از چهار دهه پیش بدین سو، سیاست خارجی نظام جمهوری اسلامی دائما در مسیر آزمون و خطا سیر کرده ولی متاسفانه مسئولان و دست‌اندرکاران این نظام کمتر از خطاهای خود درس آموخته و بنابرین آزمودن آزموده‌های خود و دیگران را بسیار تکرار کرده اند. در پاییز سال ۱۳۵۹ بر اساس منطقی که هنوز هم مجهول و نامفهوم باقی مانده، با تاخیر عمدی و برنامه‌ریزی شده در آزادسازی گروگانهای امریکایی آخرین فرصتهای پیروزی مجدد جیمی کارتر از او ستانده شد تا نشان داده شود که انقلابیون ایرانی می‌توانند نتیجۀ انتخابات ریاست جمهوری امریکا را تغییر دهند. اما نتیجۀ این قدرت‌نمایی فاقد دوراندیشی و غیر مبتنی بر «دکترین» و «استراتژی مشخص»، چیزی نبود جز هشت سال ریاست جمهوری ریگان و قدرت گرفتن دوازده ساله و طولانی مدت «هارترین جناح سرمایه‌داری در امریکا». مصائب این چرخش قدرت در سیاست داخلی امریکا، به زیان تمامی کشورها و گروههای صلحطلب در جهان تمام شد و خلاصه، شد آنچه نباید میشد. از آن سالها تا به امروز، سیاست خارجی ایران حتی در ماهرانه ترین و موفق‌ترین عملیات دیپلماتیک همچنان فاقد «دکترین» و حتی «راهبرد مشخص و منسجم» بوده و در نتیجه چندان شگفت نیست که از فرصتهای نادر تاریخی نتوانسته‌ایم به خوبی در جهت تثبیت امنیت و منافع ملی بهره ببریم.

در نوشتار حاضر، بی آنکه قصد ملامت تصمیمسازان و تصمیم‌گیرندگان در عرصۀ سیاست خارجی یا افسوس بر فرصتهای از دست رفتۀ گذشته را داشته باشیم صرفا در صددیم به تجربۀ برجام چونان درسی در سیاست خارجی بنگریم. درسی که شاید ارزش آموختن یا دست کم توجه کردن را داشته باشد.

شمار قابل توجهی از تحلیلگران حوزه‌های خرد و کلان سیاسی بر آنند که اگر ایران پس از امضای معاهدۀ موسوم به برجام، بر اساس امریکاستیزی دیرینه، سنتی و نهادینه شده در سیاست خارجی جمهوری اسلامی، همۀ درها و پنجره‌های گفتگوی سیاسی، مبادلات تجاری و مراودات اقتصادی را به روی امریکا به عنوان یکی از طرفهای اصلی برجام نمی‌بست و این کشور را از منافع اقتصادی این معاهده محروم نمی‌کرد، چه بسا همین بهره‌مندی، مانع از خروج یکجانبه، غیرقانونی و پیمان شکنانۀ ترامپ از برجام می‌شد.

اشتباه نشود. مراد این نیست که ایران باید به امریکا اضافه بر تعهدات برجامی باج اقتصادی می‌داد یا اقتصادش را چونان زائده‌ای مستعمره‌وار به اقتصاد امریکا وابسته می‌کرد. همچنین مراد این نیست که با امضای این معاهده،یک شبه تمام یخهای چهل ساله در روابط سرد طرفین ذوب، دیوار بلند بی‌اعتمادی برداشته، تمام سوء تفاهمات منطقه‌ای و بینالمللی مرتفع و زمینه برای روابط سالم، همسطح، عادلانه و همه‌جانبه از جمله در اقتصاد مهیا میشد.این هم مورد نظر نیست که خوی خود برتر بینی ترامپ و اساسا الیگارشی حاکم بر ایالات متحده و نیز تلاشهای دشمنان منطقه‌ای ایران که متحدان راهبردی امریکا بوده و هستند در ناکام کردن این معاهده بی تاثیر بوده و جمهوری اسلامی ایران عامل شکست آن بوده است. بلکه مراد این است که سکانداران سیاست خارجی ایران که به هر دلیل، در یک مقطع مشخص زمانی، امضای این توافقنامۀ چندجانبۀ بینالمللی را تامین کنندۀ منافع استراتژیک کشور و نظام یافته بودند می‌توانستند به نحوی راههای خروج یکجانبۀ امریکا را از این توافق ببندند و اساسا می‌بایست چنین می‌کردند تا از دستاورد تلاشهای نفسگیر و چندسالۀ یک دیپلماسی ملی حراست کنند. اما چگونه؟ پاسخ اینست: «با عقد قراردادهای اقتصادی در حوزۀ نفت، خودروسازی و دیگر صنایع و نیز با فراهم کردن امکان سرمایه‌گذاری شرکتهای امریکایی در ایران». البته با این توضیح که نگارندگان نسبت به امریکا نه شیفتگی دارند و نه حتی خوش‌بینی؛ و بر اساس تجربیات متراکم تاریخ جهان در قرن بیستم و بیست و یکم صرف رابطه با امریکا را نیز کلید بهشت برای کشورهای توسعه نیافته و در حال توسعه نمی‌دانند.

تحلیل رفتارهای ترامپ در مواجهه با برجام و نیز دیگر مسائل و موضوعات داخلی و خارجی امریکا این نکته را مشخص می‌کند که او به عنوان یک دولتمرد چرتکه‌انداز و تاجرمسلک، برجام را نیز با خط کش منافع حاصله برای اقتصاد امریکا می‌سنجد و بنابرین طبیعیست که محرومیت کشورش را از سرمایه‌گذاری در ایران، بی توجهی به روح برجام به عنوان یک بازی برد-برد تلقی کند. از زاویۀ دید ترامپ حتی متحدان قدیمی و سنتی چون کانادا و اروپای غربی نیز بر اساس سودرسانیشان به اقتصاد امریکا ارزیابی می‌شوند، بنابرین چرا باید آلمان و فرانسه و بریتانیا از مواهب اقتصادی برجام بهره‌مند شوند و امریکا که طرف اصلی و مهم معاهده بوده از بازار هشتاد میلیونی ایران و ظرفیتهای وسوسه برانگیز سرمایه‌گذاری در آن محروم باشد؟ در این صورت، برد-برد بودن این معاهده از منظر منافع امریکا تقریبا بی معناست. باز هم تاکید می‌شود غرض تبرئۀ ترامپ و توجیه یکه‌سالاری متبخترانۀ امریکا نیست بلکه توصیف شرایط از منظر طرف مقابل برای تحلیل رفتار او و خنثی کردن اقداماتش مورد نظر است. بدین معنا که اگر منافع اقتصادی برجام برای امریکا جذاب، وسوسه‌برانگیز و قابل توجه می‌شد ترامپ به عنوان یک رئیس جمهورِ اهل معامله و محاسبه، به سادگی نمی‌توانست امضای کشورش را از زیر این معاهده بردارد.

ناگفته نماند که قرار نیست و نبوده که از ثروت ملی ایران به سبک سعودی‌ها و اماراتی‌ها به ترامپ و تیم حاکم بر کاخ سفید باج سبیل داده شود، بلکه کافی بود قرارداد نفتی به جای توتال که با بدعهدی مکرر پشت صنعت نفت ایران را خالی کرد با شرکتهای امریکایی منعقد می‌شد و هکذا در مورد صنعت خودروسازی. اگر این رویکرد پسابرجامی اتخاذ می‌شد چه بسا با توجه به کامیابی عملکرد اقتصادی اوباما و پر بودن دست دموکراتها در عرصۀ اشتغالزایی و افزایش ثروت ملی، مجالی برای روی کار آمدن ترامپ و پیروزی میلیمتری‌اش بر رقیب باقی نمی‌ماند یا دست کم چنانکه گفته شد کار ترامپ برای خروج از برجام به جهت نداشتن صرفۀ اقتصادی دشوار می‌شد.

در واقع حتی اگر پیروزی ترامپ را در انتخابات ۲۰۱۶ محتوم فرض کنیم، با توجه به سرمایه‌های کلانی که شرکتهای امریکایی در بازۀ زمانی دو سال و نه ماه از عقد برجام تا خروج واشنگتن از این توافق برای تجهیز کارگاههای صنعتی و پروژههای خود وارد ایران میکردند، خروج ترامپ از برجام برای امریکا پرهزینه میشد (نه آنکه خروج و عدم خروج از برجام برای امریکا به لحاظ صرفۀ اقتصادی علی السویه باشد) و در هر دو صورت ایران برنده ماجرا بود هرچند در این حالت مفروض بر اساس منطق اقتصادی و محاسبۀ اعداد و ارقام اصولا امکان خروج این کشور از توافق بسیار ضعیف می نمود و تازه اگر هم ترامپ بر این منافع اقتصادی چشم می‌پوشید و از توافق در هر صورت خارج می‌شد و اگر از سرمایۀ آوردۀ شرکتهای امریکایی در این مدت حدودا سه ساله به ایران (که پس از خروج یکطرفه در کشور باقی می ماند) صرفنظر کنیم، باز هم می‌رسیدیم به همینجا که اکنون رسیده‌ایم. مگر نه اینکه به جای عقد قرارداد با شرکتهای امریکایی با شرکتهای اروپایی قرارداد بستیم و پس از خروج امریکا از برجام همگی کنار کشیدند و رفتند؟ آیا شرکتهای امریکایی قرار بود بدتر از این عمل کنند و آیا دولتهای بریتانیا و فرانسه با کشور ما مهربانتر از امریکا بوده‌اند؟ پس چرا باید اسم امریکا به یک تابو در سیاست خارجی ایران بدل شود در حالی که راه و رسمش را دیگر کشورهایی که با ایران مناسبات گسترده دارند پیش گرفته‌اند؟ یادآوری نقش منفی فرانسه در مراحل پایانی انعقاد برجام حاکی از اینست که زهر سیاست خصمانۀ فرانسه دست کمی از سیاست های امریکا نداشته است.

پس از برجام، ایران بازارهای اقتصادی و باب همکاریهای صنعتی خود را بر روی امریکا بست. البته جز در مورد خرید هواپیماهای بوئینگ که اولا قراردادی بازدارنده و اطمینان‌بخش برای ایران به شمار نمی‌رفت چرا که هیچ سرمایهای از این شرکت وارد ایران نمی شد و ثانیا برای امریکا نیز امتیاز چندانی از این توافق فراهم نمی‌آمد چرا که بدون مشتری تازه‌ای همچون ایران نیز این هواپیماها کماکان بازار فروش خوبی داشت.

به گمان ما این فقره، یعنی بستن باب همکاری اقتصادی با امریکا (البته بدون آنکه حتی نیازی به دوستی سیاسی میان دو کشور باشد) بزرگترین فرصت سوزی و آسیب پذیر کردن برجام بود. اما ماجرا به همین یک فقره محدود نشد و ایران اعلام کرد که برجام فقط توافقی مربوط به فعالیتهای هسته‌ای بوده و هرگونه مذاکره با غرب و علیالخصوص امریکا در زمینه‌های دیگر منتفی است. هرچند مذاکره در مورد عادیسازی روابط با امریکا و مسائل منطقهای (بویژهدر مورد سوریه، عراق و یمن) میتوانست حال و روز متحدان مستضعف ما را در این کشورها بهتر از اکنون رقم بزند و مانع روی کار آمدن یک رئیس جمهور پیشبینی ناپذیر در امریکا شود. بگذریم از اقدامات نهادهای نظامی برای تحریک جمهوریخواهان امریکا و بهره برداری مناسب آنان از این اقدامات که آن هم قصه‌ای پر غصه است و حکایت از آن دارد که ما هنوز دیپلماسی را در جایگاه خودش به رسمیت نشناخته‌ایم و درکمان از اقتدار بسیط، ابتدایی و غیر جامع است.

به هر روی، اگر هم روی کار آمدن چنین رئیس جمهوری محتوم بود که نبود، با یک دیپلماسی ماهرانه می‌شد او را خلع سلاح و تیغ ماجراجوییهایش را کند کرد. اما متاسفانه با روی کار آمدن ترامپ، سیاستمداران ایرانی که به گونه‌ای غیر واقع‌بینانه ظاهرا از استواری و پایداری معاهدۀ برجام مطمئن بودند، همچنان راه را بر هرگونه مذاکره باطرف امریکایی بستند بی آنکه در نظر بگیرند اولا مذاکره حتی با دشمن در حال جنگ می‌تواند نوعی مبارزه و بخشی از آن و بنابرین ضروری باشد و ثانیا نه اصل مذاکره بلکه کیفیت آن تعیین کنندۀ نتیجه است و ثالثا مذاکره لزوما به قصد حصول توافق خوب یا بد ضرورت نمی‌یابد و چه بسا مذاکره برای مذاکره بتواند به تثبیت موقعیت و حتی ارتقای جایگاه یکی از طرفین مذاکره منتهی شود. شاهد زندۀ این مدعا رهبر کرۀ شمالی است که مذاکره با ایالات متحده را در بالاترین سطح ممکن به بازی ماهرانه برای خروج از فشار و انزوای بین المللی و بهبود مناسبات با کرۀ جنوبی تبدیل کرده است. ظاهرا در میان ناظران مسائل بینالمللی اجماعی وجود دارد دال بر اینکه تا به اینجا رهبر جوان کرۀ شمالی در مقایسه با ترامپ دستاوردهای بیشتری از مذاکرات دوجانبه داشته است.

اما در ایران بر اساس یک تابوی نهادینه شده که به ترسی عمیق و مبهم از رویارویی و مذاکره با امریکاییها بدل شده، سیاستمداران جناح محافظهکار و حتی برخی از اصلاح طلبان با رگهای ورم کرده از غیرت و با عصبیتیناشی از رفتار خصمانۀ ترامپ و دار و دستۀ قداره بندش در کاخ سفید، بدون توجه به طبیعت دیپلماسی، هرگونه درخواست ترامپ برای مذاکره را یکی پس از دیگری رد کردند با این توجیه که این برگ برنده را (که ممکن است در انتخابات آتی به کارش بیاید) از او دریغ کرده و او را پس از پایان یک دورۀ پر تنش ریاست جمهوری از کاخ سفید اخراج کنند. غافل از اینکه اولا بر بخت تکیه نمی‌توان کرد و چه بسا ترامپ در بدترین شرایط هم برای دور دوم به ریاست جمهوری امریکا برسد و ثانیا معلوم نیست پیروزی هر شخص دیگری از حزب دموکرات (حتی اوباما) برای ایران فرصت‌زا و تهدیدزدا باشد. به سخن دیگر ایران باید مبانی امنیت و منافع ملی خود را در چارچوب دیپلماسی خود تعریف و تعبیه کند نه در رخدادهای پیش‌بینی ناپذیر و پیشگیری‌ناپذیر خارج از اراده و مدیریت ایرانی.

شخصیتی معامله‌گر و خودشیفته چون ترامپ که بیش از منافع کشور امریکا، نگران ثروت، موقعیت و وجهۀ داخلی و وعده های انتخاباتی خودش است سوژۀ مناسبی برای طراحی یک بازی سنجیدۀ دیپلماتیک به قصد ارتقای موقعیت ایران در سطح جهانی از حیث منافع و امنیت ملی است. اگر کرۀ شمالی توانسته احتمالا ما هم می‌توانیم (و یا لااقل می توانستیم) با آغاز فرایند طویلالمدت مذاکره و بدون آنکه امتیازی به سردمداران کاخ سفید بدهیم، هم خطر خروج امریکا از برجام و از سرگیری تحریم ها را از خود دور کنیم و هم سایۀ جنگ را از سر ایران و منطقه. اگر ترامپ عطش دیوانه‌واری برای دیده شدن در قاب عکس دو نفره با مقامات ایرانی دارد چرا ما نتوانیم او را تا سر چشمه ببریم و سپس تشنه بازگردانیم. دیپلماسی یعنی هنر بهره‌گیری از امکانات و فرصت‌ها. خصوصیات روحی ترامپ هم می‌توانست چونان بخشی از این فرصتها نگریسته شود.

واقعیت اینست که ترامپ با اخلاقی کودکانه دوست دارد قهرمان عرصۀ جهانی و اسطورۀ سیاست داخلی امریکا باشد و برای همین، بی پروا دست به اقداماتی ماجراجویانه برای حل و فصل فوری و معجزه‌آسای مسائل دیرین حل نشده در سیاست خارجی امریکا می‌زند. مسئلۀ کره شمالی، کوبا، فلسطین و غیره از این دست هستند. در این موارد او خواسته نشان دهد توانایی آن را دارد که غیر ممکن را ممکن کند. برای سیراب شدن این عطش نیز کافیست اقداماتی نمایشی صورت گیرد. آغاز مذاکرات شخصی با رهبر کره شمالی، طراحی قرارداد موسوم به معاملۀ قرن در مورد مسئله فلسطین و اقدامات دیگری از این دست شاهد این مدعاست. ترامپ حریصانه و حسودانه میخواهد از اوباما محبوبتر باشد و برجام و حل مسئلۀ هسته‌ای ایران را که سالیان درازی است سرخط خبرهای سیاسی جهان بوده و مسئله ای مهم و دارای ارزش جهانی و تاریخی به شمار می‌رود، به بخشی از دستاوردهای شگرفدولت خود تبدیل کند. در چنین شرایطی چرا نباید از فرصت خودشیفتگی و روان نژندی ترامپ به نفع تامین منافع ملی و تقویت امنیت ملی ایران استفاده کنیم؟

باید در نظر داشت که مذاکره با ترامپ قطعا از نامه‌نگاری و آشتی با صدام بدتر نیست. اگر بعد از قتل عام حجاج ایرانی در سال شصت و شش توانستیم با ملک فهد از در دوستی و سازش برآییم با دیگران هم می‌توانیم. هیچ مذاکره‌ای منافی با عزت و اقتدار کشور ما نیست البته به شرط آنکه برخاسته از حکمت و خردمندی و مطابق با منافع و مصالح ملی باشد. از قضا مذاکره هراسی و مصالحه ترسی است که منافع و مصالح و سپس عزت ما را بر باد خواهد داد. مذاکره بخشی از دیپلماسی است. با دشمن حتی در حین جنگ هم می‌توان مذاکره کرد. هنر آنست که مذاکره معطوف به تامین حداکثری منافع باشد. نفی مطلق مذاکره یعنی تعطیل کردن بخش مهمی از دیپلماسی. این امر نه حکیمانه است و نه مصلحت‌سنجانه و لزوما هم نشانۀ اقتدار نیست.

بیش از یکسال از موافقت کرۀ شمالی با مذاکره با امریکا می گذرد و بنابه ادعای خود محافظهکاران ایرانی، کرۀ شمالی جز تخریب یک مرکز آزمایشهای هسته‌ای و سایتهای موشکی از پیش تخریب شده، امتیاز دیگری به امریکا نداده و به اصطلاح روغن ریخته را نذر معبد کرده است. واقعیت این است که رهبر ۳۵ سالۀ کرۀ شمالی، با بهره‌برداری درست از مذاکره، کشور خود را از کانون تبلیغات منفی و خصومتهای جنگ طلبان امریکا خارج ساختهبدون اینکه، به اعتراف سیاستمداران ایرانی، امتیازی به امریکا در این مذاکرات داده باشد. اما همینکه وی توانسته مانع اعمال تحریم های بیشتر علیه کشور خود از سوی دولتی به سرکردگی ترامپ شود و او را وادار کند برای توجیه تداوم مذاکرات از کیم جونگ اون حتی ستایش کند یعنی یک پیروزی برای کره شمالی در عرصۀ دیپلماسی. از این به بعد البته باید دید از این دستاورد چگونه برای نیل به اهداف تازه استفاده می‌شود که بحثی است جدا و مستقل. در آن سو اما جمهوریخواهان و تیم ترامپ در ماجرای مذاکره با کرۀ شمالی جز اعلام آغاز مذاکرات و کمی تبلیغات زود بازده و بدون دنباله، کامیابی دیگری نداشتند و عملا تا کنون نتوانسته‌اند در مقابله با دموکراتها بهرهای از آن ببرند.

ایران نیز میتوانست با آغاز فرایند مذاکره با تیم کنونی حاکم بر کاخ سفید، پیش از خروج آن کشور از برجام و یا پیش از انتخابات میان دورهای سال گذشته امتیازات فراوانی از امریکا بگیرد؛ بی آنکه نیاز به حصول توافقی باشد؛ و نیز بی آنکه امتیازی به طرف مقابل بدهد تا از آن در رقابت های داخلی امریکا استفاده شود. حتی این امکان وجود داشت که در فرایند مذاکرات ایران و امریکا شرایطی فراهم آید که در بزنگاههای انتخاباتی، دموکراتها،جمهوریخواهان را به سوء استفاده از سیاست خارجی برای پیشبرد مقاصد انتخاباتی متهم کنند. همین کاری که فعلا جمهوری‌خواهان با دموکراتها میکنند و نمونه‌اش نیز سخنان ترامپ در مورد تماسهای جان کری با مقامات ایرانی برای جلوگیری از شروع مذاکرات ایرانی-امریکایی در زمان ترامپ است.

به علاوه اگر در مذاکره با ترامپ توافقی هم صورت میگرفت، علاوه بر امتیازات زیادی که می‌توانست برای ایران به همراه آورد، برجام که هم اینک نیز یک توافق ملی و الزام آور برای امریکاست، از یک توافق تک حزبی، به یک معاهدۀدو حزبی بدل میگشت و برای همیشه تثبیت می شد.  

گذشته را نمی‌توان تغییر داد اما به هر حال امروز پس از تحریم های گزنده و حتی فلج‌کننده علیه ایران، سکان سیاست خارجی با اختیارات بیشتر به وزارت خارجه سپرده شده تا خطرات احتمالی از کشور دور شود. پرسش اینست که چرا نباید در همۀ شرایط، دیپلماسی به دیپلماتها سپرده شود تا تهدیدها را نه تنها مرتفع بلکه تبدیل به فرصت کنند؟ هر دستگاهی نقش و کارکرد خود را دارد و وزارت امور خارجه نیز برای طراحی و اجرای خطوط اصلی دیپلماسی ملی تاسیس شده است. این نقش را تمام قوای کشوری و لشگری در ایران باید به رسمیت بشناسند تا کشورهای دیگر نیز برای دیپلماسی ایرانی ارج و ارزش قائل باشند. بدون یک دیپلماسی فعال و با پشتوانه، در جهان پر تلاطم امروز، منافع ملی ما دور از دسترس و امنیت ملی ما متزلزل خواهد بود.

صادقانه بگوییم ما هیچ توصیه‌ای نداریم دایر بر اینکه آیا در شرایط کنونی باید با امریکا مذاکره کرد یا نه؟ و اگر آری چگونه؟ پاسخ این پرسش‌ها بر عهدۀ کارشناسان زبده‌ایست که اطلاعات دقیق و همه جانبه از مسائل دارند اما فراموش نکنیم که گاهی زمان تصمیم‌گیری به اندازۀ خود تصمیم می‌تواند تعیین کننده و حیاتی باشد.

بازگشت به صفحه اول