درآمد

امسال (۱۳۹۸) چهلمین سالگشت درگذشت زنده یاد آیت­الله سید محمود علایی طالقانی است. او در نوزدهم شهریور ۱۳۵۸ از این جهان فانی به جهان باقی رخت کشید. مرگ وی در سپیده دم پس از پیروزی انقلاب ایران و در آغاز شکل گیری نظام نوپای جمهوری اسلامی و تأسیس نهادهای آن، ضایعه بزرگ و جبران ناپذیری برای انقلاب و مردم ایران بود. زیرا، با توجه به مجموعه ویژگی های فردی و منش و روش کم و بیش آزموده طالقانی، اگر او چند سالی هم زنده می ماند، احتمالا می توانست به سهم خود مسیر انقلاب و نظام برآمده از آن را در مسیری متفاوت راهنمایی کند و حداقل در سیر تحولات به گونه ای نقش ایفا کند که حوادث تلخ و زیانبار بعدی یا رخ ندهد و یا از شدت و حجم و میزان تخریب آنها کاسته شود.

با این همه، هرچه بود، آن بزرگمرد انقلابیِ آگاه و آزادیخواه و آزاده و ملی و مردم دوست، در روزهایی که بیش از همه به حضور او نیاز بود، رخت بربست و مردمانش را در طوفان حوادث رها کرد و رفت و ما ماندیم و تجارب تلخ و سنگین پس از او و یک جهان دریغ و افسوس که صد البته فایده ای و ثمری نیز ندارد.

اینک در چهلمین سالگرد طالقانی و به مناسبت یاد و ذکر جمیل او، که فراوان می توان سخن گفت، بر این نظرم که در این وجیزه به یکی از وجوه شخصیت دینی و اجتماعی او بپردازم و آن تأملی در معنا و مفهوم «بازگشت به قرآن» است. چرا که می دانیم نام و عنوان و هویت تاریخی طالقانی با این مفهوم چندان آمیخته است که یاد او و ذکر نام او یادآورِ «قرآن» و به طور خاص شعار «بازگشت به قرآن» است. برآنم که پس از چهل از رحلت طالقانی و در این نوشتار، در این باب تأملی دوباره بکنم و ببینم که این اندیشه چه بوده و چه دستاوردهای داشته و اکنون در چه مرحله ای هستیم و در نهایت آیا این شعار و حرکت همچنان مهم و برگرفتنی است و یا به تاریخ پیوسته و کارکرد خود را از دست داده است؟

مکنونات ذهنی من ذیل این عناوین سامان یافته است:

الف. تاریخچه شعار بازگشت به قرآن

گفتن ندارد که قرآن به عنوان مهم ترین و معتبرترین و از جهاتی تنها منبع دین شناخت عموم مسلمانان از آغاز تا کنون بوده و هست. اما در حدود صد و پنجاه سال اخیر در جریان جنبش اصلاح دینی، قرآن به مثابه منبع مهم و یا تنها منبع دین شناخت و خوانش رهایی بخش از اسلام و آموزه های اسلامی، اهمیتی ویژه و مضاعف یافته است. اساس اصلاح دینی، دین پیرایی بوده است یعنی پیرایش ساحت دین از خرافات و افکار و آموزه های غیر دینی؛ و به ویژه ضد دینی و در این نحله، قرآن محور بنیادین این پیرایشگری و اصلاحگری بوده و هست.

در یک طبقه بندی می توان گفت جنبش اصلاح دینی به دو نحله مشخص و متمایز تقسیم شده است. گروه نخست را می توان «نوگرایان سنتی» دانست و گروه دوم را «نواندیشان مدرن و اجتماعی» خواند. از آنجا که این هردو جریان به طور عام و کلی ایده اصلاح دینی را دنبال کرده و می کنند و هردو نیز بازگشت به قرآن را محور اصلاح طلبی خود قرار داده اند، می توان هر دو جریان را ذیل عنوان «ایده بازگشت به قرآن» معرفی کرد ولی تمایزات بنیادی نیز بین آن دو وجود دارد. می توان دقیق تر گفت محور هردو جریان «قرآن» است و «عقل» و «توحید» (و لاجرم زدون شرک در تمام اشکال آن) و هدف نیز خروج از بن بست های خودساخته مسلمانان (انحطاط) و ورود به عرصه های پالایش یافته دینی و خلوص اعتقادی است ولی تفاسیر این دو جریان از مؤلفه ای سه گانه یاد شده گاه به طور بنیادی متفاوت بوده و هست. به ویژه باید توجه داشت که اندیشه های اصلاحی جریان دوم، بیشتر معطوف است به اصلاح در تفکر و اخلاق و اندیشه و سیاست و دیگر در قلمروهای اجتماعی (از جمله  رشد علوم و فنون و در یک تعبیر توسعه تمدنی) در وضعیت جدید مسلمانان هم در مواجهه با سنت و هم در مواجهه با جهان مدرن غربی و اروپایی جدید. انگیزه طرح شعار بازگشت به قرآن برای جریان نواندیشان مسلمان، عبارت بود از: خرافه زدایی از ساحت دین و دیگر کارآمد کردن دین و قرآن محوری در جهان مدرن.

جریان نخست را کسانی چون شیخ هادی نجم آبادی، شریعت سنگلجی، حیدرعلی قلمداران و اخیرا سید مصطفی حسینی طباطبایی و جریان دوم را شخصیت هایی چون سید جمال­الدین اسدآبادی، طالقانی، بازرگان، نخشب، شریعتی و . . . نمایندگی کرده و می کنند.

آنچه محور مشترک هر دو جریان است و حداقل در حد کلیات و آرمان اشتراک نظر وجود دارد، تمسک به قرآن و در واقع شعار بازگشت به قرآن بوده است. ظاهرا سید جمال­الدین نخستین کسی بود که این اندیشه را مطرح کرد و بعدتر تمام مصلحان در تمام جهان اسلام از آن حمایت و دفاع کرده اند. سید احمدخان و اقبال لاهوری در شبه قاره هند، محمد عبده و شکیب ارسلان و بسیاری دیگر در خاورمیانه عربی و بن نبی و بن بادیس در شمال آفریقا از نامداران این جنبش اند.

ب. کارنامه جنبش بازگشت به قرآن در روزگار ما

اما اکنون پس از حدود یک قرن و نیم از آغاز طرح شعار بازگشت به قرآن، چه می توان گفت؟ آیا این اندیشه و رویکرد موفق بوده و به هدف و یا اهدافش رسیده است؟

واقعیت این است که داوری در این مورد کار دشواری است. زیرا هیچ تحقیق علمی و جامعه شناختی معتبری در اختیار نیست تا نشان دهد که مثلا خرافات مذهبی (خرافاتی که حداقل حامیان جنبش قرآنی از آنها یاد می کردند مانند قبرپرستی، امام و امام زاده پرستی، انواع توسل و شفاعت به غیر خدا،  روضه خوانی ها و عزاداری های نامشروع، نسبت دادن عصمت و علم غیب به غیر نبی، تقلیدگرایی در دین و به طور کلی قبول آموزها ی نامعقول در زیست مؤمنانه و . . .) و یا خدایگانی نهاد دینی (روحانیت) و گسترش انواع خرافات و ناعقلیگری به دست عالمان دین و یا خروج مسلمانان از معضل انحطاط و ورود به جهان مدرن و تأسیس تمدن نوین و متناسب با روزگار نو، کمتر و یا بیشتر شده است.

با این حال، شاید بتوان گفت که در قلمرو طبقات مدرن شهری و درس خوانده های مذهبی، خرافه زدایی به میزان زیادی حاصل شده و زمینه های ورود به اخذ علوم و فنون غربی و در نتیجه آمادگی نخبگان فرهنگی و دانشگاهی و نیز عموم سیاستمداران و دولتمردان در جوامع اسلامی برای خلق تمدنی تازه، در حد مطلوبی پدید آمده است ولی در قلمرو زیست اغلب مسلمانان، نه تنها خرافات منسوب به دین و ناعقلیگری و حتی ضدیت با تمدن و عقل و دانش مدرن کم نشده بلکه در زمینه هایی افزایش نیز یافته است.  بنیادگرایی اسلامی و به ویژه انواع افراطی و جنایتکارانه آن (مانند القاعده و طالبان و داعش و . . .) به طور بی سابقه ای مطلقا بر جهالت ها و خرافات و جزمیت ها افزوده است. البته در این میان گفتنی است که انقلاب اسلامی ایران، به رغم پیوند عمیقی که با جریان بنبادگرایی داشته و دارد ولی واقعیت این است که پیامدهای انقلاب و سیر تحولات در جمهوری اسلامی ایران تا کنون، هردو قلمرو را افزایش داده است. از یک سو به گسترش دانشگاهها و تألیف و ترجمه و رسانه ها و انتشار آگاهی ها و تقویت طبقات متوسط شهری افزوده و از سوی دیگر به انواع خرافه گرایی مذهبی و جزمیت ها و جهالت ها زیر پوشش دین نیز دامن زده است. متأسفانه جریان نواندیشی دینی، به رغم نفوذ و گسترش بیش از پیش خود در طبقات شهری و درس خوانده، اکنون در برابر نفوذ سیاسی و اقتصادی و نظامی جریانهای بنیادگرا و حتی سنتی و سنت گرا، اقتدار چندانی ندارد تا نقشی روشنگرانه و فرهنگی و اجتماعی پیش برنده و یا حداقل بازدارنده ای ایفا کند.

با توجه به مجموعه این ملاحظات گزاف نیست که گفته شود، جنبش قرآنی و به طور کلی جنبش نوین اصلاح دینی در جهان اسلام و در ایران، به رغم موفقیت های نسبی در برخی حوزه ها، در مجموع کامیاب نبوده و به اهداف دینی و اجتماعی خود نرسیده است.

ج. تأملی دوباره در موضوع بازگشت به قرآن

این که جنبش قرآنی (و به طور عام جنبش اصلاح دینی) تا کنون چندان موفق نبوده و نتوانسته مسلمانان را حول دو محور پیرایشگری و تمدن سازی بسیج کند و به مرحله مطلوبی برساند، به علل و عوامل اجتماعیِ قریب و بعید و پیچیده ای باز می گردد که اکنون مجال پرداختن به آنها نیست ولی، تا آنجا که به خود این جنبش و حامیان و حاملانش باز می گردد، می توان گفت برخی کاستی ها در این جریان و در نظریه پردازی های سخنگویان این جریان (در هردو نحله سنتی و مدرن) موجب ناکامی آن شده است. در این مجال محدود به برخی از آنها اشاره می کنم:

یک. نخستین نکته پرسش از «چه انتظاری از دین» و نیز «چه انتظاری از قرآن» است. بدیهی است تا برای مؤمنان روشن نشود که از دین (اسلام) و از قرآن به عنوان متن معتبر و اصلی دین شناخت مؤمنان چه انتظاری می توان و می باید داشت، منطقا نمی توان از عناوینی چون اصلاح دینی و روشنفکری و یا نواندیشی دینی حداقل در قلمرو اجتماعیات سخن گفت. مثلا آیا از اسلام و از جمله اسلامِ قرآن محور می توان انتظار داشت که به تمام پرسش ها و آن هم در هر نسلی (از جمله امروز در اوایل قرن بیست و یک میلادی) پاسخ درخور دهد و یا با تمسک به قرآن می توان تمام نیازها را برآورده کرد و تمام مشکلات نو به نو را حل کرد؟ آیا قرار است دین و وحی و نبوت برآمده از شرایط خاص هزار و چهارصد قبل و در مقطعی خاص و برای جامعه ای ویژه، فقط به موضوعات خاص اخلاقی و معنوی و یا فردی پاسخ دهد و یا متکفل تمام امور مادی و اقتصادی و سیاسی و تمدنی هم هست؟

واقعیت این است که دو جریان قرآنی و اصلاح دینی معاصر، به رغم توجه به این موضوعات و به رغم تلاش هایی که برای ارائه پاسخ هایی برای این نوع پرسش ها و نظریه پردازی های مهم و مفیدی که انجام شده است، اما «حکایت همچنان باقی است» و هنوز «هزار می ناخورده در دل تاک است». این دو جریان در این بیش از یک قرن چنان سخن گفته اند و چنان انتظاری پدید آورده اند که گویی اسلام متکفل برآوردن تمام «حاجات» است (شعار مشهور اخوان المسلمین: الاسلا هوالحلّ) و قرآن کلیدی است که تمام قفل ها باز می کند (حدیث مشهور نبوی: فاذالتبست علیکم الفتن، فعلیکم بالقرآن). در این اندیشه، گویی چنین پنداشته شده که «اسلام به ذات خود ندارد عیبی / هر عیب که هست از مسلمانی ماست»! گفته شده و می شود که فاصله گرفتن از اسلام واقعی و قرآن، موجب بدبختی و عقب ماندگی و ذلت مسلمان شده است و در چنین تفکری قهرا راه حل ها نیز در بازگشت به اسلام پاک و ناب و قرآن بدون اضافات دانسته می شود (توضیحات لازم اندکی بعد خواهد آمد).

چنین می نماید که یکی از عوامل مهم ناکامی جنبش قرآنی و جریان اصلاح دینی معاصر، آن است که انتظاری نامعقول و ناشدنی از اسلام و قرآن ایجاد شده است. به ویژه این ایراد به جریان نواندیشی مدرن بیشتر وارد است. کسانی چون بازرگان و طالقانی و بیشتر شریعتی به عنوان نواندیشان قرآنی، غالبا چنان از دین و تمسک به قرآن سخن گفته اند که گویی با دینداری خالصانه و کامل و با تمسک تمام عیار به قرآن، تمام گره ها گشوده و دین و دنیای ما آباد خواهد شد. نیز گفته می شد تمام قواعد مورد نیاز امروزین در قرآن و دیگر اسناد دینی  چونان گنجی مخفی نهفته و فقط باید به درستی (از جمله با «اجتهاد» در اصول و فروع)  کشفشان کرد. از این منظر، عموما به فقیهان ایراد گرفته می شد و ادعا می شد که مجتهدان و فقیهان اسلامی و شیعی توان چنین استخراج و انکشافی را ندارند.

اما تجارب تاریخ معاصر و تجربه جنبش های اسلامی روزگار ما و از جمله جریانهای بنیادگرایی و به طور خاص تجربه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی، نشان داد که اسلامِ کل گرا و تمامیت خواه با دعوی گزاف گره گشای امور دین و دنیا، در نهایت، عملا جز فساد دین و دنیا نتیجه ای نخواهد داشت. فکر می کنم امروز باید بر عالم و عامی روشن شده باشد که اساس تصور «گنج مخفی» دور از واقعیت بوده و نه این که فقیهان توان انکشاف و به روز کردنشان را نداشته و ندارند (هرچند بی تردید بخشی از مشکل به همان عدم اجتهادهای درست و علمی و مدرن فقهیان و در واقع به عدم صلاحیت اینان برای چنین امر مهمی بر می گردد). در هرحال نباید بار زیادی بر دوش های محدود دین و قرآن گذاشت و انتظار زیادی ایجاد کرد؛ باری که در آغاز نبود و خدا و پیامبرش چنان ادعای گزافی نداشتند.

دو. چند صدایی بودن آیات قرآن. در گذشته های دور (و حتی اکنون نیز) به گونه ای از اکسیر بازگشت به قرآن به عنوان راه حل تمام مشکلات سخن گفته می شده که گویی از قرآن صدایی واحد شنیده می شود و آن هم صدای رهایی و آزادی و عدالت و برادری و برابری و خیر است. اما می دانیم که چنین نبوده و نیست. با مروری اجمالی به آیات قرآن، به سادگی می توان دریافت که در بسیاری از امور و موضوعات مهم انسانی و اجتماعی، حداقل دو صدای چه بسا متضاد شنیده می شود. مثلا جبر / اختیار، آزادی / ضد آزادی، برابری / نابرابری (تبعیض) . . . به ویژه در مورد جنسیت این دوگانه بسیار برجسته است. از این رو در گذشته های دور و هم اکنون تمام فرقه های اسلامی از آیات همین قرآن برای افکار و اعمالشان اتخاذ سند کرده و می کنند. «هادی بعضی و بعضی را مُضلّ». در روزگار ما، به عیان می بینیم که دست بنیادگرایان عقل و علم و آزادی ستیز نیز برای توجیهات اعمال خود چندان خالی نیست. بنگرید به مستندات قرانی طالبان و داعش و بوکوحرام و . . .

هرچند در گذشته نیز کم و بیش به این مهم توجه شده ولی نابگرایی و طرح شعار بازگشت به «اسلام ناب» (و یا خالص و یا اصیل) از طریق جنبش «بازگشت به قرآن» و تکیه افراطی و بدون توضیحات لازم در برخی موضوعات مهم، به اعتبار قرآن و لزوم تمسک بدان، امروز دست بنیادگرایان ستیزنده را برای رفتارهای به روشنی ضد انسانی گشاده است. در ادامه موضوع چه انتظاری از اسلام و قرآن، می بایست به این پرسش پاسخ داده  شود که: آیا هرچه در قرآن آمده لزوما و برای همیشه و در هر شرایطی قابل اجراست و باید عملی شود؟ مثلا مقررات جزایی (حدود و دیات) قرآنی جاودانه اند؟ آیا اصولا از همان آغاز قرار داده که مقررات اجتماعی در قلمرو حقوق و مجازات ها و امور اقتصادی و سیاسی و نظامی (مثلا «جهاد») جاودانه باشند و تا پایان تاریخ به دست مؤمنان اجرا شوند؟ از باب نمونه، آیا مقررات مربوط به روابط زن و مرد و خانواده در قرآن، لزوما برای همیشه معتبر است و می بایست به عنوان «شریعت اسلام» عملی گردد؟ به ویژه باید توجه کرد که در جهان امروز و پس از این همه تجربه شکست خورده، بازنگری در این موارد بسی ضروری و مهم است. نگاه تاریخی به اسلام و نزول قرآن، می تواند ابزار مهم و کارآمدی در فهم چگونگی و چرایی سیر تحول افکار و عقاید و احکام در قلمرو انتظار از دین و قرآن، به کار آید.

سه. ملاحظه سوم، باور عمیق و جدی به این گزاره که شعار بازگشت به قرآن، بدون باور به فهم عمیق و نو به نو از این متن ممکن نیست. جریان نواندیشی مدرن (به ویژه در آثار شریعتی و تا حدودی طالقانی) به این دقیقه توجه داشته و تا حدی نیز بدان وفادار بوده است ولی واقعیت این است که در گذشته منادیان شعار بازگشت به قرآن به این نکته توجه لازم را نکرده و یا در عمل خود چندان نواندیش «معاصر» نبوده اند. زیرا این «فهم عصری» است که شخص را «معاصر» می کند و البته عکس آن نیز صادق است. هرچند منصفانه باید اذعان کرد که چنین انتظاری از متفکرانی که در یک قرن و حتی در نیم قرن قبل و در شرمی زیسته اند، چندان معقول هم نیست. ولی، هرچه هست امروز، با توجه به رشد عمیق علوم انسانی و آشنایی متفکران مسلمان و از جمله نواندیشان ایرانی با مباحث فلسفی و معرفت شناسی های مدرن (از جمله انواع هرمنوتیک)، از تمام مدعیان نواندیشی و یا اصلاح دینی انتظار می رود که به ضرورت چنین رویکردی در دین شناسی و قرآن شناسی توجه بیشتر و بایسته تری داشته باشند و بیش از پیش به این ابزارهای کارآمد و گره گشای مدرن مجهز شوند.

چهار. چهارمین ملاحظه، که به نوعی مکمل نکته سوم است، عنایت به این قاعده است که هر فهمی نسبی و سیّال است و از این رو در بهترین حالت، حاوی پاره هایی از خطا خواهد بود و شاید دقیق تر آن است که گفته شود بهترین فهم نیز به هر تقدیر حامل صحیح و سقیم است و این گریزناپذیر می نماید.

اگر به چنین باور معرفت شناختی و روش شناختی ملتزم باشیم، دین شناخت و قرآن شناخت ما متفاوت خواهد بود. حداقل آن است که هیچ متفکر و یا مفسّر قرآنی در هر زمانی، فهم خود را اولا مطلق نمی بیند و از این رو از جزمیت گرایی و خودمطلق بینی دست بر می دارد و ثانیا همواره خود را نیازمند تصحیح و تکمیل می بیند و برای تحقق آن، همواره افقی گشوده به تمام فضاهای باز دیگر و دیگران (حتی غیر مذهبی ها) خواهد داشت. این دقیقه در جریان قرآن شناسی سنتی ها و یا نوگرایان سنتی و حتی در شخصیتی نوگراتر چون مرتضی مطهری چندان مورد توجه نبوده و حتی در اغلب موارد همراه با دگم اندیشی است ولی در جریان نواندیشی دینی نیم قرن اخیر (و بیشتر در شریعتی و تا حدودی طالقانی با تمسک به نوعی سمانتیک) برجسته تر است. با این حال، اگر قرار است اندیشه بازگشت به قرآن دنبال شود، توجه جدی تر و عمیق تر بدان الزامی تر است و بایسته تر.

پنجم. ملاحظه مهم دیگر باور به چند منبعی بودن در دین شناخت و قرآن شناخت است. در گذشته و حتی تا کنون در دین شناسی بنیادگراها و نوگرایان سنتی، نظرا و بیشتر عملا شعار «کفی بنا کتاب الله» متحقق بوده و هست ولی در جریان نواندیشی، البته تا حدود زیادی، متفاوت است. نواندیشانی چون بازرگان و طالقانی و به ویژه شریعتی عملا در دین شناخت و قرآن شناخت خود از منابع معرفتی دیگر (بازرگان عمدتا از علوم دقیقه و تا حدودی طالقانی در تفسیر پرتوی از قرآن و شریعتی از علوم انسانی چون تاریخ و جامعه شناسی تاریخی و گاه فلسفه) استفاده کرده اند ولی واقعیت این است که این اندازه کفایت نمی کند. در واقع در زمان ما احساس نیاز به چند منبعی بودن دین شناخت و قرآن شناخت، به مراتب بیشتر است و باید بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد. دیگر مراجعه به لغت عرب و یا آشنایی با اسباب­النزول و یا استناد به انبوه روایات (تفاسیر مأثور) و حتی استناد به فلان نظریه علمی (مثلا برای اثبات وحیانی و یا علمی بودن قرآن) کفایت نمی کند. گزاف نیست گفته شود که علم گرایی نوع بازرگان و یا طالقانی در روزگار ما، تا حدودی اعتبار و کارکرد خود را از دست داده است.

د. آیا هنوز شعار بازگشت به قرآن معتبر است؟

واپسین کلام پاسخ به این پرسش است که آیا هنوز یعنی به طور مشخص چهل پس از طالقانی به عنوان نماد «پرتوی از قرآن» و یا «قرآن در صحنه»، اندیشه بازگشت به قرآن به عنوان یک راهبرد، همچنان معتبر است؟ پاسخ اجمالی من مثبت است اما به شرطها و شروطها. آنچه خواهم گفت، شرحی کوتاه در بیان این شرایط و شروط است.

طرح این پرسش زمانی بیشتر اهمیت پیدا می کند که از مقطع انقلاب به بعد، اخلاف نواندیشان گذشته یعنی سخنگویان نواندیشی و اصلاح دینی، عملا شعار بازگشت به قرآن و تا حدودی ایده بازگشت به اسلام را فرونهاده و گویا از آن عبور کرده اند و حتی وارثان بزرگانی چون بازرگان و طالقانی و شریعتی نیز بر همین سبیل سلوک کرده و می کنند. چرا چنین شده است؟

در مقام واکاوی این مسئله، چنین می نماید که چنین چرخشی بیشتر علت دارد تا دلیل یعنی این گونه نبوده و نیست که نواندیشان متأخر یعنی کسانی چون سروش و شبستری و یا نحله نوشریعتی ها و یا پیمان در پی یک تحقیق و تحلیل به این نتیجه و جمع بندی رسیده باشند که مثلا دیگر ایده بازگشت به قرآن بی اعتبار شده و باید کاری دیگر کرد و بعد ارادی و انتخابی راهی متفاوت برگزیده اند. به گمانم وقوع غیر منتظره و طوفانی انقلاب ایران در بهمن سال ۵۷، که به زودی پسوند اسلامی نیز پیدا کرد، و تحولات نامنتظر پس از آن، عملا زمینه عبور از اندیشه هایی چون بازگشت به قرآن را فراهم کرد.

شرح تفصیلی و جامعه شناختی و تاریخی این تحول مهم مجال فراخی می طلبد ولی اجمال قضیه آن است که انتظارات طیف گسترده نوگرایان و نوانیشان در مقطع پس از انقلاب، نه تنها برآورده نشد، بلکه در اغلب موارد معکوس شد و ایده های دیرین و آرمانی این مصلحان در طول بیش از یک قرن غالبا به ضد خود تبدیل شد. مصلحانی چون بازرگان و طالقانی و پیمان و سامی و هزارانی دیگر که در این طیف به انقلاب ۵۷ خوش آمد گفته و خود در انقلاب مشارکت کرده و در پیروزی آن سهم داشتند، از سپیده دم انقلاب دریافتند که خوابشان بد تعبیر شده است. مثلا قرار بود که خرافات زایل شود ولی دامنه خرافات دینی افزون شد. انتظار بود که توحید در تمام ابعاد آن (بنگرید به «توحید عبادت» اثر شریعت سنگلجی و یا «توحید و شرک» شریعتی و یا «آفات توحید» بازرگان و حتی «توحید» حبیب­الله  عاشوری) اما به زودی شرک در اشکال مختلف تجدید حیات کرد. به ویژه شرک سیاسی یعنی استبداد دینی بازگشت؛ پدیده ای که نائینی در عصر مشروطه آن را «کفر عملی» دانسته بود. قرار بود که دیانت و آموزه های قرآنی پشتوانه دینی آزادی و استقلال و جمهوریت و عدالت و امنیت و توسعه همه جانبه شود. قرار بود که روحانیون به امور اختصاصی دینی خود بازگردند و مدیریت عرفی را، در چهارچوب حق حاکمیت ملی و قانون اساسی، به نمایندگان مردم یعنی متخصصان و اهل سیاست و دانش مدرن بسپارند. و بسیاری از قرارهای دیگر که یا به کلی نقض شد و یا به طور ناقص و ابتر عملی گردید.

در دهه شصت از چرایی این تغییر احوال و یا به تعبیری از علل شکست پروژه اصلاح دینی و سیاسی بسیار سخن در میان بود. اما پاسخی که پیدا شد، جدای از بدعملی و بدعهدی رهبران روحانی انقلاب و در مرحله نخست آیت­الله خمینی، اجمالا این بود که اساسا نوع انتظار ما از دین و قرآن غیر واقعی و یا حداقل چندان منطقی و در حد ادعا برآوردنی نبوده است. در چنین بستری بود که بازماندگان جنبش قرانی و نیز متفکران به عرصه آمده تازه (از جمله محمد مجتهد شبستری و دکتر عبدالکریم سروش)، عملا از شعار بازگشت به اسلام و قرآن فاصله گرفته و بعد آن را به کناری نهادند. زیرا در فضای شکست و یأس دهه شصت و هفتاد، دیگر رویکردهای پیشین به دین و قرآن، چندان جذاب نبود و عملا خریداری نداشت. هرچند این شخصیت ها نیز، از جهاتی، به تفریط گرویده و با راهبرد «دین حداقلی» بدون معیار و به ویژه با «ایدئولوژی» ستیزی نامعقول و افراطی، آسیب هایی دیگر بر جنبش اصلاح دینی و نسل پس از انقلاب وارد آوردند.

حال من به عنوان یکی از بستگان جریان نواندیشی دینی و قرآنی، بر این گمانم که شعار بازگشت به اسلام و قرآن می تواند معتبر باشد و هنوز هم به عنوان یک راهبرد می توان به قرآن به عنوان معتبرترین سند دین شناخت و یا منبع اصلی هر نوع نواندیشی و اصلاحگری اسلامی، تکیه کرد اما نه صرفا با تکرار همان گذشتگان بلکه با توجه به ترمیم دستگاه معرفتی و تفسیری نوین و به متتضای اوضاع و احوال و نیازهای روزگار ما. به ویژه دو موضوع معرفت شناسی و روشن شاسی بسی مهم اند و غیر قابل چشم پوشی. همین طور تحقق پنج ملاحظه پیش گفته، از شروط تحقق طرح ایده بازگشت به قرآن اند.

قرآن بنیاد اساسی و منبع اصلی دین شناخت ماست و از آن گریزی نیست. البته در این میان لازم است که تکلیف خود را با سنت (تفسیر و کلام و فقه و حدیث و . . .) و به ویژه با حاملان سنت یعنی علما و نهاد علما برای همیشه روشن کنیم و این به گمانم راهبردی مهم در جریان اصلاح دینی و نواندیشی اسلامی مدرن است.

در هرحال تا آنجا که دانش و تجربه من اجازه می دهد، می توانم ادعا کنم که: اگر راه نجاتی برای مسلمانان در ایران و جهان اسلام قابل تصور و عملی باشد، منحصرا از طریق اصلاح دینی (اصلاح اندیشه و عمل) است و حاملانش نیز جز باورمندان به این طریق و بیشتر کوشندگان جدی و نظریه پرداز این جریان نخواهند بود. البته این مدعا در بعد نظریه پردازی است و گرنه تغییر احوال مسلمان به تحقق امور مهم دیگری در بعد مادی و عملی و تمدنی نیز بستگی دارد که پرداختن به آنها از مجال این گفتار خارج است.

بازگشت به صفحه اول