنیم و همچنان در پیشگاه عدالت خجل بمانیم.

استاد عزیز بهدرستی از مطلوب بودن گفتگو و تضمین حق سخن گفتند، اما با معیار «رضایت اکثریت، که از مؤمنان تشکیل میشود» از قانونی کردن باورها و احکام آنان دفاع کردند. این رضایت حکم عقل دانسته شد، که کارآمدی حکومت بیگمان وابسته به آن است. با این حال، قید «رعایت حقوق اقلیت» را نیز به رضایت اکثریت اضافه نمودند. بسیار خوب. همه مشکل از این نقطه آغاز میشود. حق اقلیت، به اشاره مجری برنامه، شامل حق حضور رسمی و فعال دگرباشان و نیز همه ادیان و مذاهب میشود. آیا باورها و احکام مسلمانان چنین چیزی را اجازه میدهد؟ پاسخ، در چارچوب میراث مسلمانی، بیتردید منفی است. این تناقض چگونه حل شدنی است؟

حل تناقض را باید در «عدالت» به معنای جدید و تفکیک بسیار مهم فیلسوفان عصر جدید میان «حق» و «خیر» جستجو کرد. اگر مسلمانان تکلیف خود را با نظام عادلانه در دنیای معاصر روشن کنند، تکلیف عمده پرسشهای مطرحشده در برنامه روشن میشود. بنا بر فلسفه سیاسی جدید، باید میان «آزادی تصمیم فرد» (قلمرو حق) و «محتوای تصمیم فرد» (قلمرو خیر) تفکیک قائل شد و حوزه قانون را به اولی محدود کرد. نقطه عزیمت عدالت جدید این تفکیک است. از جمله اقتضائات این عدالت، (باید تأکید کرد) نه همه آنها، فهم و بهکارگیری این «دوتایی» است.

واقعیت امر آن است که، در همه تاریخ بشر، آدمیان (حتی مؤمنان به دین یا مذهب واحد) یک برداشت از دین، مذهب و اخلاق نداشتهاند. تفاوتها تا مرز ضدیت پیش رفته و گاه مدافعان یک برداشت طرفداران برداشت دیگر را کافر، بیاخلاق یا منحرف و، از این رو، سزاوار محرومیتهای سیاسیاجتماعی و مجازات دانستهاند. از دیگر سو، حیات جمعی آدمیان نمیتواند منتظر گفتگو و اقناع ذهنی مخالفان فکری بنشیند. باید چارهای اندیشیده شود که هیچ یک از طرفهای فکری و باوری پیشاپیش کنار گذاشته نشود و میدان و معرکه برای بحثهای نظری و ورزیدنهای عملی باز بماند. شکی نیست که در گذر زمان برخی از نظرات و دیدگاهها بر میافتند و برخی دیگر پیروز میدان میشوند. اما اقتضای عدالت آن است که یک نظام کلان در حیات جمعی آدمیان تدبیر شود که مجال زیست مسالمتآمیز و البته «برابر» را برای همه اعضای جامعه فراهم کند و فقط جا را برای آنان که نمیخواهند «دیگران هم باشند» تنگ کند. عدالت جدید تنها یک دشمن دارد: نابرابریخواهان (اعم از قیممآبان، دیکتاتورها، مستبدان، لائیکهای دینستیز، توتالیترها و مانند ایشان).

در این نظام عادلانه البته نظراتی بیان و اَعمالی انجام میشوند که همه طرفهای اختلاف به آن راضی نیستند و گاه آنها را «باطل» یا «ضداخلاق» میدانند. عدالت متقضی آن است که آن نظرات و اَعمال تا هنگامی که مجال بیان نظرات و انجام اَعمال دیگر طرفهای اختلاف را تنگ نکردهاند باید حضور رسمی داشته باشند. به این معنا، سخن درستی است که «حق» مقدم بر «خیر» و زمنیه حیات پویای آن است. حق، که جزئی از عدالت است، اگر نباشد اساساً امکان زندگی سعادتمند و اخلاقی هیچ کس، شامل زندگی ایمانی، فراهم نمیشود و همگان با هم به دره سیهروزی سقوط میکنند.

اگر تفکیک بالا پذیرفته شود، باید بپذیریم که باورها و ارزشهای مسلمانی ما در قلمرو «خیر» است و نظام عادلانه را نباید بر آن بنا کرد. در مقابل، نظام عادلانه موظف است زمینه زندگی «خیرمدار» ما را، در کنار زندگی «خیرمدار» همه اعضای جامعه سیاسی مشترکمان، فراهم کند. اگر ما مسلمانان روزی در اقلیت قرار بگیریم این سخن برایمان معنای دقیق و جدی مییابد. بنابراین، باید گفت کوشش انسانهای فرزانه عصر جدید «در جهت» برقراری نظام عادلانه است و در این رهگذر همه ارزش برابر دارند، چه یکایک انسانها ذاتاً ارزشمندند و نباید «شعور» و «اختیار» آنان تضعیف یا پایمال شوند. اگر این چارچوب را بپذیریم، باید همه انرژی خود را صرف روشنگری و اقناع همکیشانمان کنیم که ادب زندگی مدنی و حضور مشترک در یک جامعه سیاسی تن دادن به اقتضائات عدالت است. با تأسف بسیار باید اعتراف کنیم که در تاریخ دینورزی خود عدالت را مغفول گذاشتهایم، که البته دینورزی فقهمدار از جمله علل و دلایل این غفلت بوده است. ما مسلمانان، همانند دیگر انسانها، باید نظریه عدالت جدید را بیابیم و بیاموزیم و در چارچوب آن در پی سعادتمان برویم. بدون آن نه ما و نه هیچ عضو دیگر جامعه نمیتواند بهروزیاش را بجوید.

مسلمانی ما باید در قلمرو مدنی، ورزیدنهای مختارانه، ارائه نمونههای عملی و دعوتهای مبتنی بر کردار نیک و جدال احسن باشد. در جامعه همه گونه کالا و فرصت هست، اما مسلمانان سراغ همه آنها نمیروند و با فکر و زندگی خود نمونههای زندگی سعادتمندانه را پیش مینهند. مسلمانان نیز، در مقام عضو جامعه سیاسی، میتوانند فعالیت سیاسی کنند، اما در چارچوب نظام عدالت. ایمان و اخلاق آنان زیر سقف عدالت باید نشو و نما کند، نه بر بام آن. خواستههای ما تا جایی که به «عدالت» ضربه نزند امکان حضور رسمی دارد. بنابراین، ما مسلمانان باید دین را به گونهای بفهمیم و بورزیم که مقابل عدالت قرار نگیریم، بل حامی و مدافع آن باشیم.

بازگشت به صفحه اول