آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست؟     یک چمن گل یک نیستان ناله یک خمخانه می

زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او            بوریای ره نشینی درفتد با تخت کی[۱]

ارمغان حجاز آخرین مجموعه از شعرهای فارسی اقبال لاهوری، شاعر عارف و متفکر بزرگ مسلمان هند (پاکستان) است، که اندکی پس از درگذشت وی به چاپ رسیده است.

شوق دیدار خانه کعبه یا به تعبیر قرآن نخستین خانه مردم[۲]  در اواخرعمر شاعر به اوج خود رسیده، اما پیری و بیماری او را از رفتن باز داشته بود. ولی چه باک، اگر اقبال نتوانست با پای و تن خاکی خود به دیدار کعبه بشتابد به جای آن سوار بر مرکب  خیال و با شهبال روح این سفر جسمانی را به سفری روحانی و افلاکی، که غرض نهایی از حج گزاری هم همین است[۳]، تبدیل کرد. مگر نه اینکه آیا بزرگترین ابزار و سرمایه شاعر قوه خیال او ست. رهاوردی هم که  فیلسوف – شاعر ما از این سفرروحانی برای اهل دل و اندیشه به همراه آورده است همچنان تازه است و روح افزا که اندیشه را به تامل وا می دارد و دل را به تپش می اندازد. اقبال در این سفر روحانی تابلوی پر نقش  و نگاری از آخرین اندیشه های دینی، عرفانی، فلسفی و اجتماعی خود را در معرض دید خوانندگان خود قرار می دهد.

هرچند اقبال در گونه های مختلف شعر فارسی مهارت و استادی خود را به اثبات رسانده است، اما بدون شک دو بیتی های او، یعنی زبان اصلی این منظومه، در کنار دو بیتی های منسوب به باباطاهر عریان که به سبب  سادگی  بیان و سوز و درد  عاشقانه  و عارفانه شان قرن هاست که پسندعام  یافته اند، دومین نمونه برجسته یا برجسته ترین نمونه دوبیتی های زبان فارسی است. در این اشعار در آمیختگی سوز مومنانه و عارفانه  با اندیشه های فیلسوفانه چنان منظره ژرف و شگرف و ظریف و زیبایی را آفریده است، که خواننده اهل دل و اندیشه و آشنا  با شعر کلاسیک  فارسی را به شگفتی وا می دارد و تحسین،  به ویژه اگر بداند  که زبان مادری شاعر اردو بوده است و نه فارسی:

“اما دو بیتی های او چیز دیگری است: گرم، تب ناک و آگنده از شعله و شور حیات، معجونی از درد و اندوه فلسفی  خیام که سوز نوای منسوب به باباطاهر آن را از تندی و گرمی شعله ور ساخته است. در این ترانه ها هم اندیشه و حکمت هست، هم شور و هیجان شاعرانه، و گاه  یک ترانه آن جمله به قدر یک غزل کامل زیبایی و گیرندگی دارد.”[۴]

این منظومه در پنج پرده سروده شده است. به بیان دیگر این منظومه توصیف منزل گاه های  پنجگانه این سفر روحانی شاعر است: ۱. حضور حق. ۲. حضور رسالت. ۳. حضور ملت.۴. حضور عالم انسانی. ۵. به یاران طریق.

پس بیاییم با شاعر در این سفر روحانی اش همراه شویم.

۱.حضور حق

مرحله یا منزلگاه نخست، مرحله آمادگی و تدارک روحانی است، مقام  راز و نیاز با خداوند است. از این رو شاعر پیش از آنکه به راه افتد مکنونات و احوالات درونی خود و اوضاع فلاکت بار مسلمانان رابا خدا در میان می گذارد:

دل من در گشاد چون و چند است             نگاهش از مه و پروین بلند است

بده ویرانه ای در دوزخ او را                  که این کافر بسی خلوت پسند است

اما سرمایه این دل خلوت پسند چیزی جز”درد آشنایی” نیست:

متاع من دل درد آشنای است            نصیب من فغان نارسای است

به خاک مرقد من لاله خوشتر           که هم خاموش و هم خونین نوای است.

و این دل درد آشنا آن چنان رحیم است که با همه کاینات احساس همدردی دارد، حتی راضی به رنجاندن دل ابلیس هم نیست:

دل بی قید من در پیچ و تابیست            نصیب من عتابی یا خطابیست

دل ابلیس هم نتوانم آزرد                    گناه  گاه گاه من صوا (ثوا) بیست

پیداست که چنین انسانی از دیدن اوضاع فلاکتبار دیگران، به ویژه همکیشان مسلمانش، تا چه مایه رنج می برد، آن چنان که گاه – از زبان سعدی –  آرزو می کند  که کاش  از مادر نزاده بود:

به آن قوم از تو می خواهم گشادی          فقیهش بی یقینی، کم سوادی

بسی نادیدنی  را دیده ام من                  “مرا ای کاشکی، مادر نزادی”

پس به چنین ملت (امت)  مسؤلیت گزیری که ایمان خود را از کف  داده و از تکاپوی  حیات باز ایستاده  و راه انحطاط در پیش گرفته است،  نمی توان  چندان  امید بست. از این  رو شاعر و متفکر ما در آرزوی ساختن عالم و آدمی دیگر است:

مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است          زکارش جبرییل اندر خروش است

بیا نقش دگر ملت بریزیم                        که این ملت جهان را بار دوش است

دگر ملت که کاری پیش گیرد                   دگر ملت که نوش از نیش گیرد

نگردد با یکی عالم رضامند                     دو عالم را به دوش خویش گیرد

پس از خداوند به دعا می خواهد که به او  توانایی دگرگون کردن این جهان و ساختن چنان جهانی را ارزانی دارد:

زمن هنگامه ای ده این جهان را         دگرگون کن زمین  و آسمان را

***

گلستانی زخاک من برانگیز              نم چشمم به خون لاله آمیز

اگر شایان نیم تیغ علی را                 نگاهی ده چو شمشیر علی تیز

***

زبحر خود به جوی من گهره ده          متاع من به کوه و دشت و در ده

دلم نگشود از آن طوفان که دادی         مرا شوری ز طوفان دگر ده

اما شاعر از حاصل کار خویش نیز چندان راضی نیست و از خداوند می خواهد که در فردای قیامت، که هر گروهی با امامش[۵]  در پیشگاه خدا حاضر می شود، او را در حضور پیامبر، با آشکار کردن کارنامه اعمالش، شرمسار نسازد:

به پایان چون رسد این عالم پیر               شود بی پرده هر پوشیده تقدیر

مکن رسوا حضور خواجه ما را              حساب من ز چشم او نهان گیر

در پایان این مرحله آتش  شوقی را که برای زیارت کعبه و رسیدن به حضور پیامبر در دلش زبانه می کشد، این چنین به تصویر می کشد:

بدن وامانده و جانم در تک و پوست           سوی شهری که بطحا(مکه) در ره اوست

تو باش این جا و با خاصان بیامیز             که من دارم هوای منزل دوست

۲.حضور رسالت

بانگ درای کاروان حج فضای ضمیر شاعر را پرکرده است و کاروانسالار با بیتی از منوچهری دامغانی آهنگ رحیل سر می دهد:

” الا یا خیمگی خیمه فرو هل       که پیشاهنگ بیرون شد زمنزل”[۶]

اما شاعر از همان آغاز یادآور می شود که مرکب  عقل (فلسفه) یارای طی کردن این سفر را ندارد، از این رو زمام خویش بدست ناقه دل (عشق  و ایمان ) می سپارد:

خرد از راندن محمل فرو ماند         زمام خویش دادم در کف دل

این سخنان برای خواننده آشنا با شعر و ادبیات عرفانی فارسی یاد آور جدال عقل و عشق است و در نگاه  نخست خالی از طراوات و تازه گی . با این همه اگر بداند که گوینده این سخنان نه یک صوفی  خانقاهی، بل فیلسوف و اندیشمندی طراز جهانی است، که گر چه گوهر دین را ایمان یا تجربه دینی می داند، اما در ژرفترین لایه های تجربه دینی هم نشانی از عقل و اندیشه می یابد و از آن مهمتر تجربه دینی را با فلسفه محک می زند[۷]  و تصوف اسلامی را – به رغم ارزش والایی که برای آن قایل است  به خاطر کم بها دادن به عقل و علم به باد انتقاد میگیرد[۸]،  به راستی اگر نفی غرض ننماید دست کم او را در شگفتی فرو می برد. ولی چیزی که اقبال می خواهد در این جا –  و در سراسر اشعار و آثار  دیگرش هم – بگوید این است که ایمان چیزی بیشتر از عقل صرف یا صرف عقل است. و به بیان دیگر  صرف اندیشه های کلامی – فلسفی ما را به ایمان نمی رساند، چرا که ایمان، بر خلاف  آن دو، امری است  وجودی  که قرین با تجربه و سرشار از شور و حرارت و مستی است:

ز رازی[۹] حکمت قرآن بیاموز          چراغی از چراغ او بر افروز

ولی این نکته را از من فراگیر         که نتوان زیستن  بی مستی و سوز

آری از رازی ها و غزالی ها (غزالی در مقام متکلم و فیلسوف) بسیار چیزها در باره دین می توان آموخت، اما از آنجا که حکمت آنها  تهی از ذوق و یقین است، به انسان چشم  راه بین نمی دهد:

خرد بیگانه ذوق و یقین است            قمار  علم و حکمت  بدنشین است

دوصد بو حامد و رازی نیرزد          به نادانی  که چشمش راه بین است

بدتر از آن که کلام و فلسفه صرف در بند ذهنیت می مانند و به عمل راه نمی برند و در نتیجه کمتر گرهی از کار فروبسته انسان می گشایند:

وجود است این که بینی یا نمود است          حکیم ما چه مشکلها گشود است

کتابی بر فن غواض  بنوشت                   ولیکن در دل دریا نبود است

به ضرب تیشه بشکن بیستون را               که فرصت  اندک و گردون دو رنگ است

حکیمان را در این اندیشه بگذار               شرر  از تیشه  خیز یا ز سنگ است

آری فیلسوف – شاعر ما با چنین  احساس و نگاهی آهنگ  سفر می کند و می رود تا در درون حریمی پا بگذارد که دلش در هوای آن می تپد و ایمانش از آنجا سر چشمه می گیرد:

تنم گلی ز خیابان جنت کشمیر              دل از حریم حجاز و نوا ز شیراز است[۱۰]

اینک جان بیتاب شاعر،  به رغم پیری و بیماری، برای رفتن به حضور دوست چونان پرنده ای است که شبانه با وجود همه خطرها به سوی آشیانه خود به پرواز در آمده است:

به این پیری ره یثرب (مدینه) گرفتم            نوا خوان از سرور عاشقانه

چو آن مرغی  که در صحرا سرشام         گشاید پر به فکر آشیانه

چنین است که از مرکب خود  می خواهد که رعایت حال او را بنماید:

سحر با ناقه گفتم نرم تر رو               که راکب  خسته و بیمار و پیر است

قدم مستانه زد چندان که گویی            به پایش  ریگ این صحرا حریر است

شاعر در طول راه آن چنان نغمه  دل نشینی سر می دهد که لذت شنیدن آن در آن بیابان تفتیده عطش را از یاد کاروانیان می برد و با شگفتی از کاروانسالار می پرسند که این اعجمی، که چنین شورو نوایی درافکنده است، کیست؟:

امیر کاروان آن اعجمی کیست           سرود او به آهنگ عرب نیست

زند  آن  نغمه کز سیرابی آن            خنک دل در بیابان می توان زیست

مقام عشق و مستی  منزل اوست        چه آتش ها که در آب و گل اوست

نوای او به هر دل سازگار است         که در هر سینه قاشی (قاچی) از دل اوست

زبانی  هم که شاعر بدان نغمه سرایی می کند، زبان فارسی است، مگر نه اینکه او سر چشمه  نوای خود را شیراز (زادگاه  سعدی و حافظ) دانسته بود و فارسی را –  به رغم شیرینی  هندی  (زبان مادریش) – از آن  شرین تر یافته بود.

تنم گلی ز خیابان جنت کشمیر             دل از حریم و حجاز و ونوا ز شیراز است

گر چه هندی در عذوبت شکر است       طرز گفتار  دری شیرین تر است [۱۱]

و مگر نه آیا حافظ گفته بود:

یکی است ترکی و تازی در این معامله  حافظ       حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی[۱۲]

پس چه جای شگفتی است اگر به شعر شاعران عارفی همچون عراقی و جامی مترنم شود و خود را شریک نغمه های ساربان سازد:

گهی  شعر عراقی را بخوانم          گهی جامی زند آتش  به جانم

ندانم گر چه آهنگ عرب را          شریک نغمه های ساربانم

عشق و ارادت شاعر به پیامبر

کاروان  به مدینه می رسد و شاعر سراپا شوق  به دیدار رسوالله می شتابد و حدیث دوست بر دوست می گوید، چرا که گفته اند:

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت  دوست          که آشنا سخن نگه دارد[۱۳]

شاعر نخست عشق و علاقه قلبی خود به پیامبر و ایمان خالصانه خویش به پیام و راه او را این چنین بیان می کند:

مرا این سوز از فیض دم تست           به تاکم موج می از  زمزم تست

خجل ملک جم از درویشی من             که دل در سینه من محرم تست

***

به کوی تو گدا از یک نوابس            مرا این ابتدا این ا نتها بس

خراب  جرات آن رند پاکم                خدا را گفت ما را  مصطفی بس

چنین است که اقبال  در پرتو نور نبوی نگاه تیز بین خود را فروزان می سازد و ژرفای کاینات را بعینه می نگرد و در عین حال مسؤلیت سنگین موحد بود را بر شانه های خویش احساس می کند:

به نور تو بر افروزم نگه را         که بینم انندرون مهرو مه را

چو می گویم مسلمانم بلرزم          که دانم مشکلات لا اله را

از این رو فیلسوف – شاعر ما به همه کسانی که خواهان شکوفایی دم افزون خویش و رسیدن به مقام “خودی” اند توصیه  می کند که راه پیامبر را در پیش گیرند:

به منزل  کوش مانند مه نو             درین نیلی فضا هر دم فزون شو

مقام خویش اگر خواهی درین دیر       به حق دل بند و راه مصطفی رو

و امید رهایی و رستگاری را هم در این مسیر جستجو کنند:

گشودم پرده را از روی تقدیر           مشو نومید و راه مصطفی گیر

اگر باور نداری آنچه گفتم               ز دین بگریز  و مرگ کافری میر

و از اینکه خود زمانی مانند بسیاری از شرقی ها، بویژه شرقی های فرنگ رفته، برای مدت زمانی  هر چند کوتاه  شیفته و مسحور افکار اندیشمندانی غربی  بوده و از این راه دچار از خود بیگانگی گشته است سخت افسوس  می خورد  و حتی “بی سوز” ترین  ایام عمر خود را  زمانی می داند که با متفکران – فیلسوفان – غربی هم نشین  بوده است:

به افرنگی  بتان دل باختم من              زتاب دیریان بگداختم من

چنان از خویشتن بیگانه بودم               چو دیدم خویش را نشناختم من

***

می از میخانه مغرب چشیدم               به جان من که درد سر خریدم

نشستم با نکویان [فیلسوفان] فرنگی       از آن  بی سوزتر روزی ندیدم

بنابراین به شرقیان (مسلمانان) نهیب می زند که خود را از دام غرب شیفتگی و از خود بیگانگی و تقلید از غرب برهانند، چنانکه شعر و اندیشه او خود بیانگر این رهایی  و رسیدن  به مقام “خودی” و “خود اندیشی” است:

ز افرنگی  صنم بیگانه تر شو           که پیمانش نمی ارزد به یک جو

نگاهی وام کن  از چشم فاروق          قدم بیباک نه در عالم نو

***

به افرنگی بتان خور را سپردی         چه نا مردانه در بتخانه مردی

خرد بیگانه دل، سینه بی سوز           که از تاک نیاکان می   نخوردی

اما از این ابیات و مانند آن، که در دیوان فارسی اقبال فراوان به چشم می خورند، نباید چنین تداعی شود که فیلسوف – شاعر ما از سر جهل یا تعصب چنین اشعاری را سروده است. کسی که چنین تصوری دارد کافی است تا نگاهی هر– چند اجمالی – به دیوان و نوشته های نثری او، به ویژه بازسازی اندیشه دینی در اسلام، بیندازد تا به خطای خود پی ببرد و دریابد که کمتر متفکر شرقی است که با این گستردگی و ژرفی با متفکران و فرهنگ سازان گذشته و خاصه معاصر غربی، اعم از فیلسوفان، شاعران، روانشناسان و فیزیکدانان  دست و پنجه نرم کرده و از خود همراهی نشان داده باشد، هر چند که سرانجام راه خود را رفته باشد[۱۴]. آری آنچه اقبال  در سراسر آثارش در انتقاد از مدرنیته غربی می گوید نه از موضع واپسگرایانه و گذشته گرایانه و احیانا نفی برخی دستاوردهای مثبت آن است، بلکه بیشتر از چشم انداری برتر به آن می نگرد و بر آن است که مدرنیته  با محور قرار دادن عقل و جدایی  افکندن میان عقل و دل، انسان و جهان  را از معنا تهی کرده و حتی خود عقل را نیز به رغم  دستاوردهای – عمدتا مادی – شگرفش به بند کشیده است:

نه نیروی خودی را آزمودی                نه بند از دست و پای خود گشودی

خرد زنجیری بودی آدمی را               اگر در سینه او دل نبودی

***

قدح خردفروزی که فرنگ داد ما را              همه آفتاب لیکن اثر سحر ندارد[۱۵]

***

از من ای  باد صبا گوی بدانا ی فرنگ           عقل تا بال گشودست گرفتار تر است

دانش اندوخته ای دل ز کف انداخته ای            آه از آن نقد گران مایه که در باخته ای[۱۶]

کوتاه این که اقبال در میان شرقی ها جزو نخستین و نمونه برجسته متفکرانی است که در اندیشه “فرا روی” از مدرنیته غربی و ساختن “مدرنیته” خاص خویش اند؛ لذا لبه تیز انتقاد شان از غرب بیش و پیش از هر چیز متوجه بنیادهای فلسفی و انسان شناختی مدرنیته است و همانند بسیاری دیگر نیست که در حین انتقاد از ویژگی استعماری تمدن غربی به ستایش شیفته وار از ابعاد دیگر آن بپرداختند.

اما فیلسوق ما  در جنب انتقاد از غرب به نقد سنت اندیشگی در جهان اسلام، که به اعتقاد وی قرن هاست که رو به زوال  نهاده و دچار رنجوری شده است نیز می پردازد. از این رو گذشته از نقد تاریخی جریان های فکری و فرهنگی گذشته ، گروههای سه گانه فرهنگ ساز جهان اسلام، خاصه هندوستان زمان خود، یعنی ملایان یا نهاد مکتب = حوزه) ، صوفیان (یا نهاد خانقاه) و شاعران را نیز سخت به باد انتقاد می گیرد و می گوید: خانقاه دیگر جای یافتن می معرفت (حق) نیست و مکتب یا حوزه هم دیری است که همان راه کهنه و کوبیده را می رود و از گردانندگان آن جز سخنان تکراری و ملال آور به گوش نمی رسد و زهدان خیال شاعران نیز جز نغمه های مرده و بی روح نمی زاید:

سبوی خانقاهان خالی از می                 کند مکتب ره طی کرده را طی

زبزم شاعران افسرده رفتم                    نواها مرده بیرون افتد از نی

چنین است که فیلسوف – عارف و شاعر ما صف خود را از این سه، به ویژه  ملایان و صوفیان  جدا می کند و اسلام خود را در برابر اسلام آنها می نهد و خطاب به پیامبر (ص)  می گوید:

نه با ملا نه با صوفی نشینم                   تو می دانی نه آنم من نه اینم

نویس الله، بر لوح دل من                      که هم خود را هم او را فاش بینم

چرا که دل ملا تهی از غم دین و ریگزار حجازش خشک و خالی از زمزم حیاتبخش است:

دل ملا گرفتار غمی نیست                 نگاهی  هست در چشمش نمی نیست

از آن بگریختم از مکتب او                که در ریگ حجازش زمزمی  نیست

از این رو خود و ملا را نماینده دو طرز تلقی کاملا متفاوت از دین می داند و چونان دو تیری که – به ظاهر – هدف و احدی (اسلام) را نشانه گرفته اند،  لذا پیامبر (ص) را به داوری می طلبد و از او به عنوان پیام آور اسلام می خواهد که بگوید کدامیک از این دو به هدف خورده اند یا به تعبیر دیگر کدامیک این پیام را نمایندگی می کنند:

دل صاحبدلان او برد یا من؟            پیام شوق او آورد یا من؟

من و ملا زکیش و دین دو تیریم        بفرما بر هدف او خورد یا من؟

اما خود رندانه و با ظرافت  شاعرانه  به پرسش بالا چنین پاسخ می دهد:

بیا ساقی بگردان ساتگین را           بیفشان بر دو گیتی آستین را

حقیقت را به رندی فاش کردند        که ملاکم شناسد رمز دین را

و به باور وی صوفی و ملا پیام خداوند را آنچنان دگرگون کرده اند و به چنان تاویلی از آن دست یازیده اند که حتی دیگر برای خود خدا، جبرییل و پیامبر هم قابل شناسایی نیست:

زمن بر صوفی و ملا سلامی         که پیغام خدا گفتند ما را

ولی تاویلشان در حیرت انداخت      خدا و جبرییل و مصطفی را

بنابراین از مسلمانان می خواهد که به قرآن روی بیاورند و خود را از دام (اسلام) صوفی و ملا که قرآن را از صحنه حیات به گوشه  گورستان برده اند، رها کنند:

به بند صوفی و ملا اسیری               حیات از حکمت قرآن نگیری

به آیاتش  تو را کاری جز این نیست        که از یس (یاسین) او آسان بمیری

با این وصف دیگر برای او جای شگفتی  نیست اگر ملا او را تکفیر کند و از صف مسلمانان براند:

گرفتم حضرت ملا ترش روست           نگاهش مغز را نشناسد از پوست

اگر با این مسلمانی که دارم                مرا از کعبه می راند حق اوست

باری اقبال پس از روشن کردن موضع خود در برابر غربیان (مدرنیته غربی)، غرب باوران و غرب شیفتگان (مقلدان غرب)، ملایان، صوفیان و شاعران، اینک به بیان وضعیت مسلمانان، به ویژه مسلمانان هندی، در حضور پیامبر می پردازد. او نخست عظمت  گذشته مسلمانان را به یاد می آورد؛ عظمتی که ریشه در آن آرمان الهی (پیام قرآن) و آتش خدایی و همبستگی و سرزندگی  و سازندگی ناشی از آن  داشت:

فقیران تا به مسجد صف کشیدند           گریبان شهنشاهان دریدند

چون آن آتش درون سینه افسرد              مسلمانان به درگاهان خزیدند

آری چون آن آتش خدایی در درونشان به خاموشی گرایید از تکاپوی حیات و سازندگی بازماندند و از “فقر محمدی” که مایه سازندگی و عظمت آنها بود به “فقر خانقاهی” و رویگردانی از حیات روی آوردند و به در یوزگی افتادند و از ملک جهان جز پلاسی نصیبشان نگردید:

مسلمان شرمسار از بی کلاهی است              که دینش مرد و فقرش خانقاهی  است

تو دانی در جهان میراث ما چیست               گلیمی  از قماش پادشاهی است

***

نماند آن تاب و تب در خون نابش               نروید لا از کشت خرابش

نیام او تهی چون کیسه او                         به طاق خانه  ویران کتابش

آری آن “شاهبازان طریقت”[۱۷]  دیگر شور و شوق پرواز را از یاد برده اند و از بلندای آسمان به قعر زمین فرود آمده اند و به ” شکار مگسی” دل خوش کرده اند:

دل خود را اسیر رنگ بو کرد                  تهی از ذوق و شوق آرزو کرد

صفیر شاهبازان کم شناسد                       که گوشش با طنین پشه  خو کرد

پس چه جای شگفتی است اگر فیلسوف – شاعر ما در میان چنین قومی و در چنین زمانه ای خود را تنها بیابد و در حضور حضرت رسول زبان به شکایت گشاید:

گهی افتم گهی مستانه خیزم                 چو خون بی تیغ و شمشیری بریزم

نگاه التفاتی بر سرم بار[۱۸]                   که من با عصر خویش اندر ستیزم

***

من اندر مشرق و مغرب غریبم            که از یاران محرم بی نصیبم

غم خود را بگویم  با دل خویش           چه معصومانه غربت را فریبم

آری برای او بسی سنگین و دردناک است که مردم به جای شنیدن و به جان نیوشیدن پیام حیات – و رهایی بخشش در وی به چشم یک شاعر غزلسرا بنگرند و از او انتظار مدیحه سرایی و مرثیه گویی داشته باشند، چیزی که وی به شدت از آن دوری می جوید  و حتی بر کسانی که چنین نسبتی بدو می دهند نفرین می فرستد[۱۹]:

به آن رازی که گفتم پی نبردند         زشاخ  نخل  من خرما نخوردند

من ای میرامم دل از تو خواهم         مرا یا ران  غزلخوانی شمردند

توگفتی از حیات جاودان گوی         بگوش مرده یی پیغام جان گوی

ولی گویند این نا حق شناسان          که تاریخ  وفات این و آن گوی

نه شعر است اینکه بروی دل نهادم      گره از رشته معنی گشادم

به امیدی که اکسیری زند عشق          مس این مفلسان را تاب دادم

اینجاست که شاعر خود را با مولانا جلال الدین – مرشد روحانی خویش – مقایسه می کند و خود را مولانایی می بیند در خور زمان و درگیر با زمانه خویش:

چو رومی در حرم دادم اذان من         از او آموختم اسرار جان من

به دور فتنه عصر کهن او                به دور  فتنه عصر روان (جاری و کنونی) من

اما شاعر به رغم تنهایی و درگیری در جبهه های مختلف فکری، اجتماعی و سیاسی، حافظ وار پیرانه سر جوانی میکند[۲۰]  و موحدوار در پیشگاه هیچیک از خداوندان زمینی (قدرت، ثروت، شهوت، شهرت) سر تسلیم فرود نمی آورد.

هنوز این خاک دارای شرر هست      هنوز این سینه راه آه سحر هست

تجلی ریز بر چشمم که بینی             با ین پیری مرا تاب نظر هست

***

درین بتخانه دل با کس نبستم            ولیکن از مقام خود گسستم

زمن امروز  می خواهد سجودی        خداوندی که دی او را شکستم

در پایان این مرحله شاعر یک دعا برای “خود”  می کند و دعایی دیگربرای آنهایی که جز به عشق الهی دل نبسته اند:

گلستانی زخاک من برانگیز               نم چشمم به خون لاله آمیز

اگر شایان نیم تیغ علی را                  نگاهی ده چو شمشیر علی تیز

و اما دعای او در حق دیگران:

بده دستی ز پا افتادگان را                 به غیر الله دل نا دادگان را

از آن آتش که جان من بر افروخت       نصیبی ده مسلمان زادگان را

۳.حضور ملت

اینک  شاعر عارف ما گویی –  همانگونه که اهل عرفان می گویند – از سفر حق به سوی خلق (با حق)، یعنی پس از درک حضور خداوند و پیامبر با (همراهی) آنها به سوی خلق بازگشته است.  اما پرسیدنی است  که شاعر  از این سفر معنوی چه رها وردی یا پیامی برای خلق  یا به گفته خودش ملت (مسلمان)، آورده است؟

او با یک دو بیتی که در آغاز این مرحله سروده است، به این پرسش چنین پاسخ می دهد:

به منزل کوش مانند مه نو                     درین نیلی فضا هر دم فزون شو

مقام خویش اگر خواهی درین دیر            به حق  دل بند و راه  مصطفی رو

در این مرحله اما تاکید شاعر بیش از هر چیز بر روی مفهوم “خودی” است، یعنی همان مفهوم کلیدی فلسفه او، که می توان گفت همه منظومه فکری وی بر محور آن می چرخد، بطوری که دو منظومه نخست کلیات اشعارش، یعنی “رمز خودی” و “رموز بی خودی” بدان اختصاص یافته است؛ بگذریم از اینکه در اشعار دیگرش هم پیوسته با این مفهوم  رو به رو  می شویم. در نزد اقبال خودی یک مفهوم فراگیر و وجودشناختی است، که اصل یا هویت اصلی هر پدیده را تشکیل می دهد و حیات و بقاء آن پدیده وابسته به آن است. بنابراین خودی را نباید با معرفت نفس در نزد عارفان یکی انگاشت، هر چند که بدون ارتباط با آن هم نیست. زیرا خودی بر خلاف معرفت نفس، در قلمرو فردی محصور نمی ماند، بلکه جامعه (اجتماع)، تاریخ  و حتی طبیعت  و کیهان را هم در بر می گیرد و اساسا همه چیز از مظاهر و آثار اوست:

پیکر هستی ز آثار خودی است                 هر چه می بینی ز اسرار خودی است

صد جهان پوشیده  اندر ذات او                  غیر او پیداست از اثبات او [۲۱]

چون حیات عالم از زورخودی است            پس بقدر استواری زندگی است

قطره چون حرف خود از بر کند                هستی ای بی مایه را گوهر کند[۲۲]

چون خودی آرد بهم نیروی زیست               می گشاید قلزمی از جوی زیست[۲۳]

و اما خودی ویژه انسان، یعنی کشف و شناخت خود و ایمان به توانایی ها، خلاقیت و سازندگی  خود و حفظ  و احترام به کرامت انسانی خویش است و به قول خود اقبال خودی: “عبارت است از ایجاد ارزش ها و ایده آل ها و کوشش در راه تحقق دادن به آنها[۲۴]

از این  رو حیات و سازندگی انسان در گرو خودی اوست:

خویش را چون از خودی محکم کنی           تو اگر خواهی جهان بر هم کنی[۲۵]

و کسی که به خودی نرسیده است و غافل از خودی خویش است در حقیقت دین ندارد و یک مرده متحرک است،

منکر حق نزد ملا کافر است             منکر خود پیش من کافرتر است[۲۶]

***

چیست مردن از خودی  غافل شدن       تو چه پنداری فراق جان و تن؟[۲۷]

آری خودی ضامن استقلال فرد و جامعه است و زوال و مرگ خودی موجب غلامی و وابستگی:

مسلمان از خودی مرد  تمام است           به خاکش تا خودی میرد غلام است

اگر خود را متاع خویش دانی                نگه را جز به خود بستن حرام است

***

خدا آن ملتی را سروری داد                  تقدیرش بدست خویش بنوشت

به آن ملت سرو کاری ندارد                  که دهقانش برای دیگران کشت

بنابراین فیلسوف- شاعر ما از مخاطبان خویش می خواهد که به “خود” روی آورند و تقدیر خود را بدست خویش گیرند:

برون از سینه کش تکبیر خود را           به خاک خویش زن اکسیر خود را

خودی را گیر و محکم گیر و خوش زی     مده در دست کس تقدیر خود را

و اما به باور شاعر خودی را باید با توحید پیوند زد تا به خود محوری و فردگرایی افراطی و “اراده معطوف به قدرت”  میل نکند و سر از نیست انگاری، که پیامدش خود ویرانگری و دیگر ویرانگری است، در نیاورد؛ بنابراین انسان ایده آل یا مورد پسند او کسی است که “خودی”  را به توحید گره زده باشد:

کسی کو بر خودی زد لا اله را              ز خاک مرده رو یاند نگه را

مده از دست دامان چنین مرد                 که دیدم در کمندش مهر و مه را

در این زمینه جای سخن بسیار است، اما این نوشته بیش از این  گنجایش ندارد، لذا به همین مختصر بسنده می شود.

اما شاعر در این مرحله افزون بر مبحث “خودی” در مورد موضوعات گوناگون دیگر، از جمله حکمت و فلسفه، دین و سیاست و تاثیر مولانا بر خویش، سخن سرایی کرده است:

باری اقبال در مقام فیلسوف آن فلسفه ای را به باد انتقاد می گیرد که تهی از شور و شوق  حیات است و در بند ذهنیات بریده از واقعیت گرفتار:

ز رازی(فخرالدین رازی) حکمت قرآن بیاموز            چراغی از چراغ او برافروز

ولی این نکته را از من فراگیر                              که نتوان زیستن بی مستی و سوز

***

وجود است این که بینی یا نمود است                       حکیم ما چه مشکلها گشود است

کتابی بر فن غواص بنوشت                                 ولیکن در دل دریا نبوده است

***

به ضرب تیشه بشکن بیستون را                      که فرصت اندک و گردون دو رنگ است

حکیمان را در این اندیشه بگذار                        شرر از تیشه خیزد یا ز سنگ است؟!

و اما فیلسوف- شاعر ما در مقام یک موحد هر گونه جدایی افکندن میان ماده و معنا، دنیا و آخرت، سیاست و دیانت و …. را ناشی از چشم و نگاهی دو بین (لوچ) می داند، به ویژه که سیاست ورزی و مسئولیت پذیری در برابر خود و دیگران یکی از ویژگی های “خودی” است:

کسی کو داند اسرار یقین را           یکی بین می کند چشم  دوبین را

بیامیزند چون نور دو قندیل           میندیش افتراق ملک و دین را

ویکی از مشخصات فلسفه سیاسی او نفی ملوکیت (پادشاهی)، یعنی حکومت  موروثی، فردی و استبدادی است، که انسان را به بردگی می گیرد و لذا دشمن و بل قاتل خودی” است:

ملوکیت سراپا شیشه بازی است        از او ایمن نه رومی نه حجازی است

حضور تو غم یاران بگویم              بامیدی که وقت دلنوازی است

***

هنوز اندر جهان آدم غلام است         نظامش خام و کارش نا تمام است

غلام فقر آن گیتی پناهم                  که در دینش ملوکیت حرام است

نکته  دیگری که شاعر در این مرحله بدان می پردازد، توصیف مقام و جایگاه مولانا  جلال الدین  و تاثیر آن بر روی خویش است، چیزی که البته  در همه  منظومه های او گاه  و بی گاه  با آن رو به رو می شویم و از آن به عظمت جایگاه مولانا در چشم شاعر پی می بریم:

خیالش با مه  و انجم نشیند            نگاهش آن سوی  پروین ببیند

دل بیتاب خود را پیش اونه           دم او رعشه از سیماب چیند

بگیر از ساغرش آن لاله رنگی      که تاثیرش دهد لعلی به سنگی

غزالی  را دل شیری ببخشد          بشوید داغ از پشت پلنگی

***

گره از کار این نا کاره واکرد       غبار رهگذر را کیمیا کرد

نی آن نی نوازی پاکبازی             مرا با عشق و مستی آشنا کرد

  1. حضور عالم انسانی

اکنون شاعر، گامی فراتر از عالم اسلامی می گذارد و روی خود را به سوی عالم انسانی  می گرداند، مگر نه اینکه پیام دین (اسلام) جهانی است و به  گفته  خود او مسلمان آزاد از مکان [۲۸]  و دینش، چنانکه از زبان نهنگی می گوید، بدون کرانه[۲۹]؛ پس چه جای شگفتی است اگر انسانیت را آن روی سکه اسلامیت  بداند و پیام خود را در حین اسلامی بودن انسانی به شمار آورد. بنابراین همان سخنان را در قالب اشعاری دیگر و با همان ظرافت و زیبایی با جهانیان یا بهتر بگویم با همه کسانی که ارزش “خودی” را می دانند و به آن حرمت و احترام می نهند و در حفظ  و پاسداری از آن به جان می کوشند،  در میان می نهد؛ لذا سخن خود را با “خودی” می آغازد و مخاطبان خود را به شناخت هر چه بیشتر “خودی” ترغیب می کند:

بیا بر خویش پیچیدن بیاموز              به ناخن سینه کاویدن بیاموز

اگر خواهی خدا را فاش بینی             خودی را فاش تر دیدن بیاموز

اما کشف خودی و نگهداری از آن وظیفه ای مادام العمری و به دور از تن آسایی است، چرا که از نظر فیلسوف ما، که فلسفه اش فلسفه حیات است، بقای زندگی درگرو تلاش و تکاپو و جستجو است و درگیر شدن با سختی ها  و آرامش و سکون مساوی با عدم و نیستی[۳۰]

بنابراین توصیه شاعر به مخاطبان خویش این است که:

گله از سختی  ایام بگذار                 که سختی نا کشیده کم عیار (کم ارزش) است

نمی دانی که آب جویباران               اگر بر سنگ غلطد خوشگوار است

***

کبوتر بچه خود را چه خوش گفت          که نتوان زیست با خوی حریری

اگر یا هو زنی  از مستی شوق             کله را از سر شاهین بگیری

و از همین رهگذر است که – چنانکه در بالا آمد – ذهنیت بافی و واقعیت و عمل گریزی فیلسوفان را به باد انتقاد می گیرد:

به ضرب تیشه بشکن بیستون را          که فرصت اندک و گردون دو رنگ است

حکیمان را در این اندیشه بگذار          شرر از تیشه خیزد یا زسنگ است؟!

و اما هشدار می دهد که مبادا گذشته و تاریخ خود را فراموش کنند، زیرا بدون شناخت  گذشته و یاری گرفتن از آن نمی توان حال را شناخت:

دو گیتی را به خود باید کشیدن            نباید از حضور خود رمیدن

به نور دوش بین امروز خود را          ز دوش امروز را نتوان ربودن

۴.به یاران طریق

شاعر ما در پایان این سفر روحانی بار دیگر نگاه خود به انسان و جهان را با یاران همراه خویش در میان می گذارد و در واقع حدیث نفس خود را باز می گوید:

مرا از منطق[۳۱]  آید بوی خامی            دلیل او دلیل ناتمامی

برویم بسته  درها را گشاید                دو بیت  از پیر رومی یا زجامی

و به آنها گوشزد می کند که خود را از بند  تقلید و وابستگی  به غرب برهانند، زیرا به گفته او زاغی آزاد بر شاهینی که دست آموز شاهی باشد شرف دارد:

فقیرم ساز و سامانم نگاهیست             به چشمم کوه یاران برگ کاهیست

زمن گیر این که زاغ دخمه بهتر          از آن بازی که دست آموز شاهیست

و فرهنگ و تمدن غرب  هم با همه شکوه و جلالش  تهی از عشق و معنا و دم و پیام جبرئیل  است:

فرنگی را دلی زیر نگین نیست           متاع او همه ملک است و دین نیست

خداوندی که در طوف  حریمش           صد ابلیس است و یک  روح الامین نیست

***

فرنگ آیین رزاقی بداند                    باین بخشد  از او وا می ستاند

به شیطان آنچنان روزی رساند            که یزدان اندر آن حیران بماند

لذا مسلمان آشنا  با رمز دین  کسی را می داند که جز در پیشگاه خدا سر تعظیم فرو نمی آورد و پیوسته  در حال تغییر دادن وضع موجود به مطلوب است:

مسلمانی  که داند رمز دین را               نساید پیش از غیر الله جبین را

اگر گردون به کام او نگردد                 به کام خویش  گرداند زمین را

و سرانجام اینکه فیلسوف – شاعر ما حاصل سیرو سلوک و عمر گرانمایه خویش را این چنین به بیان می آورد:

حضور ملت بیضا تپیدم            نوای دلگدازی آفریدم

ادب گوید سخن را مختصر گوی    تپیدم، آفریدم، آرمیدم

اما با اینهمه خود را چونان مسافری می داند بیگانه در میان شهری،  که کمتر کسی از حال درونش با خبر است:

چو رخت خویش بر بستم از این خاک         همه گویند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست  این مسافر                  چه گفت و با که گفت و از کجا بود

منابع

  1. اقبال، کلیات اشعار فارسی مولانا اقبال لاهوری، به تصحیص و اهتمام احمد سروش، انتشارات کتابخانه سنایی، چاپ پنجم، تهران ۱۳۷۰.

لازم به ذکر است که منظومه ارمغان حجاز صفحات ۴۳۲ تا ۴۸۶ همین کتاب را دربرمی گیرد. به غیر از اشعار این منظومه هرجا شعر دیگری از اقبال و یا شاعر دیگری نقل شده است نشانی آن درپانوشت با ذکر صفحه و منظومه مربوطه آمده است؛ بنابراین اشعار بدون نشانی همگی از مجموعه ارمغان حجاز می باشند.

  1. اقبال لاهوری، محمد، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، کتاب پایا،بی جا، بی تاریخ.
  2. دیوان خواجه حافظ شیرازی، به اهتمام سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، چاپخانه محمد حسن علمی، چاپ پنجم، تهران ۱۳۶۳.
  3. زرین کوب،عبدالحسین، با کاروان حله، ص ۳۶۰، چاپ هفتم، انتشارات علمی، تهران ۱۳۷۲.
  4. مولانا جلال الدین بلخی، غزلیات شمس تبریز، مقدمه، گزینش و تفسیر: مخمد رضا شفیعی کدکنی، جلد اول، چاپ نهم، انتشارات سخن، تاران ۱۳۹۷.

[۱]  – اقبال، کلیات اشعار فارسی، زبور عجم، ص ۱۳۰

[۲]  – نخستین خانه ای که برای مردم بنا شده همان است که در مکه است(قرآن مجید، آل عمران، آیه ۹۶).

پانوشتها

[۳]  – حرم جز قبله ی قلب و نظر نیست       طواف او طواف بام و در نیست

میان ما و بیت الله رمزیست              که جبرییل امین را هم خبر نیست

[۴]  – عبدالحسین زرین کوب، با کاروان حله، ص ۳۶۰.

[۵]  – [یاد کن] روزی را که هر گروهی را با پسشوایشان فرامی خوانیم(قرآن کریم، سوره اسراء، آیه ۷۱.

[۶]  – مطلع قصیده معروف منوچهری دامغانی.

[۷]  – در این باره بنگرید به: اقبال، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، مقاله محک فلسفی تجلیات تجربه دینی.

[۸] – شاید در شرق اسلامی این باطنیگری [تصوف] بیش از هر جای دیگر خرابی به بار آورده باشد. به جای آنکه به تکمیل نیروهای درونی انسان میانه حال مدد برساند و او را برای سهیم شدن در سیر تاریخ  آماده کند، ترک دنیای باطلی به وی آموخته، و او را کاملا از نادانی و بندگی روحی خویش خرسند نگاه داشته است. (در همانجا، ص ۲۱۳)

[۹] – مراد فخرالدین محمد رازی، فیلسوف، متکلم و مفسر بزرگ قرآن است.

[۱۰] – کلیات، می باقی، ص۲۵۵.

[۱۱]  – کلیات،اسرار خودی، ص۱۱.

[۱۲] – دیوان خواجه حافظ شیرازی، به اهتمام سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، ص ۲۶۸.

[۱۳] – دیوان خواجه حافظ شیرازی، به اهتمام سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، ص۱۲۰.

[۱۴] – در این رابطه او خود به درستی می گوبد:

طلسم علم حاضر را شکستم       ربودم دانه و دامش گسستم

خدا داند که مانند براهیم           به نار او چه بی پروا نشستم

هر کس نگاهی  از سر انصاف و دقت به مجموعه اشعار و کتاب بازسازی اندیشه دینی در اسلام او بیندازد بدون تردید این گفته وی را تصدیق خواهد کرد.

 [۱۵]  – کلیات، زبور عجم، ص۱۳۳.

[۱۶]  – کلیات، پیام مشرق، ص۲۵۸.

[۱۷]  – چه شکرهاست درین شهر که قانع شده اند           شاهبازان طریقت بمقام (شکار) مگسی!

دیوان خواجه حافظ شیرازی، به اهتمام سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، ص ۲۶۳.

[۱۸]  – در اصل بر سر بام آمده است، که به نظر می رسد بر سرم بار! یعنی یا رسول الله به من التفاتی کن درست تر باشد.

[۱۹]  –  نبینی خیر از آن مرد فرو دست         که بر من تهمت شعر و سخن بست(کلیات، گلشن راز جدید، ص۱۶۰.

با اینهمه باید گفت که اقبال همچون مولانا جلال الدین که به رغم  اینکه همه چیزش بر مدار شعر می گشت- می سرود:

“قافیه و مغلطه را، گو همه سیلاب ببر           پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا(مولانا جلال الدبن، غزلیات شمس تبریز، جلد اول، ص۱۷۶).

نسبت به شعر موضعی دوگانه دارد. او اگر چه از یک سو- چنانکه گفته شد –  از نسبت شاعری  به خود می پرهیزد، اما از طرف دیگر شاعران را وارثان انبیاء  می داند، که بدون شک خود در زمره همین شاعران یعنی وارثان انبیاء بود. اقبال خود این دو گونه شعر و شاعری را به خوبی به تصویر کشیده است: گونه اول شاعرانی هستند که شعر شان از ذوق حیات تهی و پیامشان همچون افیون  خمار-  و خواب آور است:

وای قومی کز اجل گیرد برات                  شاعرش وابوسد (روی بگرداند) از ذوق حیات

سست اعصاب تو از افیون او                  زندگانی قیمت مضمون او

خواب را خوشتر زبیداری شمرد               آتش ما از نفسهایش فسرد

دریم اندیشه (خیالباقی) اندازد ترا              از عمل بیگانه می سازد ترا

خسته ما از کلامش خسته تر                   انجمن از دور جامش  خسته تر (ا کلیات، اسرار خودی، صص ۲۷،۲۶)

اما اقبال خود نماینده برجسته گونه دوم شعر و شاعری است، یعنی  شاعری اندیشه ورز، دردمند، اجتماعی، روشنگر و مسؤل و در یک کلام پیامبر گونه و واث انبیاء:

شعر را مقصود اگر آدم گری است               شاعری هم وارث پیغمبری است(کلیات، جاویدنامه، ص۲۹۴.

نغمه ام از زخمه بی  پرواستم                    من نوای  شاعر فرداستم

قلزم(دریا) یاران چو شبنم  بی خروش           شبنم من مثل یم (دریا) طوفان بدوش

نغمه من از جهان دیگر است                    این جرس را کاروان دیگر است

ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد              چشم خود بر بست و چشم ما گشاد

رخت ناز از نیستی بیرون کشید                چون گل از خاک مزار خود دمید (ا کلیات، اسرار خودی، ص۶) .

[۲۰]  – خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می کند، دیوان خواجه حافظ شیرازی، به اهتمام سید ابوالقاسم، انجوی، ص ۲۲۱.

[۲۱]  – کلیات، اسرار خودی، ص ۱۱

[۲۲]  – همانجا، ص ۱۲

[۲۳]  – همانجا، ص ۱۳

[۲۴]  – کلیات، مقدمه، ص ۴۹

[۲۵]  – کلیات، اسرار خودی، ص ۳۸

[۲۶]  – کلیات، جاویدنامه، ۳۸۴.

[۲۷] – کلیات، اسرار خودی، ص۳۸.

 [۲۸]  – مسلمانیم و آزاد  از مکانیم                       برون از حلقه نه آسمانیم

[۲۹] – نهنگی  بچه خود را چه خوش گفت              به دین  ما حرام آمد کرانه

به موج آویز و از ساحل بپرهیز                        همه دریاست  ما را آشیانه

[۳۰]  – ساحل افتاده گفت  گرچه بسی زیستم               هیچ  نه معلوم شد آه که من کیستم

موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت                 هستم اگر می روم ور نروم نیستم(ملیات، افکار، ص۲۳۵).

[۳۱]  – منطق صوری و فلسفه بی روح را می گوید.

 

بازگشت به صفحه اول