«وضعیت روشنفکری در ایران» مدتی است که مورد بحث و بررسی اهالی اندیشه قرار می‌گیرد و نظرات متفاوتی پیرامون آن وجود دارد؛ برخی به بی‌اثری آن در این روزها نظر می‌دهند و برخی هم معتقدند حتی بیش‌ از پیش فعال و اثرگذار شده است. از این رو، این بحث را با دکتر علی پایا و حسین پایا در میان گذاشتیم. آنچه در ادامه می‌خوانید، جواب مکتوب آنان به پرسش‌های «گروه اندیشه ایران» است که در قالب مقاله ارائه شده است. دکتر علی پایا استاد کالج اسلامی لندن وابسته به دانشگاه میدلسکس و استاد وابسته مرکز تحقیقات سیاستگذاری علمی کشور در ایران و استاد مدعو مرکز مطالعات تمدنی مسلمانان در انگلستان است و آقای حسین پایا مدیر انتشارات طرح نو است. سؤالاتی که با آنان در میان گذاشتیم چنین بودند:
چرا در جامعه ما فکر به عمل درنمی‌آید؟ آیا این امر به این دلیل است که جهان روشنفکری ما از جهان مردم فاصله گرفته است؟
آیا می‌توان گفت روشنفکران در جهان سوم از اثرگذاری اجتماعی کمتری برخوردار هستند؟
امروزه برخی از اهالی اندیشه بر این باورند که در جامعه ما روشنفکران توان راهبری اجتماعی مردم را از دست داده‌اند، آیا شما با این اظهارنظر همدل هستید؟
چه عواملی باعث می‌شود دامنه اثرگذاری روشنفکران به حیطه کوچک طرفدارانشان و حیطه «روشنفکری دانشگاهی» محدود شود؟
گرامشی در مقابل «روشنفکران سنتی» از «روشنفکران ارگانیک» نام می‌برد که با ایدئولوژی برخاسته از دل مردم به شکل فراساختاری فعالیت می‌کنند که عضو سازنده گروه غالب جامعه و طبقه حاکم هستند و به دنبال اهداف فردی و گروهی نیستند، بلکه خیر کل جامعه را هدف قرار می‌دهند. شما این نظریه را در بافت جامعه کشور ما چگونه می‌بینید؟
«
ایران» موضوع حاضر و مدعیات این گفت‌وگو را به بحث می‌گذارد و آماده انتشار دیدگاه‌های صاحب‌نظران و اهالی اندیشه است.

آن‌چه در ادامه می‌آید پاسخ حسین و علی پایا به این سوالات است.

***

بحث در باره افول نقش روشنفکران در حیطه عمومی و ابراز نگرانی در این زمینه، اختصاصی به ایران و سال های اخیر ندارد. سابقه این دل نگرانی به دهه های قبل باز می گردد و حتی می توان رد آن را تا دهه های نخست قرن بیستم پی گرفت. به عنوان مثال در سال ۱۹۲۱ نویسنده ای به نام هارولد استیرنز در مجموعه مقالاتی که خود ویراستاری آن را بر عهده داشت مقاله ای را با عنوان “روشنفکرانمان کجا هستند؟” درج کرد و در آن دغدغه در باره غیبت روشنفکران در حیطه عمومی را مطرح ساخت.[۱] از آن زمان تاکنون مقالات و کتاب های بسیاری در باره نقش روشنفکران در حیطه عمومی و احیانا زوال و افول آنان به رشته تحریر در آمده است. یکی از مشهورترین این کتاب ها را یک قاضی آمریکایی به نام ریچارد پوزنر در سال ۲۰۰۱ با عنوان مطالعه ای در افول روشنفکران عمومی[۲] منتشر ساخت. بحث در باره نقش روشنفکران در جامعه، چنان که گذشت، بحثی مستمر است و در هیچ برهه ای طی چند دهه گذشته فضای عمومی از بحث و اظهار نظر در این زمینه خالی نبوده است. یکی از تازه ترین آثار در این زمینه باز نشر کتاب مشهوری است که نُعام چامسکی روشنفکر سرشناس آمریکایی در دهه ۱۹۶۷ تالیف کرده بود. این کتاب دو سال پیش با پیشگفتار تازه ای از نویسنده انتشار یافت.[۳]

برای پاسخگویی به پرسش های مطروحه از جانب روزنامه ایران نخست می باید شناختی، هرچند اجمالی، از روشنفکری که در حیطه عمومی فعالییت دارد به دست آورد و سپس به این نکته پرداخت که آیا جایگاه و نقش این کنشگر اجتماعی در جامعه ایران کمرنگ و بی اثر شده است یا آنگونه که مارک تواین طنزنویس متذکر شده بود: “اخبار مربوط به مرگ او با اغراق فراوان همراه بوده است”.[۴]

روشنفکرعمومی به وسیله نویسندگان مختلف به گونه های متنوعی توصیف شده اند. در این توصیفات وجوه مشترک نیز به چشم می خورد. به عنوان نمونه: “روشنفکران عمومی باید قادر باشند در خصوص شمار گسترده ای از موضوعات سخن بگویند. اما آنان در عین حال باید در باره مسائل جدی یا برجسته نیز نظر دهند و می باید این کار با نکته سنجی ناشی از عمق دانش به انجام رسانند”.[۵] “روشنفکر عمومی نظر خود را به گونه ای عرضه می کند که برای حیطه عمومی قابل فهم باشد، و تاکید او در بیان این مسائل موضوعاتی است که از حیث اهمیت عمومی آنها، مورد توجه یک طبقه سیاسی یا ایدئولوژیک است یا تحت تاثیر آن قرار گرفته است”.[۶] “بهترین کارکرد روشنفکر عمل در مقام یک منتقد است.”[۷] “روشنفکران می باید کسانی باشند که ناسیونالیسم افراطی، و تفکر سرمایه داری متکی به شرکت های بزرگ [چند ملیتی] و نیز امتیازات طبقاتی، نژادی و جنسیتی را مورد نقد قرار دهند.”[۸] “روشنفکر می باید وجدان اخلاقی جامعه باشد.”[۹]

روشنفکر عمومی با مشخصاتی که به پاره ای از آنها اشاره شد می تواند استاد دانشگاه باشد و یا در بیرون از دانشگاه در مقام نویسنده، شاعر، روزنامه نویس، منتقد ادبی و نظایر آن فعالییت داشته باشد. زمانی در گذشته، روشنفکران عمومی عمدتا گرایش های چپ گرایانه داشتند. اما از دهه ۱۹۷۰ ببعد اندیشکده های با رویکرد های محافظه کارانه و راستگرایانه نیز به ترویج دیدگاههای خود در حیطه عمومی اقدام کردند.

حیطه عمومی نیز که مخاطب روشنفکر عمومی است به نوبه خود به “حیطه عمومی بطور کلی[۱۰]“، و “حیطه عمومی علاقمند به پی گیری مسائل[۱۱]” تقسیم می شود.[۱۲] نکته دیگر آن که ارتباط میان روشنفکر و حیطه عمومی به نحو مستقیم صورت نمی گیرد. مخاطب اولی روشنفکر عمومی آن بخش از حیطه عمومی علاقمند به مسائل است که به نحو مستمر موضوعات مختلف را دنبال می کند. این مخاطبان آنچه را که از روشنفکران آموخته اند (در حدی که خود توانسته اند آن را درک و جذب کنند) با زبان و بیان خویش به بخش گسترده تر حیطه عمومی منتقل می کنند.[۱۳]

یکی از خدمات اصلی روشنفکر به حیطه عمومی ارزیابی نقادانه مفروضات و دیدگاههایی است که در جامعه، خواه در میان نخبگان صاحب قدرت و مکنت و خواه در میان عامه، رواج و رسوخ دارد و در تدوین سیاست ها و تنظیم رویّه ها تاثیر می گذارد. در افتادن با این مفروضات کار آسانی نیست. یک دلیل این مدعا آن است که مفروضات مورد اشاره طی سالیان دراز در جریان عمل “مورد تایید”قرار گرفته اند و از آنجا که اکثریت با رویکردی “تایید گرایانه”[۱۴] و نه نقادانه و ابطالگرایانه، با امور مواجهه می شوند، تجمیع موارد “تایید”، در نظرشان با “صادق بودن” مفروضات یکی انگاشته می شود. و از آنجا که این مفروضات، واقعیت پیچیده را در نظر باورمندان به آنها، قابل فهم می سازد، ایمان ایشان به صحت و صدق آنها مستمرا افزایش می یابد. مخالفت گسترده عامه و نیز نخبگان در مسند قدرت با روشنفکران، زمانی که آنان به نقد باور های رسوخ یافته و رایج می پردازند، ناشی از همین وابستگی شدید فکری و عاطفی به آن باور هاست.[۱۵]صاحبان قدرت و ثروت معمولا در مواردی که باور های مورد قبولشان از سوی روشنفکران به نقد کشیده می شود کوشش می کنند با استفاده از امکاناتی که در اختیار دارند و نیزجلب مشارکت عامه، روشنفکران را بی اعتبار سازند و یا به هر نحو ممکن به سکوت وادارند.

اما جامعه ای که راه را بر روشنگری روشنفکران سد می کند و به عوض تشویق آنان به بازنمودن نقایص مفروضات و باور های رسوخ یافته، می کوشد به هر شکل ممکن بر زبان و قلم روشنفکران مُهر بزند و یا فعالییت های آنان را محدود سازد، در واقع خود را در معرض بزرگترین خطرات قرار داده است. از آنجا که هیچ یک از مدل ها برساخته آدمیان، از جمله مدل هایی که مسوول تولید مفروضات و ذهنیت های رواج یافته در میان عامه و نخبگان است، نمی تواند چنان که باید از عهده شناخت و نیز شناساندن واقعیت برآید، سیر تحولات بیرونی، دیر یا زود هر مدل از واقعیت را، هر اندازه هم که با دقت و استواری تدوین شده باشد، از دور خارج می کند. اما عدم اطلاع بموقع از کاستی های مدل های مورد استفاده و تدوام بهره گیری از آنها، جامعه را بشدت در برابر تحولات بیرونی آسیب پذیر می سازد. زیرا بر مبنای مفروضات پذیرفته شده، قرار نیست تحولی چشمگیر و بخصوص نامطلوب در اوضاع و شرایط رخ دهد و بنابراین نیازی به کسب آمادگی از پیش در میان نخبگان صاحب قدرت و مکنت و نیز عامه احساس نمی شود. به این ترتیب زمانی که سیلی سخت واقعیت بر چهره جامعه می نشیند، اکثریت مردم و حتی بسیاری از خواص غافلگیر می شوند. روشنفکران عمومی با نقادی مستمر و پیش هشدار دادن به حیطه عمومی، کوشش می کنند از شوک و ضربه شدیدی که می تواند از رهگذر “رخ نمودن واقعیت” و فروپاشیده شدن نظام باور های رسوخ یافته و رایج، گریبانگیر خواص قدرتمند و عامه باورمند شود، تا حد امکان جلوگیری کنند.[۱۶]

یکی از برجسته ترین، اگر نه برجسته ترین، رسالت های روشنفکر عمومی در جهان جدید مبارزه با استبداد در اشکال مختلف آن است. این سخن نیازمند توضیح بیشتر است. استبداد، پیشینه ای به درازای تاریخ آدمی بر روی کره ارض دارد. اما در جهان کهن استبداد چنان سنگین بود که احیانا تنها پیامبران شجاعت مقابله با آن را در خود می یافتند. آنجا که حافظ از جریده رفتن سخن می گوید و تاکید می کند که “گذرگاه عافیت تنگ” است، زبان حال اکثریت مردمان جهان پیشا مدرن را بیان می کند که به تجربه دریافته بودند که مخالفت با استبداد می تواند به زیر و زبر شدن بنیاد هستی شان منجر شود. اما در جهان جدید شرایط تا حد زیادی تغییر کرده است. یکی از تفاوت های اساسی جهان پیشا مدرن و جهان مدرن در آن است که در دومی شتاب تغییرات و بنابراین ظهور ظرفیت های تازه به مراتب بیشتر است. این امر منجر به پدیدار شدن امکاناتی می شود که در جهان کهن نشانی از آنها نبود. از جمله تحولاتی که در جهان مدرن ظاهر شد، ظهور خود آئینی و آشکار شدن اهمیت آزادی فرد برای به فعلیت رساندن استعداد ها و قابلیت های وجودیش بود. در چنین عرصه ای است که استبداد (که در اینجا به منزله عنوانی ژنریک برای همه مظاهر سرکوب و سلطه به کار می رود که هدفش منقاد ساختن افراد و بهره کشی از آنها به انحا مختلف، خواه اندیشه ای، خواه عاطفی و احساسی، خواه فیزیکی، خواه معنا شناسانه و روحانی است)، تمامی قدرت و توان خود را به کار می گیرد تا بند های فرمانبرداری و انقیاد را هر چه محکمتر بر دست و پای افراد استوار سازد و آزادی و خود آئینی آنان را سلب کند و امکان کنشگریشان را منتفی سازد.

روشنفکر، مهم ترین وظیفه خود را در صحنه این مبارزه است که ادا می کند: او می کوشد پیامبر وار، بند های اسارت و غلامی را از دست و پای آدمیان باز کند و در برابر قدرت هایی که آدمی را خوار و خفیف و دست بسته و شکست خورده و تسلیم و فرمانبردار می خواهند، او را نسبت به توان خودآئینی و اراده آزاد خویش آگاه سازد و روح امید و مبارزه و تسلیم نشدن و از پا ننشستن را در او بدمد. برای به دست دادن نمونه هایی هرچند مختصر می توان از فیلوزوف های عصر روشنگری در فرانسه، طرح مساله روشنگری و دفاع از خودآئینی در فلسفه کانت در آلمان در قرن هجدهم، جنبش فابین ها و مساوات گرایان در انگلستان قرن نوزدهم، بحث در باب شخصیت اقتدارگرا و صنعت فرهنگ نزد فیلسوفان حلقه فرانکفورت در قرن بیستم، طرح نظریه جامعه باز به وسیله کارل پوپر، و ارائه نظریه عدالت به مثابه انصاف به وسیله جان رالز یاد کرد. با وجود تنوع و اختلاف در میان پروژه های روشنفکری از دیرباز تاکنون، با اندکی تامل در این پروژه می توان بخوبی به این نکته پی برد که همواره هسته سخت مشترکی در میان همه آنها  وجود داشته است. آن هسته سخت، حساسیت به مساله استبداد و خسران جبران ناپذیری است که بر روح و روان افراد و جوامع وارد می آورد. از آنجا که استبداد به اعتبار پیچیدگی و بازیگری زیرکانه هر نوبت خود را همچون بت عیار به شکلی تازه در می آورد تا از این رهگذر خود را در اذهان عامه مشروع جلوه دهد، روشنفکران نیز در هر زمانه کوشیده اند با هزار جهد از چهره این عجوزه که عروس هزار داماد است نقاب برکنَند  و در منظر عموم رسوایش سازند. روشنفکران بخوبی می دانند پدیده شوم استبداد همچون اسیدی روح اخلاق، امید و خود آئینی و حساسیت نسبت به عدالت و انصاف را در اشخاص و جوامع می خورد و افراد را به موجوداتی دست آموز و تهی شده از تخیّل خلاق و متکی به اندیشه های کلیشه ای و ناتوان از بهبود بخشی به زندگی خود و دیگران مبدل می سازد. هدف همه پروژه ها و طرح های روشنفکران در حیطه عمومی، توجه دادن افراد نسبت به اهمیت امر سیاسی به نیت زنده نگاه داشتن آگاهی و حساسیت اخلاقی به عدالت و عدم تبعیض است. استبداد برای تداوم بقای خود با ابزار های نظری و تکنولوژی تبلیغات و ترس و ارعاب به صحنه می آید و می کوشد چنان گوش ها را پر کند و جان ها را مرعوب سازد و فضا را تاریک و سنگین که مخاطبان روشنفکر نتوانند یا جرات نکنند به پیام او توجه کنند. با این حال روشنفکر دقیقا در چنین فضایی است که می کوشد شعله ای ولو کم فروغ برافروزد و با کور سوی آن، همچنان به حیطه عمومی  راه رهایی را از چاه بندگی و غلامی بازبنمایاند.

روشنفکران عمومی در راه ادای رسالت خود، با انواع تهدیدات و خطرات و آسیب ها مواجه اند که به برخی از آنها به اجمال اشاره شد. شماری از خطرات به نحو اختصاصی برای هر یک از دو دسته کلی از روشنفکران که پیشتر معرفی شدند، ظاهر می گردد. به عنوان مثال از جمله خطراتی که فعالییت روشنفکران دانشگاهی را تهدید می کند آن است که بشدت در لاک آکادمیک و دانشگاهی خود فرو روند و به عرصه تخصص گرایی درغلتند. داشتن تخصص، آنهم در بالاترین سطح، در یک قلمرو معین، یکی از ضرورت های پیشرفت در جهان مدرن است. اما وظیفه و کارکرد متخصصان، با روشنفکران عمومی بکلی متفاوت است. روشنفکر عمومی شاغل در دانشگاه، به اعتبار قلمرو خاصی که در آن پژوهش می کند می باید از توان تخصصی برخوردارباشد. اما برخلاف کسانی که صرفا متخصصند، او می باید انرژی و نیروی خود را در یک عرصه دیگر، یعنی عرصه اطلاع بخشی به حیطه عمومی و نقادی باور های نادرست در این حیطه و ارائه پیشنهاد های مناسب برای دستیابی به راه حل های کارآمد برای مسائل پیش رو، نیز به کار اندازد. تحقق این شیوه عمل البته به هیچ روی آسان نیست و جمع میان این دو تقاضای نامتجانس فشار زیادی بر روشنفکر دانشگاهی وارد می آورد. این فشار بخصوص زمانی بیشتر احساس می شود که همکاران متخصص روشنفکر دانشگاهی به او انگ می زنند که به عوض تولید مطالب عمیق و وزین به ساده سازی مفاهیم روی آورده و کارش صبغه “ژورنالیستی” پیدا کرده است.[۱۷]

خطر دیگر برای روشنفکر دانشگاهی آن است که او مفتون و اسیر شهرتی شود که از رهگذر ارتباط با حیطه عمومی برایش حاصل شده و در تلاش برای حفظ موقعیت کسب شده در نگاه عامه، هر روز، بیشتر از روز پیش، چنان سخن بگوید و عمل کند که با اقبال بیشتر عموم همراه شود. اما فروافتادن در دام شهرت، نتیجه ای جز سقوط روشنفکر عمومی، در معنای مبتذل شدن و از دست دادن کارکرد های اصلیش، به همراه نخواهد داشت.

خطر سوم برای روشنفکر دانشگاهی، که با دومین خطر برخی اشتراکات را دارد، محافظه کار شدن روشنفکر و موافق سلیقه قدرتمندان سخن گفتن وی است. در این حال نیز روشنفکر در بهترین حالت به موجودی عقیم و بی خاصیت، و در بدترین حالت به توجیه کننده قدرت و سرپوش گذارنده بر خیانت و جنایت بدل می شود.

دو خطر اخیر، روشنفکر غیر دانشگاهی را نیز عینا به همان شدت تهدید می کند. روشنفکر غیر دانشگاهی، در عین حال، برخلاف آن دسته از روشنفکران دانشگاهی که از موقعیت شغلی مستقری برخوردارند، با خطر بیکاری و غم نان نیز مواجه است و این امر می تواند موجبات وابستگی او به قدرت را فراهم سازد.[۱۸]

به دنبال این توضیحات کلی اکنون می توان به سراغ پرسش های مطرح شده رفت و کوشید برای آنها پاسخ های مناسب ارائه  داد. اما پیش از آن تاکید بر این نکته ضروری است که از ۵ پرسش مطروحه، چهار پرسش نخست کم و بیش بیانگر یک مطلبند و به گونه ای گسترده همپوشانی دارند. در پاسخ به پرسش نخست از این چهار پرسش به هم پیوسته باید متذکر شد که اگر سوال پرسشگر بدرستی منطبق با یک واقعیت در جامعه ما باشد، در آن صورت عدم استفاده از اندیشه و به خدمت نگرفتن فکر و به جامه عمل درنیامدن آراء و پیشنهاد های روشنفکران بیانگر یک رابطه دو طرفه است که در یک سوی آن روشنفکران قرار دارند و در سوی دیگر، به توضیحی که در بالا آمد، سه گروه نخبگان صاحب قدرت و مکنت، آن بخش از حیطه عمومی که با علاقمندی مسائل را دنبال می کند، و بالاخره حیطه عمومی به نحو عام و فراگیر جای دارند. عدم ارتباط سازنده میان دو گروهی که در دو سوی این رابطه قرار دارند می تواند ناشی از ناکارآمدی و کیفیت پائین اندیشه های تولید شده از سوی روشنفکران، و یا بی رغبتی گروه دوم به استفاده از این اندیشه ها، احیانا به علت احساس استغناء از آنها، ولو با فرض با کیفیت بودن آنها، و یا به علل دیگر، باشد. این احتمالات می باید به نحو نقادانه مورد سنجش قرار گیرند.

آیا اندیشه هایی که روشنفکران ایرانی از دوران پیروزی انقلاب به این سو تولید کرده اند فاقد کیفیت و نابرخوردار از کارآمدی متناسب با شرایط ایران بوده است؟ به نظر می رسد شواهد موجود این گمانه را ابطال می کند. به عنوان مثال، بحث های دکتر سعید حجاریان در باره تبعات نظریه ولایت فقیه برای عرفی شدن بسیاری از آموزه های قدسی، و بحث مهم حاکمیت دوگانه و اهمیت دولت در تقویت مدنیت، دیدگاههای دکتر عبدالکریم سروش در خصوص تاثیرات زمان و مکان در دیدگاههای دینمداران از فقیهان و مفسران گرفته تا متکلمان و فیلسوفان، و نیز اهمیت پلورالیسم، اندیشه های آقای سید محمد خاتمی در باب جامعه مدنی و نقش گفت و گوی تمدنها در جهان مدرن، آراء آقای محمد مجتهد شبستری در خصوص تاثیر رویکرد های هرمنیوتیکی در فهم دین، استدلالات صاحب این قلم در خصوص تکنولوژی بودن فقه و ناممکن بودن تولید علم دینی و رویکرد عقلگرایانه نقاد برای شناخت امور، بحث های دکتر حسین راغفر در باره اقتصاد فقر، آراء دکتر هادی خانیکی در باره گفت و گو و رسانه ها و جامعه اطلاعاتی، آموزه های آقای عماد الدین باقی و دکتر محسن کدیور در مورد جایگاه حقوق بشر در اسلام، آراء دکتر حمید رضا جلایی پور در مورد جنبش های اجتماعی، دروس آقای مصطفی ملکیان در باب معنویت، دیدگاههای مطرح شده از سوی خانم شهلا شرکت و دیگر محققان در خصوص جایگاه زن در اسلام، نظرات دکتر حسین بشیریه در باب اهمیت جامعه شناسی سیاسی، و اندیشه های دکتر داریوش شایگان در باب رواداری برای فهم دیگری، مواضع دکتر یوسف اباذری در نقد نئو لیبرالیسم، بحث آقای مراد فرهاد پور در تبیین تناقض های مدرنیته و جهان سرمایه داری، و آراء و اندیشه های شماری دیگر از روشنفکران که عموم با نام و دیدگاههایشان آشنایی دارند، همگی در حیطه عمومی (از جمله در میان مخاطبان پی گیر مسائل در حوزه و دانشگاه) کم و بیش تاثیرگذار بوده است.

فهرست مسائلی که در بالا بدان اشاره شد و شماری دیگر از مسائل پرتنوع که در جامعه امروز ایران مطرح شده است نشاندهنده این نکته است که روشنفکران ما در حد توان خود مسائلی را که مبتلا به جامعه بوده است مورد توجه قرار داده اند. اما اگر چنین است، که ظاهرا شواهد، تقویت کننده همین نظر است، آنگاه می توان پرسید که پس به چه سبب پرسش هایی نظیر آنچه روزنامه ایران مطرح ساخته است، موضوعیت پیدا می کنند. در پاسخ به این پرسش، که در برگیرنده چهار پرسش نخست روزنامه ایران است، می توان شماری از علل موثر در این امر را مورد توجه قرار داد.

نگاهی به تحولات فکری و نیز گرایش های روشنفکری در ایران در سال های پس از انقلاب آشکار می سازد که بخصوص در یکی دو دهه اخیر آشکار می سازد آن دسته از جریان های فکری و/یا روشنفکری که پیامشان (با توضیحی که بعد تر می آید) ناظر به نیاز های عاطفی و احساسی و روانی افراد است با اقبال از سوی حیطه عمومی (بخصوص حیطه عمومی در معنای نخست این اصطلاح) روبرو شده است. به نظر می رسد بن مایه پیام جریان های فکری نظیر عرفان کیهانی که متافیزیک بدیلی در برابر متافیزیک های سنتی پیشنهاد می کنند، و نیز رویکرد های روشنفکرانه ای که با کنار گذاردن بحث های متافیزیکی و پرداختن به امور روزمره که با ذوق و سلیقه و میل و گرایش های متعارف افراد و توجه به امور عادی و شخصی سروکار دارند و می کوشند خلاء روانی و نیاز های معنوی افراد را با بهره گیری از همین شیوه های بظاهر دسترس پذیر پرسازند و بدان ها پاسخ گویند، کنار گذاردن امر سیاسی و یا به حاشیه راندن آن، و برجسته ساختن امر شخصی است.

می توان گمانه زنانه پیشنهاد کرد که یک علت اقبال حیطه عمومی (بخصوص در معنای نخست این اصطلاح) به این قبیل جریان های فکری و روشنفکری، تلقی پدیدارشناسانه و متکی به تجربه های زیسته افراد از مُنسَد بودنِ (نسبی) سپهر سیاست در ایران است. به نظر می رسد بیش از یک قرن مبارزه علیه “استبداد” در اَشکال مختلف آن، نتوانسته است آن گونه که خواست عامه است، امکان عمل به نحو دموکراتیک در حیطه سیاسی برای کنشگران فراهم آورد. سرخوردگی مردم از تجربه های مشارکت گسترده در انتخابات و نظارگر تکرارِ چرخه باطل “همان آش و همان کاسه” شدن، این تلقی بدبینانه را دامن زده است که “گویا در صحنه سیاست کاری از دست ما ساخته نیست”. در واکنش به این پاسخ یاس آور برخی احیانا تا آنجا در این بدبینی به جلو رفته اند که تنها راه نجات را مداخله اجنبی تلقی می کنند. گروهی دیگر نیز که احیانا از تنگ تر شدن عرصه سیاست بهره های زیادی عایدشان می شود به ترویج این اندیشه همت گمارده اند که در شرایط کنونی از آنجا که حفظ تمامیت ارضی ایران از دموکراسی مهم تر است، فروگذاردن سازوکار های دموکراتیک و پذیرش شیوه های غیر دموکراتیک را باید به مثابه دارویی شفا بخش تلقی کرد. همه این عوامل دست به دست هم داده اند تا نوعی روحیه واپس زدگی در قبال امر سیاسی و مسوولیت اجتماعی و مشارکت عمومی در میان افراد رواج یابد. در چنین بستری، آن دسته از آموزه ها که دوایی برای درد های بظاهر بی درمان از طریق ترویج آموزه های خاص نظیر ارتباط با انرژی کیهانی یا سرخوش شدن به آداب زندگی روزمره تجویز می کنند، از جاذبه برخوردار می شود.

اقبال عامه به آموزه هایی در بالا بدان ها اشاره شد و عدم توجه آنان به پیام روشنفکران عمومی، ظاهرا حاکی از آن است که روشنفکران در انتقال پیامشان به حیطه عمومی با توفیق همراه نبوده اند. عدم کامیابی روشنفکرانی که به برخی از دستاوردهایشان اشاره شد، در این عرصه، از یکسو ناشی از این واقعیت عریان است که آنان از حیث عِدّه و عُدّه در قیاس با دیگرانی که ازامکانات رسانه ای و مالی گسترده و انواع مصونیت ها برخوردارند، در موقعیتی بکلی نابرابر قرار دارند. آنان که از روشنگری روشنفکران در هراسند از یکسو با در اختیار گرفتن بخش اعظم امکانات اطلاع رسانی و نیز همه آنچه با زندگی روزمره سروکار دارد، روشنفکران را از امکان گفت و گوی موثر با مخاطبان خود محروم ساخته اند و از سوی دیگر با فراهم ساختن امکان برای جریان های شبه روشنفکری، که علی الظاهر به برخی از عمیق ترین نیاز های عاطفی عامه از حیث دستیابی به “معنا” پاسخ می دهند اما در همان حال بکلی از امر سیاسی و توجه به عرصه سیاست پرهیز می کنند، احتمال خودآگاه شدن عامه از رهگذر دریافت پیام روشنفکران را به حداقل تقلیل داده اند.

یکی دیگر از علل کم رنگ شدن تاثیر اندیشه های روشنفکران در حیطه عمومی، قدرت افسونگری و “بخود مشغول سازی” شبکه های اجتماعی است که با سرگرم ساختن مخاطبان به انواع پیام ها، از یکسو فرصت پرداختن به امور دیگر را برای آنان محدود می کنند و از سوی دیگر در آنان تَوَهُم درگیر بودن در فعالییت های بظاهر حائز اهمیت القاء می کنند. در عین حال، این نکته که بسیاری از روشنفکران نیز احیانا از ابزار شبکه های اجتماعی برای ارائه پیام خود استفاده بهینه نمی کنند و یا در این زمینه با محدودیت های اجباری روبرو هستند در کاستن از دامنه تاثیرگذاری آنان، بخصوص در میان نسل جوان که بهره گیریش از شبکه های اجتماعی بیشتر است، نقش دارد.

عامل دیگری که به نظر می رسد در کاستن از توان روشنفکر عمومی در ایران برای برقراری ارتباط موثر با مخاطبان در حیطه عمومی سهیم بوده، آن است که علی الظاهر روشنفکر حیطه عمومی در ایران چنان که باید در ارائه تحلیل های تازه ای از اوضاع و شرایط که با آن گونه با راهکار هایی عملی همراه باشد که نه تنها نخبگان دارنده قدرت و ثروت را در خصوص ضرورت پذیرش شیوه های پیشنهادی قانع سازد، که به حیطه عمومی (به هر دو معنای کلمه) نیز به نحو عملی و کاربردی نشان دهد که رویّه های عرضه شده، بهتر از هر گزینه دیگری هم به نیاز های عاطفی و معنوی آنان پاسخ می دهد و هم زمینه را برای رشد واقعی ظرفیت هایشان فراهم می سازد، کامیاب نبوده است. به عبارت دیگر، به نظر می رسد روشنفکرانی که در بالا بدانان اشاره شد، هرچند هر یک از موضعی به برخی از مسائل حائز اهمیت در جامعه توجه کرده اند، اما محصول تکاپویشان چنان نبوده است که همچون یک گروه مرجع بلامنازع مورد استناد و رجوع عموم قرار گیرند. به عبارت دیگر، چنین می نماید که روشنفکران ایرانی در مقام ارائه صورتبندی تازه و کارآمد از برنامه پژوهشی خود جهت مقابله با مشکلات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی، با نوعی کندی و تانّی یا ناهمزمانی عمل کرده اند و ازینرو، جای خالی شان در عرصه عمومی احیانا بیش از پیش مشهود شده است. اما آیا بواقع نیز چنین است؟ این نکته نیاز به اندکی توضیح دارد.

برای ادامه بحث گزاره های ذیل را به عنوان مقدماتی که فی الجمله می توان بر سر صدق آنها توافق کرد پیشنهاد می کنیم:

۱ – روشنفکر در حیطه عمومی تاثیر گذار است و نقشی عموما مثبت ایفا می کند. این نکته هم در خصوص روشنفکر عمومی در سطح جهانی و هم در خصوص روشنفکران ایرانی صادق است. تجربه های متعدد و متنوع از کشور های گوناگون و از جمله ایران، بخوبی نشان می دهد که بی اعتنایی به نقش روشنفکران عمومی و عدم بهره گیری از توانایی های آنان، آسیب های های جدی به منافع ملی کشور ها وارد می آورد. در کشور خودمان، آنان که با تاریخ آشنایند احیانا بخوبی از نقش موثر روشنفکران در دوره پهلوی اول و از نفرت پهلوی دوم از روشنفکران اطلاع دارند. در اواخر دوران سلطنت پهلوی دوم زمانی که طغیان عمومی فراگیر شده بود، شاه به فکر استمداد از روشنفکران افتاد اما زمان برای این اقدام سپری شده بود. در دوران ریاست جمهوری آقای سید محمد خاتمی روشنفکران نقشی کم و بیش پر رنگ در حیطه عمومی داشتند و این امر موجب آزاد شدن انرژی های سازنده و نوآورانه فراوانی شد که نشاطی گسترده در جامعه ایجاد کرد. در آمریکا تا قبل از کِنِدی، روسای جمهور آمریکا علاقه ای به بهره گیری از دانش و بینش روشنفکران نداشتند. اما حضور آنان در عرصه سیاست از دوران کندی به بعد نقش بسیار موثری در ازدیاد قدرت جهانی آمریکا و صورتبندی سیاست های کارآمد ایفا کرد. دو نمونه مثال زدنی در این زمینه نقش هنری کیسینجر وزیر امور خارجه آمریکا، که در عین حال استاد دانشگاه و مدرس روابط بین الملل بود، در برقراری رابطه آمریکا با چین، و نیز نقش روشنفکران در دوران اوباما در ارائه سیاست های عام المنفعه بود. اوباما البته خود نیز استاد دانشگاه و روشنفکر به شمار می آمد. در عوض در دوران جرج بوش، عدم بهره گیری از اندیشه روشنفکران و محدود ساختن مشورت در این زمینه به گروه کوچکی از مشاوران نظیر برنارد لوئیس که در دشمنی با اسلام شهره بود، آمریکا را در داخل و خارج با انواع بحرانها مواجه ساخت.

۲- صاحبان قدرت و مکنت و تحکیم کنندگان سلطه های استبدادی با روشنفکران و نقش آنان در روشنگری در جامعه، که نتیجه آن، تضعیف موقعیت اصحاب قدرت است، سرسازگاری ندارند. پیشتر اشاره شد که روشنفکران همچون پیامبران جهان کهن، در جهان جدید نقش آفرینی می کنند. ماجرای موسی و فرعون که در قران در مواضع مختلف به آن اشاره شده است، تمثیل درخشانی از موقعیت روشنفکران و اصحاب قدرت را ترسیم می کند. البته در زمانه جدید قدرت فرعون و توانایی افسونگری افسونگرانی که در خدمت او قرار دارند به مراتب افزایش یافته است. روشنفکران اما همچنان با امکاناتی اندک می باید با فرعون های زمانه و نیروی عظیم آنان مقابله کنند.

۳ – دستیابی به تحلیل های دقیق و راهکار های کارآمد، امری نیست که بتوان با به چرخش در آوردن یک عصای جادویی به تحقق آن توفیق یافت. حل مساله، آنهم مسائل عمیق و پیچیده مربوط به واقعیت های هزارتو و پیچ در پیچ، صرفا از رهگذر اهتمام مستمر صاحبان اندیشه، آنهم به گونه ای نظام مند و حسابشده، به یافتن راه حل برای آنها، احیانا (و نه ضرورتا) امکان پذیر تواند بود. اما این تنها راه عقلانی برای دستیابی به چنین راه حل هایی است. معنای این سخن آن است که اگر حیطه عمومی و نخبگان صاحبان قدرت و مکنت خواهان دست یافتن به چنین راه حل هایی هستند آنگاه می باید زیستبوم مناسب برای نیل به این مقصود را فراهم آورند. یکی از اجزاء اساسی این زیستبوم حمایت حقوقی و مالی و اجتماعی و سیاسی از روشنفکرانی است که از توانایی های معرفتی لازم و تجربه های زیسته مناسب برای تعامل با مسائل مورد نظر برخوردارند. در این زمینه اشاره به یک مورد مشخص احیانا خالی از فایده نیست. طی چهل سال گذشته بودجه های کلانی برای تولید آنچه که از آن با عنوان “علم اسلامی” یاد می شود هزینه شده است. اما پروژه “تولید علم اسلامی” چنان که نگارنده در مقالات متعددی خاطر نشان کرده است، آب در هاون کوفتن است و راه به جایی نخواهد برد. اگر یک دهم یا حتی یک صدم امکانات مالی و حمایت های نهادی که برای پروژه “تولید علم اسلامی” سرمایه گذاری شده است، مصروف کمک به فعالییت های ناظر به حل مسائل واقعی از جانب روشنفکران حیطه عمومی می شد، شرایط کشور از حیث در اختیار داشتن گزینه های مناسب برای تعامل با دشواری های پیش رو، بکلی متفاوت می بود.

۴- این مثل رایج در زبان فارسی که بر گرفته از بیتی از صائب تبریزی همراه با اندکی دستکاری در عبارات بیت است “مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد”، بیانگر واقعیتی اساسی در ارتباط میان روشنفکر و مخاطبان وی است. عقل گرایان نقاد در مدلی که برای شناخت واقعیت عرضه می کنند، واقعیت را به اجزاء خردتری تقسیم می کنند تا کار شناخت آن آسانتر شود. سه جزء از این اجزاء عبارتند از “جهان ۱= جهان واقعیت های مادی، از جمله جامعه انسانی”، “جهان ۲= جهان ذهن هر فرد مشتمل بر همه ظرفیت های ادراکی و عاطفی وی”، و بالاخره “جهان ۳= جهان محصولات اندیشه ای آدمی که در برگیرنده همه نظریه ها، قوانین، اصول، آموزه ها، طرح ها و نقشه های دستگاهها و تکنولوژی ها، و سمفونی ها ونغمه ها و شعرها و رمان ها و … است”. سهم روشنفکر غنی تر کردن جهان ۳ در جوامع است. جهان ۳ غنی شده، بر جهان های ۲ (ذهنیت تک تک افراد) تاثیر می گذارد و موجب غنی شدن آنها می شود. این غنی تر شدن به نوبه خود در جهان های ۱ و ۳ تاثیر مثبت بر جای می گذارد. اما اگر روشنفکر مخاطب نداشته باشد، اندیشه اش از زایایی و زایندگی عاری می شود و این امر در نهایت به حقیر شدن جهان ۳ و نیز حقیر شذن جهان های ۲ عامه و ضعیف شدن آنان در برابر سلطه استبداد و کوشش استبداد گران برای منقاد ساختن آنان منجر می شود.

روشنفکر حیطه عمومی مورد نظر در این مقال، با ویژگی هایی که برخی از آنها در ابتدای این یادداشت برشمرده شد، با نظر به نقش خود به منزله وجدان بیدار جامعه، بر مبنای این پیش فرض که “زندگی سراسر حل مساله است”[۱۹]، مستمرا می کوشد تا با توجه به مسائلی که بر مبنای تجربه و تخصص خود حضور بالفعل یا وقوع قریب آنها را تشخیص می دهد، با ارائه آگاهی ها و هشدار های لازم به حیطه عمومی به افراد امکان دهد تا به منزله کنشگران خودآئین[۲۰]آنان را به تکاپو برای تعامل با مسائل و یافتن راه حل برای آنها و یا به کار گرفتن راه حل های بهینه پیشنهادی تشویق کند. روشنفکر عمومی، با این توصیف در برابر روشنفکر افلاطونی قرار می گیرد که به ایده هایی یکسره آرمانی و ناکجا آبادی دل بسته است و انتظاراتی مُثُل وار دارد و زمانی که این انتظارات غیرواقع بینانه تحقق پیدا نمی کنند دچار سرخوردگی و یاس می شوند. چنان که افلاطون از دموکراسی آتنی سرخورده شد. اما روشنفکر عمومی (یا لااقل آن گروه از آنان که به آموزه های عقلانیت نقاد پای بندند) در عین توجه به افق های دور و ایده های آرمانی، در مقام عمل و اجرا، با تاکید بر اصل پیشروی گام به گام و تکیه به شیوه سعی و خطا و درس گیری از اشتباهات، می کوشد تا میزان خسارات ناشی از اقدام برای حل مسائل را به حداقل ممکن تقلیل دهد و در عین حال همواره بر بازبودن آینده و ضرورت امیدوار بودن و ترویج آن به منزله یک امر اخلاقی پا فشاری می کند.[۲۱] روشنفکر عمومی در عین حال با آن دسته از جریان های روشنفکری که تاکیدشان بر “زندگی روزمره” است و امر سیاسی را کنار می گذارند، در این نکته اساسی اختلاف دارد که از نظر وی در جهان مدرن “امر سیاسی” دائر مدار همه امور در عرصه تعاملات اجتماعی و سپهر “وضع و حال و شرایط انسانی” است. توجه به مقتضیات “زندگی روزمره” بی اعتنا به مقتضیات امر سیاسی، زمینه را برای رشد بیشتر استبداد و بنابراین فروبستگی بیشتر کار فرد هموار تر می کند. روشنفکر عمومی، با همین ملاحظه، با رویکرد کسانی که دموکراسی را برای شرایط کنونی ایران ضروری نمی دانند، بکلی مخالف است. از نظر روشنفکر عمومی آنگونه که مَدّ نظر مقاله کنونی است، استبداد امری غیر اخلاقی است که آدمیان را از اراده آزاد خود و مسوولیت خودآئینی تهی می سازد و امکان تحقق ظرفیت های مثبت ایشان را از آنان سلب می کند.

نتیجه ای که مایلیم از آنچه که گذشت اخذ کنیم آن است که رسالت روشنفکران، همچون رسالت پیامبران، ابلاغ آگاهی است. آنان بجز نیروی اندیشه و بیان خود، نیروی دیگری در اختیار ندارند. تاکید آنان به حیطه عمومی و نیز به صاحبان قدرت و مکنت آن است که بهترین شیوه زیست برای عموم در جهان جدید، آن است که بنیاد های آن بر اخلاق و عدالت و بر دوری گزینی از استبداد ورزی و گشودگی به آینده و امید وار بودن به بهبود و پرهیز از تسلیم شدن به یاس و کلبی مسلکی و نیهیلیسم استوار است. این شیوه هم برای حکومتگر و هم برای شهروندان، مناسب ترین است. هر شیوه دیگری، نتیجه ای جز حرمان و نومیدی و دشمنی و نقار و نفرت و ویرانی به بار نخواهد آورد. چندین دهه قبل در سال ۱۹۴۹ شش عضو سابق احزاب کمونیست در اروپا، از جمله آرتور کوستلر، ایگنازیو سیلونه و آندره ژید، پس از آشکار شدن جنایت های استالین و خیانت های او به آرمان های سوسیالیسم، کتابی را منتشر کردند با عنوان خدایی که شکست خورد[۲۲] پیام کتاب انتقاد از رویه های استالین و محکوم کردن فجایعی بود که در شوروی رخ داده بود. روشنفکر عمومی اما تاکیدش بر آن است که نباید در عرصه سیاسی خدایی و بتی برساخت که با شکستش همه امید ها به یاس مبدل شود. در برابر روّیه های بت سازانه استبدادگران، روشنفکر عمومی، که در جامعه ایران احیانا بیشترین سهم نمایندگیشان بر عهده روشنفکران دینی است، آموزه هایی را که چند سطر بالاتر مورد تاکید قرار گرفت ترویج می کنند. اما، اگر حیطه عمومی از روشنفکر حمایت نکند در آن صورت ظرفیت های موجود در هر دو سوی رابطه روشنفکر و جامعه مغفول و بالااستفاده و تحقق نیافته باقی خواهد ماند.

اما در مورد پرسش آخرتان، با تعبیر شما از روشنفکر ارگانیک موافق نیستم. در تفسیر گرامشی، روشنفکر “سنتی” مدافع نظم پیشین است. روشنفکر ارگانیک نیز در تعبیر ایدئولوژیک و طبقاتی او، نقش خاصی را در خدمت یک ایدئولوژی خاص ایفا می کند. اما اگر بخواهیم مدل گرامشی را که نظیر هر مدل دیگر مواجه با محدودیت های زمان و مکان خود بوده است، با شرایط کنونی منطبق سازیم، باید بگوئیم روشنفکر سنتی از دیدگاه او مدافع نظم مستقر است و با تحول و تغییر (بخصوص تحولات اساسی) موافق نیست. روشنفکر ارگانیک اما، با تعبیری به مراتب موسع تر از آنچه که گرامشی مطرح ساخته است و البته گسسته از چارچوب ایدئولوژیک خاص وی، در پیوند با مردم و حیطه عمومی است که می کوشد جامعه را از سلطه استبداد و فاجعه از دست رفتن خودآئینی برهاند. روشنفکر ارگانیک در این تعبیر موسع، با توصیفی که از روشنفکر حیطه عمومی در این مقاله شد انطباق دارد. وظیفه چنین روشنفکری، با هر نامی که مورد خطاب قرار گیرد، آن است که به منزله وجدان بیدار جامعه، نقایص و کاستی ها را آشکار سازد و در حد امکان برای مقابله با دشواری ها راه حل ارائه دهد. با این تعبیر، عرصه اصلی کار روشنفکر عمومی، عرصه سیاست، در معنای مدرن کلمه، یعنی عرصه تمشیت تعامل ها در سپهر وضع و حال انسانی است. سرمایه های اصلی این روشنفکر در چنین عرصه ای، معرفت نظری و زیست اخلاقی (یعنی مبالات در نظر و عمل) است. روشنفکر، به تعبیری که در مقاله توضیح داده شد، در حد توان خود می کوشد در زیستبومی که بدان تعلق دارد روشنگری کند. شامه او در استشمام رایحه استبداد تیز است و در حد ظرفیت های فردی از شجاعت برای تداوم مبارزه برخوردار. او در هر زمان و مکان به شیوه ای که مناسب تر می داند و با توانایی هایش تناسب بیشتری دارد تلاش می کند در سطوح و تراز های مختلف با مظاهر متنوع استبداد مقابله کند. روشنفکر در هر زیستبوم در این تکاپوست که افراد و جمعیت ها را به این خودآگاهی برساند که برای غلبه بر مشکلات و موانع باید بر نیروی خود تکیه کنند و مستمرا خواست معرفتی و اخلاقی برای عدالت جویی و رهایی از تحقیر و زمینه سازی برای آزاد شدن ظرفیت های مثبت را دائما در خود زنده نگاه دارند. مثال روشنفکر، مثال هُد هُد داستان عطار نیشابوری است که مرغان را از نیرویی که در خود آنان به ودیعه نهاده شده است آگاه می سازد. با چنین اوصافی، در جهان جدید هیچ جامعه ای، خواه در شرق این کره خاکی و خواه در غرب آن، بی نیاز از روشنفکران نیست.

  • ——————————————پپ

[۱] . Harold Stearns, “Where Are Our Intellectuals?” in America and the Young Intellectual, ed. Harold Stearns [New York, NY: George H. Doran, 1921], 46-51)

منبع فوق در مقاله ذیل مورد اشاره قرار گرفته است که نگارنده از آن برای پاسخ دادن به پرسش های کنونی بهره فراوان برده است:

Amitai Etzioni “Are Public Intellectuals an Endangered Species?”, in Public Intellectuals An Endangered Species?

Edited by Amitai Etzioni and Alyssa Bowditch, Oxford & New York: Rowman & Littlefield Publishers, 2005.

[۲] . Richard A. Posner, Public Intellectuals: A Study of Decline (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2001.

[۳] . Noam Chomsky, The Responsibility of the Intellectuals, The New Press, 2017.

[۴]. مشهور است که یکی از روزنامه های معتبر آمریکا سوگنامه ای در رثای  مارک تواین منتشر ساخت و تواین بعد از اطلاع به مزاح پاسخ داده بود “اخبار مربوط به مرگ من با اغراق فراوان همراه بوده است!”. http://www.thisdayinquotes.com/2010/06/reports-of-my-death-are-greatly.html

 

[۵] . Daniel C. Brouwer and Catherine R. Squires, “Public Intellectuals, Public Life, and the University,” Argumentation and Advocacy ۳۹ (۲۰۰۳): ۲۰۴. منقول در منبع مذکور در پانوشت۲.

[۶] . Posner 2001, p. 35. منقول در منبع مذکور در پانوشت۲.

[۷] . Epstein, “Intellectuals—Public and Otherwise,” Commentary, May 2000, 48. منقول در منبع مذکور در پانوشت۲.

[۸] . Edward Said, Representations of the Intellectual (New York, NY: Pantheon

Books, 1994), xiii. منقول در منبع مذکور در پانوشت۲.

[۹].  C. Wright Mills, “On Knowledge and Power,” in Power, Politics & People: The

Collected Essays of C. Wright Mills, ed. Irving Louis Horowitz (New York, NY: Oxford

University Press, 1963), 611. .منقول در منبع مذکور در پانوشت۲

[۱۰] . general public

[۱۱] . attentive public

[۱۲] . منبع مذکور در پانوشت۲ ص ۵.

[۱۳] . پیشین ص ۶.

[۱۴] Confirmationist approach

[۱۵]. منبع مذکور در پانوشت۲، صص ۶-۸.

[۱۶] . پیشین ۸-۹.

[۱۷] . پیشین ۱۱-۱۲.

[۱۸] . پیشین ۱۲-۱۴.

[۱۹] . کارل پوپر، زندگی سراسر حل مساله است، ترجمه شهریار خواجیان، تهران: نشر مرکز.

[۲۰] . autonomous agents

[۲۱] . در این خصوص بنگرید به کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمی.

[۲۲][۲۲] . Arthur Koestler, et.al. The God That Failed, New York: Harper & Row, 1949.

منبع: روزنامه ایران

بازگشت به صفحه اول