درآمد

چندی پیش نوشتاری از من با عنوان «طالقانی و بازگشت به قرآن»» در زیتون منتشر شد. در پی آن برخی افراد صاحب نظر و آگاه به موضوع از جمله دوستان ارجمند آقایان مهندس عبدالعلی بازرگان و دکتر فرهاد بهبهانی و برخی کاربران در کامنت ها در این باب اظهار نظر کرده و پرسش ها و یا نقدهایی را پیرامون مدعیات آن نوشتار مطرح کردند. نقدنوشته جناب بهبهانی به طور مستقل در زیتون انتشار یافته و اکنون در دسترس است. اینک، به انگیزه پاسخ به برخی نقدنوشه ها، شرحی بیشتر پیرامون مدعیات اصلی نوشتار اولیه ام می آورم.

در این نوشتار از برخی ملاحظات مطرح شده، به دلیل توافق اصولی و یا به دلیل عدم اختلاف مهم، چشم می پوشم و فقط به دو موضوع اساسی تر می پردازم:

یکم. کارکرد قرآن

یکی از محورهای مهم نوشتارم پرسش از انتظار از قرآن و در واقع کارکردها و نقش قرآن در ذهن و زبان و زندگی ما مسلمانان است. نمی خواهم همان گفته ها را تکرار کنم ولی از آنجا که در برخی نقدها در این مورد نکاتی آمده که به نظر می رسد مراد هنوز ناروشن است، ناگزیر بدان اشارتی می شود.

بی گمان از هر منظر که نظر کنیم، قرآن کهن ترین و معتبرترین و اصیل ترین سند دین شناخت دین اسلام است و این اعتبار البته برای مسلمانان و مؤمنان به وحی به مرتب بیشتر و تعیین کننده تر است. در طول تاریخ، از آغاز تا کنون، همین اعتبار کم و بیش وجود داشته و دارد. حتی کسانی که قرآن را «کلام محمد» و یا «رؤیای رسولانه» می دانند، نیز اهمیت و سندیت و حجیت کلام قرآن را انکار نمی کنند و خود نیز بدان استناد و احتجاج می کنند.

اما و هزار اما، بحث بر سر این است که این قرآن به چه کار می آید و چگونه می توان قرآن «خواند» و این متن مقدس چه استفاده ای به ما می رساند و یا باید برساند. آنچه همواره به ویژه در روزگار ما چالش برانگیز شده، پاسخ به این نوع پرسشهاست. آنچه من یادآوری کرده و می کنم، این است که حامیان و مبلغان شعار «بازگشت به قرآن» از حدود صد سال پیش تا کنون، غالبا به گونه ای سخن گفته اند که گویا اگر مسلمانان به «حبل المتین قرآن» بیاویزند و این متن وحیانی را در متن اندیشه و عمل خود قرار دهند، دیگر کار تمام است و مشکلات و معضلات مؤمنان حل خواهد شد. به یاد می آورم که در گذشته (احتمالا هنوز هم چنین است) در سالن عمومی انجمن اسلامی مهندسین تهران (که از دهه شصت تا اواسط هشتاد من هم یکی از سخنرانان آن بودم)  حدیث نبوی «اذاالتبست علیکم الفتن کقطع المظلم فعلکیم بالقرآن» (کلینی، الکافی، جلد ۲، ص ۵۹۹)  بر دیوار آویخته بود. مصلحان قرآن محور قرن حاضر همواره به درستی از این که مسلمانان از قرآن فاصله گرفته و یا آن را رها کرده اند، شکوه ها کرده و از این رو به مؤمنان وعده داده اند که از طریق تمسک و توسل به قرآن و عمل صادقانه به آن، از خرافات و عقب ماندگی ها و گرفتاری ها آزاد خواهند شد.

اما واقعیت این است که امروز باید در اطلاق این دعوی و مبانی و الزامات نظری و عملی آن تأمل بیشتر کرد. از جمله این که آیا قرآن به مثابه کتاب قانون و یا رساله عملیه مراجع تقلید است که باید به عنوان یک متن مرجع مورد عمل قرار گیرد و مثلا آیات الاحکام آن (که حدود پانصد آیه بیش نیست) به عنوان واجب شرعی باید مو به مو و عینا عملی شود؟ و یا آیا می توان که از متن قرآن امور سیاسی و حکومتی و قوانین کیفری و جزایی و مدنی و اقتصادی «استخراج» و یا حتی «استنباط» کرد؟ درست است که بزرگوارانی چون بازرگان و طالقانی و حتی جناب آقا مصطفی حسینی طباطبایی به تفاریق تذکر داده اند که نباید گره گشایی از تمام مشکلات مدنی و اجتماعی را از وحی و نبوت و قرآن انتظار داشت (به ویژه زنده یاد مرحوم مهندس بازرگان با مدل تفسیری «ناگفته های بعثت» قایل به محدودیت نقش وحی و نبوت بود) ولی واقعیت این است که همین بزگواران گاه مدعیاتی مطرح کرده اند که به نوعی با این گفته ها در تعارض قرار گرفته و یا چنان از اطلاق عام بازگشت به قرآن سخن گفته و موضوعات را از هم تفکیک نکرده اند که موجب تردیدهای جدی در این مقوله شده و می شود.

این را هم بگویم که این دغدغه برای من تجربی است و در زیست جهان من تجربه شده است. به یاد می آورم که در اواخر دهه شصت یک بار در انجمن اسلامی مهندسین به مناسبتی سخن می گفتم. به احتمال زیاد دوستان عزیز آقایان مهندس عبدالعلی و دکتر بهبهانی نیز حضور داشته اند. من در آن سخنرانی (البته با رعایت احتیاط لازم) موضوع تغییرپذیری احکام دینی را مطرح کردم و در حد ممکن برای نظریه مختارم استدلال کردم. هرچند غالب حاضران (که جملگی از چهره های شاخص قرآنی و در عین حال  روشنفکر و نوگرا بودند) سکوت کردند ولی برخی از اینان با شدت تمام با گفته من مخالفت کرده و آن را مردود دانستند. یکی از این مهندسان محترم (که هرکجا هست خداوند به سلامت دارش) به صورت جدلی و تند پرسید: آقای اشکوری! شما فقیه تر هستید یا شیخ طوسی؟! خواست بگوید که  چون فقیه متقدم و برجسته ای مانند شیخ طوسی چنین چیزی نگفته است، پس تو حق نداری چنین بگویید. مرحوم مهندس بازرگان، گرچه در آن روز طبق سنت حسنه شان از من تشکر کردند، ولی در این مورد خاص واکنشی نشان ندادند. اما چندی بعد در سخنرانی عمومی اش در سالن میرداماد، با اشاره به دعوی من مبنی بر تغییرپذیری احکام آن را رد کرده و اعلام کرد که «حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام الی یوم القیامه» (بگویم که من در آن سخنرانی حضور نداشتم ولی گفته ایشان رامضمونا  برایم نقل کردند). آنچه من دریافته ام آن است که این سلسله جلیله تا جایی که فقه و احکام فقهی حوزوی مطرح باشد، چندان مخالفتی ندارند و حتی موضع ضد فقاهتی می گیرند ولی وقتی پای قرآن و آیات الاحکام آن در میان بیاید، تغییرپذیری آن را بر نمی تابند. یک بار دیگر یکی دیگر از اعضای انجمن اسلامی مهندسی در سخنرانی اش (باز در واکنش به گفته های من) اعلام کرد: قبول می کنم که برخی احکام تغییرپذیرند ولی این حق فقط برای خدا و رسول است و بشر حق چنین تغییری را ندارد.

در هرحال باید روشن کرد که اولا- آیا حکومت (هر حکومتی مذهبی و یا غیر مذهبی) مجری احکام شرعی است و یا باید باشد؟ ثانیا- جدای از امر حکومت و وظایف آن، آیا آیات مربوط به حدود و دیات و زن و خانواده و اهل کتاب (مثلا جزیه) و . . . عینا و یا با تصره هایی برای ابد لازم الاجرا هستند؟ مثلا برای همیشه باید دست دزد را قطع کرد؟ (موضوع آیه ۳۴ مائده) و یا باید همیشه به زناکار را تازیانه زد؟ (موضوع آیه ۲ سوره نور) البته برخی از این بزرگواران در اوایل عمر جمهوری اسلامی، وقتی که این نوع موضوعات بحث روز بود، در عین دفاع  از جاودانگی احکام قرآنی و اسلامی، با این استدلال که این مقررات در هر شرایطی لازم الاجرا نبوده و شروطی لازم است، عملا تا اطلاع ثانوی این احکام را به حالت تعلیق در می آوردند. همان گونه که برخی فقیهان محتاط نیز از گذشته تا حال، شماری از احکام کیفری را تا زمان ظهور امام غتیب معلق می کنند.

کوتاه سخن تا زمانی که مواضع با شفافیت اعلام نشود، صرف شعار بازگشت به قرآن گرهی نمی گشاید. اگر در صد سال و یا پنجاه سال پیش اهمیت این موضوع چندان روشن نبود و همه گرفتار ایده آلیزه کردن سنت دینی بودیم و سرخوش، امروز تجارب پر هزینه ای چون حکومت ولایی فقهی در ایران و ظهور داعش و داعشیسم در منطقه، باید ما را به ریشه ها برده و از غفلت احتمالی خارج کرده باشد.

در پایان بگویم جناب بهبهانی از قول آقای طباطبایی آورده اند که «ما نباید از صدر اسلام نسخه برداری کنیم، بلکه باید درس بیاموزیم»، اگر  به راستی چنین است، اختلافی در میان نیست.

دوم. چند صدایی بودن آیات قرآن

ایراد دیگری که مطرح شده، این است که، من چرا از دو و یا چند صدایی بودن برخی آیات قرآن یاد کرده ام. دعوی مقابل آن است که چنین نیست، فهم درست و صحیح قرآن حاوی پیام و معنای واحدی است و اگر اختلافی در میان است برآمده از فهم نادرست و نادقیق قرآن و یا اختلاف در تشخیص مصادیق است. از جمله گفته شده وقتی قرآن به «عربی میبن» (شعراء/ ۱۹۵) است و مدعی هدایت، چگونه می تواند دارای معانی مختلف و یا تفاسیر متضاد باشد؛ تفاسیری که موجب گمراهی و در نتیجه ناقض اصل هدایت است.  در اینجا گزارش و استدلال جناب بهبهانی را عینا می آورم تا محل نزاع روشن تر باشد:

«آقای حسینی طباطبایی در بحث «استنتاج معنا از آیات قرآن» بحث مبسوطی در این زمینه آورده و به طور خلاصه می­گوید: ۱- قرآن که خود را کتاب هدایت و محور وحدت بین پیروانش معرّفی می‏کند، نمی­شود به گونه­ای سخن گوید که مفاهیم مختلف (و حتّی چنانکه بعضاً ادّعا شده است متضادّ) از آن به دست آید. ۲- چنانچه با قرآن عاری از افکار ازپیش ساخته برخورد شود و معانی لغات و ارتباط نحوی کلمات در آیه و سیاق آیات درنظر گرفته شود، بیش از یک معنا از آیات قرآنی به دست نمی­آید و ۳ – از همین­رو مفسّران به طور کلّی کمتر در زمینه­ی معنا و مفهوم آیات به اختلاف اصولی رسیده­اند و اختلافات معمولاً در مصادیق بوده که در این راستا همواره پیروان فرق و مکاتب مختلف، خواسته­اند عقاید خود را از آیات قرآن نتیجه بگیرند. در مورد داعش و بوکوحرام خوشبختانه اعلامیّه­ای با بیش از یکصد امضاء از شخصیّت­های شناخته شده­ی اسلامی در مردود شناختن فکر و راه و روش آنان توسّط جامعه الأزهر مصر منتشر شده که به کلّی حساب آنها را از اسلام جدا می­داند».

سخن در این باب بسیار است ولی پاسخ اجمالی من این است که: گرچه به تئوری «شریعت صامت» (حداقل به گونه ای که شهرت یافته است) باور ندارم ولی، به دلایل پیشینی و پسینی فراوان، بر این عقیده ام که که فهم کلمات و واژگان و مهمتر از آن جملات در هر زبانی، کف دارد ولی سقف ندارد (و من در کتاب «تأملات تنهایی – دیباچه ای بر منوتیک- انتشار یافته به سال ۱۳۸۲–  در این باب به تفصیل سخن گفته ام). مثلا می توان برای کلمه «توحید» یک معنای حداقلی و اجماعی (مثلا نفی توحید عددی) را در نظر گرفت ولی آیا می توان گفت تفسیر توحید و یکتانگری ذات باری سقف دارد و مثلا هر نوع فهم تازه ممنوع شده و پایان یافته است؟ نمی دانم پاسخ مدافعان تک صدایی یا تک فهمی قرآن چیست ولی گفتن ندارد که اگر برای فهم ها (دینی و یا غیر دینی) سقف قایل نباشیم، بالملازمه این فهم ها متفاوت و احیانا متضاد خواهند بود. واقعا تضمینی هست که چنین نشود؟ ظاهرا دوستان به مفهوم «تفسیر» و اقتضائات آن به ویژه هرمنوتیک جدید توجه ندارند.

اگر از این استدلال پیشینی و نظری بگذریم و در عالم واقع دنبال حقیقت بگردیم، جز این می بینیم که در طول این هزار و چهارصد سال دهها و صدها و چه بسا هزاران فهم و تفسیر و تأویل از همین آیات قرآن ارائه شده که بسیاری از آنها با هم متباین و متعارض اند و بر این اساس تکفیرها برآمده و خشونت ها اعمال شده و خونهای پر شماری به نام اسلام و قرآن و با شعار الله اکبر ریخته شده است؟ «جنگ هفتاد و دوملت» از کجا برآمده است؟ چرا به تاریخ مراجعه کنیم، در همین زمان خودمان و در برابر چشمان نگرانمان، چه گذشته و می گذرد؟

منصفانه داوری کنیم. آیا این تفاسیر متعارض و خونریز «صرفا» برآمده از لغت ناشناسی و فهم ناصحیح از متون دینی و قرآنی و حتی «فقط» به دلیل بی دینی یا بددینی تکفیرگرایان و خشونت ورزان زیر سایه قرآن است؟ مگر قرآن خود اذعان ندارد که «هادی بعضیّ و بعضی را مُضلّ» (آیه ۲۶ سوره بقره)؟ نمی دانم چگونه می شود چنین مدعای گزافی را ثابت و مدلل کرد. چگونه می شود ابوبکر بغدادی و اسامه بن لادن و ملاعمر را جاهل به زبان عربی و قرآن و حدیث و نامسلمان و به معنای فقهی و شرعی آن کافر دانست و آنان را از جرگه مسلمانی خارج  کرد؟ بله، می توان با استناد به قرآن و متون معتبر و مقبول دینی به نحو روشمند و استدلالی نشان داد که تفاسیر دینی و قرآنی اینان نادرست است و یا استنادات فرمالیستی آنان به قرآن و این حدیث و آن روایت، غلط و مخدوش است و یا به انگیزه های سیاسی خاص و جاه طلبانه چنان تفاسیری ارائه شده و می شود؛ ولی هرگز نمی توان مستندات نقلی آنان و الهام گیری شان را انکار و خیال خود را راحت کرد (من خود در مقاله «سه فعل حرام شرعی در اقدامات داعش – منتشر شده در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۹۴ در سایت بی سی» به این موضوع پرداخته ام). این که اغلب مسلمانان و اغلب قریب به اتفاق عالمان الازهر و حتی شیعی به درستی افکار و اعمال داعشی ها را مردود اعلام کرده اند، هرگز به معنای خروج شان از جرگه مسلمانی نبوده و نیست. اگر جز این باشد، همان علما نیز مشمول خروج از دین خواهند بود. چرا که اغلب آنان نیز در سطوحی دارای همان افکار و گاه اعمال داعشی بوده و هستند.

اصولا، کدام مفسری می تواند قاطعانه از اعتبار و وثاقت فهم خود از فلان آیه قرآن و یا حدیث، برای همشیه، دفاع کند؟ مگر فهمی یک بار و برای همیشه هم داریم؟

اگر از داعشیسم بگذریم، به گواهی تاریخ اسلام، در موضوعات مهم اعتقادی و کلامی و فقهی و عرفانی، نیز همین چند صدایی را به عیان می بینیم. از باب نمونه بنگرید به ماجرای جبر و اختیار. برخی آیات به صراحت حاوی جبرگرایی است و شماری دیگر به صراحت از اراده و اختیار و انتخاب و مسئولیت آدمی یاد می کنند و هریک از این صداها در چهارچوب اندیشه اسلامی قائلانی پر شمار داشته و دارد و البته کسانی نیز به نوعی بین آن دو سازش ایجاد کرده و صدای سومی بلند کرده و از «امر بین الامرین» دفاع کرده و می کنند. از این نمونه ها فراوان است و برای جلوگیری از «اطناب مُملّ» از ذکر آنها خودداری می شود.

با سپاس از دوستانی که با نقدها و تذکرات خود بر من منت نهاده و بانی تحریر این نوشتار شدند.

 

بازگشت به صفحه اول