قرآن کتاب دینی مسلمانان است. روایت و خوانش سنتی که مدتی کوتاه بعد از مرگ پیامبر به عرصۀ ظهور می رسد؛ چنین می پندارد که متن این کتاب به لفظ و معنا از آسمان، جایی که خدا در آن ساکن است، به واسطۀ فرشته ای به نام جبرئیل بر پیامبر نازل شده است و پیامبر کلمه به کلمه آنچه را که به او دیکته کرده اند، بازگویی نموده و کاتبان و هوادارانش به سینه ها و الواح ثبت و ضبط کرده اند و مدتی اندک بعد از درگذشت وی، یارانش آن آموزه ها را در مصحفی گردآوری کرده و این مصحف از آن روز به جادۀ تاریخ افتاده و اینک در متنی واحد و یکدست در جهان اسلام رخ نشان داده است. در کنار این روایت ، روایتها و اقوالی هم ، پراکنده و متفرقه وجود داشته است که به اشاره و موجز، به بیان روایتی دیگرگون دربارۀ حقیقت وحی پرداخته اند. البته این روایت ها و نقل های پراکنده ، در تاریخ و در لای اوراق و مأثورات کهن دفن شده و توجهی را جلب نکرده است. اینک در روزگار ما، از جرگۀ روشنفکران و نواندیشان دینی و از دل همین معتقدان به آیین محمدی، افرادی برخاسته اند که روایتی متفاوت از خوانش سنتی دربارۀ چگونگی رابطۀ خدا و پیامبر و طبیعت و ماوراء طبیعت ارائه نموده اند. نصر حامد ابوزید ، عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری سه تن از این روشنفکران و نواندیشانی هستند که هر کدام تئوری جداگانه و تا حد زیادی منسجم در این باره ارائه داده و در چگونگی تکلم باری و کلام الهی به نظرات نویی رسیده و قدر مشترک تئوری هر کدام حداقل به این نقطه منتهی میشود که متن دینی را پیامبر در یک فرآیند تاریخی و زماندار و تحت تاثیر یکسری رخدادها و وقایع، با تجربۀ دینی درک و با بیان و کلام خود ارائه نموده است. عبدالکریم سروش که از زمان ظهور در پهنۀ روشنفکری دینی هر روز نظریات و تئوری های تازه و بدیعی دربارۀ چگونگی مواجهه با سنت در جهان مدرن ارائه نموده و در عصر علم و خرد سکولار ، برای احیاء دین و معنویت همت گماشته ، یکی از نظریه پردازان مهم این عرصه است. او که همچون پیامبر دلش به دریای عدن متصل است و یک سینه سخن دارد و هراسی از خالی شدن به خود راه نمی دهد، ابتدا با «بسط تجربۀ نبوی» وارد میدان شد و بر ایمان کهنه، جامه ای نو دوخت. از قابلیت و فاعلیت پیامبر در دریافت وحی سخنها راند و دینداران را متوجه شخصیت سترگ پیامبر نمود و از تجربیات او نوشت. تجربیات پیامبران را مشمول قبض و بسط دانست ، که در حصار تاریخ و زمان گرفتارند و به سان تجارب دیگر، مشمول گذر ایام می شوند و دوران خامی و پختگی دارند. سروش از پیروان پیامبر خواست که پیامها و تجربیات او را جدی بگیرند و شریک اذواق و مواجید وی شوند و در بسط تجربه وی بکوشند و نه تنها مهر خاتمت بر این تجربه نزنند، باری خود هم دستی در آتش نهند و در فربهی این تجربیات بکوشند و بر معراج برآیند اگر از آل رسولند ! وی در ادامه از کلام نبوی گفت و قرآن را کلام و بیان پیامبر و محصول زمان خودش دانست. پیامبری که در نظر او برتر و بالاتر از جبرئیل می نشیند و جبرئیل را تابع خود می کند. او در این دوران، تجربۀ ناآشنای پیامبری را به سان تجربۀ آشنای شاعری می بیند و شعرا را نزدیکترین گروه به پیامبران می داند. در باور سروش، پیامبر در فرآیند وحی موضوعیت دارد، نه طریقیت. آنان نه به سان طوطی اند که هر چه استاد ازل گفت بگو برگویند ، بل همچون زنبوران، شهد شیرین شهود و تجارب خود را با قوم خود در میان می نهند و بسته به تجاربی که از سر می گذرانند و گلستانهای کشف و اشراقی که در می نوردند ، انگبین های گونه گون تولید و سخنان خُرد و کلانی هم عرضه می کنند. عبدالکریم سروش در ادامه همت را مضاعف کرد و به تکمیل آن نظرات پیشین پرداخت و منسجم تر و ویژه تر از مکانیزم وحی نوشت. «محمد راوی رؤیاهای رسولانه» سلسله مقالاتی بود که از سال ۹۲ در فضای مجازی رخ نشان داد و سروش در آنجا برنامه ناتمام سالهای قبل خود را کامل کرد و با زبان و بیانی برّان و عریان باز هم از قصۀ محمد و وحی نوشت. وحی را نه فقط سمعی، که بصری – رؤیایی هم دانست و محمد را شاهد و راوی صادقی دانست که روایتگر رؤیاهای رسولانه خویش است. محمد را پیامبری دانست که با همه انسانیتش در قرآن ظاهر میشود و فرزند زمانۀ خویش است. فرزندی که اگر چه تخته بند زمان و مکان است اما به تجاربی نو در رابطه با هستی دست یافته است و سینه اش گشاده و چشمش باز شده است و شاهد رؤیاهایی است که او را رها نمی کنند و رویتگری را از او طلب می نمایند. محمد اگر آن رؤیاها را در دلش و برای خودش ذخیره می کرد و دم فرو می بست و لب باز نمی کرد و قوم خویش را میهمان خوان تجارب و رؤیاهای خود نمی کرد ، عارف و واصلی میشد آگاه به اسرار حق . عارفی اسرار آموخته و دهان دوخته! ولی او چنین نکرد، بل به میان قوم خویش برگشت و آنان را طفیل تجارب خود نمود و دیده ها و آموخته ها را آن قدر که میشد و آن سان که گنجایش و ظرفیت داشت، یک یک باز نمود و ماوراء طبیعت را به طبیعت کشاند و چون چنین کرد و رخت خود به گوشۀ عزلت ، دست از پیاله، پای ز صحبت نکشید و نه تنها گلیم خویش ز موج به در برد، بل جهد کرد که بگیرد غریق را و چون با نردبان خویش بر بام آسمان شد، با همان نردبان مردمان بسیاری را هم یاری نمود و دست آنان را گرفت و بر بامهای بالاتری نشاند ، لاجرم صفت پیامبری هم یافت.

از دیگر نواندیشانی که نسبت به محمد و قرآنش بی تفاوت نمانده و نظریات خود در این باره را قلمی کرده ، محمد مجتهد شبستری است. وی سلسه مقالات «قرائت نبوی از جهان» را در این باره نوشته و در آن به کمک علم هرمنوتیک و فلسفه زبان و در یک نظریه پردازی علمی – ادبی ، قرآن را به مثابه متنی دانسته که شکلی روایتی و زبانی استعاری دارد و محمد در آن به روایتگری فهم تخیلی خود از جهان پرداخته و متن قرآن حاصل زیست جهان وحیانی وی است که در آن راوی، انکشاف مستمر جهان هستی را به امداد الهی روایت می کند. طبق تئوری مجتهد شبستری، پیامبر بزرگوار اسلام مدعی بود که جهان آنگونه که در قرآن آمده، بر او آشکار و شفاف میشده است و او آنچه را که آشکار می شده، به زبان و کلام خود به مردمان بیان می کرده است. خدا خود را در نمودهایش (آیاتش) بر محمد نشان داد و محمد دیده هایش را که برای ما انسانها نامفهوم بود، به زبانی که بتوان آن را بیان کرد و مفهوم نمود، یعنی به کمک زبانی استعاری، بیان نمود. محمد دیدگانش باز شده بود و صاحب نوعی نگاه ویژه (به آلمانی Blick ) گردیده بود. او این نگاه و بلیک را به ما هم عرضه کرد و خواهان این بود که ما هم با نگاه ویژه ای جهان را دریابیم و از آن منظر به عالم بنگریم. خدا را در طبیعت و در کنار آن ببینیم. ببینیم که با تولّد هر گیاهی ، هر درختی ، هر نوزادی ، گوئیا خدا خود هم مُتولد و مُتبلور و مُتجلی میشود. او با این نگاه به تفسیر و روایت و قرائت جهان پرداخت که در آن توان و قرار نبود به گزارش و اِخبار واقعیت های هستی و حق و باطل جهان بپردازد ، بلکه او روایتگری بود که می گفت جهان، خدا و انسان را چگونه می بیند ، نه اینکه آنها در اصل چگونه هستند. ای بسا پیامبری دیگر، عارف و واصلی دیگر، خدا و هستی و آغاز و انجام جهان را طور دیگری ببیند و به سبک دیگری روایت کند. همانگونه که انجیل روایت عیسی است، قرآن هم روایت پیامبر اسلام از هستی است و وقتی ما قرآن را می خوانیم ، در آن خدای محمد و دنیای محمد را می بینیم. در قرآن همه چیز، رنگ و بوی محمدی دارد و به همه چیز از منظر او نگریسته میشود. این متن یک موضوع اصلی و چندین موضوع فرعی دارد. بحث اصلی در آن خدای یگانه است و همه چیز حول آن روایت می شود. شبستری آیات قرآن را اعترافات پیامبر اسلام در برابر خدا و بندگان خدا می داند. اعتراف به اینکه خدا در همه جا حضور دارد. اعتراف به اینکه این خداست که وی را قادر می سازد تا چنین سخن گوید و روایتگری کند. در واقع محمد بینش خود را آشکار و آن را به زبان عربی خویش بیان می کرد. این زبان و هر زبان انسانی دیگری، طاقت و قدرت بیان تمام آن دیدنی ها را نداشتند و محمد به ناچار با زبانی استعاری و به قدر طاقت و فهم و قدرت بیان خویش ، تفسیر ویژۀ خود را ارائه نمود و سعی کرد مفاهیم نامفهوم را به فهم درآورد و به شکل بین الاذهانی و همه فهم بیان نماید. بنابراین در دیدگاه مجتهد شبستری قرآن محصول وحی است و نه خود وحی !

عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری هر دو وارثان علی شریعتی هستند. هر دوی اینان هم جسم بی جان شریعتی را به آب طهارت شستشو داده اند و هم جان کلام او را دریافته و معنویت او را پی گرفته اند و هیچ کدام البته در شریعتی توقف نکرده اند و به کشف افقهای تازه ای دست یازیده اند و به مسائل بدیع و مهمی روی آورده اند. اینک این دو دریای روان از مدرسۀ روشنفکری دینی برخاسته اند و هر کدام به اجتهادی دربارۀ مهمترین مسائل دینی یعنی خدا ، وحی و نبوت پرداخته اند. مجتهد شبستری خود می گوید که درصدد این نیست تا الهیات نوینی بنا نهد و از حقیقت وحی و خدا بگوید و متافیزیک نوینی بیاورد ، او فعلاً دغدغه فهم قرآن را دارد و می خواهد ببیند این متنی را که اینک در اختیار ما مسلمانان قرار دارد ، چگونه می توان به شکل عقلانی فهمید و تفسیر کرد. به همین دلیل هم او چندان به این نپرداخته که محمد این روایت را چگونه دریافت می کرد. مکانیزم وحی چگونه بود و معنای وحی چیست و نمودهای خدا در جهان چگونه ظاهر میشود ؟ شبستری دربارۀ معنای وحی جملات پراکنده ای را آورده ولی به تصریح خودش حرف چندانی در این باره نزده است. وی اولاً وحی را یک امر مستمر و تقریباً مداوم می داند که پیامبر اسلام دچارش می شد ، نه وحی این یا آن آیه و در این زمان یا آن زمان. همچنین وحی را سلسله ای از اشارات پنهانی شتاب دار می بیند و معنای اشارات را هم همان تجربه های نمودها و آیات خدا دیدن همۀ پدیدارهای جهان می داند. وی وحی را امدادی غیبی می داند که پیامبر را قادر به تکلّم یعنی اظهار جملات معنا و مفهوم دار می کند. پیامبر خدا را معلم خود تجربه می کرد که امداد ویژه ای به وی می رساند. شبستری بیش از این دربارۀ وحی توضیحی نمی دهد. سروش اما تکلیف خود را مشخص کرده و «رؤیا» را عالمی دانسته که متن قرآن در آن عالم بر وی ظاهر و آشکار میشد. او زبان قرآن را تماماً زبان خواب می داند و محمد را راوی صادقی از رؤیاهای رسولانه خویش می بیند . زبان خوابی که نیاز به تعبیر و خوابگزاری دارد. به نظر صاحب این قلم، مجتهد شبستری یا بایستی دربارۀ مکانیزم وحی توضیح بیشتری ارائه نماید و فرآیند وحی و چگونگی تواناسازی محمد به سخن گفتن را تشریح نماید و به صورت کلی متافیزیک خود را تبیین نماید یا اینکه نظریۀ عالم رؤیایی سروش را بپذیرد و محل هبوط وحی را عالم رؤیا یا مکاشفه پیامبر بداند. شبستری کشف های پیامبر و توانایی به قرائت هستی را حاصل «زیست جهان وحیانی» و «فهم تخیلی» پیامبر می داند. آیا این زیست جهان وحیانی و یا فهم تخیلی خود را در جایی بهتر از عالم رؤیا نشان می دهد؟ بدون ورود به مباحث متافیزیکی و بدون مشخص نمودن رابطۀ طبیعت با ماوراء طبیعت این تئوری ایشان ناقص خواهد ماند و مشخص نخواهد شد این وقایعی که در متن قرآن درباره طبیعت ، تاریخ ، انسان و جامعه آمده ، چگونه و کجا بر محمد آشکار شده است.

عبدالکریم سروش تئوری خود را منسجم تر و به سامان تر ارائه نموده است و تقریبا به تمامی نقدهای مهم با حوصله و دقت جواب داده است. تئوری رویاهای رسولانه وی دو بخش کلی دارد. بخش اول «رؤیا» و بخش دوم «تعبیر رؤیا». سروش درباره بخش اول به تفصیل سخن گفته است و نکات بدیع و بکر بسیاری آورده است و به تصحیح بسیاری از کژخوانی ها و اشتباهات پرداخته است. تئوری ایشان پاسخ بسیاری از پرسش های بی پاسخ را می دهد و بدفهمی های بسیاری را اصلاح و تعدیل می کند و در دوران مدرن و عصر عقلانیت انتقادی، متن قرآن را قابل فهم و دسترس پذیرتر می کند و جوان مسلمان و جستجوگر معاصر را با این متن آشتی می دهد و انتظارات مسلمانان از این متن دینی و الهی را مشخص تر و پیراسته تر می کند و باری اگر جویندگان در این متن به روایتی و آیتی خلاف عقل ، علم ، تاریخ و اخلاق معاصر برخورد کردند ، چندان آشفته و بلاتکلیف نمی مانند و می دانند که آنچه در آن متن آمده ، نه واقعیت های هستی و حقایق عالم و امور ثابت و دائمی و همیشگی ، بل روایتی و خوانشی است رسولانه از هستی. رسولی که در تاریخ و جغرافیایی مشخص برخاسته بود و با شخصیت منزّه و ویژه ای که داشت و خلوت هایی که در پیش گرفت و تأملاتی که کرد ، به تجاربی دربارۀ عالم رسیده بود و به جایگاه ویژه ای دسترسی پیدا کرده بود که او را قادر می کرد نظاره گر مناظری باشد که ناگزیر از روایتگری به عموم می نمود. البته سوالی در اینجا پیش می آید که من نه در نقد ناقدان و نه در نوشته های صاحب تئوری رویاهای رسولانه چیزی در این باره ندیده ام و آن اینکه میتوان قبول کرد که محمد به واسطۀ شخصیت معنوی و خودساخته و مراقبات خود به مرحله ای رسیده بود که میتوانست به رؤیاهای قدسی و اسراری از اسرار عالم دسترسی داشته باشد و در این رؤیاها شاهد مناظری از بدایت و نهایت دنیا باشد ، ولی سوال این است که چه توان و قابلیتی ایشان را قادر می کرد که بتواند آن دیده ها و آن مناظری که شاهد آن بوده را به زبان بشری عربی و بعد از زمان وقوع رؤیا ، روایت کند. خواب دیدن چیزیست و قدرت بیان آن در عالم بیداری چیز دیگر. ایشان در قرب با خدای خود، به کمالات و قابلیتهای ویژه ای واصل شده بود ولی قابلیت و بلاغت بیان را چگونه کسب کرده بود؟ به واسطه مراقبه ، چشم و دلش باز شده بود اما زبانش چگونه گویا گردیده بود. در شعرا این قابلیت بیان و تکلّم ، بعد از کسب فیض از محضر بزرگان و علم آموزی پرده می گشاید و با شخصیت معنوی آنان همسو می گردد. با مراقبه و توجه و ریاضت اگر هم بتوان «معنا» و معنویت را کسب کرد، برای اکتساب «لفظ» ناگزیر از ادب و زبان آموزی هستیم. سعدی اگر افصح المتکلمین است به واسطۀ این است که سالها دود چراغ بی فایده نخورده و سختی نظامیه را به جان خریده ، اما پیامبر این قابلیت را از کجا آورد؟ پیش کدامین مدرس درس آموزی کرده بود؟ آیا این قابلیت ادبی و بلاغی هم عطیۀ الهی بوده است؟ آیا غارنشینی و ریاضت را توان این هست که در کنار صیقل دادن روح و تنزیه نفس ، زبان را هم گویا گرداند؟ آیا این قابلیت فقط برای روایتگری رؤیا بوده یا اینکه همیشه و همه جا همراه وی بوده است؟ پرسش دیگر از تقدم و تاخر «خواب رفتن» و «رؤیا دیدن» است. آیا پیامبر ابتدا به خواب می رفت و بعد در عالم خواب، رؤیاهایی قدسی را مشاهده میکرد و یا عکس قضیه صادق است و مهابت و سنگینی ناشی از نزول وحی و مکاشفه درونی ، ایشان را به حالتی شبیه حالت خواب دچار می کرد؟ بین این دو فرق بسیار است و تصدیق و رد هر یک می تواند تئوری رؤیا را رنگ و روی دیگری بخشد.

همانگونه که آوردیم تئوری رؤیای رسولانه دو بخش کلی دارد. بخش «رؤیا» و «تعبیر رؤیا». درباره بخش دوم یعنی تعبیر رؤیا، دکتر سروش به اختصار سخن رانده اند و مطلب چندانی نیاورده اند و به عمد این بحث را فعلاً مسکوت گذاشته اند. به نظر صاحب این قلم، تئوری دکتر سروش تا همین جا هم کامل است و نیازی به خوابگزاری ندارد. چه نیازی است که ما به تعب تعبیر بیفتیم و دنبال تعبیر خوابهای پیامبر را بگیریم. ای بسا حتی خود پیامبر بزرگوار اسلام هم تعبیر درست و جامعی از رؤیاهای خود نداشتند و مهابت و ثقالت آن مناظر خردسوز و عقل گداز در فاهمۀ هیچ بنی بشری نمی گنجید و جز تحیّر نمی افزود. به نظر آنچه برای ما مسلمانان مهم و ضروری و لازمۀ ایمان است ، این است که یک تعبیر کلان از رؤیاهای محمد داشته باشیم ، نه اینکه پای در کفش پیامبران کرده ، به تعبیر و تفسیر تمام دیده ها و رؤیاها و تک تک مناظر و وقایع بپردازیم. به نظر من همانگونه که برای تئوری مجتهد شبستری، از متافیزیک و عالم رؤیایی سروش باید مدد گرفت، برای بخش دوم تئوری رؤیاهای رسولانۀ سروش هم بایستی از نتایج تئوری مجتهد شبستری استفاده کرد. مَرَجَ البَحرَینِ یَلْتَقیان! یعنی باید پذیرفت که این رؤیاها یک روایت کلان از هستی است و برای این روایت کلان هم ، به جای خوابگزاری تک تک آیات ، تعبیری کلی در نظر گرفت. همان قرائتی که مجتهد شبستری در تئوری خود آورده است. مجتهد شبستری معتقد است که سراسر قرآن دعوت به توحید و موحّدانه زیستن است. قرآن قرائتی است که آدمی را به سلوک معنوی دعوت می کند. از او می خواهد که به نام انسانیت به پا خیزد و به این حقیقت جاودانی که خدای جهان خدای یگانه است ، ایمان بیاورد. اساس ایمان اسلامی، ایمان به خدای یکتاست و نه ایمان به حادثۀ وحی ! مگر آن همه جهدهای مقدس پیامبر اسلام در ارائه متن قرآن و این جهد روشنفکران و نواندیشان دینی در تفسیر و تفهیم و تبیین و گره گشایی از قرآن ، قرار است به نتایج دیگری جز این ختم شود که آدمی به خدای یگانۀ جهان ایمان بیاورد و موحدانه پای در سلوت معنوی بگذارد و اخلاق و مبانی انسانیت را به دیده گیرد. چه نیازی است که ما مسلمانان، کلیّات و مبانی و اصول اساسی آموزه های پیامبر را بگذاریم و در دریای ابهامات رؤیا غرق شویم و دنبال کاری را بگیریم که فوق طاقت و توان ماست. معنای این حرف به هیچ وجه این نیست که به آن رؤیاها بی اعتناء باشیم. اتفاقاً باید با آن رؤیاها خوش بود و از روایتهای آن روایتگر چالاک بحر معانی و آن رسول صادق خدایی استفاده ها برد و شریک تجارب او شد و آن روایتها را چنان خواند که گویی خود، همانها را تجربه کرده ایم و آن مناظر و توصیفات را به عینه دیده ایم. اما بیش از این چه نیازی است به تعب تعبیر بیفتیم. آیا همین بخش نخست تئوری رؤیاهای رسولانه یعنی بخش روایت های رؤیایی ، برای یک انسان موحد و متعهد و دردمند کافی نیست تا او را به این نتیجه کلان برساند که نگرش و خوانش و زیستی موحدانه از جهان داشته باشد و به رستاخیز و انجام و معاد ایمان بیاورد و پایۀ زندگی را بر اساس دو آموزۀ مهم خدا و آخرت بنا نهد و به افعال و کنش های نیک و ارزشی و معنادار بپردازد و چون به پیامبر ایمان دارد و رسالت او را مقبول می یابد ، خوابها و رؤیاهای قدسی و تجارب معنوی او را هم مهم شمارد و شریک ذوق ها و وجدها و دیده ها و روایت ها و تجارب وی گردد و قرآن را چنان خواند که گویی آن را خود در رؤیاهای خویش دیده است و همانگونه که به نظر، پیامبر پاک اسلام فرصت نیافت و یا خود نخواست و شاید هم نتوانست به تعبیر این رؤیاها بپردازد، ما هم پای خویش از گلیم بشری و خاکی و محدود خویش بیرون ننهیم و کاری فوق طاقت و توان از فهم و وهم و خیال خود نخواهیم .گیرم که توانستیم به دنیای خوابها و رؤیاهای پیامبر پای نهیم و از تعب تعبیر بگذریم؛ آیا خواهیم توانست تعبیری واحد و بین الاذهانی و همه فهم از آن رؤیاها ارائه دهیم و یا آنکس که قدرت و امکانات دارد ، بار دیگر تعبیر و قرائت رسمی خود را بر کرسی قبول خواهد نشاند و دیگران را به اطاعت از خود خواهد کشاند.

قرآن کتابی است که به تعبیر مجتهد شبستری بایستی «الهیات و گفتمان موحدانه زیستن» و « زیست موحدانه» را از آن استخراج کرد و «فضای خالی درون» را با معناهای آن و «معنای معناها» پر کرد. اینکه کسی این متن و روایتها را کتاب قانون بخواند و از آن احکام فقهی ثابت و دائمی و غیر قابل تغییر استخراج نماید و آن احکام را برای همۀ عصرها و همه جوامع جایز و لازم و ضروری بشمارد ، البته انحراف و برداشتی سطحی و غیر معقول است و در مدرسۀ روشنفکری دینی خریداری ندارد. در تئوری سروش، متن قرآن همه یکدست و حاصل عالم رؤیاست و زبان آن یکسره زبان خواب است ولی مجتهد شبستری معتقد است احکام اجتماعی، عبادی ، معاملات و سیاسات را پیامبر با توجه به واقعیات اجتماع آن روز حجاز وضع کرده و ناظر به واقعیت های همان دوران بوده و از زمانی به زمان دیگر و از مکانی به مکان دیگر قابل تغییر است. آنچه دائمی و جاودانه است، ارزش های درجه اول اخلاقی هستند و نه شکل پیاده کردن آن ارزش ها. شبستری چنین می اندیشد که در دوران ما نبایستی از برچسب «وجوب» و «تکلیف» در عبادات سخن راند ، بل بایستی همه جا از مفهوم «توصیه» استفاده کرد. رشد و شکوفایی معنوی انسانها هنگامی رخ می دهد که آزادی در ایمان و عبادت وجود داشته باشد و انسانها مختارانه و آگاهانه به نیایش و عبادت بپردازند و با این افعال در پی راهی به رهایی باشند و روزنه و رخنه ای به بیرون بیابند و با جان جهان درآمیزند.

ما مسلمانان اینک اگر چه دستمان از وجود پیامبر پاکی و رحمت کوتاه است ، ولی بختیاریم که معاصر با بزرگانی چون سروش و شبستری هستیم و بی منت و رشوت می توانیم از آخرین تحقیقات و نظرات این روشنفکران دربارۀ روایت ها و رؤیاهای محمد استفاده ها بریم و به تصحیح و تعدیل الهیات دینی خود اقدام نماییم. حال که این خوانش و این تئوری های نوین از قرآن و وحی جای خود را در کنار روایتهای سنتی می یابد ، اهل علم و معرفت و دوستداران و وابستگان مدرسۀ روشنفکری دینی هم باید همتی نمایند و به ترجمه های نوینی از قرآن روی آوردند و آن را چنان ترجمه کنند که می نماید. برای مثال صیغه های ماضی قرآن مخصوصاً در توصیف صحنه های مربوط به قیامت، منطبق با تئوری رؤیاهای رسولانه ، همه جا بایستی به همان شکل ماضی آورده شود.

گوهرهای زیادی در این دریای معانی وجود دارد که دو معلم مدرسۀ روشنفکری دینی ناخدای آن اند. یَخْرُجُ مِنهُما اللُّؤلُو و الْمَرجان. این دو تئوری نوین وحی شناسی با تمام تفاوت هایی که از قِبل پیش فرض ها و پیش فهم های جداگانه دارند ، اشتراکاتشان بیش از تفاوت ها است. اگر سروش قرآن را «پیامبرنامه» می نامد و مجتهد شبستری «خدانامه»، اگر در تئوری سروش پیامبر در خداشناسی و وحی «موضوعیت» دارد ولی در تئوری شبستری «طریقیت» ، با این همه، اهدافی که دنبال می کنند به یک مقصد راه می برد و قبول یکی به معنای نفی دیگری نیست و با تصدیق و قبولِ تفاوتها و افتراقات و حفظ استقلال ، می توان از هر دو تئوری بهره ها برد. بَینَهُمَا بَرزَخٌ لَا یَبغِیَانِ. امید می رود این باب رحمت برای همیشه باز باشد و روشنفکران دینی که لایقترین افراد برای نظریه پردازی در این باره اند، همچنان سخنان نو و بدیع خود را به خیل مشتاقان و علاقه مندان این مدرسۀ فکری عرضه کنند. کَأَنَّهُنَّ الْیَاقُوتُ وَالْمَرْجَانُ. سروش و مجتهدشبستری به راستی معلمان راستین این دیارند و انشاالله به جز این دو ، روشنفکران دیگر هم روایت و تئوری خود را دربارۀ این معقولات کلان و مهم دینی بیان و ایضاح نمایند و باری اگر فقها به اجتهاد در فروع مشغولند، اینان به اجتهاد در اصول بپردازند و به این خوانش ها و بدسلیقگی هایی که در جوامع مسلمین عارض گردیده، مُهر پایان نهند و شیفت پارادایمی بر خوانش دین بیاورند و این صفحۀ پر از آیین و مناسک و هویت را بربندند و بر دفتر دین، صفحه ای تازه بگشایند. صفحه ای که در آن دغدغۀ هر مسلمان و موحّدی، تجارب اصیل پیامبر باشد و از آن تجارب در فربه و متعالی کردن معنای زندگی بهره بَرد و به جای اشتغال به بحث های فرعی و راهزن و تهی از معنا و محتوا ، با امر متعالی خوش باشد و از نَفَس گرم پیامبران و پاکان مدد جوید و راه حقیقت پوید. تا چه زمانی جوامع مسلمین بایستی در میانۀ جنگ سنت و فطرت باشند. فطرتی که می خواهد آزاد و رها و بکر بماند و در هوای تمیز و تازه ، دین ورزی نماید و با مبانی و آموزه های اصیل خود به خدا راه جوید و به زندگی معنادار و ارزشی بپردازد و از آن سوی، سنتی که چون بندگران وی را در میان چندین حکم سخت و سنگین پای بست نموده و طاقت و راحتش را ستانده و راه تنفس آزاد را بر او بسته است و ذهن و فکر را به سیاه چاله های تناقضات و اغتشاشات و اعوجاجات کشانده است. یکی از جهدهای مقدس مدرسۀ روشنفکری دینی، پایان دادن به جنگ سنت و فطرت است. باز باش ای باب رحمت تا ابد ! وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

بازگشت به صفحه اول