درآمد

دوست و اندیشمند بزرگوار جناب آقای حسن یوسفی اشکوری، نظراتی در مورد نوشته­ی اینجانب پیرامون مقاله­ی قبلی ایشان تحت عنوان «طالقانی و بازگشت به قرآن» نگاشته‏اند که با عنوان «آیا از قرآن یک صدا شنیده می­شود؟» در زیتون به چاپ رسیده است. این نوشتار نکاتی را در ارتباط با مقاله­ی مزبور ـ با پیروی از همان عناوینی­که نویسنده­ی محترم داشته­اند ـ  ارائه می­دهد.

یکم ـ کارکرد قرآن

در این قسمت از مقاله جناب اشکوری از «نقش قرآن در ذهن و زبان و زندگی ما مسلمانها» پرسیده­اند؛ و این­که اصولاً «قرآن به چه کار می­آید و این متن مقدّس چه استفاده­ای به ما می­رساند؟». سپس به خاطراتی از حضورشان در برخی جلسات انجمن اسلامی مهندسین اشاره داشته­اند که (۱) مصلحانِ قرآن­محور به مؤمنان وعده می­دهند از طریق تمسّک به قرآن، از خرافات و عقب­ماندگی­ها آزاد خواهند شد (۲) آیا قرآن به مثابه یک کتاب قانون است که باید مو به مو به آن عمل شود؟ یا احکام دینی تغییر پذیرند؟ آیات مربوط به حدود و دیات و زن و خانواده و اهل کتاب (مثلاً جزیه) چه می­شود؟ آیا باید برای همیشه دست دزد را قطع کرد یا زناکار را تازیانه زد؟ و (۳) ما بهتر می­فهمیم یا شیخ طوسی؟

در ارتباط با مطالب فوق من چند نکته دارم که پس از ذکر آنها به موضوع «کارآیی قرآن» خواهم پرداخت. به طور خلاصه عرض می­کنم که:

اوّلاً به گمان من مصلحانِ قرآن‏محور (از سید جمال الدّین اسدآبادی گرفته تا طالقانی و بازرگان و دیگران) به حق دیده­اند که جوامع اسلامی را خرافات و بیگانگی نسبت به علم پُر کرده و مسلمان­ها برخلاف گذشته که عالمانی چون ابوعلی سینا و ابن هیثم و سایرین از میان آنها برمی­خاست، از دنیا عقب مانده­اند. آنها علّت این امر را در اخباریگری و گرایشِ افراطی به احادیث دیدند و از این­رو ندای بازگشت به قرآن سردادند که به نظر من حرکت درستی بوده و هست؛ زیرا کافی است که امروزه انسان به برخی مطالب که در رسانه­های ایران به غُلُوّهای بی­مانند درباره­ی بزرگان دینی می­پردازند گوش فرا دهد و آنگاه به قرآن بنگرد که خطاب به پیامبـرص می­گویـد «قُلْ لَا أَقُولُ لَکُمْ عِندِی خَزَآئِنُ اللهِ وَ لَا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لَا أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَى إِلَیَّ = بگو: به شما نمی­گویم که خزائن خدا نزد من است؛ غیب نمی­دانم و نمی­گویم به شما که فرشته­ام، جُز آنچه را که به سوی من وحی می­شود پیروی نمی­کنم» (انعام/۵۰). قرآن برخلاف بسیاری از احادیث، به عقل و علم دعوت کرده و در ده­ها آیه مخاطبانش را به چالش می­کشد که «أَ فَلَاتَعْقِلُون = آیا اندیشه نمی­کنید؟» و می­فرماید: «وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَایَعْقِلُونَ = و خدا بر کسانی­که نمی‏اندیشند پلیدی می­نهد» (یونس/۱۰۰). و از پیروی مطالب بدون علم نهی نموده و هشدار می­دهد که «وَ لَاتَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ  = چیزی را که به آن علم نداری (جاهلانه) پیروی مکن» (إسراء/۳۶).

به علاوه قرآن هیچ­گاه نگفته که آنچه را در این کتاب آمده پیروان را کافی است و دنبال منابع و آموزش­های دیگر نروند! بلکه آموزش رشته­های مختلف علوم از زمین­شناسی و تاریخ و غیره را تشویق نموده و از همین­رو بین مصلحانِ قرآن­محور انواع تخصّص­های علمی از مهندسی گرفته تا طب و حقوق و سایر موارد، مشاهده می­شود و بنابراین مراد، «قرآن­محوری» بوده و نه «قرآن بسندگی»!

ثانیاً این عجیب است که هرچند همه اذعان داشته­اند که آیات احکام کیفری در قرآن بیش از چند تایی نیست و قریب ۹۵ درصد قرآن معطوف به خداشناسی و اخلاق و بحث از سرانجام عمر و آخرت می­باشد، باز آنچه که امروز و در طول تاریخ در مورد اسلام و قرآن بیش از هرچیز دیگر مطرح شده است؛ همان موضوع مجازات­ها و برخورد با متخلّفان کیفری است، گویی اساساً اسلام هویّت خود را از اموری چون قطع دست دزد و کیفر زناکار و مواردی از این قبیل می­گیرد!

البتّه به نظر من این موضوع دلیل دارد. دلیلش این است که سالیان سال در تاریخ، خلفاء و

امراء به نام اسلام حکومت کرده و اطاعت می­طلبیده­اند و سرکوب مجرم و اجرای مجازات­ها، خود وسیله­ای برای سلطه و حکومت بوده است. ولی حقیقت این است که در هیچ کتاب دینی، مجازات مجرم، به قدر قرآن با تشویق به عذرخواهی و اصلاح و گذشت، نیامیخته و راه برای توقّف و گریز از کیفرها، گشوده نشده است. به ملاحظات زیر توجّه نمایید:

  • در ارتباط با سارق بعد از ذکر مجازات قطع دست (مائده/۳۸) در آیه­ی بعد می‏فرماید «فَمَن تَابَ مِن بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ = پس هرکس بعد از ستم کردنش (بعد از سرقت) توبه کند و اصلاح نماید، البتّه خدا توبه­ی او را می‏پذیرد که خداوند آمرزنده ومهربان است (یعنی مجازات قطع دست با عذرخواهی و جلب رضایت طرف خسارت دیده، ساقط می­شود)».
  • مجازات زناکار موکول به شهادت چهار شاهد عادل است و مقصود از شاهد ـ به تصریح مفسّران از جمله علاّمه­ی طباطبایی در المیزان ـ  کسی است که ارتکاب عمل را به چشم خود (و نه صرفاً به اتّکای علم خود) دیده باشد. از این­رو مثلاً در عربستان سعودی بر طبق صحبتی که من شخصاً با برخی مسئولان در «دار القَضاء» مدینه داشتم، گفتند که تا به حال در آنجا مجازات زناکار نداشته­اند زیرا اثباتش تقریباً غیر ممکن است، مگر زن و مردی در میدان شهر دست به این کار بزنند!
  • برای مجازات محارِب و مفسِد (مائده/۳۳) سه گزینه­ی کیفری هست ولی در آیه­ی بعد کسانی را که پیش از دستگیری ابراز پشیمانی و توبه نمایند، معاف از مجازات دانسته است (إِلاَّ الَّذِینَ تَابُواْ مِن قَبْلِ أَن تَقْدِرُواْ عَلَیْهِمْ . . . ).
  • در مورد قتل عمد و هر نوع آزار جسمانی که کسی عمداً به شخصی وارد نماید، تصریح گردیده که «وَ جَزَاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللهِ = جزای بدی، مانند آن بدی است؛ پس (ولی) هرکه درگذرد و نیکوکاری کند، پاداش او بر (عهده­ی) خداست» (شوری/۴۰).

از شواهد فوق سلیقه­ی إلهی در برخورد با مجرمان به دست می­آید که هرچند در جهت

حفظ حقوق مظلوم احکامی مقرّر شده، ولی (۱) ترجیح خدا در گذشت و اصلاح است و (۲) تبصره­ها و انعطاف­پذیری­هایی در آیات هست که به اجرای احکام بنا به مقتضیات زمان، کمک می­کند.

به علاوه به قول استاد حسینی طباطبایی خداوند در قرآن برای تغییر احکام بنا به شرائط، چند ضابطه به دست داده است: ازجمله آنکه می­فرماید «فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ = پس هرکه ناچار شد ـ بی آنکه به گناه متمایل باشد ـ  همانا خدا آمرزنده و مهربان است» (مائده/۲). هرچند موضوع آیه مربوط به استفاده از خوردنی­های حرام است، ولی می­توان آن را به سایر موارد نیز تعمیم داد. دیگر آنکه فرموده «مَاجَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ = خدا در دین برای شما هیچ حرجی (تنگی) قرار نداده است» (حج/۷۸). بنا به آثار وارده از أئمّه­ی شیعه (ع) این اصل که خدا در دین نظر به ایجاد مشکل برای مردمان نداشته، به جمیع موارد قابل تعمیم است (یُعرَف هذا و اَمثاله مِن قَولِهِ تَعالی ماجَعَلَ عَلَیکُم فِی الدِّینِ مِن حَرَج). بنابراین هرگاه در اجرای حکمی حرج و تنگی پیش بیاید، حُکم رفع می­شود. همچنین خداوند به ما آموزش داده که با تغییر موضوع، می­توان حکم را تغییر داد (که نمونه­های فراوانی دارد). بنابراین احکام ـ با ضابطه ـ تغییرپذیرند ولی نه بدون ضابطه.

ثالثاً شک نیست که مسلمان­ها ـ اعمّ از شیعه و سنّی ـ  با کوله­باری از آثار عدّه­ای به نام فقهاء مواجه­اند؛ از شیخ طوسی گرفته تا شیخ مرتضی انصاری و دیگران. من خوش­بینانه عرض می­کنم که آنچه این آقایان آموخته و ارائه داده­اند، معتبر بوده و هیچ­یک ملاحظات دنیوی برای خود قائل نبوده­اند و صرفاً از سر دغدغه­ی دینی سخن گفته­اند. ولی به هرحال، آیا می­توان گفت که اشتباه هم نمی­توانسته­اند بکنند؟ آیا فتاوای آنان برای شرایط امروز نیز که تفاوت فاحش با دوران آنها دارد، می­تواند کارساز باشد؟ مسلّماً خیر؛ مگر مردمان همه عقل و واقع­بینی را به یک سو نهاده به اطاعت مطلق از گذشتگان در چند صد سال پیش تن بدهند که این خود بنا به قرآن، از مقوله­ی تسلیم مطلق در برابر غیر خدا و انحراف از توحید است. بگذریم که چه بسا برخی آقایان فقهای ما از دوران اُمَوی گرفته تا عبّاسی و صفویّه و قاجاریّه و حتّی بعدها، در بستر زور زمان می­زیسته و در واقع دین را به امیال حکومت بخیه می­زده­اند.

این خود به نظر من، تجربه­ای برای روشنفکران دینی در این دور و زمانه است که راه حلّ ریشه­ای برون رفت از مشکلات را نه در کنار گذاری دین، بلکه در ایجاد جایگاه درست دین در جامعه ببینند.

امّا در مورد کارایی قرآن: سخن در این زمینه هرچند کم گفته­اند، ولی بسیار می‏توان گفت. آقای حسینی طباطبایی رساله­ای تحت عنوان «قرآن در روزگار نو» دارد که مدّتها پیش در تهران به چاپ رسیده است. ولی من نمی­خواهم وارد مطالب فنّی کلاسیک شوم و صرفاً تجربه­ی خود را در اینجا منعکس می­کنم؛ مطلب را بدین­گونه می­بینم:

می­گویند که آدمی با پیروی از عقل و منادی آن که علم یا آگاهی است، می­تواند مسیر درست را در زندگی برگزیند و با پیمودن آن مسیر، به امنیّت و سعادت دست یابد. امّا در اینجا مشکلی هست؛ زیرا انسان فقط عقل و صلاح­اندیشی نیست، بلکه غرایز وخواسته­هایی در او هست که وی را به سوی خود می­کشند و آن خواسته­ها و هوس­ها در بسیاری موارد، عقلانی نیست. عقل تلاش می­کند که خواسته­ها را پس زند و فرمان خود را در وجود انسان مستقر سازد، ولی از عهده برنمی­آید زیرا نیروی غرایز و خواسته­ها در آدمی بسیار قوی و جذّاب­تر از دعوت عقل است. از سوی دیگر سرکوب غرایز نیز کار درستی نیست و انسان با پایمال کردن غرایز، به مشکلات عدیده­ی روحی و اجتماعی می­رسد و از برخورداری­هایی که حقّ اوست، بازمی­ماند.

تنها راه حلّ کار این است که کاری کرد تا سلطان عقل در کشور وجود، مستقر گردد و بر طبق فرامین و صلاح­دیدِ او از غرایز استفاده شود. امّا عقل برای این منظور، محتاج کمک است و به تنهایی نمی­تواند از پس غرایز و هوس­ها برآید. این کودتای ایمان است که می‏تواند عقل را در وجود انسان بر تخت سلطنت بنشاند و سپر حفظ عقل در غلبه­ی بر غرایز گردد.

اینجاست که پای قرآن به میان می­آید که به صُوَر مختلف از سرمنشأ خلقتِ آدمی تا

وصف مراحل عمر و خطراتی­که او را ـ از درون و برون ـ  تهدید می­کند، انسان را به احراز رسالت خود در مقابله با بدی­ها و ترویج نیکی­ها فرا می­خواند. تذکّر می­دهد که ای انسان! تلاش­هایت بیهوده نیست، سرانجام به سوی من بازمی­گردی و به عکس العمل کامل کردارت می­رسی و فراموش نکن که من همواره تو را می­بینم و هرآنچه بگویی می­شنوم و از نظارتِ من خارج نخواهی شد.

به نظر من این بزرگترین کارکرد قرآن در این عصر و زمانه است که با تذکّرهای مستمر، انسان را به تعلّقاتی «بیرون از خود» فرا می­خواند و مسئولیّت­هایش را به یاد او می­آورد. آدمی طی حفظ تماس با قرآن، می­تواند خود را بسازد و سپر ایمانی عقل را در فرمانروایی بر غرایز استحکام بخشد؛ این به گمان من کارکرد بزرگ قرآن در همه­ی عصرها و مکانها است که هیچ­گاه کهنه نمی­شود.

دوّم ـ چند صدایی بودن آیات قرآن

در این قسمت از مقاله، اندیشمند گرامی نکاتی آورده­اند تا ـ برخلاف نظر اینجانب ـ نشان دهند که قرآن «تک صدایی» نیست، بلکه معانی مختلف و گاه حتّی متضادّ از آیات آن به دست می­آید. در این ارتباط من چند نکته دارم که به قرار زیر از نظر می­گذرانم.

اوّل آنکه قرآن خود را کتاب «هدایت» نامیده: «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ = همانا این قرآن به استوارترین راه­ها هدایت می­کند». من عرض کردم کتاب «هدایت» نمی‏تواند مقاصد ضدّ و نقیض داشته باشد، ولی البتّه ممکن است افراد ـ در بستر هدایت ـ  استنباط­های مختلف از بعضی عبارات داشته باشند که آسیبی به هدف اصلی نمی­رساند. برای روشنی مطلب چند مَثَل می­آورم:

  • در سوره­ی قصص آیه­ی۷۷ آمده که مصلحانِ بنی­اسرائیل، قارون مال­اندوز را چنین نصیحت می­کردند «وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَهَ وَ لَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللهُ إِلَیْکَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللهَ لَایُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ = در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بجوی ـ و نصیب خود را از دنیا فراموش نکن ـ  و همچنانکه خدا به تو نیکی کرده، نیکی کن و در زمین پی فساد مرو همانا خدا دوستدار مفسدان نیست».

دراینجا عبارت «لَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا» را برخی از مفسّران به این معنی دانسته­اند که ای قارون برخورداری­هایت را هم از این دنیا فراموش نکن، توجّه­ات به سوی آخرت (عبارت قبلی در آیه) آنقدر نباشد که تو را از بهره­مندی دنیویت بازدارد. امّا آقای حسینی طباطبایی می­گوید این برداشت چندان موجّه نیست؛ این­گونه نصایح به شخص مال­دوست و دنیاطلبی چون قارون لزومی نداشته است؛ بلکه مقصود از عبارت مزبور این بوده که ای قارون از یاد مبر که نصیب کوتاهی از این دنیا داری و در فرصت محدودت ـ با استفاده از امکانات خداداده ـ نیکوکاری به خلق را فراموش مکن.  امّا هرکدام از نظرات را هم اگر ما بگیریم به لحاظ پیام «هدایتی» آیه چندان تفاوت نمی­کند و به هرصورت پیام هدایت آیه در معرّفی شخصیّتی چون قارون و خودخواهی­های او یکسان است.

  • مثال دیگر آیه­ی۶۴ سوره­ی قصص است که صحنه­ای از احوال مریدان و مرادان را در آخرت ترسیم می­کند. می­فرماید «وَ قِیلَ ادْعُوا شُرَکَاءکُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَ رَأَوُا الْعَذَابَ لَوْ أَنَّهُمْ کَانُوا یَهْتَدُونَ = و (به مریدان) گفته شود: شریکانتان را (که برای خدا می­پنداشتید) بخوانید؛ پس ایشان را (به کمک) می­خوانند ولی آنان را اجابت نمی‏کنند و عذاب را ببینند (و آرزو کنند که) کاش هدایت­یافته بودند».

در اینجا بحثی هست که برخی (از جمله مفسّران شیعی) مقصود از «شُرَکَاءکُمْ» را صرفاً بت­های عرب جاهلی می­دانند و دیگران با توجّه به قرائن مشخّص آیه، استدلال می‏کنند که مقصود، هر شخصیّتی است که صفات منحصر به خدای­تعالی ـ مانند کمک ورای اسباب طبیعی ـ  را به او نیز تسرّی دهند. این، بحثِ مصداقی است و در معنا و مفهوم آیه که می‏خواهد بی­تأثیری غیر خدا را در سرانجام آدمی نشان دهد، تأثیری ندارد زیرا معنای اخیر از آیات روشن دیگری نیز در قرآن به دست می­آید.

در همین ارتباط می­توان به آیه­ی۱۰۲ سوره­ی بقره اشاره کرد که مرحوم علاّمه­ی طباطبایی ـ بعد از ذکر همه­ی احتمالات مطرح­شده توسّط مفسّران ـ اعلام می­دارد که «با توجّه به قرائن داخلی آیه، یک معنا از میان معانی محتمل را برای آیه برگزیده است» که رویهمرفته دعوت به ایمان صحیح و پیروی از کتاب آسمانی می­نماید و مردم ـ به ویژه یهودیان را ـ  از رفتن در پی سحر و جادو و افکار شیطانی بازمی­دارد. حتّی با در نظر گرفتن همه­ی احتمالات معنایی نیز که مفسّران پیش آورده­اند، مفهوم هدایتی مذکور از آیه، تفاوتی نمی­کند.

     دوّم آنکه فرموده­اند «فهم کلمات و واژگان و جملات در هر زبانی کف دارد ولی سقف ندارد». آری، بنده با این سخن موافقم. آیات قرآن نیز چه بسا در مواردی، یک معنای اساسی و اوّلیّه دارند که عرب ۱۴۰۰ سال پیش هم آن را می­فهمید و سپس آن معنا با کسب اطّلاعات و کاوش­ها و تجارب جدید، تعمیق شده است. بر این مبنا ـ چنانکه سالها پیش به آقای دکتر سروش (وقتی برای معرّفی کتاب «قبض و بسط» به انجمن اسلامی مهندسین آمده بودند) عرض کردم، آیات قرآن در معرض «قبض و بسط» است، منتها «در طول» و نه «در عرض». قرآن خود این مطلب را به ما نشان داده، آنجا که می­گوید دو نفر برای حَکَمیّت در اختلافاتشان نزد داود ع و سلیمان ع رفتند و سلیمان قضیّه را بهتر فهمید (فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمَانَ)، ولی در عین­حال متذکّر می­گردد که «وَ کُلًّا آتَیْنَا حُکْمًا وَ عِلْمًا» یعنی به هر دو (سلیمان و داود) علم و حکمت داده بودیم؛ ولی سلیمان رأی بهتری داد. بنابراین درک معنا و مفهوم آیات قرآن نیز می‏تواند چنین قبض و بسط داشته باشد، چنانکه داشته­اند و مثلاً امروزه آیات مربوط به تشکیل نطفه­ی آدمی در رَحِم مادر، یا فلسفه­ی وجود و حرکت کوه­ها و امثال آن مسلّماً بهتر و جامع­تر از گذشته فهمیده می­شوند. البتّه در بعضی موارد سنّت پیامبرص آیاتی را بازمی­کند به مانند «أَقِیمُواْ الصَّلاَهَ» و «آتُواْ الزَّکَاهَ» که شرحش را در سنّت پیامبرص می­بینیم.

سوّم در موضوع «جبر و اختیار»، بنده معتقدم در مقوله­ی کفر و ایمان و عمل که سرنوشت آدمی را در برابر خدای او رقم می­زند، جبری در کار نیست و انسان در انتخاب راه و گزینش گناه یا ثواب آزاد است؛ و الاّ ارسال رُسُل و بشارت به بهشت و اخطار به جهنّم ـ که بخش قابل ملاحظه­ای از قرآن را تشکیل می­دهد ـ  بی­معنا می­شد. در این ارتباط نکات زیر معروض می­گردد:

بدیهی است که انسان در فکر و اراده و تصمیم و عمل ارادی، آزاد است و به قول مولوی:     این­که گویی این کنم یا آن کنم          خود دلیل اختیار است ای صنم

ولی عکس العمل­ها، در دست انسـان نیسـت و بر طبق قوانیـن جاری در طبیعت و جوامع،

به آدمی می­رسند. مثلاً ممکن است شخصی تصمیم بگیرد خود را از فراز ساختمانی به پایین پرتاب کند، تا اینجای کار به دست اوست ولی این­که بر زمین می­خورد و کشته می‏شود، دست او نیست، بلکه قانون جاذبه به مرکز ثقل زمین است که این کار را انجام می‏دهد. حکایت جبر در قرآن نیز چنین است؛ می­گوید ای انسان! اگر با توجّه به انگیزه­هایی، راه عناد و لجاج در برابر حقایق پیش بگیری، انصافت را برای درک حقیقت ازدست می‏دهی؛ این قانون خداست که در دل و طبایع انسان­ها نهاده («دل» یا «قلب» به معنی مرکز پذیرش و اطمینان در وجود آدمی، نه قلبِ گوشتی) و از این­رو می­فرماید «إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ = بی­گمان برای کافران یکسان است که بیم­شان دهی یا ندهی، ایمان نمی­آورند؛ خدا (با روحیّه­ی حق­پوشی و عنادی­که دارند) بر دل­ها و بر گوش­هایشان مُهر نهاده و بر چشمانشان پرده­ای است (که بینای حق نیستند) و آنان را عذاب بزرگی است» (آیات ۶و۷ سوره­ی بقره).

به همین ترتیب آیه­ی۲۶ سوره­ی بقره نیز که فاضل گرامی در مقاله به آن اشاره داشته‏اند، ایماءِ به جبر ندارد، چنانکه می­خوانیم «إِنَّ اللهَ لَا یَسْتَحْیِی أَن یَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَهً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُواْ فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُواْ فَیَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللهُ بِهَذَا مَثَلًا یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیرًا وَ مَایُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ = همانا خدا شرم ندارد از اینکه (برای هدایت خلق) مَثَل زند و آن (مَثَل) به پشه­ای و یا فراتر از آن باشد؛ پس کسانی­که ایمان آورده­اند می‏دانند که این (مَثَل)ها حق و از جانب خداسـت، ولی آنها که کفـر ورزیده (و حق­پوش و معاند)اند، گویند: چه قصدی خدا با این مَثَل­ها داشته؟ (آری، خدا) بسیاری را با این (مَثَل‏ها برطبق قوانین خود در درون آدمیان) گمراه و بسیاری را هدایت می­کند و جُز فاسقان (متجاوزان از حدّ انصاف) را گمراه نمی­گرداند».

در مقابل خداوند به کسانی­که انصاف نشان داده با بی­غرضی در فهم آیات او بکوشند، بشارت هدایت داده و می­فرماید «وَ الَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا = کسانی که در(باره­ی)ما مجاهدت کنند، بی­شک آنان را به راه­های خود هدایت می­کنیم» (عنکبوت/۶۹).

بنابراین جبرِ مطلق در قرآن نیست بلکه موضوع، بر سر روحیّه و عمل انسان و عکس العمل­ رفتار و کارهای اوست. روحیّه و عمل از آدمی است ولی نتایج آن روحیّه و عکس العمل، بر طبق قوانین جاری و تکوینی در درون و برون انسان به او می­رسد و خداوند در مقام واضع تمام قوانین هستی، آن نتایج و عکس العمل­ها را به خود نسبت داده است.([۱]) مسئله­ی گمراهی و هدایت چنین است؛ مقدّماتش را خود انسان با فکر و عمل خویش فراهم می‏سازد و نتیجه، بر طبق قوانین طبیعی (إلهی) به او می­رسد.

البتّه این مطالب از من نیست، بلکه نتیجه­ی جستجوها و درس­هایی است که به لطف و توفیق خدا آموخته­ام. برای توضیح بیشتر در مورد «جبر و اختیار در قرآن» می­توان به کتاب «خیانت در گزارش تاریخ، پاسخ به کتاب ۲۳ سال» نوشته­ی استاد حسینی طباطبایی، جلد اوّل، مراجعه کرد.

چهارم (و بالأخره) این­که متأسّفانه اندیشمند گرامی، ملاک قضاوت درباره­ی قرآن را عملکرد افراد قرار داده­اند، درصورتی­که باید برعکس باشد. چنین کاری جفا به هر مأخذی است. مثلاً نمی­توان برای قضاوت درباره­ی مارکسیسم، عملکرد استالین را مدّ نظر قرار داد، بلکه باید برای روشن شدن ادّعای مارکسیست بودن استالین، عملکرد او را با گفتار مارکس سنجید. خیلی مسلمان­ها در طول تاریخ ـ به نام اسلام ـ  دست به خیلی کارها زدند (و اندیشمند گرامی چون خود با تاریخ سر و کار دارند این مطلب را بهتر از من می­دانند) ولی آیا درست است که ما اعمال آنها را مبنای داوری درباره­ی قرآن قرار دهیم یا باید معکوس عمل کرد و اعمال آنان را با قرآن سنجید؟

وقتی داعش دست به آن جنایتِ زنده سوزاندن افسر نیروی هوایی اردن زد، در گزارشی از آنها رسید که به آنان گفتند در حدیثی از پیامبرص آمده که از آن­حضرت درباره­ی مجازات زنده سوزاندن جانیان سؤال کردند و فرمود: هیچ­کس جُز خدا، حق ندارد انسان را به آتش مجازات کند. داعشی­ها اذعان داشتند که حدیث نبوی درست است، ولی مَعَ­ذلِک بدان عمل نکردند و افسر بی­دفاع را زنده سوزاندند. قرآن می­گوید «در راه خدا با کسانی جنگ کنید که با شما می­جنگند و تجاوز نکنید» (بقره/۱۹۰) و «اگر آنها (دشمنان) به صلح متمایل شدند تو نیز مایل باش و بر خدا توکّل کن» (انفال/۶۱) فقط در مورد مشرکانی­که با مسلمان­ها پیمان عدم تعرّض داشتند و آن پیمان را شکسته بر سر راه­ها و در اماکن به راهزنی می­نشستند می­فرماید آنها را «هرکجا یافتید محاصره کنید و بگیرید و بکشید» (توبه/۵) و الاّ در مورد غیرمسلمانی­که با مسلمین سر جنگ ندارد ولی می­خواهد بر راه و طریق خود باقی بماند، می­فرماید «خدا شما را منع نمی­کند که با آنها نیکی کنید و عدالت ورزید که خدا دادگران را دوست می­دارد» (ممتحنه/۸) پس چگونه نمی­توان در برابر داعش و دیگران که برخلاف مدلول صریح آیات مزبور و فراوان آیات دیگر دست به آنهمه جنایات انسانی زدند، به صراحت گفت که راه و روششان در انحراف قطعی از اسلام بوده است؟ اسلام، تنها سخن و ادّعا نیست (منافقان هم ادّعای ایمان می­کنند) اسلام، حقیقتی است که در گرو ایمان پاک و عمل شایسته شناخته می­شود.  با کمال احترام عرض می‏کنم که بنده­ی کمترین این ادّعا را می­کنم و با افتخار و قاطعیّت و وثاقت، فهمِ خود را از قرآن بدین­صورت اعلام می‏دارم که قرآن منشور آزادی عقیده، همزیستی مسالمت­آمیز با موافق و مخالف و حکومت و تصمیم­گیری­های اجتماعی را بنا به رأی و خواست مردم تأیید می­کند و بهترین یادآور خداشناسی، اخلاق و ملاحظات انسانی است.  هر عیب که هست از مسلمانی ماست.

با تشکّر از اندیشمند گرامی که با درج مقاله­ی خود و پاسخ به مطالب مطروحه، این بنده را به پاسخگویی برانگیخته و مفتخر نمودند.

([۱])  مثلاً در مورد نزول باران فرموده خداست که بادها را (با تغییرات جوّی) حرکت داده ابرها را متراکم می‏سازد و از خلال آن ابرها، باران می­فرستد که زمین مرده را بدان زنده می­گرداند (روم/۴۸ و فاطر/۹).

بازگشت به صفحه اول